شهادت آیه‌ها۲ زندگی با آیه‌ها

یادمه سال‌ها پیش برای اینکه رانندگی‌م خوب بشه، بابام توی یه جادۀ خلوت بهم گفت بشینم پشتِ فرمون. جاده مستقیم بود و تقریباً جز ماشین ما، اتومبیل دیگه‌ای اون حوالی دیده نمی‌شد. از اونجایی هم که یه‌جورایی حاشیۀ شهر به حساب میومد، نه نوری توی اون مسیر وجود داشت و نه خبری از روشنایی بود؛ جاده‌ای نسبتاً باریک، با کمی ارتفاع نسبت به سطح زمین که اگه ماشینی ازش منحرف می‌شد، احتمال قریب‌به‌یقین چپ می‌کرد.

1)                    مقدمه

خلاصه اوایل شب مشغول رانندگی بودم که یهو به‌جای بالاوپایین کردنِ نور ماشین، دسته رو چرخوندم و در یک آن چراغ‌های اتومبیل توی سرعت نسبتاً زیاد خاموش شد؛ به‌قدری همه‌جا در تاریکی مطلق فرورفت که هیچی نمی‌دیدم. تا اینکه بابام سریع دسته رو چرخوند و دوباره نور برگشت. کافی بود توی اون چندمتری که بدون چراغ رفتیم، کمی فرمون اتومبیل تکون بخوره یا جاده مبتلا بشه به یه پیچ ساده یا دست‌اندازی سر راه‌مون سبز بشه تا شاهد یه صحنۀ هولناک و به خطر افتادن جونمون باشیم؛ ولی خدا لطف کرد و به‌خیر گذشت.

از این خاطره خیلی ساله گذشته؛ اما الان وقتی بهش فکر می‌کنم، به اهمیت نوری که توی تاریکی، راه رسیدن به مقصد رو روشن می‌کنه، پی می‌برم. چراغی که اگه نباشه، احتمال چپ‌کردن، تصادف و در نهایت نرسیدن به مقصد خیلی زیاده.

حالا همین مثال رانندگی رو بیاریم توی زندگی دنیایی‌مون. زندگی همۀ ما یه‌جورایی شبیه یه جاده‌ست که با تولد واردش شدیم و با هر نفس داریم اون رو طی می‌کنیم؛ جاده‌ای که به‌مراتب فرازونشیب و گاهی خطراتش از محل عبورومرور اتومبیل‌ها بیشتره و اگه چراغ راهنمایی نباشه تا چاله‌چوله‌ها و پیچ‌وخم‌های مسیر رو بهمون نشون بده، ممکنه به بیراهه کشیده بشیم و توی مسیری قدم بذاریم که جای هدایت، منشاءِ ضلالت می‌شه.

البته چراغ‌های مسیر زندگی یکی‌دو تا نیستند. گاهی یه نصیحت پدرانه، یه دستگیری دوستانه، یه توصیۀ استادانه و… می‌شه چراغی برای پیمودن بهتر راه زندگی؛ فقط مقدار نورِ هر چراغ، بسته به اهمیتش فرق می‌کنه. وقتی هم با دقت نگاه می‌کنیم، می‌بینیم تمومشون از یه منشاءِ کامل نور می‌گیرن به نام قرآن؛ کتاب آسمونیِ کامل‌ترین دین که اگه کسی دستش رو بذاره توی دست این معجزۀ رسول خدا، نه‌تنها اسیر دام‌های دنیا نمی‌شه، بلکه یکی‌یکی موانع رو پشت سر می‌ذاره و به سرمنزل مقصود می‌رسه ان‌شاءالله.

گواه این ادعامون هم تاریخه؛ تاریخی که روایتگرِ گمراهی آدم‌های دورشده از نور هدایتِ قرآنه و بیراهه‌رفتنشون رو فریاد می‌زنه؛ تاریخی که همیشه به نیکی یاد کرده از عاقبت انسان‌های هم‌نشین قرآن؛ همونایی که به این کتاب نورانی و هدایتگر پناه برده و آخرِ سر به سعادت رسیدن؛ تاریخی که عقلای عالم بهش می‌گن آینۀ عبرت و برای طی‌کردنِ درست‌ودرمون مسیر زندگی، از تجربیاتِ آدم‌هاش درس می‌گیرن.

البته درستش هم همینه؛ هر آدم عاقلی می‌دونه باید پاشو بذاره جای پای کسایی که با چراغ هدایت قرآن، مسیر رسیدن به بهشت رو پیدا و طی کردن و اصطلاحاً ازشون الگو بگیره و از این طریق به خوش‌بختی برسه.

الگوگرفتن از آدم‌های موفق هم به‌قدری مهمه که خدا توی قرآنش حتی به سرمشق گرفتن از آدمای غیرمعصوم هم توصیه کرده؛ اونجا که می‌فرماید: <قَدْ كَانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْرَاهِيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ>؛[1] «برای شما سرمشق خوبی در زندگی ابراهیم و کسانی که با او بودن وجود داشت.» خُب قطعاً همراهان حضرت ابراهیم معصوم نبودن؛ اما خدای متعال می‌فرماید زندگی همراهان مؤمنِ حضرت ابراهیم هم برای شما الگو و سرمشق خوبیه. این یعنی می‌شه از آدم‌های خوبی مثل شهدا که با مدلِ زندگی‌کردنشون به بالاترین نیکی[2] و حتی مقام شفاعت[3] رسیدن هم الگو گرفت.

آره دوست خوبم! با این مقدمه خواستم بگم که قراره توی این کتاب نگاهی داستانی بندازیم به گوشه‌هایی از زندگی سی شهید و ازشون الگو بگیریم؛ شهدایی که آیات نورانی قرآن مسیرِ درستِ زندگی رو براشون نمایان کرد و اونا رو به بهشت رسوند. پس به نیت همگام‌شدن با شهدا در این مسیر نورانی، توی خوندنِ این کتاب با ما همراه شو.

سیدمحمدعلی موسوی‌زاده، قم المقدسه، آذرماه 1404

3)   کشتی نجات

  • شهید سیدحسین علم الهدی

وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلَاةِ

45 بقره، جزء 1

از صبر و نماز یاری بجویید.

بقره 45

 

تازه با رفیقم دعوام شده بود و حوصلۀ هیچ‌کسی رو نداشتم. یه‌راست رفتم توی اتاقم و سعی کردم یه‌جوری از فکروخیال حرف‌هایی که بهم زده، بیام بیرون؛ برای همین پناه بردم به گوشی و دل رو زدم به دریای دنیای مجازی. می‌خواستم یادم بره چه اتفاقی افتاده، بلکه کمی از عصبانیتم کم بشه. بی‌حوصله و بی‌هدف صفحات مجازی رو بالا و پایین می‌کردم که یهو دیدم یه آقایی داره می‌گه: «توی مشکلات و اتفاق‌های سخت و سنگین زندگی به صبر و صلاة پناه ببرین.» از شدت عصبانیت، نیم‌خیز شدم تا یه‌چیزی بهش بگم که یهو گفت: «این توصیۀ خداست؛ آیۀ قرآنه: <وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ…>» چون حرف خدا بود، خودم رو نگه داشتم و دوباره ولو شدم روی تخت؛ اما اصلاً این توصیه برام قابل‌درک نبود. من الان وسطِ آشفتگیِ یه دعوای ساده با دوستم بودم و حوصلۀ خودم رو هم نداشتم، چه برسه به نماز. خلاصه داشتم هزارویک دلیل و مصداق برای نپذیرفتن این راهکار قرآنی توی ذهنم ردیف می‌کردم که اون آقا یه خاطره گفت؛ خاطره‌ای از نوجوانیِ شهید سیدحسین علم‌الهدی. می‌گفت:

آقاسیدحسین وقتی نوجوون بود، سرِ مبارزه با شاه دستگیر شد. گفتن بچه‌ساله! بندازیمش توی بند نوجوونای بزهکار تا هم به غلط‌کردن بیفته، هم مثل اونا اهل خلاف بشه و فسق‌وفجور. به خیال خودشون می‌خواستن با یه تیر دو نشون بزنن. خلاصه سیدحسین رو وارد بندِ بزهکارها کردن و تا این بچه‌سید، پاش رو گذاشت توی بند، یه عده شروع کردن به تیکه‌انداختن و مسخره‌کردن؛ اما برخلاف تصور خیلی‌ها، سیدحسین نه‌تنها از کوره در نرفت، بلکه صبر کرد و انرژی‌ش رو گذاشت برای نفوذِ به قلبشون. آخر سر هم این صبر و تحمل‌ها نتیجه داد. چند روز بعد، مأموران زندان دیدن همون نوجوون‌ها دارن به امامتِ سیدحسین نماز جماعت می‌خونن.[4] کُرک‌وپَرشون ریخت که چی فکر می‌کردیم، چی شد.

اون آقا داشت این خاطره رو می‌گفت و من مدام ذهنم می‌رفت سمتِ موقعیت مشابه خودم توی مدرسه. یاد زمانی می‌افتادم که تا کسی بهم حرفی می‌زد یا مسخر‌م می‌کرد، می‌شُستم و می‌ذاشتمش کنار یا اگه زورم بهش نمی‌رسید، حسابی به‌هم می‌ریختم و کینه‌ش به دلم می‌نشست. غرق این تفاوت رفتاری‌م با شهید بودم که بنده‌خدا رسید به اینجای خاطره:

شکنجه‌گرِ سیدحسین می‌گه: «تا فهمیدم کسی که باید بازجویی‌ش کنم یه نوجوونه، با خودم گفتم به‌محض ورود به اتاق بازجویی جوری می‌زنمش که همون اول بگه: “غلط کردم، امام کیه؟!” وقتی هم گفت “درود بر شاه”، می‌ذارم بره. برای همین تا وارد شدم، یه لگد محکم زدم به ساق پاش و افتاد؛ ولی حتی یه آخ هم نگفت.» می‌گه: «اونقدر زدمش که خسته شدم؛ اما این نوجوون، داغِ یه آخ‌گفتن رو هم به دلم گذاشت.» بعداز انقلاب وقتی شکنجه‌گرش رو دستگیر می‌کنن، با سید تماس می‌گیرن و می‌گن بیا که وقت انتقامه؛ اما برخلاف تصور همه، سیدحسین علم‌الهدی می‌ره و می‌گه: «من از ایشون شکایتی ندارم. ایشون وظیفه‌ش بوده که شکنجه کنه. منم وظیفه‌م این بوده که تحمل کنم.»[5] یه وقت فکر نکنین علم‌الهدی رو ساده شکنجه کرده بودن ها؛ جوری شکنجه‌ش کرده بودن که بنده‌خدا کفِ کفشش ده سانت پنبه گذاشته بود تا بتونه بدون درد راه بره.[6] حتی شکنجه‌گرش می‌گه: «من فکر کردم اگه بیاد توی دادگاه و بگه چیکارش کردیم، کارم تمومه»؛ ولی آسیدحسین بخشیدش. می‌گن شکنجه‌گر افتاد به پای سیدحسین و از اون روز به بعد مسیر زندگی‌ش عوض شد.[7]

میخ‌کوب شده بودم پای این خاطرات. آخه برای منی که سر کوچک‌ترین گیردادن پدر و مادرم هم گاهی آمپر می‌چسبوندم و صِدام می‌رفت بالا، هضم این‌همه صبر و تحمل و گذشت ممکن نبود. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که اون آقا انگار ذهن من رو خونده باشه، گفت:

می‌دونین چرا امثالِ شهید علم‌الهدی توی مشکلات بهم نمی‌ریختن و صبور بودن؟ چون دلشون بزرگ بود. آدم‌هایی که دلشون کوچیکه، مثل لیوانِ پُر از آبی می‌مونن که اگه یه سنگریزه هم بیفته داخلش، متلاطم می‌شه و آب ازش می‌ریزه بیرون؛ اما اگه دل مثل دریا بزرگ شد؛ اون‌وقت سنگ‌های چندتُنی هم حال‌وهواش رو طوفانی و متلاطم نمی‌کنه.

بزرگ‌کردن دل هم فقط با بندگیِ‌خدا ممکنه؛ یعنی هرچه انسان بیشتر اهل عبادت و دوری از گناه شد، دلش بزرگ‌تر می‌شه؛ اون‌وقت طبق توصیه‌ی آیۀ <وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ>؛ هم در برخورد با انواع بلاها صبوری می‌کنه و هم توی مشکلات، برخلاف خیلی‌ها که عباداتشون تَق‌ولَق می‌شه، اتفاقا او بیشتر پناه می‌بره به نماز و عبادت.

آره رفیق! اگه سیدحسین علم‌الهدی به‌خاطر تمسخر نوجوون‌های بزهکار بهم نمی‌ریخت یا در مقابل شکنجه‌های سنگینِ ساواک صبر می‌کرد و آخرش هم اهل بخشش شد، نه انتقام؛ واسه این بود که از همون بچگی دلش رو بزرگ کرده بود.

میگه نوجوون که بود، ساواک دستگیرش کرد. رفتم ملاقاتش و دیدم اوضاعِ زندان اصلاً خوب نیست. اتاق‌های زندان بسیار کوچک و قدیمی و کاملاً غیر بهداشتی بود. به سیدحسین گفتم: «چه چیزی لازم داری برات بیارم؟» گفت: «فقط یه جلد قرآن برام بیارین.»[8]

آسیدحسین حتی توی میدون جنگ هم به «ارتباط مستقیمِ یاری گرفتن از صبر وصلاة با بندگی خدا» توجه داشت و تلاش کرد به نیروهاش یاد بده که باید در کنار پیشرفت نظامی، رشد معنوی هم پیدا کنن برای روزهای سخت.

می‌گن واسه تهیۀ تدارکات و اسلحۀ نیروها رفته بود اهواز. اسلحه و تدارکات رو که تهیه کرد، افتاد دنبالِ کتاب‌فروشی. اون موقع کتاب‌فروشی‌ها تعطیل بودن، اما با تلاشِ زیاد نهج‌البلاغه تهیه کرد و همراهِ اسلحه به تک‌تکِ بچه‌ها یه نهج‌البلاغه داد؛ و گفت: «در کنارِ آموزشِ نظامی، باید با نهج‌البلاغه هم آشنا بشین.»[9]

خلاصه یادمون باشه! اگه یه زمانی توی مشکلات نتونستیم صبر کنیم یا حال عبادت نداشتیم، باید بدونیم که ارتباطمون با خدا قوی نیست و قبل‌از هر کاری باید وقت بذاریم برای قوی‌ترشدن رابطه‌مون با خدا. خدا رحمت کنه مرحوم ابوترابی رو. رفیقش می‌گه: «مدتی بود که توی پیچ‌وخم زندگی و ناملایمات حسابی کم آورده و تقریباً خونه‌نشین شده بودم. یه روز حاج‌آقا ابوترابی که دوستِ دورانِ اسارتم بود، به دیدنم اومد و گفت: “عباس! می‌دونی چرا این‌جوری شدی؟ چون تو از قرآن و دعا و زیارت عاشورا فاصله گرفتی. همین زیارت عاشورا و امثالِ اون بود که من و تو و خیلی‌های دیگه رو زیرِ دستِ جلادانِ صدام زنده نگه داشت.”»[10]

پس حالا که فهمیدیم صبر در مشکلات و میل به عبادت توی بحران‌ها، این‌قدر ربط داره به رابطۀ قوی با خدا، بیایم از همین الان که توی ساحل آرامشیم، برای عبور از طوفان‌های زندگی، با بندگی خدا، واسه خودمون کشتیِ نجات درست کنیم.

  • 2

6)        پای کار ایران

  • شهید حسن طهرانی‏مقدم

 

 

رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ

250 بقره، جزء 2

خدایا! از صبر و استقامت سرشارمان کن و قدم‌هایمان را محکم کن و بر این جماعت بی‌دین پیروزمان فرما.

بقره 250

 

تلفن زنگ خورد و بابا که تازه سرفه‌هاش رو با کپسول اکسیژن آروم کرده بود، گوشی رو برداشت. محمد بود. از صدای گرفته‌ش می‌شد فهمید که بغضش رو نگه داشته تا گریه نکنه. حالام زنگ زده بود تا صدای خَش‌دارِ بابا مثل همیشه آرومش کنه.

_ چی شده بابا!

_ بابا حالم بده! اینا نمی‌ذارن ما برنده بشیم. به خدا ما می‌تونیم، اما اینا دارن نامردی می‌کنن.

محمد و چندتا از دوستای دبیرستانشون رفته بودن مسابقاتِ رباتیک آمریکا. قرار بود حاصل زحمات سال‌ها تلاش‌شون رو بگیرن.

_ چرا بابا! مگه چه اتفاقی افتاده؟

_ داورها آمریکایی هستن. دارن نامردی می‌کنن. باید یه سری چیزها رو اینجا توی کارگاه تولید کنیم. بهمون امکانات نمی‌دن، یه‌مشت خِرت‌وِپرت آوردن، می‌گن با همین‌ها کارتون رو پیش ببرین؛ اما به تیم‌های دیگه امکانات دادن. دیگه کم آوردیم بابا.

محمد به اینجای حرف‌هاش که رسید، زد زیر گریه. من که خواهرش بودم، می‌دونستم چقدر عاشق ایرانه و بیشتر از هدررفتن زحماتش، غصۀ این رو می‌خوره که شرمندۀ پرچم کشورش و ریه‌های شیمیایی بابا بشه که سال‌هاست داره با درد دست‌وپنجه نرم می‌کنه. داشتم صدای هق‌هق گریۀ محمد رو از پشت تلفن می‌شنیدم که بابا گفت:

_ محمد، بابا! یه روز شهید حسن تهرانی‌مقدم و چندتا از همکارهاش رفتن روسیه برای بازدید از تجهیزات موشکی‌شون. ژنرال‌های روسی داشتن یکی‌یکی تجهیزاتشون رو برای حسن‌آقا و رفیق‌هاش معرفی می‌کردن که یکی از موشک‌ها چشمِ شهید تهرانی‌مقدم رو گرفت. بهشون گفت: «نحوۀ ساخت این موشک رو به ما یاد می‌دین؟» اونا گفتن: «نه! فناوری ساخت این موشک فقط در اختیار ماست و به کسی یاد نمی‌دیم.» می‌گن شهید تهرانی‌مقدم یه نگاهی کرد و گفت: «خودمون می‌سازیمش.» ژنرال‌های روسی زدن زیر خنده. شایدم حق داشتن؛ ما اون موقع نه امکاناتی داشتیم و نه در ظاهر توانی که بشه چنین ادعایی کرد؛ ولی حسن‌آقا اومد و باور داشت که می‌شه ساخت. خلاصه با تمام سختی‌ها و بی‌امکاناتی‌ها کنار اومد؛ اما هر راهی رو رفت، نتیجه نداد. البته هیچ‌کدوم از اینا باعث نشد کم بیاره یا ناامید بشه. آخر سر دست به دامن همون چیزی شد که تو الان باید دست به دامنش بشی بابا؛ اونم دعاست. حسن آقا وقتی دید تمام توانش رو آورده وسط و گره وا نمی‌شه، پا شد رفت مشهد. دست‌هاش رو گره زد به ضریح امام‌رضا؟ع؟ و گفت: «آقا من همۀ تلاشم رو کردم و نشده، شما کمک کنین.» همون‌جا امام‌رضا؟ع؟ عنایتی کرد و به اذن خدا طرحی به ذهنش رسید. سریع رفت و طرح رو توی دفتر دخترش کشید و برگشت تهران. بعداز مدت کوتاهی موشکی ساخت خیلی قوی‌تر از موشک روسی‌ها.[11] محمدجان! دستت از ضریح امام‌رضا؟ع؟ کوتاهه، از در خونۀ خدایِ امام‌رضا؟ع؟ که کوتاه نیست بابا.

حالا که همۀ تخصص و توانتون رو گذاشتین و راه رو براتون سد کردن، دست به دامن خدا بشین. مگه نشنیدی خدای متعال توی قرآنش می‌گه دعای وردِ زبون رزمندگان راه‌حق اینه: <رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ…>. این آیه مال شرایط الان شماست پسرم. آیه داره می‌گه وقتی کافرین راه رو براتون سد کردن، از منِ خدا صبر و ثبات‌قدم بخواین. اصلاً ما جنگ رو این‌جوری بردیم بابا؛ وگرنه اون ایام که بهمون سیم‌خاردار هم نمی‌فروختن، بنی‌صدر هم به‌عنوان فرماندۀ جنگ نفوذیِ دشمن بود، ولی بچه‌ها تمام توانشون رو در کنار دعا و طلبِ صبر و ثبات‌قدم گذاشتن و به موفقیت رسیدن.

[سالن مسابقات دانشگاه MIT] حرف‌های بابا مثل همیشه محمد رو آروم کرد. داشت می‌رفت سمت رفیق‌هاش که صدای پیامک گوشی‌ش رو شنید. بابا براش نوشته بود: «یادم رفت بگم! شهید تهرانی‌مقدم می‌گفت: فقط انسان‌های ضعیف اندازۀ امکاناتشون کار می‌کنن؛ برین و با توکل به خدا کار کنین.»

محمد گام‌هاش رو محکم‌تر و سریع‌تر به‌سمت اتاق برداشت. می‌خواست روحیه‌ای رو که از حرف‌های بابا گرفته بود به دوست‌هاش هم منتقل کنه؛ اما به ذهنش رسید که بهتره دست‌خالی نره؛ برای همین رفت و از فروشگاهِ دم‌درِ دانشگاه مقداری شیرینی خرید. حالا به‌سرعت داشت می‌رفت سمت اتاقشون که دوباره صدای پیامک گوشی‌ش بلند شد:

«محمدجان! صوتی رو که برات فرستادم توی ایتا، گوش بده بابا!»

محمد مثل تشنه‌ای که تازه به آب رسیده، بلافاصله رفت توی پیام‌رسان ایتا تا صدای پدرش رو بشنوه. مهم‌تر از اینکه بابا چی گفته، شنیدن آهنگ دل‌نشین صداش بود؛ همون صدای خش‌داری که همیشه تمام وجودش رو غرق آرامش می‌کرد:

[صدای پدر] یادمه بچه که بودم، گوشۀ حیاطمون یه‌چیزی شبیه کیسه‌بوکس آویزون بود. گاهی می‌رفتم تمام زورم رو جمع می‌کردم تو مشتم و دست‌های کوچیکم رو رها می‌کردم سمتش؛ اما دست‌هام درد می‌گرفت و اون انگارنه‌انگار؛ از جاش جُم نمی‌خورد. تا اینکه یه روز بابام من رو دید. اومد جلو و گفت: «پسرم! اگه تکیه بدی به دیوار، محکم‌تر ضربه می‌زنی»؛ بلافاصله تکیه دادم به دیوار و محکم مشتم رو رها کردم سمتش. این بار نه به‌اندازۀ مشت‌های بابام، اما بالاخره تکون خورد. از اون روز به بعد همون‌قدر که از کیسه‌بوکس بابت زمخت‌بودنش بدم میومد، عاشق دیواری شدم که کمکم کرده بود، شکستش بدم. گاهی حتی مشق‌هام رو می‌بردم و با تکیه‌دادن به اون دیوار می‌نوشتم [لبخند پدر]. خلاصه اون روز فهمیدم تکیه‌گاه محکم چقدر توی موفقیت مؤثره. این خاطره رو گفتم تا بهت تأکید کنم در کنار تخصص‌، به باورهای دینی‌تون هم تکیه کنین بابا؛ همون باور دینی که می‌گه توی سختی کم نیار؛ همون باوری که به شهید تهرانی‌مقدم گفت بعداز تلاش، اگه به بن‌بست رسیدی، توسل کن؛ همون باور دینی که می‌گه ناامیدی کار شیطونه. [بابا نفس عمیقی کشید و گفت] به باورهای دینی‌تون تکیه کنین بابا، که امیرالمؤمنین فرمود: «محکم‌ترین تکیه‌گاه، دینه.»[12]

همراه با تموم‌شدن صوت بابا، راهرو طولانی هم تموم شد و رسید دم در اتاق.

اتاقی که چند دقیقه پیش با ناامیدی ازش خارج شده بود و حالا پُر از انرژی و امید داشت واردش می‌شد. می‌خواست این باور رو توی وجود رفقاش هم زنده کنه؛ اما تا داخل شد، علی و مهرداد و سعید که سرشون رو خم کرده بودن روی صفحۀ موبایل، با اشتیاق گفتن:

_ محمد بیا اینو ببین!

_ چی رو ببینم؟

_ ما گفتیم جست‌وجو کنیم، ببینیم شهدا توی این شرایطِ سخت چی‌کار می‌کردن؛ یهو این کلیپ سردار حاجی‌زاده رو پیدا کردیم. بیا ببین!

محمد نشست به تماشای کلیپ. سردار حاجی‌زاده می‌گفت:

مسئولیت یه کار خیلی سخت رو به عهدۀ من گذاشتن که فناوری‌ش رو توی کشور نداشتیم، اما باید انجام می‌شد. یه روز شهید حسن تهرانی‌مقدم رو دیدم و بهم گفت: «می‌خوای توی این کار موفق بشی؟ بچه‌هایی که می‌خوان باهات کار کنن رو جمع کن؛ دست‌هاتون رو توی دست هم بذارین و با هم هم‌قسم بشین، بگین: خدایا! ما می‌خوایم این کار رو برای رضای تو انجام بدیم؛ هرچه هم ثواب داره، خودمون نمی‌خوایم، تقدیم می‌کنیم به حضرت زهرا؟سها؟؛ این‌جوری خدا عنایت می‌کنه و موفق می‌شین.» بچه‌ها اومدن و خالصانه این کار رو کردن و کاری که نشدنی بود، صددرصد انجام شد.[13]

اشک از چشمای محمد جاری شد. می‌دونست اینکه هم باباش از شهید تهرانی‌مقدم گفته و هم توی کلیپی که بچه‌ها پیدا کرده بودن، اسم ایشون اومده، اتفاقی نیست. توی افکار خودش بود که سعید گفت:

«بچه‌ها هم‌قسم بشیم؟» همگی بسم‌الله گفتن و هم‌قسم شدن.

محمد هم پا شد روی یه برگه جملۀ شهید تهرانی‌مقدم رو با خطِ‌خوش نوشت: «فقط انسان‌های ضعیف اندازۀ امکاناتشون کار می‌کنن. زیرش هم آیۀ <رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا> رو نوشت تا هروقت کم آوردن، زمزمه‌ش کنن.

خلاصه اون چند روز هرچند سخت، اما با زمزمۀ مداوم آیۀ ربنا… و توسل و هم‌قسم شدنشون گذشت و بالاخره جواب داد. محمد و دوست‌هاش دستِ پُر از مسابقات برگشتن و شرمندۀ پرچم کشورمون نشدن.

 

9)                    آخر سال جوابت رو می‏دم

  • شهید عیسی خدری

 

 

الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا

268 بقره، جزء 3

شيطان، شما را [هنگام انفاق] وعدۀ فقر و تهی‌دستی می‌دهد و به زشتی‌ها امر می‌کند؛ ولی خداوند وعدۀ آمرزش از جانب خودش و فزونی به شما می‌دهد.

بقره 268

 

 

با رضا رفیق صمیمی بودیم و خیلی دوستش داشتم؛ اما ولخرجی‌هاش توی کمک به این و اون حرصم رو درآورده بود. هروقت هم بهش غُر می‌زدم و می‌گفتم: «بابا! این‌قدر بی‌حساب‌کتاب نباش. قرار نیست هرچی توی جیبته بدی به فقرا. خودتم خرج داری؛ بی‌پول می‌شی، بعد باید سرت رو جلوی هرکس و ناکسی کج کنی تا بهت قرض بده.» فقط می‌خندید و می‌گفت: «آخرِ سال جوابت رو می‌دم.» راستش این‌جور نبود که من دلم نخواد مثل رضا به کسی کمک کنم، ولی حقوقمون کم بود و با دودوتاچارتایی که می‌کردم، ترس داشتم کفاف خرجی خودم رو هم تا آخر ماه نده، چه برسه به اینکه بخوام به کسی کمک کنم. اما آقارضا می‌بخشید. گاهی هرچی داشت رو می‌داد به فقرا. یادمه یه بار که زمستون با هم رفته بودیم مشهد، یه پیرمرد رو کنار خیابون دید که از شدت سرما، خودش رو مچاله کرده بود؛ بلافاصله شال‌گردنش رو درآورد و درحالی‌که می‌نداخت گردن پیرمرده، گفت: «به یاد شهید احمدی‌روشن، حاج‌آقا التماس دعا.» داد زدم و گفتم: «جدیداً دیوونه‌بازی‌هات رو پای شهدا می‌نویسی؟» خندید و گفت: «عینِ همین کار رو شهید احمدی‌روشن یه زمستون توی مشهد، توی برخورد با یه پیرمرد انجام داده.[14] منم ادای ایشون رو درآوردم.» گفتم: «رضا! دیوونه. توی این گرونی، همین شال رو بخوای بخری می‌دونی چقدر باید پول بدی؟ کم میاری ها؟ نکن.» اما باز مثل همیشه خندید و گفت: «آخر سال جوابت رو می‌دم.» دستش رو کشیدم و گفتم: «این آخر سال که می‌خوای جواب من رو بدی کی می‌شه دقیقاً؟» قهقه زد و گفت: «29 اسفند خوبه؟» گفتم: «آره خوبه! فقط وای به حالت اگه قانعم نکنی.»

گذشت و 29 اسفند رسید. اتفاقاً ازطرف پایگاه رفته بودیم راهیان نور. اون سال، لحظۀ تحویل افتاده بود ساعت هشت شب 29 اسفند. ما هم خودمون رو رسونده بودیم شلمچه، تا توی مراسم تحویل سالِ اونجا شرکت کنیم. داخل حسینیه نشسته بودم که رضا درحالی‌که وضو گرفته بود، اومد کنارم نشست. یهو یاد وعده‌ش افتادم. گفتم: «اینم 29 اسفند آقارضا، حالا جواب اون همه اعتراضم به ولخرجی‌هات توی کمک به فقرا رو بده ببینم.» رضا که انگار پاک فراموش کرده بود، شوکه شد و گفت: «عجب جایی وقت گفتنش رسید؛ حتماً شهدا می‌خواستن این‌جوری بشه.» با تعجب گفتم: «یعنی چی؟ چرا پای شهدا رو می‌کشی وسط؟» رضا گفت: «ببین رفیق! منم چند سال پیش، مثل تو فکر می‌کردم اگه پول‌هام رو برای خودم نگه ندارم و ببخشم به این و اون، ندار می‌شم و زندگی‌م سخت می‌گذره. تا اینکه یه کتاب به دستم رسید. کتابی که پُر بود از خاطرات انفاق شهدا. با خودم گفتم: رضا! اینا رو ببین، با اینکه سنگین‌ورنگین در راه خدا انفاق می‌کردن، زندگی‌شون گذشت و خدا نذاشت بی‌روزی بمونن؛ شهید غلامحسینِ تیمورزاده‌ای که نوجوون بود و در جواب خواهر و برادرش که ازش پرسیدن: تو با عیدی‌ت چی می‌خوای بگیری؟ گفت: من هیچ‌چیز برای خودم نمی‌خوام بگیرم، می‌خوام پولِ عیدی‌م رو بدم به یه فقیر تا برای بچه‌هاش کفش و لباس نو بخره و از بچه‌هاش خجالت نکشه،[15] زندگی‌ش گذشت. یا شهید عیسی خدری که خیلی کم اتفاق می‌افتاد حقوقِ ماهانه‌ش رو بیاره خونه و به‌محض اینکه از سپاه حقوق می‌گرفت، می‌رفت سراغِ فقرا و همه‌ش رو بینِ اونا تقسیم می‌کرد،[16] زندگی‌ش گذشت و محتاج کسی نشد. همه‌شون هم آخر کار شهید شدن.» بعد رضا با لبخند، زد روی پام و گفت: «اصلاً چرا راه دور بریم. همین من و تو. توی این یک سال هم زندگی من که بخشی از پول‌هام رو دادم به فقرا گذشت، هم زندگی تو که گفتی می‌خوام پول‌هام رو نگه دارم واسه خودم. هم پول‌های تو خرج شد، هم پول‌های من. تهش شاید تو مقداری رو پس‌انداز کرده باشی که باز توی همین دنیا خرج و تموم می‌شه؛ اما من اگه خدا قبول کنه با انفاق برای اون دنیام پس‌انداز کردم و ان‌شاءالله ماندگاره. آره داداش! شاید من با خرج‌کردنِ پولم برای فقرا کمتر از تو تونستم واسه خودم خرید کنم یا چیزی بخورم، اما بالاخره گذشت.» بعد به شوخی گفت: «نه تلخی کم‌خوردن‌های من باقی مونده، نه لذتِ خوب‌خوری‌های تو.» رضا سرش رو چرخوند و بعداز مکث کوتاهی گفت: «اینا رو گذاشتم آخر سال بهت بگم تا تو یک سال زندگیِ بی‌انفاق رو بذاری کنارِ یه زندگیِ با انفاق، بعد خودت متوجه بشی که شیطون با وعدۀ فقر نمی‌ذاره در راه خدا انفاق کنیم. مگه نشنیدی که خدا می گه: <الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ وَاللهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا> [17]داداش! این شیطونه که می‌گه نبخش که فقیر می‌شی! دیدی با کمتر خوردن و بخشیدن نه کسی فقیر می‌شه و نه کسی می‌میره؟ اما با انفاق خیلی‌ها از گرسنگی نجات پیدا می‌کنن.» رضا این رو گفت و مشغولِ خوندنِ نماز مستحبی شد و من غرق شدم توی دنیای حرف‌هاش. راست می‌گفت. از اون روزی که رضا لقمۀ نون‌پنیرش رو خورد و پول توی جیبش رو داد به یه فقیر و من رفتم پیتزا و نوشابه خریدم و با ولع جلوش نشستم خوردم، فقط یه خاطره مونده. نه رضا سختی نون‌پنیر خوردنِ اون روز رو یادشه، نه من لذتِ پیتزا و نوشابۀ اون روز باهامه. جفتش گذشته، با این تفاوت که رضا یه سرمایۀ عظیم رو با انفاق برای آخرتش دست‌وپا کرده و من با استدلال‌های شیطون، دارایی‌م رو خرج لذت‌های زودگذر دنیا کردم و یک سال رو برای زیادکردنِ خوبی‌های توشۀ آخرت [ازطریق انفاق] از دست دادم.

توی خیالات خودم بودم که رضا نمازش تموم شد؛ زد روی پاهام و گفت: «هنوز خیلی مونده مثل شهدا بشم داداش؛ بیا و حقِ رفاقت رو به جا بیار؛ الان که کنار شهداییم، لحظۀ تحویل سال دعا کن دلِ منم مثل شهید عیسی خدری بزرگ بشه. این شهید عزیز اون‌قدر به انفاق علاقه‌مند بوده که از وسایلِ موردنیازش هم می‌گذشته. پدرش می‌گه: «عیسی یه موتور داشت که عصای دستش بود. یه روز دیدم داره پیاده برمی‌گرده خونه. ازش پرسیدم: موتورت کجاست؟ خندید و گفت: بنده‌خدایی برای رفت‌وآمدِ خانواده‌ش وسیله نداشت، موتورم رو دادم بهش.»[18] رضا آهی کشید و گفت: «شهید خدری اون‌قدر اهل بخشش شده بود که دیگه درد مردم رو هم درد خودش می‌دونست؛ می‌گن: یه همسایه داشتن که فقیر بود. آقا عیسی قبل‌از اینکه غذا بخوره، اول حال اون خانواده رو می‌پرسید، بعداز اینکه مطمئن می‌شد براشون غذا فرستادن و چیزی برای خوردن دارن، خودش میومد و سر سفره می‌نشست.»[19] کسی که این‌جوری به فکر بنده‌های خدا باشه، عزیز خدا هم می‌شه. دعا کن منم این‌جوری بشم داداش.

12)    نقشۀ ناتمام

  • شهید مصطفی احمدی‏روشن

 

 

وَقَالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ

173 آل‌عمران، جزء 4

«[مؤمنان حقیقی، وقتی به آنان می‌گویند از لشکر انبوه دشمن که آمادۀ جنگ با شماست، بترسید]  گفتند: خدا برای ما کافی است و او بهترین حامی ماست.»

آل‌عمران 173

 

 

 

[مراسم سخنرانی شب اول محرم] طبری توی کتابش می‌گه: شخصی به نام ضحاک‌بن‌عبدالله به‌همراه مالک‌بن‌نضر توی مسیر حرکت امام‌حسین؟ع؟ به‌سمت کوفه خدمت امام رسیدن و گفتن: «حسین‌جان! ما از کوفه میایم. مردم کوفه دارن برای جنگ با شما آماده می‌شن.» امام بلافاصله به پشتوانۀ آیۀ حسبنا الله و نعم الوکیل فرمودن: «خدا من رو کفایت می‌کنه و بهترین یاری‌دهنده‌ست.» آی عزادار امام‌حسین؟ع؟ از این فرمایش امام درس بگیر و توی مشکلات دست‌به‌دامن خدا شو، چه یاوری بهتر از خدا. حرف‌های حاج‌آقا به اینجا که رسید، ناصر ذهنش رفت سمتِ اختلافش با سیامک. با خودش گفت: «نکنه خدا می‌خواد بگه کاری که می‌خوام با سیامک بکنم اشتباهه؟!» اما بلافاصله جواب خودش رو این‌جوری داد: «نه بابا! ما که دروغ نمی‌خوایم بگیم. قراره دست کسیُ رو کنیم که به مسجد ضرر زده؛ عوضش مشکل برگزاری تعزیه‌مون هم حل می‌شه.»

سیامک بچۀ محل‌شون بود و اجازه نمی‌داد تعزیه برگزار بشه. تا بچه‌ها می‌خواستن تمرین کنن میومد با تهدید و سروصدا جمع‌شون رو پراکنده می‌کرد. چندبار هم فضایی که آماده کرده بودن برای تعزیۀ روز عاشورا رو به هم ریخته بود. حالا ناصر تصمیم داشت به کمک عبدالله کاری کنه که سیامک حتی جرئت نکنه تا مدت‌ها از خونه بیرون بیاد؛ چه برسه به اینکه بخواد مراسمشون رو به هم بریزه.

برای همین بعداز هیئت زنگ زد به عبدالله و گفت:

_ عکس‌ها رو چاپ کردی؟

_ آره آماده‌ست.

_ پس نیم‌ساعت دیگه بیا پایگاه، هیشکی اونجا نیست و می‌تونیم نقشه‌مون رو مرور کنیم.

[نیم ساعت بعد، پایگاه بسیج]

_ ببین عبدالله! توی هر خونه یکی از اینا رو می‌ندازی. منم توی مسجد چند تاش رو نصب می‌کنم. همسایه‌ای جا نَمونه ها. راستی! خونۀ سیامک‌اینا هم حتماً بنداز تا بفهمه یه مَن ماست چقدر کره داره و نباید با امام‌حسین؟ع؟ دربیفته.

به اینجای حرفاش که رسید، یهو صدای کف‌زدن شنید:

_ باریک‌الله. نه! خوشم اومد. پس شما این‌جوری می‌خواین حق امام‌حسین؟ع؟ رو بگیرین، آره؟

آقامهدی بود! فرماندۀ پایگاه. تا ناصر خواست توضیح بده، گفت:

_ هیچی لازم نیست بگی! همه‌چی رو می‌دونم. ازت انتظار نداشتم ناصر! من توی بسیج اینا رو بهت یاد دادم؟

_ آقا شما خبر نداری ما می‌خوایم چی‌کار کنیم.

_ گفتم که همه‌چی رو می‌دونم. شما برای اینکه سیامک خونه‌نشین بشه و مانع برگزاری مراسم تعزیه‌تون نشه، می‌خواین قضیۀ شکستن دوربین مسجد رو توی محله جار بزنین.

_ [ناصر باتعجب] آقا شما از کجا می‌دونین شکستن دوربین کار سیامک بوده.

آقامهدی عکس‌ها رو از عبدالله گرفت و گفت: «این عکس‌ها رو که با بی‌اخلاقی از فایل دوربین مداربستۀ مسجد برداشتی و چاپ کردی، من زودتر از تو دیدم. هیئت‌امنای مسجد هم دیدن.»

_ پس چرا باهاش برخورد نکردین آقا؟

_ چون قرار نیست با آبروی کسی بازی کنیم پسر خوب! هر کاری یه اصولی داره. اصلاً کدوم دین بهت یاد داده آبروی کسی رو ببری ناصر؟

_ آقا ما می‌خوایم مشکل تعزیۀ امام‌حسین؟ع؟ حل بشه.

_ با بردن آبروی بچۀ محل‌تون؟ این‌جوری اولین کسی که راضی نیست خود امام‌حسینه.

ناصر که بغض راه گلوش رو بسته بود، گفت: «پس چی‌کار کنیم! زورمون بهش نمی‌رسه. نمی‌ذاره تعزیه رو برگزار کنیم و همۀ زحماتمون هدر می‌ره.»

آقامهدی دستش رو گذاشت روی شونۀ ناصر و گفت: «تو اگه برای خدا کار می‌کنی، باید توکلت هم به خودش باشه. کاری کن خدا ازت حمایت کنه پسرم! خدا از کسی که با آبروی دیگران بازی می‌کنه، حمایت نمی‌کنه ها. تو تلاشت رو بکن، نتیجه رو بسپار به خدا.»

بعد هم اشاره کرد به عکس شهید احمدی‌روشن و گفت: «این آقامصطفی رو ببین! وقتی هم‌سن‌وسال شماها بود، با دوستش به خدا قول دادن که درس بخونن، خدا هم به درس و فکر و تلاش‌شون برکت بده. چون این قرار رو کنار یه خونۀ قدیمی و متروکه گذاشته بودن، هر شب که از پارک یا کتابخونه برمی‌گشتن، می‌رفتن دستشون رو می‌زدن به دیوار اون خونه و می‌گفتن: «یا کریم! الوعده وفا. ما درس رو خوندیم، برکتش با تو.»[20] بچه‌ها مصطفی آیۀ حسبنا الله و نعم الوکیل رو خوب فهمیده بود و می‌دونست که بهترین یاری‌دهنده خداست. بابا دل‌ها دست خداست. تمام قدرت مال خداست. دنیا و آخرت تحتِ‌کنترل خداست. کاری کنین خدا که همه‌کارۀ عالمه، بیاد ازتون حمایت کنه.»

شهید احمدی‌روشن هم با همین فرمول رفت جلو که هیچ مشکلی رو بُن‌بست نمی‌دونست. الان شاید برای خیلی از هم‌رشته‌ای‌های مصطفی تصورِ ساخت موشک هم محال باشه، اما ایشون و دوست‌هاش این کار رو کردن. رفیقش می‌گه: «یه گروهِ پنج‌نفره بودیم و می‌خواستیم طرحِ ساخت موشکی رو آماده کنیم که هرکسی بتونه حتی با لوازم آشپزخونه و دم‌دستی، اونم در عرض یکی‌دو ساعت از روی کاتالوگ بسازدش؛ تقسیم کار کردیم و مصطفی روی موتور موشک کار می‌کرد. روزی چهارپنج ساعت کار می‌کردیم و همون‌جا توی دانشگاه می‌خوابیدیم. اون‌قدر سرمون گرم بود که یادمون رفت دمِ سال تحویل بریم خونه. کلی وقت گذاشتیم، اما فرمول نازل موشک رو پیدا نمی‌کردیم. داشتیم ناامید می‌شدیم که مصطفی اون‌قدر این در و اون در زد تا بالاخره از استادهای دانشکده فرمولش رو گرفت. شش ماه نشد که موشک رو ساختیم. بعد هم بردیم جادۀ قم تستش کردیم و دیدیم جواب داد.»[21]

یه وقت فکر نکنین پیشِ پایِ آقامصطفی سختی نبود ها؛ اتفاقاً هم مشکلات بود، هم گاهی مثل شما که سیامک داره اذیت‌تون می‌کنه، توی مسیر ایشونم کسایی بودن که اذیتش می‌کردن. رفیقش می‌گه: «مصطفی مدتی رو جایی کار می‌کرد که نه‌تنها حقوق بالایی نداشت، بلکه اونجا قدردان زحماتش نبودن و مدیر ارشدش هم ایشون رو قبول نداشت. حتی به مصطفی اونجا یه میز و صندلی هم ندادن و بندۀ خدا روی رادیاتور شوفاژ می‌نشست.»[22] اما شهید احمدی‌روشن موند و کارش رو انجام داد. برای همین خدا طبق وعدۀ حسبنا الله و نعم الوکیل کنارش ایستاد و نذاشت این سنگ‌اندازی‌ها لطمه‌ای بهش بزنه.

اصلاً اون چیزی که مهمه تلاش خالصانۀ شماست بچه‌ها؛ نتیجه رو بسپارین به خدا و زیاد بهش فکر نکنین. به قول شهید پازوکی: «تو با همۀ وجودت تلاش کن؛ مهم نیست چقدر موفق باشی؛ مهم اینه که همۀ انرژی‌ت رو بذاری.»[23]

بچه‌ها برین انرژی‌تون رو خرجِ کار واسه خدا کنین! نه در افتادن با این و اون. من جای شما باشم می‌گم: «خدایا! ما برای امام‌حسینی کار می‌کنیم که خیلی دوستش داری؛ تمام تلاشمون رو هم می‌کنیم. نتیجه با خودت. اگه این کار رو کنین دو حالت داره: یا نتیجه می‌ده که الحمدلله. اگه هم نتیجه نداد، خیالتون راحته که تمام تلاشتون رو کردین و ثوابش رو بردین. به‌قول شهید پازوکی میزان تلاش برای خدا مهمه، نه مقدارِ موفقیت.»

یهو تلفن آقامهدی زنگ خورد و صدای شهید همت همه‌مون رو میخ‌کوب کرد. جالب بود! انگار شهید می‌خواست باهامون حرف بزنه: «برای اینکه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه، باید اخلاص داشته باشیم و برای اینکه اخلاص داشته باشیم سرمایه می‌خواد که از همه‌چیزمون بگذریم. قدم برمی‌داریم برای رضای خدا؛ قلم برمی‌داریم روی کاغذ برای رضای خدا؛ حرف می‌زنیم برای رضای خدا؛ همه‌چی همه‌چی خاصِ خدا باشه که اگه این‌جوری شد، هیچ ناراحتی نداریم و شکست معنا نداره.»[24] آقامهدی درحالی‌که بلند شد تا گوشی‌ش رو جواب بده، خندید و گفت: «شاهد از بهشت هم رسید.»

و این‌طوری لبخند به لبمون اومد و دلمون آروم گرفت.

 

  • 5

15)      گنجِ رنج

  • شهید سیدمحمد بهشتی

 

 

أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا

139 نساء، جزء 5

آيا عزّت و آبرو را نزد کفار بی‌دین می‌جويند؟! درحالی‌که عزت و آبرو یک‌سره دست خداست.

نساء 139

 

کلید انداخت و خیلی آروم در رو باز کرد. سرک کشید توی خونه و دید مامان داخل آشپزخونه مشغول کارهاشه. می‌خواست بدون سروصدا بره توی سرویس بهداشتی و خون گوشۀ لبش رو بشوره تا مادرش متوجه نشه. پاورچین پاورچین راه می‌رفت که یهو مادر برگشت و گفت: «امین‌جان! داری چی‌کار می‌کنی؟» امین دست‌وپاش رو گم کرد. هنوز هیچی نگفته بود که مامان دوید سمتش و گفت: «صورتت چرا خونیه مامان!»

_ چیزی نیست مادر!

_ گوشۀ لبت پاره شده، چیزی نیست چیه؟

امین که تا حالا به مادرش دروغ نگفته بود، تصمیم گرفت جریان رو تعریف کنه:

_ با امیر شاهانی دعوا کردم.

_ سر چی آخه؟ چرا شما هر روز می‌افتین به جونِ هم؟

امین رگای گردنش متورم شد و گفت:

_ این بار فرق می‌کرد. تهمت‎ بدی به بابا زد و مجبور شدم باهاش دعوا کنم.

_ چه تهمتی؟

امین درحالی‌که از ناراحتی سرخ شده بود، گفت:

_ بین بچه‌ها چو انداخته که بابا به بهونۀ پروژۀ پزشکی، از دولت پول گرفته و کشیده بالا. چون دو سال هم هست که تحقیقاتشون نتیجه نمی‌ده، بچه‌ها می‌گفتن: «اگه شاهانی دروغ می‌گه چرا بابات این همه مدت هیچ‌کاری نکرده.» مامان! بچه‌ها می‌خندیدن و می‌گفتن: «ما هم می‌تونیم پول بگیریم و کار نکنیم.»

مامان که به این حرف‌ها عادت کرده بود، امین رو دل‌داری داد و آروم کرد.

اما باید دربارۀ این موضوع با باباش حرف می‌زد. برای همین اون شب بیدار موند تا پدر امین برسه. دکتر هم مثل همیشه بعداز ساعت 12 شب اومد. طبق عادت همیشگی با لبخند وارد شد و گفت:

_ سلام خانوم! چرا بیدارین؟

_ چند دقیقه می‌خوام حرف بزنیم اگه ممکنه.

نشستن دور میز و مادر قضیه رو برای دکتر تعریف کرد. ایشون هم بعداز تأمل کوتاهی گفت: «فردا بعداز مدرسه می‌رم دنبال امین و باهاش حرف می‌زنم؛ حل می‌شه خانوم، نگران نباش.»

ظهر فردا امین دید پدر اومده دنبالش. تعجب کرد. آخه جز جمعه‌ها که بابا می‌گفت: «از شهید بهشتی یاد گرفتم که جمعه‌هام مال خانواده باشه»، بقیۀ روزها ایشون رو نمی‌دیدن؛ چون شب‌ها وقتی میومد که امین خواب بود و روزها قبل‌از بیدارشدنش می‌رفت.

_ به‌به! چه عجب ما باباجونمون رو دیدیم.

_ [بابا با لبخند] اولاً سلام! ثانیاً انگار جز دعواکردن، تیکه‌انداختن هم یاد گرفتی.

امین خندید و گفت: «ببخشید! سلام» و سریع سوار شد.

_ خُب! بریم رستوران؟

_ واقعاً؟ مامان چی؟

_ از مامان‌جونت اجازه گرفتم امروز پدر و پسری بریم رستوران، قبول؟

امین با ذوق گفت: «چی بهتر از این.»

[رستوران] سر یه میز دونفره نشستن. رستوران شلوغ بود و پدر مدت‌زمانِ آماده‌شدن غذا رو مناسب دید برای حرف‌زدن با پسرش.

_ امین، بابا! می‌خوام بی‌مقدمه برم سر اصل مطلب. من و دوست‌هام دوساله داریم روی یه دارو کار می‌کنیم که آمریکا تحریمش کرده. خیلی هم تولیدش سخته؛ چون هم امکانات ساختش رو نداریم، هم تحریمیم. البته توکلمون به خداست و می‌سازیمش ان‌شاءالله. ولی این وسط یه عده از سر نادونی که فکر می‌کنن باید دست‌به‌دامن غرب و آمریکا باشیم و یه عده از سر دشمنی با کشور، سعی می‌کنن جلوی پامون سنگ بندازن.

_ [امین با چشای گردشده] شاهانی می‌گفت باباش اون حرف‌ها رو بهش گفته. یعنی باباش منافقه.

دکتر حرف امین رو قطع کرد و گفت:

_ من اسم آوردم؟ اصلاً چی‌کار داری کی منافقه یا نادون یا هرچی؟ اصل مطلب اینه که تو باید بدونی بابات داره به کشور خدمت می‌کنه و به سهم خودت باید سختی‌های این مسیر رو به جون بخری به‌خاطر ایران عزیزمون. ما هم به نتایج خوبی رسیدیم و به‌زودی موفق می‌شیم ان‌شاءالله.

_ اما بابا من تحمل ندارم ببینم پدرم به ناحق توی ذهن هم‌کلاسی‌ها و معلم‌ها خراب بشه.

_ عزت دست خداست بابا! این وعدۀ قرآنه: <أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلهِ جَمِيعًا> خدا می‌گه عزت رو من می‌دم نه کسای دیگه. بعد مگه می‌شه کسی برای خدا کار کنه و خدا بهش عزت نده پسرم؟ جای این کارها دعا کن پدرت خالصانه برای خدا کار کنه؛ اون‌وقت این حرف‌ها بی‌اثر می‌شه.

آقای دکتر انگار یهو یاد یه چیزی افتاده باشه، گفت:

‌یادته یه روز توی بهشت‌زهرا یکی از خادم‌ها می‌گفت من هر حاجتی مثل کربلا و دیدار حضرت‌آقا و… داشتم، با توسل به شهید بهشتی از خدا گرفتم؟[25] فکر می‌کنی شهید بهشتی الکی به این مقام رسیده؟ خون‌دل‌ها خورده بابا. به محافظ‌های ایشون می‌گفتن: «شما دارین از یه آمریکایی محافظت می‌کنین.» پاسدارهای محافظ می‌گفتن: «ما تحمل نداریم ساکت باشیم و می‌خواستن به‌جای دیگه‌ای منتقل بشن.»[26] آخه شهید بهشتی اجازه نمی‌داد که محافظین با توهین‌کننده‌ها برخورد کنن. رانندۀ اتوبوسی، همسایۀ آقای بهشتی بود. یه روز دید مسافرهاش دارن می‌گن: «آقای بهشتی داره توی کاخ اسدالله علم زندگی می‌کنه!» بنده‌خدا خونش به جوش اومد، مسیرش رو کج کرد و همۀ مسافرها رو برد دم در خونۀ شهید بهشتی و نشونشون داد؛ گفت: «اینه خونۀ بهشتی.»[27] یکی از نزدیکان شهید می‌گه: «بیش از 22نامه به دستم رسید که تماماً حرف‌های رکیک و ناسزا بود؛ بهش گفته بودن آمریکایی. می‌گفتن خونۀ 15طبقه و زن اروپایی داره. یه روز بهشون گفتم: شما چرا در مقابل این همه توهین از خودتون دفاع نمی‌کنین؟ اما شهیدبهشتی در جوابم آیه‌ای رو خواند و فرمود: فلانی! من نباید از خودم دفاع کنم، بلکه باید اون‌قدر ایمانم رو قوی کنم که خداوند ازم دفاع کنه و جواب اینا رو بده؛ و چون وعدۀ خدا حقه، من به این وعده اعتقاد دارم»[28] شهید بهشتی می‌دونست و باور داشت که عزت رو خدا می‌ده پسرم. آخرِ سر خدا جوری عزیزش کرد که هم تمام تهمت‌ها محو و فراموش شد و هم به مقامی رسید که مادرش می‌گه: «وقتی پسرم شهید شد، یکی از علمای تهران به دیدنمون اومد و گفت: من دوست داشتم جایگاه شهید بهشتی رو توی برزخ بدونم. یه شب در عالم رؤیا دیدم که رفتم به زیارت کربلا. حال عجیبی بود و می‌خواستم سریع برم حرم. همین که به حرم نزدیک شدم، یکی از خادم‌ها به‌سمتی اشاره کرد و گفت: اون آقا باید اجازه بده تا بتونین وارد حرم بشین. با تعجب نگاه کردم و دیدم شهید بهشتی اونجا نشسته و ایشون اذن ورود به حرم امام‌حسین؟ع؟ رو صادر می‌کنه.»[29]

شاید امین اون روز حرف‌های بابا رو کامل درک نکرد؛ اما وقتی بابا موفق شد با دوست‌هاش داروی تحریمی رو بسازه و سبب نجات خیلی از بچه‌هایی بشه که توی تحریمِ اون دارو جونشون رو از دست می‌دادن و وقتی دید همۀ معلم‌ها و هم‌کلاسی‌ها و اهلِ محل از باباش تمجید می‌کنن و دیگه خبری از تهمت‌ها نیست، با تمام وجود فهمید که عزت رو فقط خدا می‌ده و باید با بندگی خداوند به دستش آورد. به‌قول قرآن: <فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلهِ جَمِيعًا…>.

  • 6

18)       مثل آقامصطفی

  • شهید مصطفی چمران

 

 

يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ

54 مائده، جزء 6

همواره در راه خدا جهاد می‌کنند و از سرزنشِ هیچ سرزنش‌کننده‌ای هراسی ندارند.

مائده 54

 

 

 

_ آقا! اجازه هست؟

آقای مهدوی توی دفتر مشغول صحبت با تلفن بود و گفت: «عباس‌جان! چند دقیقه منتظر باش، الان می‌گم بیای داخل.»

آقای مهدوی جانباز روزهای آخر جنگ بود و عباس خیلی دوستش داشت؛ مدیری که آخرین سال خدمتش رو سپری می‌کرد و قرار بود آخر امسال بازنشسته بشه.

عباس هنوز نمی‌دونست چطور باید به ایشون بگه که دیگه نمی‌تونه مسئول بسیج باشه. اون‌قدر غرق در این افکار بود که اصلاً متوجه نشد آقای مهدوی اومده دَم در و داره صداش می‌کنه:

_ عباس، عباس‌آقا.

_ جانم آقا.

_ کجایی پسر. حواست نیست ها. بیا داخل!

عباس پشت‌سر آقای مهدوی که به‌خاطر مصنوعی‌بودن یکی از پاهاش، لنگان‎لنگان به‌سمت میزش می‌رفت، وارد دفتر شد. هنوز آقای مهدوی ننشسته بود که عباس کلید اتاق بسیج رو گذاشت روی میز و گفت:

_ اومدم اگه اجازه بدین مسئولیت بسیج مدرسه رو تحویل بدم.

_ چرا! باز چی شده؟

_ همون اتفاق‌های همیشگی آقا. دوباره دوچرخه‌م رو پنچر کردن.

آقای مهدوی خندید و گفت: «خُب پنچریش رو بگیر. طوری نیست که»

عباس سرش رو انداخت پایین و گفت:

_ من از پسشون برنمیام آقا. هر کاری گفتین کردم، ولی دست‌بردار نیستن.

_ به این زودی جا زدی پسر؟ به‌خاطر چهارتا تیکه‌انداختن و اذیت‌های کوچولوی هم‌کلاسی‌هات می‌خوای میدون رو خالی کنی؟

_ اذیت‌هاشون کوچیک نیست آقا! از وقتی من رو مسئول بسیج کردین، مهرداد و رفقاش دمار از روزگارم درآوردن. یادتون نیست محرم چی‌کار کردن؛ هر پنج جلسۀ هیئت مدرسه رو ریختن به هم. کتاب‌هام رو پاره می‌کنن، به وسایلم آسیب می‌زنن، اسم روم گذاشتن و مسخره می‌کنن، دوچرخه‌م رو پنچر کردن.

آقای مهدوی نگاهی کرد و گفت:

_ تموم شد؟ بازم می‌گم اینا دلیل‌های کافی برای میدون خالی کردن نیست پسر خوب! اگه قرار بود رزمنده‌ها هم با این مشکلاتِ کوچیک میدون جنگ رو خالی کنن که الان خبری از ایران و ایرانی نبود.

_ آقا! نه اینجا میدونِ جنگه، نه من رزمنده.

آقای مهدوی از جاش بلند شد و خیلی جدی گفت:

_ اتفاقاً هست. چرا فکر می‌کنی جهاد و مبارزه فقط اسلحه دست‌گرفتنه؟ تمامِ کارهای فرهنگی تو و رفیق‌هات توی بسیج یه نوع جهاد در راه خداست. تلاش برای سربه‌راه‌شدن دوست‌هات هم یکی از بزرگ‌ترین جهادهاست.

آقای مهدوی مکثی کرد و چند قدم توی اتاق زد و گفت:

_ اصلاً می‌دونی چرا من ورود نکردم به اختلافت با مهرداد و دوست‌هاش؟ چون می‌خوام خودت بشینی فکر کنی، ببینی چطور می‌شه مسیرشون رو عوض کرد. ازطرفی من اگه باهاشون برخورد کنم، کینۀ بیشتری ازت به دل می‌گیرن عباس‌جان. پس بهترین راه، تلاش برای تغییر و جذبشونه.

_ سخته آقا.

_ معلومه که سخته. یادته گفتم آرزوی شهادت کردن آسونه، اما شبیه شهدا شدن زحمت داره؟ یکی‌ش همین‌جاست. اگه می‌خوای شبیه شهدا بشی باید مجاهدی باشی که هیچ‌جوره کم نمیاره؛ چون خدا توی قرآنش می‌گه: <يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ> یعنی مجاهد همواره در راه خدا جهاد می‌کنه و از هیچ سرزنشی نمی‌ترسه. تو که شرایطت خوبه عباس‌جان! سرزنش‌هات در حد چهارتا تیکه و پنچرکردن دوچرخته. بشین تا از همین شهید چمرانی برات بگم که مدرسه‌مون مزین به نامش شده.

آقای مهدوی اومد روبه‌روی عباس نشست و گفت:

آقامصطفی برای اینکه بتونه یه مجاهد اثرگذار باشه، سال‌ها دوری از مادرش رو تحمل کرد و برای درس‌خوندن رفت آمریکا. بالاخره اونجا محیط چندان سالمی نداره، ولی مصطفی به مادرش قول داده بود که خدا رو فراموش نکنه. وقتی هم برگشت، گفت: «دوس دارم به مادرم بگم یه لحظه هم خدا رو فراموش نکردم.»[30] یعنی سختی جهاد با نفس رو هم به جون خریده بود.

حالا دوس دارم خودت رو بذاری جای مصطفی چمران. سال‌ها توی آمریکا درد غربت کشیده و به‌سختی درس خونده تا رسیده به دکترای فیزیک پلاسما؛ اما به‌خاطر جهاد در راه خدا تمام امکانات و زیبایی‌های اونجا رو رها کرده و رفته لبنان. حتی بهش پیشنهاد بهترین شغل‌ها و بالاترین حقوق رو دادن؛[31] اما همه رو رها کرد و رفت وسط یه زندگی سخت؛ یعنی به‌خاطر جهاد در راه خدا از همه‌چی گذشت. همون ایام هم یه عده شروع کردن به تخریبش. چپی‌ها می‌گفتن: «جاسوس آمریکاست و برای ناسا کار می‌کنه.» راستی‌ها می‌گفتن: «کمونیسته.» هر دو گروه هم برای کشتنش جایزه گذاشتن. ساواک هم یه عده رو فرستاد تا ترورش کنن.[32] اما آقامصطفی یه‌بار هم گلایه نکرد و نگفت که خدایا! من به‌خاطر جهاد در راه تو از زندگی لاکچری آمریکا گذشتم، دوری از مادرم رو تحمل کردم؛ سختی کشیدم؛ حالا چرا باید این‌قدر اذیت بشم و تهمت بشنوم. هیچ‌کدوم از اینا رو نگفت. فقط وایساد و مجاهدت کرد. اون‌قدر خوب به تکلیفش عمل کرد که هم خدا عاشقش شد، هم امام. می‌گن وقتی توی جبهه بود، عهد کرد تا دشمن توی خاک ایرانه، برنگرده تهران؛ سر عهدش هم بود تا اینکه از دفتر امام‌خمینی زنگ زدن و گفتن: «امام فرموده دلم برای چمران تنگ شده، بگین بیاد تهران ببینمش.»[33] یعنی جوری زندگی کرد که نائب امام‌زمان؟عج؟ دل‌تنگش شد. وقتی هم شهید شد، امام فرمود: «چمران در این دنیا شرف رو بیمه کرد، مثل چمران بمیرید.» اینه نتیجۀ مجاهدبودن و از سرزنش‌ها نترسیدن عباس‌آقا.

آقای مهدوی سرش رو برگردوند سمت عکس شهید چمران و گفت: «حالا این تو و این آقامصطفی چمران! می‌خوای بمون و توی بسیجِ مدرسه‌ای که به نامشه مجاهدت کن، می‌خوای کلید رو بذار و برو.»

عباس چند دقیقه‌ای زل زد به عکس شهید چمران. بعد هم بلند شد کلید رو برداشت، خداحافظی کرد و رفت بیرون. تصمیمش رو گرفته بود. می‌خواست بمونه و مثل مصطفی چمران بشه مصداقی از آیۀ 54 سورۀ مائده. دوچرخۀ پنچرش رو برداشت و درحالی‌که از مدرسه می‌رفت بیرون، گفت: «آقامصطفی! دعا کن مثل شما، مجاهد خوبی باشم توی سنگر بسیج.»

 

  • 7

21)                    سرباز اسرائیل نشو

  • شهید نورعلی شوشتری

 

 

إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ

91 مائده، جزء 7

مسلماً شیطان می‌خواهد بین شما دشمنی و کینۀ سخت ایجاد کند.

مائده 91

 

هفتۀ وحدت بود و دعوت شدم به سخنرانی توی یه دبیرستان. تا حالا تجربۀ صحبت توی یه مراسم رسمی رو نداشتم و نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم؛ اما تا وارد شدم صحبت‌های اختلاف‌برانگیز چند تا از بچه‌ها دربارۀ شیعه و سنی و بدوبیراه گفتنشون به وحدت، انگار نشونه‌ای بود ازطرف خدا تا با خاطرۀ حاج‌آقا محمدی سخنرانی رو آغاز کنم. رفتم پشت تریبون و بعداز بسم‌الله، بی‌مقدمه گفتم که بچه‌ها! من برای انجام یه مأموریت قرار بود اعزام بشم به سیستان و بلوچستان. اون ایام یه عالم بزرگ توی مسجد محل‌مون داشتیم به نام حاج‌آقا محمدی. گفتم برم هم ازشون خداحافظی کنم، هم اگر توصیه‌ای دارن، بشنوم؛ اما از شانس بد من، حاج‌آقا بعداز نماز جلسه داشت و با عجله داشت مسجد رو ترک می‌کرد. خودم رو رسوندم دمِ در و با صدای بلند گفتم: «حاج‌آقا! من دارم چند سالی برای مأموریت می‌رم زاهدان، اگه ما رو ندیدین، حلال کنین.» یهو دیدم به‌سرعت برگشتن سمت من؛ بغلم کردن و با لبخند گفتن: «به‌سلامتی! مراقب باش اونجا سرباز اسرائیل نشی.» بعد هم باعجله خداحافظی کردن و رفتن. می‌دونستم ایشون حرف بی‌حساب نمی‌زنه؛ برای همین کلاً ذهنم ریخت به هم. با خودم گفتم: «من پاسدارم و دشمن صهیونیست‌ها، این چه حرفی بود حاج‌آقا زد؟!»

خلاصه رفتم و رسیدم زاهدان. به‌محض ورود به ساختمون سپاه، چشمم خورد به عکس شهید شوشتری. زیر عکسشون هم نوشته بود: «سردار وحدت.» راستش شناخت چندانی از ایشون نداشتم، فقط می‌دونستم زحمت خیلی زیادی کشیدن برای سیستان و بلوچستان.

[صبحِ روز بعد] وقت کم بود و کار زیاد. نباید فرصت رو از دست می‌دادم. لیستی که قبل‌از اومدن به سیستان و بلوچستان از بچه‌شیعه‌های فعال استان آماده کرده بودم رو گذاشتم جلوم؛ اما نمی‌دونم چرا تا نگاهم بهش افتاد، دوباره این جمله توی ذهنم پیچید که: «مراقب باش سرباز اسرائیل نشی.» بلافاصله گوشی‌م رو برداشتم و شمارۀ حاج‌آقا محمدی رو گرفتم. بعداز سلام و احوالپرسی، ازشون پرسیدم:

_ می‌شه بگین منظورتون از اون جمله چی بود؟ من سپاهی‌ام. مگه پاسدار هم سربازِ اسرائیل می‌شه؟

حاج‌آقا خندید و گفت: «پاسدار و غیرپاسدار نداره، حتی یه آیت‌الله هم اگه مراقب نباشه، ممکنه بشه سرباز اسرائیل.»

_ می‌شه یه‌جور بگین منم بفهمم حاج‌آقا؟

_ یه آدرس بهت می‌دم. برو اونجا. یکی از علمای اهل‌سنت توی استانه. بگو حاج‌آقا محمدی من رو فرستاده و گفته: «توی یه جمله شهید شوشتری رو توصیف کنین.» جواب سؤالت رو توی حرف‌هاش پیدا می‌کنی ان‌شاءالله.

آدرس رو گرفتم و رفتم اونجا. مولوی اهل‌سنت وقتی فهمید پاسدارم، استقبال خیلی گرمی کرد و در جواب سؤالم گفت:

سال‌ها پیش یه روش غلطی توی استان ما وجود داشت و اونم اینکه فضاهای نظامی رو از اهل‌سنت خالی کرده و دیگه اهل‌سنت رو جذب نمی‌کردن. ازطرفی گروهک‌های تروریستی جوون‌های استان رو با روش‌های جذاب، جذب و روی اعتقاداتشون اثر می‌ذاشتن. خُب وقتی این‌جوری بشه، نتیجه معلومه. قبلاً که بچه‌های اهل‌سنت جذب ارگان‌های نظامی می‌شدن، هم دل‌بستگی‌شون به کشور و نظام زیاد می‌شد، هم اگه باهاشون به‌خاطر تخلفی برخورد می‌شد، نمی‌گفتن از سر دعوای شیعه و سُنیه؛ اما وقتی پای اهل‌سنت رو از این فضاها بریدن، دشمن هرچی خواست به خوردشون داد و اختلاف شیعه و سنی رو زیاد کرد؛ ولی شهید شوشتری که اومد کلاً این رویه رو تغییر داد. هم به معیشت اهل‌سنت رسید، هم توی فضاهای مختلف نظامی و امنیتی ازشون استفاده کرد. برای همین نه‌تنها امنیت زیاد شد؛ بلکه جوری دل‌های مردم رو به هم نزدیک کرد که وقتی به شهادت رسید، اهل‌سنت هم داغ‌دار شد.[34]

هنوز جواب سؤالم رو نگرفته بودم؛ برای همین بعداز جلسه با عالم اهل‌سنت، به حاج‌آقا محمدی زنگ زدم و گفتم: «توی حرفای مولوی جواب سؤالم نبود.» ایشونم خندید و گفت:

روی هوشت بیشتر از اینا حساب کرده بودم آقاسعید! ببین پسرم! تا حالا از خودت پرسیدی چرا دشمن فقط امثال شهید شوشتری رو به شهادت می‌رسونه؟ یا چرا اون دسته از علمای اهل‌سنت که طرف‌دار وحدت هستن، ترور می‌شن؟ چون بقای دشمن توی اختلاف شیعه و سُنیه. ما مسلمون‌ها وقتی به جان هم بیفتیم، دیگه به مبارزه با دشمن فکر نمی‌کنیم و دشمن‌هامون امنیت پیدا می‌کنن. برای همین خدا توی قرآن می‌گه: <إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ>؛ یعنی شیطون و شیطون‌صفت‌ها سعی می‌کنن بین مسلمین اختلاف بندازن تا خودشون از بین نرن. پس هرکسی به اختلاف شیعه و سنی دامن بزنه، ناخواسته می‌شه سرباز اسرائیل. تو باید حساب اهل‌سنت رو از تندروهای افراطی و وهابی جدا بدونی. ما کلی شهید از اهل‌سنت داریم. پس مثل شهید شوشتری از هر راهی برای حفظ وحدت استفاده کن.

خیلی توصیۀ مهمی بود. حاج‌آقا دقیقاً دست گذاشت روی مسئله‌ای که ناخواسته ازش غافل بودم و می‌خواستم فقط با شیعه‌های استان کار رو پیش ببرم؛ اشتباهی که به‌قول مولوی اهل‌سنت، اختلاف درست می‌کرد و نفعش به دشمن می‌رسید. برای همین اولین کاری که تصمیم گرفتم انجام بدم، تغییر لیست فعالین استان بود. باید وقت می‌ذاشتم برای پیداکردن نیروهای فعال مسلمون و عاشق ایران؛ چه شیعه باشن، چه اهل‌سنت.

از اونجایی هم که کارم سخت بود و خطرآفرین، حاج‌آقا محمدی هرازگاهی با نقلِ خاطرات شهید شوشتری بهم روحیه می‌داد. مثلاً یه روز که از سختی کار خسته شدم، بهم گفت:

مقام معظم رهبری توی دیدار با خانوادۀ شهید شوشتری فرمودن: «بعداز جنگ خيلی‌ها به حاشيه رفتن، اما شهيد شوشتری همون‌جوری که بود، موند.» بعد گفتن: «هيچ‌كس برای من شهيد شوشتری نمی‌شه.» آقا اشاره کردن به عکس شهید و فرمودن: «فكر نكنين محاسن سفيد پدرتون به‌خاطر سن‌وسالشه‌ها؛ محاسن ايشون اين اواخر به‌خاطر دیدن مشکلات مردم سفید شد.»[35]

شنیدنِ این خاطره خستگی رو از تنم خارج کرد؛ چون می‌دونستم دارم همون مسیری رو می‌رم که شهید شوشتری رفته و با تمام سختی‌هاش، ایشون رو به سعادت ابدی رسونده؛ پس منم اگه سعادت و شهادت می‌خوام، نباید کم بیارم. یه جا دیگه هم خوندم که خود شهید شوشتری گفته بود: «بعداز پیروزی توی عملیات مرصاد، امام‌خمینی فرمودن: “اگه قابل باشم، روز قيامت شوشتری رو قطعاً شفاعت می‌كنم.”»[36] لذا دلم قرص شد، تصمیم گرفتم بمونم و مثل شهید شوشتری با حفظ وحدت، مشت محکمی باشم به دهان شیطون و شیطون‌صفت‌ها؛ بلکه شفاعت امام و شهدا شامل حال منم بشه.

 

  • 8

24)                    محاسبۀ شگفت‏انگیز

  • شهید مهدی باکری

 

 

وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ

31 اعراف، جزء 8

بخورید و بنوشید، ولی اسراف نکنید، که خدا اسراف‌کاران را دوست ندارد!

اعراف 31

 

بابابزرگ از تبریز اومده بود تهران و مهمون ما بود. بچه‌ها از خوش‌حالی داشتن بال درمی‌آوردن به‌خاطر اومدن باباحاجی‌شون. بابابزرگ با اینکه سن‌وسالی ازش گذشته بود، اما اون‌قدر قشنگ با بچه‌ها گرم می‌‎گرفت که عاشقش بودن.

ماشاءالله خستگی هم نمی‌شناخت و تا بچه‌ها دست نمی‌کشیدن، ایشون کوتاه نمی‌اومد.

_ آقاجون! مهدی! مهدیه. بیاین غذا حاضره. دارم سفره رو می‌ندازم.

_ [مهدیه‌] مامان‌جون! تا شما سفره رو بندازی، ما هم کارمون تموم شده و اومدیم.

[اتاق بچه‌ها] تا مهدیه اینو گفت، بابابزرگ به‌شوخی چهره در هم کرد و گفت: «داشتیم باباجان؟ همه کارها رو مامان کنه و ما فقط بخوریم. بدویین بریم چیدنِ سفره با ماست، بدویین.

بابابزرگ مثل همیشه بازی‌بازی، بچه‌ها رو ترغیب به کمک کرد. سفره رو چیدن و همگی بعداز شستن دست‌ها نشستن به غذاخوردن. مهدی و مهدیه تندتند غذاشون رو خوردن و بابابزرگ که عادت داشت غذاش رو خوب بجوه، هنوز مشغول خوردن بود. بچه‌ها بعداز تشکر از مامان، از سرِسفره بلند شدن. بابابزرگ یه نگاهی به دونه‌های برنج باقی‌مونده توی بشقاب مهدی و مهدیه کرد و گفت:

_ عروس‌جان! می‌شه زنگ بزنی به علی بگی از طلافروشی ترازوش رو بیاره؟

_ ترازو برای چی باباجون؟

بابابزرگ خندید و گفت: «کار دارم. بی‌زحمت از بشقاب بچه‌ها و برنج‌های اطرافش هم یه عکس بنداز.»

زهراخانوم با تعجب گفت: «چشم!» و کارهایی که باباحاجی گفته بود رو انجام داد. البته می‌دونست که بابابزرگ کار بی‌حکمت انجام نمی‌ده و اتفاقاً اشتیاق داشت ببینه جریان چیه.

عصر شد و علی‌آقا از سرِ کار برگشت.

_ سلام آقاجون! اینم ترازو. گنج پیدا کردین؟

بابابزرگ خندید و گفت: «باارزش‌تر از گنجه بابا.»

بعد مهدی و مهدیه رو صدا زد و گفت:

_ بچه‌ها بیاین کارتون دارم.

_ عروس‌جان! می‌شه ده تا دونه برنج خام برام بیاری؟

زهراخانوم ده تا دونه برنج آورد و همگی دور بابابزرگ نشستن.

_ خب بچه‌ها! می‌خوایم یه محاسبه انجام بدیم. می‌خوایم ببینیم این ده تا دونه برنج خام چند گرمه.

بابابزرگ ده تا دونه برنج رو گذاشت روی ترازوی طلافروشی و وزنش شد: «یک گرم».

بعد رو کرد به مهدی و گفت: «باباجان! برو ماشین‌حسابت رو بیار.» مهدی هم دوید و با ماشین‌حساب برگشت.

_ خُب بچه‌ها! یک کیلوگرم، هزار گرمه. وقتی ده تا دونه برنج شد یک گرم؛ یعنی ده هزار دونه برنج می‌شه یک کیلوگرم.

_ مهدیه‌خانوم جمعیت ایران چقدره بابا؟

_ حدود 85 میلیون.

_ آفرین! حالا فرض کنین پنجاه میلیون ایرانی، روزی یک بار برنج بخورن؛ اگه هرکدوم هم روزی یه دونه برنج توی بشقابشون باقی بمونه، می‌شه دورریختنِ روزی پنجاه میلیون دونه برنج.

بابابزرگ ماشین‌حساب رو برداشت و گفت: «بذار ببینیم پنجاه میلیون دونه برنج می‌شه چند کیلو؟ می‌شه!!! پنج هزار کیلو؛ یعنی پنج تُن برنج در روز اسراف می‌شه. در ماه می‌شه 150 تُن. در سال می‌شه 1800 تُن برنج که اسراف می‌شه.

تازه اگه هرکسی یه دونه برنج ته بشقابش یا دوروبَرش بریزه، می‌شه این رقم‌های نجومی ها. بماند که خیلی‌ها توی رستوران‌ها کلی برنج دور می‌ریزن. خیلی‌ها موقع آبکش و سر سفره مقدار زیادی برنج اسراف می‌کنن.

مهدی و مهدیه که از تعجب چشماشون گرد شده بود، گفتن: «ما که خیلی بیشتر از یه دونه برنج ته بشقابمون می‌مونه.»

بابابزرگ رو به عروسش کرد، خندید و گفت: «خُب! خدا رو شکر نیازی به نشون‌دادن عکس هم نیست؛ گرفتن چی شد.»

بابابزرگ مکثی کرد و گفت:

حالا بذارین از شهدا براتون خاطره بگم. توی جبهه فرمانده‌ای داشتیم به نام مهدی باکری.

یکی از مسئولین لشکر می‌گفت: «یه روز آقامهدی صدام زد، اومدم و دیدم کنار یه گونی وایساده. سرِگونی رو با یه دست گرفته و با دست دیگه‌ش لای نون‌خورده‌ها رو می‌گرده.»

می‌گه: «سلام کردم، آقامهدی هم جواب سلامم رو داد.» بعد تکه‌نونی رو از گونی بیرون آورد و بهم نشون داد و گفت:

_ برادر! این نون رو می‌شه خورد؟!

_ بله آقامهدی، می‌شه!

دوباره دست برد توی گونی و تکه‌نون دیگه‌ای رو بیرون آورد و گفت:

_ این چطور؟

بنده‌خدا می‌گه سرم رو انداختم پایین و جوابی نداشتم بدم! آقامهدی ادامه داد:

_ الله‌بنده‌سی![37] پس چرا کفران نعمت می‌کنین؟ می‌دونین این نون‌ها با چه مصیبتی از پشتِ جبهه به اینجا می‌رسه؟چه جوابی دارین به خدا بدین؟

می‌گه آقامهدی اینا رو گفت و رفت.[38]

آره باباجون! ما این دوری از اسراف رو از فرماندهای شهیدمون یاد گرفتیم. بقیه هم همین‌طور بودن. رزمنده‌ای می‌گفت: «فرماندۀ شهیدمون وقت ناهار می‌رفت اطراف چادر و تیکه‌های نونی که بچه‌ها دور ریخته بودن رو می‌خورد.» وقتی هم بهش گفتم: «غذا که هست، چرا اینا رو می‌خورین؟» گفت: «اینا رو مردم با زحمت درست کردن و فرستادن، درست نیست اسراف کنیم.»[39]

همین دقت‌ها رو کردن که شهید شدن و خدا بهشون مقام بلند داد باباجون! یکی از بچه‌ها خواب دیده بود رفته توی بهشت. دیده بود کلی فرشته دارن به‌سرعت یه قصر می‌سازن به چه بزرگی. بهشون گفته بود: «این برای کیه؟» گفته بودن: «مهدی باکری همین روزها قراره بیاد اینجا.»[40] و چند روز بعد مهدی باکری شهید شد.

لحظاتی قبل‌از شهادتش هم که صدای بی‌سیمش هست. به شهید احمد کاظمی می‌گه: «احمد کاشکی اینجا بودی می‌دیدی چه دهِ باصفائیه، بیا تماشا کن.» مقام معظم رهبری می‌فرمود: «اونجا همه‌ش توپ و تفنگ بود و بعداز یه ساعت هم باکری شهید شد. ایشون چی می‌دید اونجا. خیلی مهمه. اون بهشتی که رزقش شد، اون لحظات آخر ببینه چقدر جذاب بوده که نمی‌خواسته رفیقش [احمد کاظمی] از دیدنش محروم بمونه.»[41]

بابابزرگ آهی کشید و گفت: «آره بابا! <وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلَا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لَا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ> خدا می‌گه بخورین و بیاشامین، نوشِ جونتون، اما اسراف نکنین که من اسراف‌کننده رو دوست ندارم. یادمون نره که اگه به توصیه‌های خدا توی قرآن عمل کنیم، هم دنیامون قشنگ‌تر می‌شه، هم عاقبتمون به‌خیر.»

  • 9

27)      تربیت به ‏سبک حاج‏ حسین

  • شهید ناصر سلیمی

 

وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ رَمیٰ

17 انفال، جزء 9

[ای پيامبر!] هنگامی که به‌سوی دشمنان تير پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی؛ بلکه خدا پرتاب کرد.

انفال 17

المپیاد دانش‌آموزی بسیج قرار بود برگزار بشه و حاج‌حسین اصرار داشت جابر رو برای رشتۀ کامپیوتر به مسابقات بفرستیم؛ البته جز خودش که فرماندۀ حوزۀ مقاومت بود، بقیه مخالف این تصمیم بودن و می‌گفتن: «جابر خیلی خودش رو بالا می‌گیره.»

[حاج‌حسین] برادرا! مراقب باشیم جلسه به‌سمت غیبت نره! حتماً مصلحتیه که اصرار دارم جابر بره، به بنده اعتماد کنین.

همه به درایت حاج‌حسین ایمان داشتن و به‌قول معروف موهاش رو توی آسیاب سفید نکرده بود. واسه همین جابر هم انتخاب شد برای رفتن به المپیاد.

[روز جلسۀ توجیهی] بچه‌هایی که از پایگاه‌های بسیج شهر برای اعزام به المپیاد انتخاب شده بودن، دور یه میز نشستن. جابر صداش رو انداخت توی گلو و گفت: «طلای المپیاد کامپیوتر رو که همین الان تضمینی من بُردم. ببینم شماها چی‌کار می‌کنین. آبروی شهرمون رو نبرید ها.»

دقایقی بعد آقای صادقی به‌عنوان مسئول اعزام، به‌همراه حاج‌حسین وارد شد. بچه‌ها از جاشون بلند شدن و سلام کردن.

حاج‌حسین درحالی‌که مثل همیشه لبخند به لب داشت، با تک‌تک بچه‌ها دست داد و رفت کنار آقای صادقی نشست.

_ خیلی خوش اومدین بچه‌ها! به نام خدا، به‌یاد شهدا، ان‌شاءالله برای رضای خدا باشه. قبل‌از اینکه آقای صادقی نکات مربوط به المپیاد رو بگن، من اجازه می‌خوام یه نکته رو خدمت‌تون عرض کنم: برای ما مهم‌تر از مدال‌آوردن توی رقابت‌ها، مدال‌آوردن توی اخلاقه؛ مدال‌آوردن توی تلاش و پشتکاره. همین که بدونم همۀ شما برای خدا قدم برداشتین و تلاشتون رو کردین برام کافیه. مدال شد یا نشد، خیلی مهم نیست.

جابر تو دلش گفت: «چه فایده وقتی تلاش کنیم و مدال طلا رو نگیریم. تلاش وقتی خوبه که ما رو به مقام برسونه؛ وگرنه خستگیِ رقابت توی تنمون می‌مونه.»

آقای صادقی بعداز معرفی بچه‌ها، گفت: «حدود یه ماه مونده به مسابقات. به نظرم تمرین توی این مدت خیلی لازمه. اونایی که از شهرای دیگه میان، حتماً با آمادگی کامل توی رقابت‌ها حاضر می‌شن. شما هم باید آماده باشین.»

جابر لبخندی زد و گفت: «آقا خیالت راحت! من همین الان قول طلا رو بهتون می‌دم.»

_ ان‌شاءالله. اما همون‌جوری که حاج‌حسین فرمودن، برای ما فقط طلا مهم نیست. تلاش شما برای بهترشدن و رعایت اخلاق هم مهمه. پس پیشنهاد می‌کنم هم تمرین کنین، هم توی این مدت با خدا خلوت کنین و ازش کمک بخواین.

جابر دوباره رفت توی فکروخیال خودش: «چه ربطی به دعا و توسل و توکل داره. من وقتی استادم توی فوت‌وفن‌های کامپیوتر کار تمومه دیگه؛ جوری با اختلاف اول بشم که همه انگشت‌به‌دهن بمونن.»

[روز قبل‌از شروع مسابقات] بچه‌ها سوار اتوبوس راهی تهران شدن. توی مسیر هرکسی به کاری سرگرم شد. یه عده هم تسبیح‌به‌دست مشغول ذکر بودن. جابر به یکی‌شون گفت: «چی‌کار می‌کنی دائم تسبیح دستته؟»

_ صلوات می‌فرستم و تقدیم می‌کنم به امام‌زمان تا کمکم کنن موفق بشم.

_ به صلوات نیست که پسر! به مهارته. بلد باشی کار تمومه.

_ تو چه بسیجی هستی که نمی‌دونی هم تخصص لازمه، هم توکل، هم توسل؟

_ باشه بابا! تو خوبی. فردا معلوم می‌شه.

جابر اینو گفت و چشماش رو بست و روی صندلی لَم داد. بعداز چند ساعت رسیدن تهران و توی محل اسکان مستقر شدن. حالا باید استراحت می‌کردن برای سرحال‌بودن توی رقابت‌های فردا.

[روز مسابقات] هرکدوم از بچه‌ها توی رشتۀ خودشون به رقابت پرداختن. اون سال در رشتۀ کامپیوتر همۀ شرکت‌کننده‌ها با هم رقابت می‌کردن و در پایان دو نفر به‌عنوان فینالیست، رقابت نهایی رو انجام می‌دادن. جابر از بین 31 نفر به‌طرز شگفت‌انگیزی رتبۀ اول رو کسب کرد و راهی فینال شد. اون‌قدر سرعتِ عملش توی کارهای مهارتی زیاد بود که داورها رو به تحسین واداشت. حتی یکی از داورها بلند شد و گفت: «به سلطان کار با کامپیوتر سلام کنین.»

جابر روی اَبرها بود و از تشویق‌ها کِیف می‌کرد. اون‌قدر تعریف و تمجیدها بهش چسبیده بود که دوست نداشت اون شب تموم بشه. توی خوابگاه با غرور راه می‌رفت و می‌گفت: «حال کردین! اینا که رقیب نبودن. بگین حرفه‌ای‌ترها رو بیارن بابا! کسر شأن من بود رقابت با این رقبای ضعیف.»

بچه‌ها با اینکه همشهری‌شون رفته بود فینال، اما از این رفتارها خیلی بدشون می‌اومد.

[روز فینال] جابر که خودش رو از قبل قهرمان می‌دونست، با غرور خاصی رفت توی سالن مسابقه؛ ولی در کمال ناباوریِ همه، از رقیبش شکست خورد. جوری سریع باخت که تا چند دقیقه باورش نمی‌شد چی شده. انگار دنیا روی سرش خراب شده بود. حتی نای بلندشدن از روی صندلی رو هم نداشت. به‌ناچار بلند شد و بدون اینکه با کسی حرف بزنه، رفت خوابگاه.

ساعتی بعد حاج‌حسین که خودش رو برای فینال رقابت‌ها رسونده بود تهران، سراغ جابر رو گرفت. گفتن: «از وقتی توی فینال شکست خورده، روی تختش دراز کشیده و پتو رو کشیده سرش، با هیچ‌کس هم حرف نمی‌زنه.»

حاج‌حسین رفت و کنار تختش نشست و گفت: «چطوری پسر!»

جابر که فهمید حاجی اومده، سرشو آورد بیرون و درحالی‌که چشماش از شدت گریه سرخ شده بود، سلامی کرد و سربه‌زیر و بی‌حوصله نشست.

_ خسته نباشی پسرم!

_ خستگی عالم به تنم نشسته آقا. کاش زودتر برگردیم، حوصلۀ اینجا رو ندارم.

_ چیزی نشده که! مهم اینه تلاشت رو کردی. بردوباختم اصلاً مهم نیست.

_ من قوی‌تر بودم آقا! حق من بود ببرم. هیشکی به پای من نمی‌رسید اینجا.

_ توی توانایی تو شکی نیست، اما گیر کارت همینه که فقط روی توان خودت حساب کردی.

_ یعنی چی؟

حاج‌حسین رو کرد سمت جابر و گفت:

توی جبهه یه رزمنده داشتیم به نام شهید ناصر سلیمی؛ باهوش بود و ازطرف یه دانشگاه آمریکایی بورسیه شد؛ اما با شروع جنگ دست از درس کشید و وایساد از کشورش دفاع کنه. رفت دورۀ موشک تاو دید و انصافاً هم هنرمندانه شلیک می‌کرد. توی عملیات جبهۀ شوش بودیم که ناصر موشک رو کار گذاشت؛ موشک تاو رو وقتی می‌خوای شلیک کنی، باید دوربین رو تنظیم کنی تا به هدف بخوره؛ ولی دیدیم شهید سلیمی بدون نگاه‌کردن به دوربین موشک، یه‌چیزی زیر لب گفت و شلیک کرد و خورد به تانک دشمن. صدای الله‌اکبر بچه‌ها بلند شد و بعضی‌ها هم سوت کشیدن و کف زدن. ناصر موشک دوم رو گذاشت، دوباره وِردی خوند و شلیک کرد. خودش بعداً گفت: «زیر لب می‌گفتم خدایا! من همۀ کارهای تخصصی رو کردم، از اینجا به بعدش با خودت.» خلاصه تانک دومی رو هم زد و باز بچه‌ها خوش‌حالی کردن و بعثی‌ها ریختن به هم. سومین گوله رو هم گذاشت و نشونه‌گیری کرد؛ اما این دفعه، با اینکه برخلاف دفعات قبل، توی دوربین نگاه کرده بود، گوله از کنار تانک رد شد و بهش نخورد. یهو دیدیم بچه‌ها وارفتن و بعثی‌ها شیر شدن. ناصر هم دست از شلیک کشید و هرچی التماسش کردن، گفت: «دیگه نمی‌زنم.» می‌گفت: «دیگه کارم به‌درد نمی‌خوره، دو تا گولۀ اول رو به خدا سپردم و با توکل به‌خودش شلیک کردم و اصابت کرد؛ اما برای گولۀ سوم، هوراکشیدن بچه‌ها باعث شد نَفْسم بر من غلبه کنه؛ با خودم گفتم: «توی دوربین نگاه کنم و از کار خودم لذت ببرم، برای همین این دفعه تیرم به هدف نخورد.» خلاصه فرمانده بهش اصرار کرد و ناصر گفت: «پس اجازه بدین اول دو رکعت نماز بخونم تا نفسم رو شکست بدم؛ بعد شلیک می‌کنم.» همون‌جا دو رکعت نماز خوند و طلب مغفرت کرد. بلند شد و توی اون عملیات شش تا تانک، دو تا نفربر و دو تا هلیکوپتر زد. تا اون زمان کسی با موشکِ تاو هلیکوپتر نزده بود.[42] اما ناصر زد؛ چون فهمید نباید فقط به تخصصش اعتماد کنه. به قول قرآن: <وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ…> یعنی فکر نکنی خودت زدی ها؛ هرجا فکر کنی خودت پیروز شدی باختی. همه‌چی از خداست پسرم! حتی توانایی‌ها و استعدادهای ما هم از خداست. اگه اینو بدونیم دیگه نه شکست ما رو ناامید می‌کنه، نه پیروزی ما رو سرمست. ولی اگه فکر کردی همه‌کاره خودتی، هم مغرور می‌شی، هم متکبر؛ توی شکست هم این‌جوری کِشتی‌هات غرق می‌شه.

 

  • 10

30)   ایرانِ همیشه پیروز

  • شهید امیرعلی حاجی‏زاده

 

 

وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ

60 انفال، جزء 10

[برای مقابله با دشمن] هرچه می‌توانید نیرو آماده کنید [تا دشمنان خدا و دشمنان خودتان را به وحشت اندازید].

انفال 60

اولین روزی بود که بچه‌ها بعداز تعطیلاتِ جنگ 12روزه با رژیم‌صهیونیستی می‌اومدن مدرسه. صادق هم ناامید از همه‌جا، بی‌حوصله راهی مدرسه شد. درسته خطر رفع شده بود؛ اما صادق حس می‌کرد ایرانِ بدون شهید حاجی‌زاده دیگه قدرتمند نیست. برای همین اون روز برخلاف بقیۀ بچه‌ها که از دیدن رفقاشون ذوق‌زده شده بودن، بی‌حال و بی‌رمق رفت و توی کلاس نشست. سرش رو گذاشت روی دستۀ صندلی‌ش و منتظر شد تا زنگ بخوره.

[نیم ساعت بعد] بچه‌ها یکی‌یکی اومدن و سرِ جاهاشون نشستن. دقایقی بعد هم آقای ایرانی با انرژی وارد کلاس شد و گفت:

_ به‌به! سلام به نوجوون‌های عزیز!

همه با اشتیاق از جا بلند شدن و به معلمشون سلام کردن.

آقای ایرانی گفت: «انصافاً فکر نمی‌کردم تا این حد دلم براتون تنگ بشه. حالتون چطوره؟»

خیلی زود حرف بچه‌ها کشید به‌سمتِ جنگ با اسرائیل. یکی برگشت و گفت:

_ آقا چرا ایران با آمریکا و اسرائیل کنار نمیاد تا جنگ نشه؛ ببینین چقدر شهید دادیم؟

_ واقعاً فکر می‌کنین اگه با آمریکا یا اسرائیل کنار بیایم، کاری باهامون ندارن؟

_ نه دیگه آقا! اونا می‌گن موشک نسازین و انرژی هسته‌ای رو تعطیل کنین، باهاتون کاری نداریم.

_ پس چرا با لیبی که حرفشون رو گوش داد، کار داشتن؟

آقای ایرانی بعداز مکث کوتاهی گفت:

_ ببینین بچه‌ها! آمریکایی‌ها سر دو تا مسئله با لیبی مشکل داشتن: یکی انرژی هسته‌ای و دوم توان نظامی. دقیقاً همون چیزهایی که این روزها دارن به‌خاطرش به ما گیر می‌دن؛ اما با لیبی چی‌کار کردن؟ توی مذاکرات به لیبی گفتن: «دو تا کار رو انجام بده تا ما تحریم‌ها رو برداریم: 1. بُرد موشکی‌ت رو بیار پایین؛ 2. انرژی هسته‌ای رو بذار کنار. اما چی شد؟ بلافاصله بعداز اینکه لیبی این دو تا کار رو انجام داد، بهش حمله کردن و قزافی رو کشتن. تا همین الان هم که من دارم باهاتون حرف می‌زنم، نه امنیت لیبی درست شده، نه اقتصادش؛ یعنی هنوز مردم لیبی توی همون فلاکت هستن و چه بسا بیشتر. حالا به نظر شما آدم عاقل به این آمریکا و وعده‌هاش اعتماد می‌کنه؟

تمام کلاس توی سکوت معناداری فرورفت. آقای ایرانی ادامه داد:

– بچه‌ها! اینا دنبال اینن که یا ما رو بردۀ ذلیل خودشون کنن یا از بین ببرن؛ برای همین خدا توی قرآن می‌گه <وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ>؛ یعنی مؤمنین، مسلمون‌ها! شما هیچ راهی جز قوی‌شدن ندارین.

بچه‌ها اگه کشور ما توی این دوازده روز بلایی سر دشمن آورد که خودشون مجبور شدن بیان و بگن آتش‌بس، برای اینه که ایران به توصیۀ قرآن عمل کرده و قوی شده؛ وگرنه اینا اومده بودن تا کار رو یکسره کنن.

این حرف آقای ایرانی غصۀ صادق رو بیشتر کرد؛ چون اعتقاد داشت قوی‌شدن ایران نتیجۀ تلاش شهید حاجی‌زاده و رفقای شهیدشه و حالا که اونا نیستن، دیگه ایران هم قوی نیست؛ اما اصلاً رمقی برای شرکت توی بحث نداشت. برای همین فقط آهی کشید، سرش رو انداخت پایین و تا آخر کلاس ساکت موند.

زنگ خورد و بچه‌ها داشتن از کلاس خارج می‌شدن. آقای ایرانی صادق رو صدا زد و گفت:

_ آقاصادق! شما بمون باهات کار دارم.

_ چشم آقا.

آقای ایرانی با خوش‌رویی بچه‌ها رو بدرقه کرد و وقتی همه رفتن، گفت:

_ به‌به! آقاصادق! امروز سرحال نیستی ها؟

_ خوبم آقا!

_ نه دیگه! خوب نیستی. از اول تا آخر کلاس حواسم بهت بود. انگار کِشتی‌هات حسابی غرق شده.

_ چیزی نیست آقا! راستش، راستش دلم برای ایران می‌سوزه. معلوم نیست بعداز سردار حاجی‌زاده قراره چی سرش بیاد؟

_ هیچی قرار نیست سرش بیاد! مگه بعداز حاج‌قاسم بلایی سر ایران اومد؟

_ فرق داره آقا! حاج‌قاسم که رفت، شهید سلامی و باقری و حاجی‌زاده‌ها بودن. اما الان چی؟

_ الانم هستن. هم امثالِ این عزیزانی که گفتی هستن که خیلی‌هاشونم ما نمی‌شناسیم و هم خودشون هستن و مراقبن. مگه نشنیدی حضرت‌آقا فرمود شهید سلیمانی، قوی‌تر از سردار سلیمانیه. شهید حاجی‌زاده هم بعداز شهادت دستش بازتره برای کمک به محافظان اسلام و کشور. در ثانی، ما توی این دوازده روز بدون شهید حاجی‌زاده گردن اسرائیل رو شکستیم ها. ایشون که همون اول جنگ شهید شد؛ اما موشک‌هایی که با نیروهاش ساخته، اون‌قدر قوی و زیاده که حالاحالاها روزگار دشمن رو سیاه می‌کنه.

آقای ایرانی از چهرۀ صادق فهمید هنوز دلش قرص نشده، برای همین گفت:

_ اصلاً بذار از زبون خود شهید حاجی‌زاده جوابت رو بدم: یه روز یه خبرنگار به ایشون می‌گه: «اسرائیلی‌ها گفتن ما داریم سردار حاجی‌زاده رو رصد می‌کنیم و توی لیست ترور قرار داره.» سردار حاجی‌زاده تا اینو شنید، خندید و گفت: «اونا با این عملیات‌های روانی دنبال ترسوندن ما هستن؛ غافل از اینکه دارن ماهی رو از آب می‌ترسونن. ما چهل‌ساله با غسل شهادت زندگی کردیم و آرزومون شهادته.» بعد سردار گفتن: «مسئلۀ اصلی موجودیت جمهوری اسلامی ایران و موجودیت اسرائیله که قطعاً جمهوری اسلامی موندنیه و اسرائیل رفتنی و شما جوون‌ها قطعاً نابودی اسرائیل رو می‌بینین، چه ما باشیم، چه نباشیم.»[43] صادق‌! شهید حاجی‌زاده با علم کامل از توان نظامی ایران داره می‌گه جمهوری اسلامی تا مرحلۀ نابودی اسرائیل قدرتمند شده و با رفتن آدم‌هایی مثل من متوقف نمی‌شه. تضمین از این بالاتر می‌خوای؟ یه جا دیگه شهید حاجی‌زاده به پشتوانۀ همین قدرت برگشت و گفت: «مردم اصلاً نگران حوزۀ نظامی نباشن! ما الحمدلله توی حوزۀ نظامی قوی هستیم و جای هیچ نگرانی نیست.»[44]

آقای ایرانی لبخندی زد و گفت:

_ بازم می‌گم که رهبر عزیز ما به‌همراه سربازان مخلصش، با عمل به آیۀ <وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ> کشور رو قدرتمند کردن؛ ما موشک‌هایی ساختیم که به‌گفتۀ فرمانده‌هامون بعضی‌هاش هنوز رونمایی نشده پسر! به‌قول سردار حاجی‌زاده: «ما قوی‌ترین بمب غیرهسته‌ای جهان رو ساختیم.» این اگه قدرت نیست، پس چیه؟

آقای ایرانی انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه، مکثی کرد و گفت: «بذار یه کلیپ بهت نشون بدم تا دلت قرص بشه.» بعد هم گوشی‌ش رو از روی میز برداشت، توی گالریش کلیپ رو پیدا کرد و گذاشت جلوی صادق. همسر شهید حاجی‌زاده داشت این خاطره رو تعریف می‌کرد:

وقتی دوستان و هم‌رزمان آقای حاجی‌زاده شهید می‌شدن و ما توی خونه نگران و گریان بودیم، ایشون با آرامش می‌گفت: «برا چی گریه می‌کنین؟» [بعد با قاطعیتی که از قلب مطمئنش برمی‌خاست، ادامه داد:] «اینا اون‌قدر سرباز تربیت کردن که اگه خودشون هم نباشن، جاشون خالی نمی‌مونه؛ یعنی با نبود حاج‌قاسم سليمانی، شهید طهرانی‌مقدم، [(منِ)] حاجی‌زاده و امثال ما، هیچ اتفاقی نمی‌افته؛ مردم نگران نباشن. این مسیر نورانی ادامه داره.»[45]

آقای ایرانی دست گذاشت روی شونۀ صادق و گفت:

«حاجی‌زاده رفته؛ اما هنوز مونده که به دست نیروهای زیادی که آموزش داده و با رونمایی از تجهیزات جدیدی که ساخته، دنیا رو شگفت‌زده کنیم. نگران نباش پسر، ایرانِ حسین؟ع؟ تا ابد پیروزه.»

  • 11

33)                    عطرِ شهدا

  • شهید سیدمجتبی هاشمی

 

 

إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ

111 توبه، جزء 11

مسلّماً خداوند از مؤمنان جان‌ها و اموالشان را به بهای اینکه بهشت برای آنان باشد خریداری کرده است.

توبه 111

 

اتوبوس توقف کرد و راننده گفت: «از اینجا جلوتر دیگه نمی‌شه رفت. بفرمایید بچه‌ها! برای منم دعا کنین.»

آقای رضایی بچه‌های مدرسه رو آورده بود بهشت‌زهرا تا علاوه‌بر زیارت، با شهدا آشناشون کنه. یکی‌یکی از اتوبوس پیاده شدن و آقای رضایی گفت: «بچه‌ها! برین اون گوشه بایستین تا همه جمع بشن و با هم بریم داخل گلزار.» خودش هم پای رکاب اتوبوس ایستاد تا همه بیان پایین. یهو دید حمید به‌سرعت پیاده شد و گفت:

_ هادی! هادی! وایسا. یه‌کم از عطرت به منم بزن، خیلی خوش‌بوئه.

_ شرمنده! نمی‌تونم. اگه به تو بدم بقیه هم می‌خوان و زود تموم می‌شه؛ بابام از قم خریده و ممکنه دیگه به این زودیا نره تا برام بخره.

_ خسیس نباش دیگه. یه‌کم بزن به لباسم.

_ نمی‌شه حمید، اصرار نکن.

آقای رضایی که شاهد این ماجرا بود، رفت توی فکر. همیشه دلش می‌خواست بچه‌ها در رفتار شبیه شهدا باشن. توی خاطرات شهدا خونده بود که چنین مواقعی روی رفیقشون رو زمین نمی‌نداختن؛ اما حالا دانش‌آموزش حاضر نبود به دوستش عطر بزنه. آقای رضایی می‌دونست تذکر مستقیم هم بی‌فایده‌ست؛ ممکن بود هادی خجالت‌زده بشه و غرورش بشکنه؛ ازطرفی اینکه هادی بخواد با تذکرِ مدیر مدرسه و از سرِ اجبار به حمید عطر بزنه، ارزش به حساب نمی‌اومد. برای همین باید راه دیگه‌ای پیدا می‌کرد.

همون‌جا توسلی کرد به شهدا و ازشون مدد خواست و به لطف خدا جرقه‌ای به ذهنش خورد. آخرین نفر که پیاده شد، آقای رضایی رفت سمت بچه‌ها تا کاری که به ذهنش رسیده بود رو اجرا کنه.

_ خُب بچه‌ها! اینجا بهشت‌زهراست و بیش از سی هزار شهید اینجا دفن شدن؛ اما بین این همه شهید، شهدایی هستن که هرکدوم شبیه یه آیۀ قرآن زندگی کردن. امروز می‌خوام شما رو ببرم سر مزار یکی از اون شهدا و از خاطراتش براتون بگم، ببینم کی می‌تونه بگه زندگی‌ش شبیه کدوم آیۀ قرآن بوده.

بچه‌ها که ذوق داشتن ببینن سر مزار کدوم شهید می‌رن و شبیه کدوم آیه‌ست، بااشتیاق پشت‌سر آقای مدیر راه افتادن. بعداز چند دقیقه پیاده‌روی بین قبور شهدا، آقای رضایی کنار مزاری ایستاد و گفت:

خُب بچه‌ها! ایشون سردار شهید سیدمجتبی هاشمی هستن، یکی از فرماندهان دفاع مقدس. با دقت به خاطراتی که از زندگی‌شون می‌گم گوش بدین، ببینم متوجه می‌شین زندگی‌شون شبیه به کدوم آیه بوده یا نه.

آقاسیدمجتبی همیشه دست‌به‌خیر بود. جبهه و پشتِ جبهه هم براش فرقی نمی‌کرد. توی جبهه گاهی مبلغی به نیروهاش می‌داد و می‌گفت: «این پول پیشت باشه، لازمت می‌شه؛ ببر برای زن و بچه‌ت.» بچه‌ها می‌گن هیچ‌وقت هم سراغ اون پول‌ها رو نمی‌گرفت. رفیقش می‌گه که هروقت که از جبهه می‌اومدم، سری بهش می‌زدم. یه بار که رفتم پیشش، گفت: «دوسه تا نیرو برام بفرست، باهاشون کار دارم؟» می‌گه خودم و دو نفر دیگه اومدیم، دیدیم سیدمجتبی کلی موادغذایی و گوشت و حتی ذغال آماده کرده؛ نشستیم بسته‌بندی کردیم، بعد همه رو پُشت وانت گذاشتیم و شبونه رفتیم سمت یکی از محلات فقیرنشین شهر تهران. می‌گه آقاسید هر گونی رو پُشت یکی از خونه‌ها می‌ذاشت، بعد یه گوشه مخفی می‌شد. صاحب‌خونه می‌اومد دمِ در، دور و اطراف رو وارسی می‌کرد و می‌دید کسی نیست، بعد با خوش‌حالی گونی رو می‌برد داخل.

یا آقا سیدمجتبی یه مدت مغازه میوه‌فروشی داشت. رفیقش می‌گه یه بار رفتم پیشش، داشتم باهاش حرف می‌زدم که وسط حرف‌هامون گاهی پیرمرد یا پیرزنی می‌اومد و می‌گفت: «آقا سید! میوۀ لکه‌دار و خراب اگه داری بریز داخل کیسه، بده من ببرم.» سیدمجتبی هم بلند می‌شد. از سرِ سبدها گل میوه‌ها رو جدا می‌کرد و به‌همراه مقداری پول داخل کیسه می‌ذاشت و بهش می‌داد. این اخلاقش بود. شاید در روز، صد کیلو میوه رو این‌طوری می‌داد دست مردم.[46] یعنی کَرَمش در حد یکی‌دو کیلو نبوده بچه‌ها. خانومش می‌گه: «خونه‌ای داشتیم به وسعت هزار مترِ مربع، با چندین واحد مسکونی دیگه؛ آقاسیدمجتبی همه رو فروخت و پولش رو خرج جبهه کرد. کوچک‌ترین چشم‌داشتی هم از کسی نداشت.» همیشه می‌گفت: «خانوم! از این کمک‌هایی که من می‌کنم، هیچ‌وقت سخنی به میان نیار.»[47]

خُب بچه‌ها! کسی می‌تونه بگه زندگی شهید هاشمی شبیه کدوم آیه‌ست؟

امین که حافظ قرآن بود، گفت: «آقا فکر کنم شبیه این آیه‌ست: <إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…>.

_ آفرین امین‌جان! اینم از برکات حافظ قرآن بودنه.

بچه‌ها آیه‌ای که دوست‌تون خوند، داره می‌گه یه عده مال و جانشون رو در راه خدا می‌دن و عوضش بهشت نصیبشون می‌شه.

_ آقا اجازه! از بخشیدن مال این شهید گفتین، از نحوۀ شهادتش هم می‌گین؟

_ بله حتماً! منافقین سرِ فعالیت‌های سیدمجتبی توی انقلاب و جنگ، کینه‌ش رو به دل داشتن. چندین بار هم برای ترورش اقدام کردن که بی‌نتیجه موند. صدام هم برای سرش جایزه گذاشته بود. تا اینکه آخر سر، سال 1364 توی مغازه‌ش با زبون روزه به رگبار بسته شد و به شهادت رسید[48] و با بخشیدن جان و مالش در راه خدا، به بهشتی رسید که خدا توی آیه وعده‌ش رو داده. بچه‌ها! ما هم باید تلاش کنیم به‌اندازۀ خودمون رفتارمون رو شبیه این شهید کنیم. صلوات بفرستین.

آقای رضایی سرش رو خم کرد سمتِ عکس شهید هاشمی و گفت: «آسیدمجتبی! ثواب این روایتگری رو اثر روی رفتار هادی قرار بده، من کارم رو کردم، باقی‌ش با خودت.»

[آقای رضایی] خُب بچه‌ها بریم سمت مزار شهیدِ بعدی.

هادی رفته بود توی فکر! با خودش گفت: «چقدر فرق وجود داره بین من و شهید هاشمی. حتی خونه‌هاش رو بخشید در راه خدا، اون‌وقت من نمی‌تونم از یه عطر بگذرم.»

توی همین افکار بود که دید رسیدن سر مزار شهید بعدی. تصمیم خودش رو گرفته بود. می‌خواست به‌اندازۀ خودش، شبیه شهید هاشمی باشه. شیشۀ عطر رو از جیبش درآورد و به تک‌تک بچه‌ها عطر زد. می‌گفت: «عوضش صلوات بفرستین برای شهدا.»

هادی حالا عطرِ شهدا رو به خودش گرفته بود و از عطرش به‌خاطر شهدا گذشت.

آقای رضایی هم سرش رو برگردوند سمت مزار شهید هاشمی و گفت: «الحق که شماها زنده هستین، ممنونم.»

 

  • 12

36)                    تولد دوباره

  • شهید شاهرخ ضرغام

 

 

إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ

114 هود، جزء 12

به‌یقین کارهای خوب، بدی‌ها را از بين می‌برد.

هود 114

 

حلقه‌های معرفتی تشکیل شد و گروه شهید شاهرخ ضرغام دور مربی‌شون حلقه زدن. آقامهدی بعداز سلام و احوال‌پرسی گفت:

_ خُب بچه‌ها! از انگیزه‌تون برای اومدن به اعتکاف بگین؟

_ آقا ما اومدیم هم کنار دوست‌هامون باشیم، هم معنویتمون زیاد بشه.

_ من بیشتر برای همین حلقه‌های معرفتی اومدم؛ چون خیلی سؤال دارم.

_ خُب اعتکاف ثواب داره آقا، ما هم برای ثوابش اومدیم دیگه [لبخند بچه‌ها].

_ آقا ما فقط اومدیم با دوست‌هامون بگیم و بخندیم [صدای خندۀ بچه‌ها بلند شد].

شهرام سرش پایین بود و به حرف بقیه گوش می‌داد. با خودش گفت: «اگه نوبت من بشه، چی جواب بدم؟ اصلاً اگه بچه‌ها بدونن من تا حالا یه رکعت نماز نخوندم، برخوردشون چیه؟ اینا رو ولش کن! چطوری بگم علت اومدنم به اعتکاف چی بوده.»

شهرام یکی از نوجوون‌های شرّ محله‎شون بود و سر دعواها و رفتار بدش با مردم، همه رو عاصی کرده بود. برای همین دیشب بعداز یه دعوای اساسی با باباش، از خونه زد بیرون. خیلی دوست داشت چند روزی برنگرده خونه؛ اما چنین امکانی براش وجود نداشت. همین‌طور که بی‌هدف توی محله می‌چرخید، دید یه عده با پتو و متکا و ساک دارن می‌رن داخل مسجد. پرسید: «چه خبره؟» گفتن: «اعتکافه.» نمی‌دونست اعتکاف چیه، اما تا بهش گفتن سه روز توی مسجد می‌مونن و روزه می‌گیرن، گُل از گُلش شکفت. رفت خونه و به مامانش گفت: «دارم می‌رم اعتکاف!»

مامان که چشماش از تعجب گرد شده بود، گفت: «تو نماز نمی‌خونی، بعد می‌خوای بری اعتکاف؟ به‌حق چیزهای ندیده.»

شهرام ساکش رو برداشت و گفت: «حالا یه بار هم که من می‌خوام آدم باشم، شما نمی‌ذاری؟»

البته شهرام برای آدم‌شدن نمی‌رفت؛ می‌رفت که توی حال خودش باشه؛ حتی مسجد محلۀ خودشون هم نرفت؛ به هر سختی بود رضایت مادرش رو گرفت و رفت اون‌ور شهر تا خیالش راحت باشه توی مسجد کسی آشنا از آب درنمیاد.

_ آقاپسر! برادر.

نوبت شهرام شده بود و آقامهدی داشت صداش می‌کرد. رشتۀ افکارش پاره شد و گفت:

_ جانم آقا!

_ شما نمی‌خوای بگی اسمت چیه؟ هدفت از اومدن به اعتکاف چیه؟

_ اسمم که شهرامه. هدفم همین‌هائیه که بچه‌ها گفتن [و همه زدن زیر خنده].

این بار به‌خیر گذشت و شهرام قسر دررفت. حالا باید چالش نمازخوندن و روزه‌گرفتن رو پُشت‌سر می‌ذاشت؛ البته وضو رو با نگاه‌کردن به هم‌کلاسی‌هاش توی مدرسه یاد گرفته بود. فقط مونده بود نماز که اونم توی صف جماعت وایمیساد و باهاشون دولا و راست می‌شد، بدون اینکه بلد باشه ذکری رو بگه. اولش هم تصمیم داشت روزه نگیره و یواشکی یه‌چیزی بخوره؛ اما اون‌قدر مسجد شلوغ بود و کوچیک که مطمئن بود لو می‌ره. برای همین سحری خورد و به‌اجبار روزه گرفت.

[عصر روز اول] برنامه‌های معنوی اعتکاف مثل بارون دل‌چسب بهاری، نم‌نم به دل شهرام هم بارید. حس می‌کرد یه آرامش غریب هی میاد سراغش و می‌ره. حتی گاهی به خودش می‌اومد و می‌دید پای برنامه‌ها ناخواسته اشکی روی گونه‌هاش اومده و همون اشکِ بی‌اراده، انگار داشت غصه‌هاش رو خُردخُرد می‌ریخت بیرون.

کارش شده بود یه گوشه نشستن و به حال خوش بچه‌ها نگاه‌کردن. با خودش می‌گفت: «اگه اینا زندگی می‌کنن، پس ما داریم چی‌کار می‌کنیم؟»

[شامِ روز اول] اولین هیئت اعتکاف شروع شد. شهرام که حال نداشت بیاد توی جمع، سر جاش نشسته بود و نگاه می‌کرد. مداح یه روضۀ جان‌سوز خوند؛ روضه‌ای که مثل یه تیرِ از کمان رهاشده‌، قلب شهرام رو هدف گرفت. نمی‌دونست چرا هق‌هق گریه‌ش بلند شده؛ اما حال دلش خیلی خوب شده بود؛ وسط اون حال‌وهوای عجیب یهو یه جملۀ مداح مثل پُتکی به سرش خورد:

_ بچه‌ها! فکر نکنین اتفاقی اومدین اعتکاف ها. امام‌زمان؟عج؟ دعوت‌تون کرده، گفته: «بیا تو مال منی، اشتباهات رو بیار اینجا من واسطه می‌شم خدا ببخشه.» مگه می‌شه کسی توی اعتکاف پای روضۀ امام‌حسین؟ع؟ چشم‌هاش بارونی بشه و نبخشنش. فقط بچه‌ها تو رو خدا دیگه سمت گناه نریم، تو رو خدا دیگه دل امام‌زمان؟عج؟ رو نشکنیم.

شهرام تلنگر خورد. دلش سوخت که چرا این همه وقت از روضه‌هایی که این‌جوری آرومش می‌کنه، دور بوده. همون‌جا تصمیم گرفت دور مسیر غلط رو خط بکشه و راه درست رو بره. بعداز مراسم هم توی دفترچه‌ای که بهشون داده بودن، نوشت: «اعتکاف 1404، تولد دوبارۀ من.»

تصمیمش جدی بود. می‌خواست برگرده به آغوش امام‌حسین؟ع؟؛ اما رُوش نمی‌شد به کسی بگه من نماز بلد نیستم تا بهش یاد بده. یهو راهی به ذهنش رسید. وقت نماز صبح رفت صف اول پشت‌سر حاج‌آقا ایستاد تا اذکار رو بشنوه و تکرار کنه و نمازش فقط ادا درآوردن نباشه.

[صبح روز دوم اعتکاف] اولین باری بود که قلباً و بااشتیاق نیت روزه داشت. حلقۀ معرفتی تشکیل شد و آقامهدی بعداز بسم‌الله گفت:

_ چون حلقه‌مون به نام شهید شاهرخ ضرغامه، می‌خوام از ایشون چند تا خاطره براتون بگم:

شاهرخ گُنده‌لات تهران بود و بِزن‌بهادر. کارش هم هر شب کاباره‌رفتن بود و دعوا و چاقوکشی.[49] وقتی هم دعوا می‌کرد، کسی جلودارش نبود. مادرش می‌گه سند خونه همیشه توی طاقچه بود و تقریباً ماهی یه بار می‌رفتم کلانتری، گرو می‌ذاشتم تا شاهرخ آزاد بشه.[50] شاهرخ مسیر خوبی نداشت بچه‌ها. برای همین مادرش می‌گه: «دیگه خسته شده بودم و گاهی می‌خواستم نفرینش کنم، اما دلم براش می‌سوخت و به‌جای نفرین، دعاش می‌کردم.»[51] دعای مادر هم جالب بود، می‌گفت: «خدایا! پسرم رو سرباز امام‌زمان ؟عج؟ قرار بده.»[52] یه عده بهش می‌خندیدن؛ آخه شاهرخ لات و اهل دعوا و شراب‌خور رو چه به یاری امام‌زمان؟عج؟! اما اونا نمی‌دونستن:

آبروی اهلِ دل از خاکِ پایِ مادر است / هرچه دارند این جماعت از دعای مادر است.[53] خوش به حال هرکسی دعای مادر پُشت‌سرشه بچه‌ها. شاهرخ، به برکت دعای مادر عوض شد و توبه کرد. شد عاشق امام‌خمینی و با شروع جنگ رفت جبهه؛ البته شاهرخ قبل‌از تحول هم ویژگی‌هایی داشت که قطعاً توی هدایتش اثر داشته. مثلاً شاهرخ روی ناموس مردم حساس بود و می‌گن یه بار که دوست‌هاش توی محله چشم‌چرونی می‌کردن، باهاشون برخورد کرد[54] یا اگه به مظلومی ظلم می‌شد، بی‌تفاوت نبود و ازش دفاع می‌کرد[55] یا توی خونه دیر می‌اومد سر سفره؛ بعدها به داداشش گفت: «منتظر می‌شم اول شما و مامان بخورید، وقتی سیر شُدید اگه چیزی موند من می‌خورم.»[56] گُلِ ویژگی‌هاشم در کنار تموم بدی‌ها، احترام به مادرش بود.[57] اینا سبب هدایتش شد و توبه کرد. بعداز توبه هم اون‌قدر کار خوب انجام داد که به فرمودۀ قرآن <إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ>[58] کارهای خوبش، بدی‌ها رو از بین برد و لایق شهادت شد.

گفتن از زندگی شاهرخِ توبه‌کرده، برای شهرامی که قصد داشت دیگه راه اشتباه نره، یه نشونه بود ازطرف خدا؛ حتی تا اون لحظه باورش نشده بود اعتکاف‌اومدنش دعوتی ازطرف خداست؛ اما حالا یقین داشت که هم اومدنش به اعتکاف اتفاقی نبوده، هم قرارگرفتنش توی حلقۀ شهید ضرغام حکمت داشته. برای همین عزمش واسه موندن توی مسیر حق بیشتر جزم شد. بعداز حلقه، تموم ماجرا رو برای آقامهدی تعریف کرد و ایشونم قول داد هرچی از دین لازمه رو بهش یاد بده. فقط مونده بود مثل شاهرخ [که با دعای مادر عاقبت به‌خیر شد]، دست‌به‌دامن دعایِ مادرش بشه. زنگ زد به خونه و گفت: «مامان! حلالم کن، اگه بهت بدی کردم. روم نمی‌شه به بابا زنگ بزنم، ازطرف من بهش بگو حلالم کنه تا از اعتکاف دست‌پُر برگردم. می‌خوام امام حسینی بشم مامان. دعام می‌کنی؟»

مادر که از شوقِ هدایت پسرش گریه‌ش گرفته بود، گفت: «من همیشه دعات کردم مامان! الهی سرباز امام‌زمان؟عج؟ بشی.»

مادر خیلی اتفاقی دعایی رو به زبون آورد که مادر شاهرخ در حق پسرش می‌کرد و شهرام که این رو هم نشونه می‌دونست، فقط لبخندی زد و گفت: «ممنونم مادر! ممنونم خدا!»

 

  • 13

39)    به عمل کار برآید

  • شهید حسین سلامی

 

 

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ

28 رعد، جزء 13

آگاه باشيد! دل‌ها فقط با ياد خدا آرام می‌گيرند.

رعد 28

مسئولیت تابلوی فرهنگی‌سیاسی مدرسه رو به من سپرده بودن. خیلی دوست داشتم جوری مطلب بنویسم که همۀ بچه‌ها بااشتیاق دنبال کنن و حتی یه نفر هم ساده از کنار تابلو رد نشه. برای همین ساعت‌ها برای جمع‌آوری مطالب وقت گذاشتم. همۀ کارها انجام شد و داشتم مطالب آماده‌شده رو دسته‌بندی می‌کردم که بابام رسید و گفت: «اینا چیه پسرم؟»

قضیۀ مسئولیت جدیدم رو براشون تعریف کردم؛ ایشونم گفتن: «مبارکه! اما اگه می‌خوای موفق بشی، این توصیۀ خدا رو فراموش نکن: <أَلَا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ…>.»

از اونجایی که می‌دونستم بابای نقطه‌زن، بهمون نکات کلیدی رو می‌گه، از کنار توصیه‌ش ساده رد نشدم و تصمیم گرفتم زمان انجام کارهای تابلو، مدام این آیه رو تکرار کنم.

[روز اول راه‌اندازی تابلو] همون‌جوری که پیش‌بینی می‌شد، تابلوی تازه‌نصب‌شده کنجکاوی بچه‌ها رو برانگیخت و همه دورش جمع شدن.

منم یه گوشه ایستادم و نگاه کردم تا واکنش‌ها رو ببینم. راستش هر کی از مطالب تعریف می‌کرد، قند تو دلم آب می‌شد و هر کی بی‌تفاوت رد می‌شد، دلم می‌گرفت. اون لحظه یاد حرف بابا می‌افتادم و مدام آیۀ <أَلَا بِذِكْرِ اللهِ> رو تکرار می‌کردم؛ اما دلم آروم نمی‌شد. مخصوصاً وقتی یه عده با خوندن مطالبی که با تفکراتشون هم‌سو نبود، بدوبیراهی می‌گفتن و می‌رفتن، خیلی به هم می‌ریختم. از اونجایی هم که برام مهم بود کسی از تابلو بدش نیاد، سعی کردم مطالب روزهای بعد جوری باشه که به مذاق همه خوش بیاد؛ اما این شروع یه بازی خسته‌کننده بود. این‌وری می‌نوشتم، یه عده ناراحت می‌شدن؛ اون‌وری می‌نوشتم یه عدۀ دیگه. وقتی هم سعی می‌کردم بی‌طرف بنویسم، باز صدای خیلی‌ها در می‌اومد که چه تابلوی بی‌خودی. هرچی بیشتر سعی کردم باب میل بچه‌ها بنویسم، مشتری‌های تابلوم کمتر شد. تا اینکه یه روز وقتی دیدم یکی از بچه‌ها جلوی همه، دست انداخت و مطالبی که کلی براش زحمت کشیده بودم رو پاره کرد، عصبانی شدم و با همدیگه گلاویز شدیم. اون روز ناظم توی دفتر سرم داد کشید و گفت: «رفیقت اشتباه کرده مطالب رو پاره کرده و تنبیه می‌شه، اما تو که تابلوی فرهنگی دستته، چرا از مطالبی که می‌نویسی، چیزی یاد نگرفتی؟» دیگه رمقی برای نوشتن نداشتم. خسته و کوفته و ناراحت رفتم خونه. وارد که شدم، دیدم بابام وضو گرفته و می‌خواد قرآن بخونه. مثل همیشه هم نگفته، با یه نگاه حالم رو فهمید.

_ چی شده آقامجید! چرا دمقی؟

به‌حدی ناراحت بودم که نفهمیدم نباید اون‌جوری با بابام حرف بزنم. با لحن تندی گفتم:

_ بابا انگار این دفعه توصیه‌ت اشتباه بود ها. آیه‌ای که گفتی به کارم نیومد؛ طوفان‌زده شدم، جای آرامش‌گرفتن.

بابام لبخندی زد و گفت: «بیا بشین ببینم چی شده بابا.»

تموم اتفاق‌ها رو از روز اول براش تعریف کردم. گفتم که توی حال بد، توی عصبانیت و کَل‌کَل و توی لحظه‌لحظۀ کارهای تابلو، آیه‌ای که گفته بود رو زمزمه کردم؛ اما نه‌تنها موفق نشدم، بلکه اوضاع هر روز بدتر از دیروز شد. ایشونم بادقت فقط گوش داد و وقتی حرف‌هام تموم شد، گفت:

_ گیر کار همین‌جاست که فقط این آیه رو خوندی بابا. این آیه خوندنی نیست، عمل کردنیه.

_ یعنی چی؟

بابا قرآن رو بوسید و گذاشت جلوش، مکثی کرد و گفت:

یادته بار اولی که اسرائیل به ایران حمله کرد و چند جا رو زد، فرماندهان ما هی رجز خوندن برای اسرائیل؛ اما خبری از انتقام نشد؟ اون روزها خیلی‌ها شروع کردن به افرادی مثل شهیدسلامی تیکه‌انداختن. حتی بعضی مذهبی‌ها هم تکه‌کلام ایشون که یه جا گفته بود: «انتقام می‌گیریم، انتقام سخت» رو مسخره می‌کردن. بعضی‌هام طعنه می‌زدن که چی شد انتقامتون؟ همه‌ش شعار می‌دین؛ یه عده هم توهین کردن به فرماندهان ما که ترسو هستین و خُب این حرف‌ها برای کسی که عمرش رو واسه دفاع از این کشور و مردم گذاشته سخته بابا؛ سخته شجاع باشی و بهت بگن ترسو؛ اما شهید سلامی در مقابل تموم این طعنه‌ها و تحقیرها و تهمت‌ها خم به اَبرو نیاورد و یه جا هم گلایه نکرد. از کارش و راهی که می‌رفت هم یه ذره دل‌سرد نشد؛ می‌دونی چرا؟ چون توی زندگی به این آیه عمل کرده بود بابا. این آیه می‌گه توی مشکلات، توی طوفان‌ها و توی تموم اتفاق‌های زندگی، فقط در خونۀ منِ خدا آرامش پیدا می‌شه. شهید سلامی هم اینو خیلی خوب فهمیده بود. دخترش می‌گه: «توی خونۀ ما، ساعت زنگ‌دار، صدایِ بابا بود. عادت همیشگی‌ش این بود که سحرها بیدار می‌شد، نماز شبش رو می‌خوند؛ اذان که می‌دادن، نماز صبحش رو اول‌وقت اقامه می‌کرد و بعد مشغولِ تلاوت یه جزء قرآن و زیارت عاشورا می‌شد.» می‌گه: «ما هر روز صبح، با صدای دل‌نشین قرآن‌خواندن بابا از خواب بیدار می‌شدیم.»[59] کسی که به‌شدت سرش شلوغه و خانواده‌ش می‌گن توی دوران فرماندهی‌، هفده ساعت در روز کار می‌کرد، حتی روزهای جمعه هم خونه نبود و بی‌وقفه مشغول خدمت بود.[60] با تموم اینا، مقیده روزی یه جزء قرآن بخونه بابا؛ عمل به آیۀ <أَلَا بِذِكْرِ اللهِ> یعنی این. خدا هم توی همین آیه وعده داده، هرکسی مشغول بندگی و ذکرم بشه، بهش آرامش و اطمینانِ قلب می‌دم. به شهید سلامی هم آرامشی داد که توی این طوفان‌ها و طعنه‌ها به هم نریخت و در راه انجام تکلیفی که به دوشش بود هم ذره‌ای سُست نشد و نهایتاً به سعادت ابدی که شهادت بود، دست پیدا کرد.

بابا کمی روی صندلی‌ش جابه‌جا شد و ادامه داد:

بذار یه خاطرۀ جالب از شهید سلامی برات بگم که به کار تو هم یه‌جورایی ربط داره. بنده‌خدایی می‌گفت که وقتی سردار سلامی فرماندۀ کل سپاه پاسداران شد، در حاشیۀ یه جلسه ازشون توصیه‌ای برای کار روزنامه‌نگاری خواستم. با خودم گفتم: «لابد الان توصيۀ سياسی یا امنیتی می‌کنه.» اما ایشون گفت: «یه توصیه بهتون می‌کنم که اگه عمل کنین، هم روزنامه‌تون دیده می‌شه و هم محتوای اون به دل مخاطب می‌شینه؛ وقتی می‌خواید چیزی بنویسید، اول وضو بگیرین. به خبرنگارها هم بگو با وضو قلم بزنن، حتماً اثراتش رو می‌بینین.»[61]

این توصیۀ شهید سلامی یه‌جورایی ترغیب اون بنده‌خدا و رفیقاش، برای عمل به آیۀ <أَلَا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ> به شمار میاد؛ چون کسی که واقعاً اهل عمل به این آیه شد، دیگه توی تموم فعالیت‌هاش جوری رفتار می‌کنه که خدا دوست داره، نه طوری که مردم خوششون میاد.

یادت باشه بابا! اگه برای خدا کار کنی، هم آرامش پیدا می‌کنی، هم هیچ‌وقت و هیچ‌جا با طعنۀ هیچ‌کسی سُست نمی‌شی.

 

  • 14

42)                    اسطورۀ صبر

  • شهید سیدابراهیم رئیسی

وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ

127 نحل، جزء 14

صبوری کن! که صبر تو جز به یاری خداوند نیست.

نحل 127

 

_ خُب بچه‌ها! روی هرکدوم از برگه‌هایی که بین‌تون توزیع می‌کنم، دربارۀ یه شخصیت معروف، دو تا ادعای جنجالی نوشته شده. شما باید برین تحقیق کنین، ببینین کدومش واقعی بوده، کدومش دروغ.

با خودم گفتم خدا کنه یه فوتبالیست به من بیفته؛ آخه عاشق فوتبال بودم و خیلی از بازیکن‌های مشهور رو می‌شناختم؛ اما از بدِ حادثه روی برگه‌ای که بهم رسید، نوشته بود: «سیدابراهیم رئیسی.»

اسم آقای رئیسی به گوشم خورده بود؛ اما چون اهل سیاست نبودم، هیچ شناختی ازش نداشتم. فقط گاهی توی جمع‌های فامیلی دیده بودم که یه عده بهش بدوبیراه می‌گن؛ برای همین حسابی خورد توی ذوقم.

_ آقا! می‌شه برگۀ منو عوض کنین؟

_ نه عزیزم! به‌طور اتفاقی هرکسی بهتون افتاده، در موردش تحقیق کنین.

بی‌حوصله ادعاهایی که باید در موردش تحقیق می‌کردم رو خوندم:

  1. تنها رئیس‌جمهوری که فقط شش کلاس سواد داشت.
  2. از امام‌رضا؟ع؟ برای رأی‌آوردن در انتخابات سوءاستفاده کرد.

تا اینا رو خوندم، خونم به جوش اومد. برگه رو آوردم بالا و با تمسخر گفتم: «آقا این سیدابراهیم رئیسی خلاف‌هاش سنگینه، شخصیتِ بهتر نبود بدین به ما [و بچه‌ها زدن زیر خنده].»

معلم سرش رو برگردوند و گفت: «عجله نکن! گفتم که. اینا حرفائیه که توی جامعه دربارۀ این اشخاص منتشر کردن؛ شما باید بررسی کنین، ببینین کدومش راست بوده و کدومش دروغ.»

با اینکه حسش نبود؛ اما ته دلم دوست داشتم بدونم این حرفا واقعاً درست بوده یا نه. پس عزمم جزم شد تا حسابی پیرامونش تحقیق کنم.

گام اول هم پیداکردن اصل ادعاها بود. برای همین نشستم یکی‌یکی جست‌وجو کردم، ببینم جریان چی بوده.

[رئیس‌جمهور شش‌کلاسه] ادعای اول مربوط به مناظرات انتخاباتی 1400 بود. یکی از کاندیداها مدعی شد که آقای رئیسی ازنظر کلاسیک، شش کلاس بیشتر سواد نداره و با این سواد نمی‌شه کشور رو اداره کرد. تحقیق کردم ببینم این ادعا درسته یا نه؟ جالبه که با کوچیک‌ترین جست‌وجو، هم مدرک دانشگاهی آقای رئیسی رو پیدا کردم و هم فهمیدم وسط همون مناظره، مدرک دکترای ایشون توی فضای مجازی دست‌به‌دست شده و مردم دیدن. توی تحقیقاتم اینم فهمیدم که ایشون علاوه‌بر دکترای فقه و حقوق خصوصی، اجتهاد داشتن و استاد درس‌خارج و تفسیر قرآن هم بودن.[62] پس ادعای اول مبنی‌بر شش‌کلاسه بودن ایشون دروغ از آب دراومد.

[سوءاستفاده از امام‌رضا] توی مناظرۀ انتخاباتی سال1396 یکی از کاندیداها خطاب به آقای رئیسی [که اون زمان تولیت حرم امام‌رضا؟ع؟ رو به‌عهده داشتن] گفت: «خواهش می‌کنم امام‌رضا؟ع؟ رو جناحی نکنین و بذارین امام‌رضا؟ع؟ برای مردم بمونه. اگه می‌خواین پارچۀ سبز و نبات پخش کنین، بذارین برای بعداز انتخابات.» خُب این اتهام خیلی سنگین بود. اگه ثابت می‌شد آقای رئیسی برای رأی‌آوردن چنین سوءاستفاده‌ای از جایگاهش کرده، واقعاً حق می‌دادم به کسایی که بهش بدوبیراه می‌گفتن. برای همین تحقیقم رو در این زمینه قوی‌تر انجام دادم؛ اما باز دیدم این ادعا هم دروغ ناجوانمردانه‌ای بیش نبوده؛ چون آقای رئیسی از همون زمانی که تصمیم می‌گیرن کاندیدا بشن (یعنی قبل‌از شروع نام‌نویسیِ رسمی کاندیداتوری) دیگه توی مجموعۀ آستان قدس رضوی حضور پیدا نکردن و حتی جلسات رسمی رو نرفتن تا هیچ‌کس تصور نکنه ایشون از نام امام‌رضا؟ع؟ برای انتخابات سوءاستفاده کرده.[63]

خیلی دوست داشتم آقای رئیسی حداقل با این تهمت بزرگ برخورد کرده باشه، ولی هرچی گشتم، دیدم نه‌تنها این اتهام، بلکه ایشون با هیچ‌کدوم از تهمت‌زنندگان مقابله نکردن. فقط یه کلیپ دیدم از وزیر ارشاد دولت ایشون، که می‌گفت بعداز یه مناظره، آقای رئیسی رفت سمت کسی که بهش نسبتِ ناروا زده بود و گفت: «من برای شما بابت این گناهی که مرتکب شدی، از خدا طلب مغفرت می‌کنم.»[64]

چسبوندنِ این نسبت‌های ناروا به آقای رئیسی زمانی برام دردناک‌تر شد که فهمیدم ایشون نه‌تنها از امام‌رضا؟ع؟ سوءاستفادۀ تبلیغاتی نکرده، بلکه طی سه سال تولیتِ آستانِ قدس رضوی، یه ریال هم حقوق نگرفته. می‌گن حتی پول صبحونه و ناهار و شام‌هایی که خورده بود رو کامل حساب کرده و به حرم برگردونده.[65]

هرچی بیشتر دربارۀ آقای رئیسی می‌خوندم، حرصِ بیشتری می‌خوردم از این همه صبر و تحمل؛ چون می‌دیدم ایشون در مورد یه عده از تهمت‌زننده‌ها خیلی چیزها می‌دونسته، اما نمی‌گفته. خودش گفته بود: «من به‌واسطۀ مسئولیت‌هایی که داشتم، اطلاعاتم نسبت به اشخاص بیشتره و قلبم صندوقچۀ اسراره؛ پس اگه لب به سخن باز کنم، هیچ‌کس حریفم نیست؛ اما کسی که می‌خواد رئیس‌جمهور بشه، اولین شرطش داشتنِ ظرفیته. من هرگز منافعِ مردم و امنیت ملی رو فدای منافع شخصی نمی‌کنم.»[66]

یکی دیگه از نتایج تحقیقاتم این بود که فهمیدم انگار آقای رئیسی این صبر و تحمل و رعایت اخلاق رو توی تموم دورانِ مسئولیتش داشته. سال78 وقتی حادثۀ کوی دانشگاه رقم خورد و دانشگاه‌ها ریخت به هم، آقای رئیسی برای سخنرانی دعوت شد به دانشگاه شریف. هرچی می‌گن با محافظ برین، ایشون قبول نمی‌کنه. خلاصه می‌ره و حدود دو ساعت، به سؤال‌های دانشجوها پاسخ می‌ده و جو رو آروم می‌کنه. بعداز جلسه وقتی دانشجوها از سالن خارج می‌شن و می‌پرسن که ماشین آقای رئیسی کدومه، بهشون پیکانی که باهاش اومده بود رو نشون می‌دن. اون زمان برخی از مسئولین با ماشین‌های مدل بالایی مثل تویوتا کرسیدا جابه‌جا می‌شدن و این ساده‌زیستی آقای رئیسی به‌قدری دانشجوها رو به وجد میاره که با کنایه خطاب به مسئولین اشرافی شعار می‌دن: «بیت‌المال حیا کن، مسئولین رو رها کن.» بعد هم با تعریف و تمجید و روبوسی آقای رئیسی رو بدرقه کردن. فردای اون روز یکی از روزنامه‌ها ناجوانمردانه جوری تیتر زد که انگار دانشجوها این شعار رو علیه آقای رئیسی دادن. بنده‌خدایی می‌گه زنگ زدم به سردبیرش و گفتم: «یه جُو انصاف داشته باشین! من اونجا بودم و دانشجوها این شعار رو خطاب به مسئولین اشرافی و در حمایت از آقای رئیسی دادن.» ایشونم گفت: «یکی از همکارها‌مون شیطنت کرده، عذرخواهی می‌کنم.» می‌گه رفتم پیش آقای رئیسی و قضیه رو براش تعریف کردم. ایشونم با آرامش گفت:

«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم / سرزنش‌ها گر کند خارِ مغیلان غم مخور. ما عددی نیستیم، دیگران رفتن سینه سپر کردن و شهید شدن. من یه بچه‌سرباز بیشتر نیستم. بذار این رو هم بگن، به کجا بَر می‌خوره؟»[67]

برایم باورپذیر نبود این حجم از بزرگی و تحمل. مگه می‌شه یه نفر این‌قدر صبور باشه آخه؟ بابا! تو مگه کاسۀ صبرت چقدر وسیع بوده که به‌دروغ آبروت رو توی کشور بُردن و هیچی نگفتی؟

جوابی برای این سؤالم نداشتم. فقط قلم رو برداشتم و جلوی اسمشون نوشتم: «اسطورۀ صبر.» بعد به دلم افتاد جست‌وجو کنم ببینم خدا توی قرآن دربارۀ صبر چی گفته. آیۀ جالبی پیدا کردم: <وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللهِ>؛ یعنی صبر كن و صبر تو جز به [توفيق] خدا نيست.

تازه فهمیدم شهید رئیسی به توصیۀ قرآن، همۀ ایام رو صبر کرده تا به چشم خدا بیاد. اون‌قدر برای خدا زندگی کرد که همۀ زندگی‌ش شد خدا. دخترش می‌گفت: «بابای من همیشه دنبال کسب رضایت خدا بود؛ اینم که می‌گن خادم ملت، در واقع ایشون خادم الله بود و توی خدمت به مردم هم فقط دنبال کسبِ رضای خدا بود.»[68]

وقتی هم خوبِ خوب با بندگیِ خدا خواستنی شد، خدا به بهترینِ وجه خریدش. خادم امام هشتم، به‌عنوان هشتمین رئیس‌جمهور ایران، در شب میلاد هشتمین امام به شهادت رسید و در جوار هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت دفن شد تا همین نوعِ رفتن، بهترین پاسخی باشه واسه تموم تهمت‌ها و مزد شیرینی باشه برای همۀ اون صبر و تحمل‌ها.

 

  • 15

45)                    تقلبِ خداپسندانه

  • شهید ناصر کاظمی

 

إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا

7 اسراء، جزء 15

اگر خوبی کنيد، به خودتان خوبی کرده‌ايد، و اگر هم بدی کنيد، به خودتان بد کرده‌ايد.

اسراء 7

 

 

 

مسابقات فوتبال جام رمضان بود و با چند نفر از بچه‌های کلاس، یه تیم تشکیل دادیم و شرکت کردیم. از اونجایی هم که مربی نداشتیم، من خیلی بال‌بال می‌زدم که بچه‌ها کار رو جدی بگیرن و بتونیم قهرمان بشیم، اما انگارنه‌انگار. همۀ حرص‌خوردن‌هام یه طرف، کارهای صادق هم یه طرف. وسط یه مسابقۀ حساس تعویض شد و جاش رو داد به رضا. هرچی هم داد زدم که: «بابا! این بازی بلد نیست، گل می‌خوریم، خودت بمون توی زمین.» گوش نداد که نداد. می‌گفت: «رضا هم جزو تیم‌مونه و باید بازی کنه.»

خلاصه به هر بدبختی بود بازی‌ها رو بردیم و رفتیم فینال.

[قبل‌از شروع بازی فینال‌] بچه‌ها داشتن آماده می‌شدن برن توی زمین که رو کردم به همه و گفتم:

_ از اول مسابقات تا حالا هرچی گفتم گوش ندادین و خودم با بدبختی یه‌جوری بازی‌ها رو درآوردم. سر جدتون این بازی رو جدی بگیرین تا قهرمان بشیم.

تا اینو گفتم یکی از بچه‌ها پوزخندی زد و گفت: «هه! تو بازی‌ها رو درآوردی؟ لابد ما هم نخودی بودیم اون وسط!»

عصبانی شدم و گفتم: «نه پس! تو درآوردی که یه پاس ساده هم بلند نیستی بدی!»

امیر که گاهی زبونش می‌گرفت، پشت رفیقش دراومد و گفت: «دُ… دُ… دُرست صحبت کن.»

منم به حالت تمسخر گفتم: «تو دیگه ساکت، دُ… دُ… دُ.»

یهو صادق با ناراحتی بلند شد و گفت: «بس کن مهرداد! کسی با رفیقاش این‌جوری حرف نمی‌زنه.»

_ جمش کنین بابا! رفیق. رفیق. خسته‌م کردین.

[آغازِ بازی] مسابقه شروع شد و سعی کردم تموم توانم رو بذارم؛ اما رفیق‌هام حتی به‌اندازۀ بازی‌های قبل هم انرژی نذاشتن. منم لحظه‌به‌لحظه بیشتر حرص می‌خوردم و کنترل زبونم از دستم در رفته بود.

هرچی هم داد می‌زدم که پاس بدین، بهم پاس نمی‌دادن.

گل اول رو که خوردیم، سرشون داد زدم و گفتم:

_ معلومه چه مرگتونه؟ چرا این‌جوری بازی می‌کنین؟

بعد با دست زدم به سینۀ حسین و گفتم: «تو برای چی پاس نمی‌دی؟»

اما حسین فقط سرش رو انداخت پایین و هیچی نگفت.

خلاصه اون بازی رو با سه تا گل باختیم. تنها جایزه‌ای هم که به تیم‌مون رسید، جایزۀ بازیکن اخلاق بود که صادق رو انتخاب کردن و یه کتونی بهش دادن.

[فردای روز مسابقات] وقتی یاد باختمون می‌افتادم، ناراحت می‌شدم؛ اما دیگه خبری از حرص‌وجوش‌های دیروز نبود. اون روز شیفت عصر بودیم و بعداز خوردن ناهار راهی مدرسه شدم. توی مسیر حسین رو دیدم، ولی هرچی صداش کردم، جوابم رو نداد؛ فقط سرش رو انداخت پایین و رفت. توی کلاس هم تموم اون بچه‌هایی که هم‌تیمی بودیم، بهم بی‌محلی کردن. صادق هم که انگار به‌خاطر بیماری، غایب بود. خیلی شاکی شدم؛ اما هیچی نگفتم تا کلاس تموم بشه.

[زنگ تفریح] با توپِ پُر رفتم سراغ بچه‌ها و گفتم:

_ شما امروز چی‌تونه؟ چرا همه‌تون طاقچه‌بالا می‌ذارین برای من؟

حسین گفت: «بچه‌ها رو نمی‌دونم! اما رفاقت من و تو قبل‌از بازی دیروز تموم شد.»

امیر هم گفت: «م… م… منم همین‌طور.»

بقیه هم از رفتارشون معلوم بود دیگه تمایلی به رفاقت با من ندارن.

رضا هم دست گذاشت روی شونه‌م و گفت: «بهتره با یه خداحافظی خوش‌حال‌مون کنی آقامهرداد! [و همگی خندیدن].

خیلی به هم ریختم؛ به‌قدری که رفتم یه گوشه تا کسی اشکام رو نبینه. ما سال‌ها رفیق بودیم و فکر اینکه دیگه نمی‌تونم توی جمعشون باشم، داشت دیوونه‌م می‌کرد.

تنها راهی که به ذهنم رسید، پادرمیونی صادق بود. آخه بچه‌ها خیلی دوستش داشتن. نه‌تنها رفقای صمیمی‌ش، حتی به‌جرئت می‌تونم بگم همۀ بچه‌های مدرسه، معلم‌ها و اهل محل، صادق رو به‌خاطر اخلاقش دوست داشتن. منم سرِ حسادت به همین توجهات زیادِ بقیه به صادق بود که گاهی باهاش درمی‌افتادم.

خلاصه بعداز مدرسه مستقیم رفتم درِ خونه‌شون.

مادرش از چشمای سرخ و حالِ پریشونم فهمید حتماً اتفاقی افتاده؛ برای همین گفت:

_ صادق یه‌کم ناخوش‌احواله پسرم؛ اما بذار بهش بگم، شاید بتونی چند دقیقه توی اتاقش باهاش صحبت کنی.

چند دقیقه دمِ در منتظر موندم تا اینکه حاج‌خانوم برگشت و منو تا اتاق صادق همراهی کرد.

_ سلام صادق!

_ سلام رفیق! ببخش من یه‌کم ضعف دارم، نمی‌تونستم بیام دم در. چیزی شده دمِ غروبی اومدی اینجا؟

قضیۀ بی‌محلی بچه‌ها رو براش تعریف کردم. صادق هم بادقت گوش داد. بعد هم انگار از این اتفاق خیلی ناراحت شده باشه، سرش رو آورد بالا و گفت: «تقصیر خودته مهرداد! یه جام ارزشش رو نداشت اون‌جوری با رفیق‌هات برخورد کنی. از بازی اول هی تیکه انداختی، تندی کردی، گاهی حرف بد زدی به بچه‌ها تا دیروز و اون رفتارت قبل‌از فینال. بدی‌کردن، بدی‌دیدن داره مهرداد! برای همین خدا می‌گه: <إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا>؛ یعنی اگه خوبی کردین، انگار به خودتون خوبی کردین، اگه بدی کنین، انگار به خودتون بد کردین. رفتارت با بچه‌ها به خودت برگشته داداش! البته من موافق تموم‌کردن رفاقت نیستم؛ ولی همه‌مون باید بدونیم که بدی‌کردن ضررش به خودمون می‌رسه. حالام غصه نخور، خودم درستش می‌کنم. فقط باید قول بدی دیگه این رفتارها تکرار نشه.»

_ یه اعتراف بکنم؟ من خیلی بهت حسودیم می‌شه صادق! تو چی‌کار کردی که تو دلِ همه جا داری؟

صادق خندید و گفت: «تقلب کردم؛ البته نه از اون تقلب‌های امتحانی که حرومه‌ها! تقلبِ خداپسندانه کردم.»

_ یعنی چی؟

_ یعنی من رفیق شهید دارم داداش. از رو رفتارهاش تقلب کردم و سعی کردم کارهایی که انجام می‌داده رو انجام بدم.

بعد هم بلند شد و از توی کتابخونه‌ش، کتاب شهید ناصر کاظمی رو آورد و گفت:

_ اینم رفیق شهید ما. یادته توی یه بازی جام رو دادم به رضا و شاکی شدی؟ از آقاناصر یاد گرفته بودم. رفیقش می‌گه: «دوران بچگی، هرکدوم توی یه تیم بازی می‌کردیم. بازيكنی بود كه به‌خاطر بازی ضعیف‌تَرش، بچه‌ها بهش بازی نمی‌دادن. یه روز ناصر متوجه شد و خودش رفت بیرون تا اون بنده‌خدا هم بازی کنه. وقتی هم بقیه اعتراض کردن، ناصر گفته که ایشون هم جزو بازيكنان تیم‌مونه و باید بازی کنه.»[69]

صادق همین‌جوری که زل زده بود به عکس شهید روی جلد کتاب، گفت:

حتی برخوردی که دیروز باهات کردم، بابتِ مسخره‌کردنِ لکنتِ زبونِ امیر، اون رو هم از آقاناصر یاد گرفتم. می‌گن: «بچه‌ها با يکی از هم‌بازی‌هاشون که زبونش می‌گرفت، شوخی می‌کردن. بنده‌خدا اومده بود پیش آقاناصر و گلایه می‌کرد.» ناصر بهش گفت: «بچه‌ها دوستت دارن و منظور بدی ندارن.» بعدش هم اومد پیش بچه‌ها و گفت: «کارتون زشته، نباید رفیقمون رو برنجونیم.» خلاصه با هزار دلیل بقیه رو قانع کرد که رفیقشون رو دست نندازن.[70]

_ حالا ما اون روز یه اشتباه کردیم، باید به رومون بیاری آقاصادق!

_ نه. نه. قصدم این نبود! خواستم بگم این رفتارهای خوب رو از شهید کاظمی یاد گرفتم.

خندیدم و گفتم: «می‌شناسمت بابا! شوخی کردم.»

و صادق ادامه داد:

تازه من هنوز خیلی مونده شبیه آقاناصر بشم. می‌گن که توی یه مسابقه، یکی از بچه‌ها كفش مناسب نداشت. ناصر كفش ورزشی خودش رو درآورد و داد بهش؛ اما کفش واسه بنده‌خدا بزرگ بود. ناصر رفت و کفی خرید براش تا اندازه‌ش بشه. بهش گفتم: «آقاناصر خودت چی می‌پوشی پس؟» گفت: «خدا کریمه.» بعد هم رفت و کفش‌های پارۀ اون بنده‌خدا رو پوشید. اون روز کفش کهنه، پاره و تنگ خیلی اذیتش کرد؛ حتی بعداز بازی چند جای پاش زخمی شده بود، اما دَم نزد.[71]

[روز بعد] خلاصه صادق هرجوری بود ما رو با هم آشتی داد و من بیشتر از قبل به حالش غبطه خوردم؛ مخصوصاً وقتی فهمیدم کتونی‌هایی که به‌خاطر بازیکن اخلاق‌شدن دریافت کرده رو داده به یه فقیر. این رو هم از شهید کاظمی یاد گرفته بود؛ چون بعدها یه جا خوندم که توی مسابقات محله، آقاناصر به‌عنوان خوش‌اخلاق‌ترين بازيكن انتخاب می‌شه و بهش یه گرمكن می‌دن؛ اما هیچ‌وقت ندیدن به تن کنه. حتی یه بار ازش پرسیدن: «چرا گرمکن رو نمی‌پوشی؟» ایشون هم چیزی نگفت تا اینکه بعداز مدتی فهمیدن گرمکن رو بخشیده به یکی از بچه‌های فقیر مدرسه.[72]

صادق هم مثل شهید ناصر کاظمی خوبی کرده بود و به‌قول قرآن داشت محصول خوبی‌هاش رو درو می‌کرد. به همین سادگی.

 

  • 16

48)        می‏شود، می‏توانم

  • شهید حسن شفیع‏زاده

 

 

لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ

68 طه، جزء 16

[به موسی] گفتیم: نترس! پيروز ميدان فقط تويی.

طه 68

باید با حاج‌عباس حرف می‌زدم؛ می‌دونستم اگه ایشون راضی بشه، کار تمومه.

حاج‌عباس، یادگارِ باصفای جبهه و جنگ بود و تقریباً حرف اول و آخر رو توی مسجد محله، ایشون می‌زد. برای همین مستقیم رفتم پیش خودش.

_ حاجی سلام!

حاج‌عباس که با پیچ‌گوشتی افتاده بود به جون رادیوی رنگ‌ورورفته‌ش، سرش رو آورد بالا و با لبخند گفت: «سلام به‌روی ماهت آقاجواد. چطور مطوری؟»

نشاط و شوخ‌طبعی‌های حاجی زبانزد بود و همین باعث می‌شد هیچ‌کس باهاش غریبی نکنه.

_ حاجی یه زحمت داشتم براتون.

_ تو جون بخواه، کیه که بده؟ [و خندید]

منم لبخند زدم و گفتم: «راستش می‌خوام یه کود شیمیایی تولید کنم و اختراعم رو بفرستم واسه فدراسیون جهانی مخترعان تا هم پرچم کشورمون بره بالا و هم به کشاورزی کمک کرده باشم و هم طلا بگیرم.»

منتظر بودم حاج‌عباس هم مثل بقیه شروع کنه به مسخره‌کردن. آخه هرجا اینو می‌گفتم، بهم می‌خندیدن؛ اما برخلاف تصوراتم، یهو حاجی از جاش بلند شد و بااشتیاق گفت:

_ دمت‌گرم باباجون! مطمئنم می‌تونی. همه‌جوره روی کمک من حساب کن!

توقع چنین واکنشی رو نداشتم؛ نهایتش فکر می‌کردم حاج‌عباس بااکراه راضی بشه چند روزی رو توی مسجد کار کنم؛ برای همین با تعجب و البته کمی ذوق‌زدگی گفتم:

_ من برای انجام آزمایش‌هام نیاز به باغچه دارم. خونۀ خودمون آپارتمانه، توی مجتمع‌مون هم باغچه.

هنوز جمله‌م تموم نشده بود که حاج‌عباس گفت: «همین باغچۀ مسجد دربست در اختیارت، هم باصفاست، هم غیر از اوقاتِ نماز کسی اینجا نیست. از همین امروز هم می‌تونی کارت رو شروع کنی. هرکسی هم بهت گیر داد، بگو حاج‌عباس گفته.»

واقعاً این اشتیاق و عجلۀ حاج‌عباس طبیعی نبود؛ رفتارش مثل مدیر پروژه‌ای می‌موند که دوس داشت همین فردا کارش نتیجه بده. توی افکار خودم بودم که حاجی گفت:

_ حالا این کودی که می‌خوای تولید کنی، چه فرقی با کودهای بازار داره جوادجون؟

_ خُب کودهای زیادی تولید شده، ولی من با تغییراتی توی ترکیبات کود، هم مقاومت گیاه‌ها رو در برابر آفت‌ها و قارچ‌ها بالا می‌برم، هم محصولات درختان رو تا حد زیادی افزایش می‌دم.

_ به‌به! پس حسابی بابرکته؛ بدو، بدو وقت رو از دست نده. برو وسایلت رو بیار. یا علی بگو و کارت رو شروع کن.

از حمایت و اشتیاق حاج‌عباس روحیه گرفتم. همون لحظه رفتم و وسایلم رو آوردم؛ اما تا وارد حیاط مسجد شدم، کنجکاوی‌ها شروع شد. هرکی برای نماز میومد، ازم می‌پرسید: «جریان چیه؟» منم بااشتیاق براشون توضیح می‌دادم؛ اما تا می‌فهمیدن می‌خوام یه کود مخصوص تولید کنم، از نگاه‌شون هزار تا ناباوری می‌ریخت؛ حتی توی چهرۀ اونایی که می‌گفتن: «ان‌شاءالله موفق باشی» هم، یه تو نمی‌تونیِ بزرگ می‌دیدم. راستش این نگاه‌ها و این ناباوری‌ها به‌مرور داشت امید رو ازم می‌گرفت. با خودم گفتم: «نکنه واقعاً نتونم؟ وای! اگه زحماتم نتیجه نده، چطوری سرم رو بلند کنم توی محله؟» این فکروخیال‌ها داشت حسابی منو می‌ترسوند و توی دلم رو خالی می‌کرد که یه اتفاق تلخ، تیر خلاصی شد به قلبِ تموم انگیزه‌هام. داستان از این قراره که یه روز، حسابی گرم کار بودم و اصلاً حواسم نبود وقت نماز شده؛ برای همین نرسیدم خاک‌هایی که ریخته بود توی کف حیاط رو جمع کنم. یکی از نمازگزارها اومد و با عصبانیت گفت:

_ چی‌کار کردی پسر؟ این خاک‌ها رو چرا ریختی اینجا؟ مسجد که جای این کارها نیست بچه. تو درس‌های مدرسه‌ت رو بخون؛ نخواستیم چیزی اختراع کنی.

تموم خستگی اون چند هفته به تنم موند. مثل کسی که دنیا رو سرش خراب شده، رفتم یه گوشه و زانوی غم بغل کردم. سرم رو گذاشته بودم روی پاهام که احساس کردم یکی کنارم ایستاده. حاج‌آقا هاشمی، امام‌جماعت مسجد بود. بنده‌خدا از پنجرۀ دفتر مسجد، برخورد اون آقا رو دیده بود و حالا با یه استکان چایی و یه ظرف شکلات اومده بود از دلم دربیاره.

_ سلام بر مخترع نوجوون محله!

خیلی سرد جوابشون رو دادم و زل زدم به یه گوشه.

حاج‌آقا کنارم نشست و گفت: «نبینم کم بیاری آقاجواد!»

_ هیشکی باورش نمی‌شه من می‌تونم حاج‌آقا. اون‌قدر این چند روز برخوردهای سرد دیدم که حسابی توی دلم خالی شده.

حاج‌آقا استکان چایی رو داد دستم و گفت: «وقتی جادوگرهای فرعون عصاها و ریسمون‌هاشون رو با جادو تبدیل به مار کردن، حضرت موسی توی دلش خالی شد. بلافاصله خدای متعال بهش گفت: <لَاتَخَفْ> نترس، <إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى> تو چیزی داری که برتره. بعد حضرت عصاش رو به امر خدا انداخت و مار بزرگی شد و ورق برگشت.»

حاج‌آقا، شکلاتی رو گرفت جلو صورتم و گفت: «قرآن اومده تا به ما سبک زندگی یاد بده پسرم؛ پس این آیه برای تو هم که می‌گی توی دلم خالی شده هست؛ داره بهت می‌گه <لَاتَخَفْ>، نترس آقاجواد، <إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى> تو توانی داری که برتر از این حرف و حدیث‌هاست.»

بعد هم دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت: «حاج‌عباس اگه باور نداشت که تو می‌تونی، این همه سفارشت رو به من و هیئت‌امنای مسجد نمی‌کرد.»

_ راستی حاج‌عباس کجاست؟ چرا ندیدمش اصلاً؟

_ کار مهمی براش پیش اومد و مجبور شد بره سفر. فردا برمی‌گرده. حالام پا شو وضو بگیر که کم‌کم وقت نمازه.

حرف‌های حاج‌آقا امید رو بهم برگردوند. راست می‌گفت؛ بالاخره من رتبۀ اول المپیاد شیمی کشور بودم و نباید توانم رو دست‌کم می‌گرفتم.

[روز بعد] حاج‌عباس از سفر برگشت و با اومدنش دیگه هیشکی باهام کاری نداشت؛ البته بعدها فهمیدم یه عده به‌خاطر حمایتش از من، حسابی سرزنشش کردن؛ اما بنده‌خدا تمام‌قد پُشتم دراومده بود.

خلاصه تلاش‌هام زیر سایۀ حمایت حاج‌عباس نتیجه داد و موفق شدم کود رو بسازم. وقتی باهام تماس گرفتن و گفتن مدال طلای IFIA[73] رو گرفتی، توی پوست خودم نمی‌گنجیدم. اصلاً نفهمیدم کی برای دریافت جایزه رفتم سوئیس و کی برگشتم، بس که لحظاتِ شیرینی بود.

[برگشت به ایران] حاج‌عباس برام سنگ‌تموم گذاشته بود. از چراغونی مسجد گرفته تا بنر و پخش شیرینی. به‌قدری خوش‌حال بود که انگار پسر خودش این موفقیت رو کسب کرده. بعداز مراسمِ استقبال هم منو برای ناهار دعوت کرد خونه‌شون.

[منزل حاج‌عباس] واردِ یه اتاق شدیم شبیه سنگر؛ اتاقی که درودیوارش پُر بود از عکس‌های شهدا. حاجی دستم رو گرفت، برد جلوی یه قاب که از بقیه بزرگ‌تر بود و با بغض گفت: «حسن‌آقا! جبران کوچیک منو بپذیر.»

بعد هم درحالی‌که سعی می‌کرد جلو اشک‌هاش رو بگیره، رو به من کرد و ادامه داد:

ایشون شهید حسن شفیع‌زاده‌ست، بنیان‌گذار توپخانۀ سپاه. زمان جنگ، کمبود اسلحه و مهمات بیداد می‌کرد. هیچ کشوری هم به‌خاطر تحریم حاضر نمی‌شد تجهیزات جنگی بهمون بفروشه. اگه هم کسی پیدا می‌شد، با هزار ترس‌ولرز، تجهیزات اولیه‌ای مثل سیم‌خاردار بهمون می‌داد. توی همچین شرایطی که اکثر بچه‌های جنگ فقط به کلاش و ژ-3 و توپای غنیمتی فکر می‌کردن، حسن‌آقا به فکر ساخت قبضۀ توپ افتاد. هرکسی فهمید شروع کرد به آیۀ یأس خوندن.»[74] منم یکی از اونا بودم که مدام بهش طعنه می‌زدم و می‌گفتم: «این کار نشدنیه، عمرت رو تلف نکن.» اما حسن یه‌تنه در مقابل تموم این حرف‌های نومیدکننده ایستاد و محکم گفت: «ما این کار رو انجام می‌دیم.» واقعاً هم با رفیقاش وایساد و ساخت. بعدها کاتیوشای 122رو هم نمونه‌سازی کردن.[75]

حاج‌عباس درحالی‌که اشکش جاری شده بود، گفت: «وقتی حسن شهید شد، خیلی دلم سوخت که چرا با طعنه‌هام اذیتش کردم. برای همین سال‌هاست دنبال راهی واسه جبران اشتباهات اون روزهام بودم که تو اومدی و گفتی می‌خوای کود تولید کنی. منم دیدم بهترین فرصته که با حمایت از تو، حمایت‌نکردن از حسن‌آقا رو جبران کنم. امیدوارم ازم قبول کنه.»

تازه دلیل اشتیاق روز اولِ حاج‌عباس و شادی روز استقبالش رو فهمیدم. خوش‌حال بودم که تونستم روسفیدش کنم؛ اما با خودم گفتم: «من کجا، شهید شفیع‌زاده کجا؟» من با نگاه‌های سرد مردم تو دلم خالی شد و اگه حاج‌عباس و حاج‌آقا هاشمی نبودن، جا می‌زدم؛ اما شهید شفیع‌زاده با دست‌خالی و وسط جنگ، محکم جلوی سرزنش‌ها ایستاد و کم نیاورد.

توی همین افکار بودم که حاج‌عباس ادامه داد:

اگه شهید شفیع‌زاده هیچ‌وقت کم نیاورد، واسه اینه که خودباوری‌ش محصولِ خداباوری‌ش بود؛ یعنی از هر فرصتی برای قوی‌شدنِ ارتباطش با خدا استفاده کرد. رفیقش می‌گه: «حسن‌آقا دائم‌الوضو بود. با ماشین داشتیم می‌رفتیم سمت قرارگاه که وقت اذان شد. بهم گفت: نگه دار، همین‌جا نماز می‌خونیم. فقط ده دقیقه راه مونده بود تا برسیم قرارگاه؛ اما حسن‌آقا که نمی‌خواست نماز اول وقتش به تأخیر بیفته، توی همون بیابون برهوت ایستاد به نماز.»[76]

بله پسرم! حسن‌آقا اون‌قدر غرقِ بندگی خدا بود که حتی موفقیت‌هاش رو هم لطف خدا می‌دونست، نه حاصل زحماتِ خودش. یکی از رزمنده‌ها توی عملیات کربلای5 به حسن‌آقا گفت: «یادته روزهای اول جنگ، روزانه فقط سه تا گولۀ خمپارۀ 120 سهمیۀ شما بود؟ حالا هفتصد قبضۀ توپ تحت امر شماست و روزانه ششصد موشک کاتیوشا شلیک می‌کنین. همچین روزی رو توی خواب می‌دیدی؟» حسن‌آقا جواب داد: «خدا اون روزها رو پیشِ روی ما قرار داد تا لیاقتمون رو امتحان کنه و میزان استقامت و اخلاصمون رو بهش نشون بدیم. خدا رو شکر می‌کنم که ما رو قابل دونسته و برای دفاع از دینش، گوشه‌ای از قدرتش رو به‌وسیلۀ ما به ظهور رسونده.»[77]

آره آقاجواد! تو هم باید بدونی سختی‌های توی مسیرت امتحانه و اون‌قدر رابطه‌ت رو با خدا قوی کنی که از هیچی نترسی و با تکیه بر توانایی‌هات به موفقیت‌های بزرگ برسی.

این جملۀ حاج‌عباس منو یاد حرف‌های حاج‌آقا هاشمی و آیۀ <لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى> انداخت؛ آیه‌ای که باعث شد ترس رو بذارم کنار و با تکیه بر توانم، به طلای جهانی برسم.

چقدر حال دلم خوب شد توی اون اتاق. همون‌جا عهد بستم مثل شهید شفیع‌زاده با تکیه بر توانم و بدون هیچ ترسی به کشورم خدمت کنم و این توصیۀ حاج‌عباس رو فراموش نکنم که خودباوری محصول خداباوریه و باید بیشتر از قبل رو بیارم به نماز اول وقت، احترام به والدین، اُنس با قرآن و هر کار خیری که منو مثل حسن‌آقا به خدا نزدیک می‌کنه.

 

  • 17

51)                    لشکر صالحین

  • شهید جلال افشار

 

 

وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ

105 انبیاء، جزء 17

البته ما پس از تورات، در زبور نوشتیم که همۀ زمین را بندگان شایستۀ ما [با همۀ امکاناتش] به ارث می‌برند‌.

انبیاء 105

 

وقت اذان‌صبح، با صدای پچ‌پچ مامان و بابام از خواب بیدار شدم. از چهرۀ نگرانشون معلوم بود که اتفاق بدی افتاده.

_ چی شده بابا؟

_ هیچی پسرم! پا شو نمازت رو بخون.

_ برای هیچی این‌قدر نگرانین؟

_ اِ! راستش اسرائیل باز غلط اضافی کرده و چند جا رو زده.

خواب از سرم پرید. پا شدم گوشی‌م رو برداشتم و باعجله کانال‌ها رو بالا و پایین کردم. اوضاع وخیم‌تر از اونی بود که بابام می‌گفت؛ شایعۀ شهادت سرداران، هدف قرارگرفتن جاهای مختلف و… .

حسابی دلم آشوب شد؛ برای همین بعداز خوندنِ نماز، همون‌جا سر سجاده دوباره پناه بردم به دنیای مجازی، بلکه یه خبر خوش آرومم کنه! اما اون‌قدر اخبار ناامیدکننده بود که هرچی بیشتر می‌خوندم، اضطرابم بیشتر می‌شد. از شانسِ بدم وسطِ اون آشفته‌بازار، دیدنِ یه خبر، برق از سرم پَروند؛ تا خوندم که اسرائیل شهرک شهید چمران رو زده بود، ناخودآگاه فریاد زدم: «وای! آرسین.»

مامان و بابام با دلهره اومدن و گفتن: «چی شده سلمان؟ آرسین کیه؟»

_ رفیقمه! اسرائیل شهرکشون رو توی تهران زده. دعا کنین براش اتفاقی نیفتاده باشه.

با آرسین توی مسابقات فوتسال آشنا شدم. اتفاقاً رفاقتمون هم از یه دعوا سر همین اسرائیل غاصب شروع شده بود. توی سالن مسابقات دور هم نشسته بودیم که یهو بحث کشید سمت مسائلِ سیاسی. من عضو تیم اصفهان بودم و آرسین بازیکن تیم تهران. خیلی بد حرف می‌زد در مورد جمهوریِ اسلامی؛ می‌گفت: «نظامتون افتاده به جون دنیا و باعث شده همۀ کشورها با ما بد بشن.» حرفش این بود که اگه دست دوستی دراز کنیم سمتِ آمریکا و اسرائیل، هم تحریم‌ها برداشته می‌شه و هم دیگه خبری از جنگ و ترور نیست. هرچی هم استدلال می‌آوردیم که بابا! اگه با دستِ دوستی دادن، قرار بود دست از سرمون بردارن که با برجام مشکل حل شده بود، فایده‌ای نداشت. خلاصه لابه‌لای بگومگوها یه حرف زشت زد و با هم گلاویز شدیم؛ اما وقتی مسئولِ مسابقات پاش رو کرد توی یه کفش که یا جفت‌تون اخراجین یا یکی‌تون باید بره و منم حس شهدایی‌م گُل کرد و گفتم من می‌رم و ایشون بمونه، آرسین از مرامم خوشش اومد و با هم رفیق شدیم.

البته مسئول مسابقات بعداً بهم زنگ زد و گفت: «با شناختی که ازت پیدا کرده بودم، می‌دونستم تو ایثار می‌کنی و می‌ری؛ برای همین این برنامه رو چیدم تا آرسین رو بندازم توی رفاقت با تو، هواش رو داشته باش.»

تازه فهمیدم شیرِپاک‌خورده این‌جوری نقشه چیده تا من ول کنم برم، بعد هم رفته روی مخ آرسین که ببین چقدر بامرامه، من جای تو باشم با همچین پسری رفاقت می‌کنم و… .

خلاصه نقشه‌ش گرفته بود و رفیق شدیم.

حالا اسرائیل محل زندگی آرسین رو زده بود و من داشتم از نگرانی می‌مُردم. هرچی هم به موبایلش زنگ می‌زدم، خاموش بود. فقط خداخدا می‌کردم اتفاقی براش نیفتاده باشه.

توی اون برزخ بی‌خبری، یهو یاد آخرین تماسش افتادم. زنگ زده بود و می‌گفت: «انگار نظامتون سرِ عقل اومده و به دولت اجازۀ مذاکره داده.»

بعد هم داد زد و گفت: «خداحافظ جنگ، خداحافظ تحریم‌ها.» منم طبق معمول سکوت کردم که بینمون شکرآب نشه؛ اما حالا دوست داشتم پیداش کنم و بهش بگم: «آرسین! وسط همون مذاکره‌ای که ذوقش رو داشتی، اسرائیل شهرکتون رو زده.»

گیج‌وگنگ منتظر یه خبر بودم که اسامی شهدای شهرک رو منتشر کردن. اسم آرسین هم بینشون بود. دنیا روی سرم خراب شد. درسته مثل خودم مذهبی نبود، درسته هم‌فکر نبودیم، اما عینِ یه داداش دوستش داشتم.

رفتنش چنان شوکی بهم وارد کرد که تا چند روز نه با کسی حرف می‌زدم، نه از خونه می‌رفتم بیرون.

[روزهای آخر جنگ] برخلاف روز اول، هرچی می‌گذشت ما قوی‌تر می‌زدیم و اسرائیل ضعیف‌تر. یه حسی بهم می‌گفت انگار قراره این بار تا نابودی رژیم غاصب پیش بریم؛ اما دقیقاً توی اوج همین خوش‌خیالی، خبر آتش‌بس رسید. ظاهراً اسرائیلی‌ها درخواست آتش‌بس داده بودن. مثل دیوونه‌ها داد می‌زدم که: «آتش‌بس چرا؟ الان که اسرائیل رو بردیم گوشۀ رینگ، چرا تمومش نکنیم؟» بعد خودم رو دل‌داری دادم و گفتم: «ان‌شاءالله شایعه‌ست؛ ولی خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می‌کردم، آتش‌بس شد.»

از عصبانیت و بغض داشتم خفه می‌شدم و برای اینکه تبدیل به حُناق نشه، رفتم توی یکی از گروه‌های سیاسی شهرمون عقده‌هام رو خالی کردم. وسطِ بدوبیراه گفتن‌هام کفِ گروه، یکی توی خصوصی بهم پیام داد:

_ به اعصابت مسلسل باش داداش[😄].

_ شما؟

_ رمضانی هستم. مدیر گروهی که داری داخلش مسئولین رو به فیض می‌رسونی.

_ ببخشید! عصبانی‌م خیلی. دست خودم نیست.

_ حتی اگه بدونی پذیرش آتش‌بس دلیل قرآنی داره، باز عصبانی می‌مونی؟

_ کدوم دلیل قرآنی؟

_ یه کلیپ برات می‌فرستم؛ برو ببین. هر جایی هم سؤال برات پیش اومد، بیا در موردش حرف بزنیم.

آقای رمضانی فیلم درس‌هایی از قرآنِ مربوط به شهریور 1399 رو برام فرستاد. حاج‌آقا قرائتی می‌گفت:

«آیۀ 61 سورۀ انفال داره به مسلمون‌ها می‌گه اگه دشمن توی جنگ پیشنهاد آتش‌بس داد، بپذیرین؛ یعنی اگه یه جا دیدین هدف دشمن واقعاً کلک و حقه‌بازی نیست، با حواس‌جمعی درخواست آتش‌بسش رو قبول کنین.»[78]

فیلم رو نگه داشتم و برای آقای رمضانی نوشتم:

_ من همین اولِ حرف‌های حاج‌آقا برام سؤال پیش اومد؛ چرا باید آتش‌بس رو بپذیریم وقتی عقل می‌گه با ادامۀ حمله می‌شه اسرائیل رو نابود کرد؟

ایشونم انگار منتظرِ پیامم باشه، گفت:

_ عجولی. راستی اسمت رو بهم نگفتی؟

_ سلمان هستم.

_ معلومه خیلی عجولی آقاسلمان؛ چون حاج‌آقا قرائتی توی همون جلسه هم شرایط پذیرش آتش‌بس رو ازنظر قرآن می‌گه و هم دلایلش رو؛ اما اگه حوصلۀ دیدن تموم کلیپ رو نداری، بذار خودم خلاصه‌ش رو برات بگم. ببین! خدا می‌گه وقتی اون‌قدر قدرتمند بودین که دشمن وسط جنگ فهمید از پَسِتون برنمیاد، احتمال داره درخواست آتش‌بس بده. این‌جور وقت‌ها بررسی کنین، اگه دیدین هدفش فریب‌دادن نیست، [مثلاً احتمال دادین که علت درخواست آتش‌بس ترس از نابودیه، نه نیرنگ] پیشنهاد آتش‌بسش رو با هوشیاری قبول کنین. حالا ممکنه یکی مثل تو بگه: «خب وقتی ترسیده و ضعیف‌تره، کارش رو تموم کنیم» که اینم چند تا جواب داره:

  1. اگه ما آتش‌بس دشمن رو قبول نکنیم، می‌ره توی دنیا داد می‌زنه و می‌گه: «دیدین مسلمون‌ها جنگ‌طلب هستن و الکی خودشون رو طرف‌دار صلح جا می‌زنن» و این‌جوری نگاه دنیا رو به ما بد می‌کنه و یه پیروزی محسوب می‌شه براش؛ اما ما با پذیرشِ پیشنهاد آتش‌بس دشمن، هم دسیسۀ اسلام‌هراسی‌شون رو خنثی کردیم و هم به دنیا ثابت می‌کنیم که جنگ‌طلب نیستیم. این خودش تبلیغ اسلامه و ضربۀ محکمی به دشمن.
  2. درسته اسرائیل زورش به ما نرسید و داشت حسابی ضربه می‌خورد، اما این‌جورم نیست که با ادامه‌دادن جنگ، توی یکی‌دو ماه بشه نابودش کرد. ممکنه جنگ سال‌ها ادامه پیدا کنه و قطعاً ادامه پیداکردن جنگ، هرچند که ما دست برتر رو داشته باشیم، ضربه‌هایی به کشور و مردم و جامعه‌مون می‌زنه. پس عقل می‌گه حالا که خودشون کم آوردن، پیشنهاد آتش‌بس رو قبول کنین تا هم دنیا بفهمه که دشمن ضعیف بود و اومد گفت آتش‌بس و هم کشور آسیب کمتری ببینه.

_ اما وقتی آتش‌بس بشه، اسرائیل می‌ره تجدید قوا می‌کنه. اینو چی‌کار کنیم؟

_ خُب ما هم تجدید قوا می‌کنیم. ما هم این 12روز فهمیدیم نقص‌هایی داریم و قطعاً می‌ریم برای اصلاحش. در ثانی، خدا توی آیۀ بعد [62 انفال] به پیامبر می‌گه: «حالا که با هوشیاری صلح رو پذیرفتی، اگه دیدی دشمن دنبال نیرنگه یا هدفش اینه که تجدید قوا کنه، نگران نباش؛ چون یقیناً خدا برات کافیه و یاری‌ت می‌کنه؛ همون‌طور که سابقاً با امدادهای خودش و به‌وسیلۀ مؤمنان نیرومندت کرد.»

جوابی برای آقای رمضانی نداشتم؛ اما بغضم نسبت به اسرائیل اون‌قدر شدید بود که دلم نمی‌خواست به‌جز نابودیِ این رژیمِ‌غاصب به چیز دیگه‌ای فکر کنم. تا اینکه آقای رمضانی نوشت:

_ به وعده‌های خدا توی قرآن اعتماد کن داداش! تازه اینا که خوبه. خدا یه وعدۀ خیلی خفن توی قرآنش داده که اونم ردخور نداره.

_ چه وعده‌ای؟

_ خدا توی سورۀ انبیاء می‌گه: <أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ>؛ یعنی در نهایت، صالحان وارث زمین می‌شن. پس اسرائیل و آمریکا و مستکبرین عالم الکی دارن دست‌وپا می‌زنن. وعدۀ خدا حتمیه؛ ما هم فقط باید تلاش کنیم تا از بودن توی لشکر صالحین جا نمونیم.

_ چطوری؟

_ آها! اگه موافقی پنجشنبه ساعت پنج عصر بیا گلستان شهدا تا اونجا بهت بگم چجوری.

_ موافقم.

_ پس پنجشنبه عصر، سرِ مزار شهید خرازی می‌بینمت.

_ باشه.

[پنجشنبه، گلستان شهدا] هم مزار شهید خرازی شلوغ بود و نمی‌دونستم کدوم یکی از اونا آقای رمضانیه، هم کمی زود رسیده بودم؛ برای همین نشستم یه گوشه تا خودش بیاد و پیدام کنه.

[15 دقیقه بعد] حاج‌آقایی اومد کنارم و گفت:

_ سلام!

_ سلام حاج‌آقا.

خندید و گفت: «رمضانی‌م.»

دست‌وپام رو گم کردم و با لبخند گفتم: «اِ! شما حاج‌آقایین؟»

_ چیه؟ به حاج‌آقاها نمی‌آد اهل فضای مجازی باشن؟

_ چرا! ولی هرجوری تصورتون کرده بودم، جز توی لباسِ روحانیت. منو از کجا شناختین؟

حاج‌آقا خندید و گفت: «از عکس پروفایلت.»

بعد هم فاتحه‌ای برای شهید خرازی خوند و گفت: «خُب آقاسلمان! موافقی بریم سر مزار شهیدی که می‌خواد راه ورود به لشکر صالحین رو بهمون نشون بده؟»

سرم رو به نشونۀ تأیید تکون دادم و راه افتادیم. حاج‌آقا با لبخند گفت: «توصیۀ اول! خوب نیست به این راحتی دعوت کسی که نمی‌شناسی رو قبول کنی.»

_ حواسم هست حاج‌آقا! اولاً چون توی مکان شلوغ و مذهبی قرار گذاشتین، قبول کردم. در ثانی، هم به بابام گفتم کجا می‌رم، هم با خودشون اومدم. الان توی گلزار هستن.

_ آفرین! پس بچه‌زرنگی. باریکلا.

_ ببین آقاسلمان! همۀ ما می‌دونیم که امام‌زمان؟عج؟ بالاخره می‌آد و ظلم رو از بین می‌بره. پس منظور خدا از اینکه فرموده صالحین وارث زمین می‌شن، همون لشکر امام‌زمانه؟عج؟. ما هم فقط باید تلاش کنیم قبل‌از ظهور، خودمون رو توی لشکر حضرت جا بدیم، مثل آقاجلال!

حاج‌آقا به مزار روبه‌رومون اشاره کرد. سرم رو برگردوندم دیدم زیر عکسش نوشته: «شهید جلال افشار.»

_ بشین آقاسلمان! بشین تا از ایشون برات بگم:

آقاجلال هم طلبه بود، هم پاسدار. وقتی رفت مدرسۀ حقانی قم با آیت‌الله بهاءالدینی آشنا شد. این عارف بزرگ به‌قدری جلال رو دوست داشت که هروقت می‌اومد توی جمع طلبه‌ها بی‌مقدمه می‌گفت: «بینِ شما یکی از سربازان امام‌زمان؟عج؟ حضور داره و به‌زودی از جمعتون می‌ره.»[79] منظورشون جلال بود.

وقتی هم آقاجلال شهید شد، عکسش رو بردن خدمت آقای بهاءالدینی. ایشون بی‌اختیار گریه کرد، جوری که اشک‌هاشون می‌افتاد روی عکس جلال. همون‌جا گفتن: «اشک من اشکِ شوقه. امام‌زمان؟عج؟ از من یه سرباز خواستن، منم جلال افشار رو بهشون معرفی کردم.»[80] حتی یه بار که اومده بودن اصفهان، به همراهاشون گفتن: «من از مزار شهید افشار ستون نوری می‌بینم که تا عرشِ اعلی امتداد پیدا کرده.»[81]

حالا آقاجلال چی‌کار کرد که به این مقامات رسید و توی لشکر صالحین راهش دادن؟ در یک کلام باید بگم بندگی‌خدا؛ یعنی آقاجلال سعی می‌کرد به هرچیزی که از دین بلده، عمل کنه.

می‌دونست نمازجماعت خوبه؛ حتی توی عروسی‌ش هم گفت: «اول باید نمازجماعت بخونیم و با مهمون‌ها ایستادن به نمازجماعت خوندن.»[82]

می‌دونست کار فرهنگی توی مسجد و خودسازی خوبه. یه مدت با دوستش رفت خادم مسجد شد تا اونجا هم کار فرهنگی و هم رشد معنوی کنن.[83]

می‌دونست غیبت و دروغ و گناه بده و مراقب بود سمتشون نره.

خلاصه اون‌قدر روی خودش کار کرد که می‌گن تا اسم امام‌زمان؟عج؟ می‌اومد، اشکش جاری می‌شد. بهش می‌گفتن: «ذاکر قریب البکاء»؛ خودمونی‌ش یعنی کسی که درِ خونه امام زمان اشکش دَم مشکشه.

آقاجلال روی گناه هم حساس بود و از کنارش ساده رد نمی‌شد. می‌گن یه شب سوار اتوبوس شد تا از اصفهان بره قم. راننده یه نوارِ موسیقی حروم گذاشت. جلال رفت و مؤدبانه بهش گفت: «اگه ممکنه آهنگ حروم رو خاموش کنین، یا صداش را کم کنین؟» راننده هم با تمسخر گفت: «اگه ناراحتی پیاده شو!» اون وقت شب تصمیم سختی بود؛ اما جلال گفت: «اگه صدای نوار رو کم نمی‌کنی، پیاده می‌شم.» راننده هم سریع ترمز کرد و گفت: «بفرما.» جلال می‌گه: «با توکل به خدا پیاده شدم و معنویت عجیبی در خودم حس می‌کردم.» اتوبوسی برام نگه داشت. پس‌از سوارشدن، راننده با گرمی و صفا از من استقبال کرد. آن حادثه بشارتی ازجانب خدا برام بود.[84]

بله، آقاسلمان! اگه ما هم مثل آقاجلال تلاش کنیم تا به چیزهایی که از دین بلدیم عمل کنیم، جزو لشکر صالحین می‌شیم ان‌شاءالله.

 

 

  • 18

54)        یکی مثلِ ابراهیم

  • شهید ابراهیم هادی

 

 

وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ

22 نور، جزء 18

بايد از خطايشان بگذرند و به رويشان نياورند. مگر دوست نداريد خدا هم از خطاهايتان درگذرد؟!

نور 22

کتاب‌فروشیِ نقلیِ آقای احتشام رو خیلی دوست داشتم؛ مخصوصاً از وقتی یه میز و صندلی گذاشته بود کنار گلدون‌های شمعدونی و می‌تونستیم برای مطالعه بریم اونجا، خیلی باصفاتر شده بود. اصلاً خوندن کتاب سلام بر ابراهیم اونم توی ماه رمضون فقط اونجا می‌چسبید.

مسابقات قهرمانی باشگاه‌ها بود و نفرِ اول علاوه‌بر دریافت جایزۀ نقدی، دعوت می‌شد به تیم ملی. ابراهیم هادی اون‌قدر آماده بود که با اقتدار همه رو شکست داد و رفت فینال. بازی حریفِ فینالیستش رو دیده بودم؛ خیلی ضعیف بود؛ اما روی تشک و قبل‌از شروع مسابقه، یه‌چیزی درِ گوش ابراهیم گفت و اشاره‌ای کرد به سکوها. ابراهیم هم سرش رو به نشونۀ تأیید تکون داد. نفهمیدم چی بهش گفت؛ اما ابراهیم توی اون کُشتی فقط دفاع کرد. خلاصه خیلی بد بازی کرد و راحت باخت. حریفش که از خوش‌حالی گریه‌ش گرفته بود، خم شد و دست ابراهیم رو بوسید. بعد هم همدیگه رو بغل کردن و از تشک خارج شدن. با عصبانیت رفتم سراغ ابراهیم، سرش داد زدم و گفتم: «این چه طرز کشتی‌گرفتنه؟» اما ابراهیم با همون لبخند همیشگی‌ش فقط گفت: «این‌قدر حرص نخور» و رفت.

خیلی عصبانی بودم. برای همین نیم ساعتی توی سالن موندم و بعد زدم بیرون. دم در رقیبِ ابراهیم رو دیدم که کنار مادر پیرش ایستاده بود. تا منو دید، اومد جلو و گفت: «عجب رفیق بامرامی دارین. من قبلِ مسابقه به آقاابراهیم گفتم شک ندارم که ازت شکست می‌خورم؛ اما مادر و برادرهام توی سالن هستن؛ کاری کن خیلی ضایع نشم. رفیقتون سنگ‌تموم گذاشت. نمی‌دونی چقدر مادرم خوش‌حاله.» بعد هم گریه‌ش گرفت و گفت: «من تازه ازدواج کردم و به جایزۀ نقدی مسابقه خیلی احتیاج داشتم.»[85]

خوندن خاطرات شهید ابراهیم هادی عینِ یه داروی آرام‌بخش تموم وجودم رو پُر از آرامش می‌کرد؛ به‌طوری که کنار مطالعۀ هر خاطره، یه بار آرزو کردم بشم یکی مثل ابراهیم.

کتاب رو بستم و تکیه دادم به صندلی که یهو چشمم افتاد به خیابون. یکی دوچرخه‌م رو برداشته بود و داشت فرار می‌کرد. فقط دویدم سمت خیابون و بلندبلند داد زدم: «دزد… دزد… بگیرینش.» اما اون‌قدر دست‌فرمونش خوب بود که توی اون خیابون شلوغ، زیکزاکی ماشین‌ها رو رد می‌کرد و کسی بهش نمی‌رسید. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم و قید دوچرخۀ نازنینم رو می‌زدم که یهو محکم خورد پُشت یه ماشین و افتاد. مردم هم ریختن سرش و گرفتنش.

_ آقا نذارین فرار کنه! یکی زنگ بزنه پلیس بیاد.

قلبم داشت مثل گنجیشک می‌زد.

_ آقا می‌شه با گوشی‌ت زنگ بزنم بابام بیاد؟

دوچرخه‌م داغون شده بود. چند دقیقه بعداز اومدن پلیس، بابام هم رسید. قرار شد دزد رو با خودشون ببرن کلانتری و ما هم بریم اونجا. بابام رو کرد به من و گفت: «وقتی زنگ زدی، خونه بودم و مامانت نگران شد. اول بریم خونه ببینه حالت خوبه، بعد می‌ریم کلانتری.»

توی مسیر به بابا گفتم: «نکنه رضایت بدین ها. دوچرخه‌م داغون شده، طرف دزدی کرده، باید تاوانشم بده.»

بابام رو می‌شناختم؛ راحت دیگران رو می‌بخشید. اینا رو گفتم که یهو پسره توی کلانتری نزنه زیر گریه و ازش رضایت بگیره.

[کلانتری] رئیس‌کلانتری رو کرد به بابام و گفت: «خُب آقای مدرس! طرف نوجوونه، اصلاً هم سابقۀ دزدی و خلاف نداره، می‌خواین شکایت کنین یا… .»

نذاشتم جمله‌شون تموم بشه و گفتم: «یا نداره، شکایت می‌کنیم.»

بابام گفت: «آقامهدی! می‌شه چند دقیقه بیرون باشی پسرم؟»

_ بابا خواهش می‌کنم رضایت ندین. خواهش کردم ازتون.

_ باشه بابا. کار دیگه‌ای دارم با جناب سروان. شما چند دقیقه بیرون باش.

به‌ناچار رفتم بیرون. اون‌قدر به‌خاطر داغون‌شدنِ دوچرخه‌م عصبانی بودم که دلم نمی‌خواست بابام رضایت بده.

[اتاق رئیس] جناب سروان پرونده‌ای که جلوش بود رو بست و گفت: «چون پسرتون عصبانی بود، نگفتم. من قبل‌از رسیدن شما با این نوجوون حرف زدم. برای من ثابت شده که ایشون اصلاً دزد نیست و قصدش هم سرقتِ دوچرخه نبوده. ظاهراً داداش کوچیکه‌ش سر یه مسئله توی مدرسه با پسر شما درگیر شده، ایشونم خواسته به تلافی اون، چند ساعتی دوچرخۀ آقاپسرتون رو ببره و بعد برگردونه؛ اما خُب تا شما رضایت ندین، نمی‌تونیم بذاریم بره.»

_ می‌دونم جناب سروان! همون‌جا توی خیابون تا صورتش رو دیدم، شناختمش. پسر شرّی هست، ولی سر سفرۀ باباش نونِ حلال خورده و مطمئنم اهل دزدی نیست. خانوادۀ فقیری‌ان؛ هم باباش کارگره، هم مادرش توی خونۀ مردم کار می‌کنه.

آقای مدرس مکثی کرد و ادامه داد: «اما من دوست دارم پسرم خودش بیاد و رضایت بده. اگه زحمتی نیست یکی‌دو ساعت به من فرصت بدین، حلش می‌کنم.»

_ باشه! پس منتظرم.

بابام از اتاق جناب سروان خارج شد و دنبالش راه افتادم. به‌محضی که سوار ماشینمون شدیم و از کلانتری فاصله گرفتیم، خیالم راحت شد که دیگه خبری از رضایت‌دادن و آزادی اون پسره نیست. برای همین سرم رو به صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم.

هنوز به ته خیابون نرسیده بودیم که بابام پرسید: «موافقی بریم بهشت‌زهرا؟»

با خوش‌حالی گفتم: «آر…ه! اصلاً برای از بین رفتنِ تنش‌های امروز، فقط باید رفت اونجا.»

[بهشت‌زهرا] احتمالاً مردم داشتن برای شرکت در مراسم اولین شبِ قدر، توی خونه‌هاشون استراحت می‌کردن که بهشت‌زهرا این‌قدر خلوت بود. کنار یادبود شهید ابراهیم هادی نشسته بودیم که بابام گفت:

یکی از اعضای خانوادۀ شهید ابراهیم هادی می‌گه که نشسته بودیم داخل خونه که یهو از توی کوچه یه صدایی اومد. ابراهیم سریع از پنجره نگاه کرد و دید یه نفر موتور شوهرخواهرش رو برداشته و داره فرار می‌کنه. داد زد: «بگیرش… دزد… دزد!» بعد هم سریع دوید دَم در. یکی از بچه‌های محل، لگدی به موتور می‌زنه و طرف رو می‌ندازه زمین. ظاهراً تیکه آهنی روی زمین بوده که دستِ دزد رو می‌بُره و خون جاری می‌شه. می‌گه مضطرب بود و داشت درد می‌کشید که ابراهیم رسید بالا سرش. تا دید دزده زخمی شده، موتور رو روشن کرد و گفت: «سریع سوار شو!» با همون موتور بردش بیمارستان. وقتی هم پانسمان دستش تموم شد، دوتایی رفتن مسجد! می‌گه آقاابراهیم بعداز نماز کنارش نشست و گفت: «چرا دزدی می‌کنی؟ آخه پول حروم که…» دزده با گریه گفت: «می‌دونم! بیکارم. زن و بچه دارم و مجبور شدم برای پول درآوردن دزدی کنم.» ابراهیم بلند شد و رفت پیش یکی از نمازگزارها. بعداز چند دقیقه صحبت، برگشت و گفت: «خدا رو شکر برات شغل پیدا کردم. از فردا برو سر کار. این پول رو هم بگیر و از خدا کمک بخواه. همیشه دنبال حلال باش که حروم زندگیت رو به آتیش می‌کشه. پول حلال کم هم باشه، برکت داره.»[86]

تازه فهمیدم بابام این همه راه منو آورده بهشت‌زهرا تا با گفتن این خاطره بهم بفهمونه، برای شبیه ابراهیم هادی شدن، باید از کسی که دوچرخه‌م رو برداشت و فرار کرد، بگذرم.

گیر کرده بودم! هی دوچرخۀ درب‌وداغون شده‌م می‌اومد جلو چشمم و بخشیدن رو برام سخت می‌کرد؛ اما چاره‌ای نداشتم. بابا مثل همیشه منو آورده بود گوشۀ رینگ و راه فراری وجود نداشت؛ چون اگه نمی‌بخشیدم، شرمندۀ شهید ابراهیم هادی می‌شدم بابت تموم دفعاتی که بهش قول داده بودم که بشم یکی مثل اون؛ برای همین بلند شدم و گفتم: «بابا! می‌شه بریم رضایت بدیم پسره رو آزاد کنن.»

بابام از خوش‌حالی برق افتاد توی چشم‌هاش و گفت: «چرا نمی‌شه! یا علی.»

[مراسم احیای شب نوزدهم] مثل سال‌های قبل، امسال هم توی ایستگاه صلواتی دمِ درِ مسجد چایی می‌دادم دست مردم. یهو دیدم همون آقاپسری که دوچرخه‌م رو برداشته بود، از تهِ کوچه داره میاد. بابام دوید سمتم و تندتند گفت:

_ مهدی یه آیه توی قرآن هست که می‌گه: <وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَكُمْ>؛ یعنی مگه دوست ندارین خدا شما رو ببخشه؟ پس خودتون هم همدیگه رو ببخشین.

بعد یه نگاهی کرد به نوجوونه که داشت نزدیک می‌شد و باعجله ادامه داد: «ببین پسرم! مفسرین می‌گن <ولیعفوا> یعنی خطای بقیه رو ببخشین؛ <ولیصفحوا> یعنی سعی کنین هیچی توی دلتون نَمونه و کُلاً خطای طرف مقابل رو فراموش کنین؛ همون شتر دیدی ندیدی خودمون. حواست هست که چی می‌گم بابا؟»

خندیدم و گفتم: «آره باباجون! حواسم هست.»

بابامم زد روی شونه‌م و گفت: «ای قربون پسرِ چیزفهمم و رفت.»

حالا دیگه نوجوونه رسیده بود دم در مسجد. یه چای ریختم و رفتم سمتش. بهش تعارف کردم و با لبخند گفتم: «بفرمایین، تازه‌دَمه.» بعد هم چشمم افتاد به بابام که یه گوشه وایساده بود و با لذت به این صحنه نگاه می‌کرد.

 

  • 19

57)                    بهترین پناه

  • شهید علی ماهانی

 

 

فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا

52 فرقان، جزء 19

از کافران اطاعت مکن، و به‌وسيلۀ قرآن با آنان مبارزه و جهاد بزرگی بنما.

فرقان 52

 

ازطرف مدرسه رفته بودیم کرمان‌گردی. تا اون روز نمی‌دونستم شهرمون این‌قدر خونۀ تاریخی داره؛ خونه‌هایی که هزاران خاطره رو با خودشون حمل می‌کردن و اگه می‌تونستن لب به سخن وا کنن، حرف‌های درس‌آموز زیادی واسه گفتن داشتن.

از بچگی وقتی قدم می‌ذاشتم توی اماکن تاریخی، با خودم می‌گفتم کاش می‌شد سفر کنم به روزی که اونجا رو ساختن یا روزی که آدم‌ها برای زندگی داخلش ساکن شدن؛ آرزویی که برخلاف محال‌بودن، خیلی شیرین بود.

توی خونۀ یزدانی[87] ذهنم رو پرواز داده بودم به اون روزهای تاریخ که یهو دیدم بچه‌ها دور یه چیزی جمع شدن. تا بهشون نزدیک شدم، عباس هیجان‌زده دوید سمتم و گفت:

_ قاسم. قاسم. بیا اینا رو ببین.

_ چه خبره بچه‌ها اونجا جمع شدن؟

_ یه جوون کرمونی داره با یه توریست خارجی بحث می‌کنه؛ یارو می‌گه من خدا و قرآنش رو قبول ندارم. دمِ جوون کرمونیه گرم! همه‌ش معجزه‌های علمی قرآن رو داره براش می‌گه.

_ خارجکی می‌گه؟

_ نه! توریسته فارسی بلده.

قاسم از اعجاز قرآن زیاد شنیده بود؛ اما دوست داشت ببینه نتیجۀ گفت‌وگوی توریست و این جوون کرمانی به کجا ختم می‌شه؛ برای همین دوید و خودش رو توی جمعیت جا داد. جوون کرمانی داشت با شور و حرارت از اعجاز قرآن می‌گفت:

_ من تا حالا بیش از ده تا دلیل علمی گفتم که ثابت می‌کنه قرآن خیلی جلوتر از عقل بشره و معجزه‌ست. شما حتی یکی‌ش رو هم نتونستی رد کنی. خُب نمی‌شه بی‌دلیل بگی قبولش ندارم که. اصلاً یه سؤال، شما که می‌گی اخترشناسی خوندی، اولین بار کی کشف کرد که زمین به دور خورشید می‌چرخه؟

_ خُب معلومه! گالیله.

_ البته مطلب علمی وجود داره که می‌گه چند صد سال قبل‌از گالیله، ابوریحان بیرونی به این مسئله اشاره کرده؛[88] اما به فرض که حرف تو درسته و گالیله اولین بار کشف کرده که زمین به دور خورشید می‌چرخه، خُب مرد حسابی! گالیله حوالی سال 1610 میلادی مدل آقای کوپرنیک رو ثابت کرد و گفت که زمین ساکن نیست و به دور خورشید می‌چرخه؛ تازه آدم‌های مدعی فهم و شعور اون موقع، چون دیدن این حرف گالیله برخلاف نظریۀ «زمین‌مرکزی»[89] هستش، توی کلیسا براش دادگاه تفتیش عقاید تشکیل دادن و کاری کردن که طفلک از ترسِ جونش مجبور شد از حرفش توبه کنه؛[90] اما بعدها ثابت شد گالیله درست گفته؛ ولی مسئله اینجاست که قرآن هزار سال قبل‌از تشخیص کوپرنیک و گالیکه توی سورۀ نمل، آیۀ 88 به این مسئله اشاره کرده که زمین به دور خورشید می‌چرخه،[91] اونم توی زمانی که نه خبری از علم اخترشناسی بود، نه تجهیزاتِ علمی. اگه این معجزه نیست، پس چیه؟

دلیل بعدی، خدا دو جا از قرآن[92] دربارۀ دو تا دریا که یکی شورِ و یکی شیرین و در اثر برخورد با هم مخلوط نمی‌شن، حرف زده. جالبه که بعداز هزار سال اقیانوس‌شناس‌ها تونستن کشف کنن چنین جایی هست. فقط برو حرف دانشمندها دربارۀ دلایل علمی قاطی‌نشدن آب این دو تا اقیانوس مثل تفاوت چگالی و کشش سطحی و… رو بخون؛ بعد ببین زمان نزول قرآن اصلاً کسی بوده که تجهیزات و امکانات چنین کشفی براش فراهم باشه، اون‌وقت خودت متوجه می‌شی که قرآن حرف بشر نیست و ازجانب خداست.

صدای کف و سوت بچه‌ها بلند شد. آقای مرادی خودش رو رسوند و گفت:

_ چه خبرتونه اینجا رو گذاشتین رو سرتون. یالا بدویین سوار شین باید برگردیم مدرسه. بدویین.

بچه‌ها تموم مسیر رو به شوخی و خنده و شلوغ‌کاری گذروندن؛ اما من حواسم توی خونۀ تاریخی و پیش حرف‌های اون جوون جا مونده بود. چقدر دوست داشتم من هم مثل ایشون تا این حد اطلاعاتم کامل باشه و بتونم از اعتقاداتم با استناد به قرآن دفاع کنم. نمی‌دونم توریست بی‌خدا اثری گرفت یا توی اعتقاداتش تغییری حاصل شد یا نه؛ اما استدلال‌های علمی و قرآنیِ جوون کرمانی، من و بچه‌های دیگه رو توی باورهامون محکم‌تر کرد.

[ساعت 14] مدرسه تعطیل شد و راه افتادم سمت خونه. توی مسیر هم مدام و به هر بهانه‌ای یاد حرف‌های جوون کرمانی می‌افتادم. خیلی دوست داشتم زودتر برسم و چیزهایی که دیده بودم رو برای بابام تعریف کنم.

[خونه] بابام داشت کتاب می‌خوند. به‌محض ورود، با عجله کفش‌هام رو درآوردم و گذاشتم توی جاکفشی، کیفم رو گذاشتم یه گوشه، دویدم سمتشون و روبه‌روشون نشستم.

_ سلام بابا.

_ سلام به روی ماهت. خسته نباشی باباجون!

_ بابا! بگو امروز چی شد توی اردو.

بابا کتابش رو بست و با لبخند گفت: «خیر باشه.»

_ رفته بودیم خونۀ یزدانی. یه توریست اومده بود و می‌گفت من خدا و قرآن رو قبول ندارم. یه جوون کرمانی هم نشسته بود باهاش بحث می‌کرد. بچه‌های مدرسه هم دورش حلقه زده بودن. نمی‌دونی جوونه چطور رگباری با دلایل علمی بهش ثابت کرد که قرآن معجزه‌ست. باید چهرۀ توریستِ رو می‌دیدی بابا، اصلاً زبونش بند اومده بود طفلکی، هیچی نداشت بگه.

بابام گفت: «حتماً جوونه دانش قرآنی‌ش زیاد بوده، آفرین بهش.»

_ آره! خیلی مسلط بود. فقط حیف شد آخرهای بحثشون رسیدم. بچه‌ها می‌گفتن جوونه بیش از ده تا معجزۀ علمی قرآن مثل اشاره به جاذبۀ زمین، کروی‌بودن زمین، ستارگان ثوابت[93] و… رو برای توریستِ گفته.

بابا عینکش رو از روی چشماش برداشت و گفت:

_ قرآن کتاب کاملیه بابا! نه فقط برای مسائل علمی، برای مسائل اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هرچی که بشر فکرش رو بکنه، برنامه داره. اون‌قدر هم برنامه‌هاش کامله که به مؤمنین توصیه می‌کنه: <فَلَا تُطِعِ الْكَافِرِينَ وَجَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا>؛ یعنی از کافرین تبعیت نکن و با قرآن به جنگ اونا برو.[94] کفار هم که می‌دونی، توی همۀ زمینه‌ها به جنگ ما اومدن؛ پس وقتی خدا می‌گه با قرآن به جنگ کفار برین؛ یعنی برای مبارزه با کفار توی همۀ زمینه‌ها محتوای کامل و برنامۀ دقیق داره.[95]

بابا مکثی کرد و گفت: «اگه هم می‌بینی مسلمون‌ها گاهی دچار مشکل می‌شن یا از شیطون و شیطون‌صفت‌ها ضربه می‌خورن، به‌خاطر اینه که به توصیه‌های قرآن عمل نمی‌کنن.» به‌قول امام خامنه‌ای: «ضعف ما امت مسلمون، عقب‌ماندگی ما، کج‌رفتاری‌های ما، کج‌تابی‌های ما توی مسائل اخلاقی و زندگی، همه‌شون به‌خاطر دوری از قرآنه.»[96]

بعد هم نگاهی کرد به تابلوی عکس رفقای شهیدش و گفت:

«برعکس خیلی از ماها که قدر گنجینه‌ای به نام قرآن رو نمی‌دونیم، شهدا خیلی خوب فهمیده بودن که حلّال همۀ مشکلات و منشأ تموم اتفاق‌های خوب زندگی‌شون قرآنه؛ برای همین حتی در میدون مبارزه هم دست‌به‌دامن این معجزۀ الهی می‌شدن و خیلی باهاش اُنس داشتن. یادمه اکثرشون یه قرآن جیبی کوچیک داشتن و هرجا فرصت پیدا می‌شد، تلاوتش می‌کردن.»

بابا آهی کشید و ادامه داد: «یه رفیق داشتم توی جبهه به نام شهید علی ماهانی، خیلی قرآن رو دوست داشت.» مادرش می‌گه: «علی‌آقا از نوجوونی، با بچه‌های هم‌سن‌وسال خودش فرق می‌کرد.» می‌گه ما نفهمیدیم کی رفت قرآن یاد گرفت، فقط یه روز دیدم چند نفر از بچه‌های محله رو جمع کرده و آورده خونه. ازش پرسیدم: «علی‌آقا! با این بچه‌ها چی‌کار داری؟» گفت: «می‌خوام بهشون قرآن یاد بدم.» مادرش می‌گه علی‌آقا از همون بچگی، از اینکه می‌دید بچه‌ها بیهوده میان توی کوچه، اندوهگین می‌شد. یه عده هم از اینکه می‌دیدن علی‌آقا بچه‌ها رو به نماز و روزه دعوت می‌کنه، ناراحت بودن و سعی می‌کردن با مسخره‌کردن منصرفش کنن؛ اما به هدفشون نرسیدن.[97]

یکی از رزمنده‌ها تعریف می‌کرد: «توی جبهه چشم‌هام مشکل پیدا کرده بود. از اونجایی هم که با قرآن اُنس داشتیم، اگه یه روز صدای تلاوت قرآن رو نمی‌شنیدم، عذاب می‌کشیدم. ازطرفی به‌خاطر جراحت چشمم نمی‌تونستم کلمات قرآن رو ببینم؛ برای همین علی‌آقا چند آیه‌ای می‌خوند و من گوش می‌کردم.» می‌گه یه روز علی‌آقا بهم گفت: «جواد! اگه کلمات بزرگ باشن، مثلاً با ماژیک درشت نوشته بشه، می‌تونی ببینی؟» گفتم: «بله!» لبخندی زد و گفت: «خیلی خوب شد! اگه از این عملیات زنده برگشتم، یه قرآن با خط درشت برات می‌نویسم.»[98]

_ واقعاً براش نوشت بابا؟

_ نه پسرم! علی‌آقا شهید شد و از عملیات زنده برنگشت.

بابا مثل همیشه با گفتن خاطرۀ رفقای شهیدش ناخودآگاه اشکش جاری شد؛ اما انگار دوست داشت بیشتر از رفیق قرآنی‌ش، شهید علی ماهانی برام بگه:

_ شب عملیات والفجر 3، موقع عبور از میدون مین، پای علی‌آقا رفت روی مین و از مچ قطع شد. امدادگرها می‌گفتن: «نذاشت منتقلش کنیم عقب.»

_ واقعاً؟ برای چی نمی‌ذاشت؟

_ می‌گفت: بچه‌هایی که حالشون بده رو ببرین عقب. امدادگرها می‌گن به‌زور تا آخر میدون مین آوردیمش. وقتی گذاشتیمش زمین، با آرامش عجیبی قرآنش رو از جیبش درآورد و شروع به تلاوت کرد.[99]

آره باباجون! امثالِ شهید ماهانی طبق توصیۀ خدای متعال توی قرآن که فرموده: <وَجَاهِدْهُمْ بِهِ جِهَادًا كَبِيرًا>، هم برای مبارزه با دشمن از قرآن انرژی و کمک می‌گرفتن و هم توی شرایطِ سختِ مبارزه، دلشون رو گره می‌زدن به این کتاب آسمونی و به آرامش می‌رسیدن.

بعداز شنیدنِ خاطراتِ دلنشینِ اُنس شهید علی ماهانی با قرآن، خیلی غصه‌م شد که توی زندگی‌م به این بهترین‌پناه، کم پناه بردم. نمی‌دونم چرا همون لحظه به دلم افتاد با خدا عهد ببندم که روزی حداقل یه صفحه قرآن بخونم. برای همین رفتم وضو گرفتم، قرآن رو برداشتم و یه گوشه نشستم به تلاوت‌کردن: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، بسم الله الرحمن الرحیم.

 

  • 20

60)          رفیقِ راه

  • شهید مهدی زین‏الدین

 

أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ

2 عنکبوت، جزء 20

آيا مردم گمان کرده‌اند، همين که بگويند: «ايمان آورديم»، به حال خود رها می‌شوند و آزمايش نخواهند شد؟!

عنکبوت 2

آقامهدی زین‌الدین رو خیلی دوست داشتم و هروقت دلم از کسی یا چیزی می‌گرفت، می‌رفتم سرِ مزارش. انصافاً هم مؤثر بود و حسابی حالم رو خوب می‌کرد؛ انگار خود شهید می‌نشست روبه‌روم و به حرف‌هام گوش می‌داد؛ بعد دستی به قلبم می‌کشید و غرقِ آرامش از گلزار می‌زدم بیرون. اون روز هم وسطِ حال بدم، تنها جایی که به ذهنم رسید واسه درددل‌کردن، مزار آقامهدی بود؛ برای همین بی‌درنگ راهی گلزار شدم.

[گلزار شهدا] اولِ صبحِ بیستمین روزِ از ماه رمضون بود و گلزار خلوتِ خلوت. هنوز چند دقیقه‌ای از نشستنم کنارِ مزار آقامهدی نگذشته بود که هق‌هق گریه‌م بلند شد.

_ آقامهدی! کم آوردم. چرا هر بار باید سرافکنده بشم؟ چرا هر دفعه تصمیم می‌گیرم رفتارهام رو تغییر بدم، شرایطی پیش میاد که همه‌چی می‌ریزه به هم؟

همین‌جوری که داشتم وسط گریه‌ها، گلایه‌هام رو با شهید زمزمه می‌کردم، یه دستی روی شونه‌م نشست. تا اومدم نگاه کنم ببینم کیه، شروع کرد به خوندن:

_ آخ! آخ! آخ!

_ دریا رو ببین، طوفانی شده… حیدر رو ببین چشم‌هاش، بارونی شده.

شناختمش، شیخ ایوب بود. یه حاج‌آقای باحال و خوش‌برخورد که در کنار تموم شوخ‌طبعی‌هاش، مثلِ اسمش صبرِ ایوب داشت. بارها می‌دیدم به‌خاطر مجروحیت‌های جبهه درد می‌کشه، ولی فقط می‌گه: «الحمدلله.»

بزرگ‌ترین شباهتم به شیخ‌ایوب، این بود که هر دوتامون شیفتۀ شهید زین‌الدین بودیم؛ تفاوتمون هم اینکه ایشون رزمنده و جانباز جبهه‌ها بود و من به‌قول امروزی‌ها نسل Z به حساب می‌اومدم. خلاصه این شیخ‌ایوبِ ما محاسنش سفید شده بود، اما همه می‌دونستن دلش از صد تا نوجوون مثل من، جوون‌تره. از هر دو تا کلمه‌ای هم که استفاده می‌کرد، یکی‌ش شوخی از آب درمی‌اومد. نگاهی بهم کرد و گفت:

_ چی شده پیرمرد؟ دندونات افتاده این‌جوری گریه می‌کنی؟ عیب نداره، پیریه دیگه. برو دندون مصنوعی بذار. یه دست می‌شه و خوشکل.

شیخ‌ایوب بازم مثل همیشه منو وسط بدترین حالم خندوند؛ اما اون روز خیلی داغون‌تر از اونی بودم که با این شوخی‌ها روبه‌راه بشم؛ ایشونم متوجه اوضاعم شد و گفت:

_ نه! انگار این بار فرق می‌کنه. زود، تند، سریع بگو ببینم چی شده؟

با شیخ توی همین رفت‌وآمدهام به گلزار آشنا شده بودم؛ یعنی یه بار که سرِ مزار آقامهدی روایتگری می‌کرد، جوری با خاطرات شهدا دلم رو بُرد که از همون موقع به هر بهونه‌ای سعی کردم باهاش هم‌کلام بشم. این رفت‌وآمدها، این گفت‌وگوها و این رفاقت‌ها، از شیخ ایوب عظمتی توی ذهنم ساخت به بزرگیِ مقام پدر؛ یه پدرِ معنوی که همیشه سر بزنگاه با توصیه‌هاش به دادم می‌رسید. حالام انگار آقامهدی زین‌الدین واسطه شده بود تا خدا ایشون رو بفرسته اونجا؛ برای همین تصمیم گرفتم قضیه رو واسش تعریف کنم، شاید با راهکاری منو از این حال‌وهوا بیاره بیرون:

_ راستش دوباره پا گذاشتم روی عهدی که با خدا بستم شیخ‌ایوب. شب نوزدهم و توی مراسم قدر، وسط قرآن‌به‌سر، به خدا قول دادم دیگه خطایی نکنم؛ یعنی مراقب زبونم باشم، عُمرم رو پای کارهای بیهوده هدر ندم و خلاصه جوری باشم که خدا دوست داره؛ اما همون شب تا رفتم خونه، داداشم بهم گیر داد و عصبانی‌م کرد، بعد هم تا مادرم اومد و بهمون تذکر داد، باهاش بد حرف زدم. شیخ‌ایوب! اصلاً نمی‌دونم چرا بلافاصله بعداز زمانی که تصمیم می‌گیرم خطایی نکنم و خوب باشم، یهو یه اتفاقی می‌افته و همه‌چی خراب می‌شه.

شیخ‌ایوب خندید و گفت: «چون قرآن کم می‌خونی پسرجون!»

_ چه ربطی داره شیخ؟

_ ربطش اینه که خدا توی قرآنش جوابت رو داده.

_ جدی؟ کجای قرآن؟

_ اونجایی که می‌گه: <أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ>؛ یعنی مردم فکر می‌کنن همین که بگن ایمان آوردیم، دیگه رها می‌شن و امتحانشون نمی‌کنیم؟ نخیر! از این خبرمَبرا نیست. خدا می‌گه آدم‌های قبل‌از شما رو امتحان کردیم، شما رو هم امتحان می‌کنیم.

آره باباجون! وقتی آقاحیدرِ گل‌و‌گلاب، وسط قرآن‌به‌سر، هووووووو [به‌شوخی ادای‌گریه‌م رو درآورد] گریه می‌کنه و می‌گه خدایا دیگه می‌خوام هیچ خطایی نکنم، خدا می‌گه: «خُب! امتحانش کنیم، ببینیم راست می‌گه یا دروغ!»؛ البته خدا می‌دونه ما راست گفتیم یا نه؛ اما امتحانمون می‌کنه که هم راست و دروغ ادعاهامون به خودمونم ثابت بشه و هم اون دنیا نتونیم دبه دربیاریم و بگیم: «ما صداقت داشتیم؛ اگه امتحانمون می‌کردی معلوم می‌شد.»

عجب نکته‌ای گفت شیخ‌ایوب. تازه فهمیدم اگه هر بار بعداز عهدبستنِ با خدا، یهو یه مشکل یا مسئله پیش میاد که گاهی هم به موضوع عهدم مربوطه، در اصل امتحان الهی و آزمایش خدا بوده.

شیخ‌ایوب ادامه داد:

_ شاید بگی امتحان‌های خدا گاهی سخته؛ خُب بله! اما پاداشش هم تپل‌مپله.

هر امتحانی سخت‌تر، ثوابشم تپل‌تر. بخون تا حفظ بشی [و خندید].

یهو لبخند از رو لب‌های شیخ‌ایوب محو شد و گفت:

_ ما هر لحظه داریم امتحان پس می‌دیم باباجون! و کسی می‌تونه توی امتحان‌های خدا پیروز بشه که بیشتر با خدا رفیق شده باشه. نمی‌شه یه نفر با دروغ، تهمت، ترک نماز، بی‌احترامی به والدین، آزاررسوندن به دیگران و از این دست کارها، دستِ رفاقت به شیطون بده، اون‌وقت توقع داشته باشه از امتحان‌های خدا هم سربلند بیرون بیاد. شرطِ پیروزی توی امتحان‌های دنیا، رفاقت با خداست. حالا چطوری با خدا رفیق بشیم؟ با بندگی‌کردن؛ یعنی باید بدونیم که هر وقت نماز اول‌وقت می‌خونیم، یه قدم به رفاقت با خدا نزدیک‌تر شدیم؛ هر وقت به مامان‌بابامون احترام بذاریم، رفاقتمون با خدا قوی‌تر می‌شه؛ هر وقت ذکر می‌گیم، امر به معروف می‌کنیم، یا افسارِ خشم‌مون رو می‌کشیم و در کل هر کار خیری که بلدیم رو انجام می‌دیم، دوستی‌مون با خدا بیشتر می‌شه و دیگه ان‌شاءالله توی امتحان‌های دنیا، شیطون زورش بهمون نمی‌رسه که زمین‌مون بزنه.

شیخ‌ایوب دستش رو کشید روی مزار شهیدان زین‌الدین و ادامه داد:

_ همین آقامهدی زین‌الدین! بارها امتحان شد توی زندگی‌ش و سربلند بیرون اومد؛ مثلاً مادرش می‌گه توی کنکور، رتبۀ چهار رشتۀ پزشکی دانشگاه شیراز رو کسب کرد؛ اما انصراف داد و گفت: «مغازۀ پدرم سنگره، رژیم پهلوی می‌خواد با تبعید بابام، سنگر محکم ایشون خالی بمونه؛ اما من می‌مونم و نمی‌ذارم این سنگرِ مبارزه خالی بشه.» بعدها هم برای تحصیل توی یکی از دانشگاه‌های پاریس، بهشون نامه‌ای نوشت و مورد پذیرش هم واقع شد؛ ولی قبل‌از رفتن به فرانسه، فهمید امام‌خمینی به دانشجوهای خارج از کشور گفتن: «برگردین ایران؛ چون کشور به جوونایی مثل شما نیاز داره.» و همین گفتۀ امام، باعث شد که آقامهدی از رفتن به پاریس منصرف بشه.[100]

شاید یه عده از هم‌سن‌وسال‌هاش اگه اینا رو می‌شنیدن، مسخره‌اش می‌کردن و می‌گفتن: «عقلت رو از دست دادی؟ رشتۀ پزشکی دانشگاه شیراز رو ول کردی و موندی توی مغازۀ بابات واسه مبارزه؟ دانشگاه فرانسه هم نمی‌خوای بری؟ بابا برو پُشت‌پا به سرنوشتت نزن و از این حرف‌ها»؛ اما آقامهدی رضایت خدا براش مهم بود و راهی رو رفت که خدا می‌پسنده. شیطون هم هیچ‌وقت زورش نرسید که توی این امتحان، ایشون رو از انتخاب راه درست منحرف کنه؛ می‌دونی چرا؟ چون آقامهدی توی زندگی با روش‌های مختلف، یه رفاقت سفت‌وسخت بین خودش و خدا ایجاد کرده بود. می‌گن تازه صداش دورگه شده بود که هر روز بعداز نماز صبح می‌نشست به قرآن‌خوندن.[101] پدر بزرگوارش می‌گه: «بعداز شهادت مهدی و مجید بارها نشستم و هرچی فکر کردم تا یه خطا یا گناهی از مجید و مهدی بیاد بیارم، چیزی پیدا نکردم. نمی‌خوام بگم معصوم بودن ها؛ اما من که پدرشون هستم، به خداییِ خدا گناهی ازشون سراغ ندارم.»[102] این نشون می‌ده آقامهدی هم رفاقتش رو با خدا محکم کرده بود، هم برای اینکه کوچیک‌ترین لطمه‌ای به این رفاقت وارد نشه، حسابی وقت گذاشته و تلاش کرده. بعضی وقت‌ها هم برای تقویت این ارتباط و رفاقتش با خدا، کارهای ساده و باحالی انجام می‌داد؛ مثلاً می‌گن آقامهدی گاهی که یه حدیث یا یه جملۀ زیبا پیدا می‌کرد، با ماژیک می‌نوشت روی کاغذ و می‌زد به دیوار. بعد در موردش با همدیگه حرف می‌زدیم؛ این‌جوری اون حدیث یا جمله هم روی دیوار جلویِ چشم‌مون می‌موند و هم تویِ ذهنمون موندگار می‌شد.[103]

آره پسرم! آقامهدی زین‌الدین این مدلی خودش رو به خدا نزدیک کرد و نتیجه‌ش این شد که شیطون، حتی توی سخت‌ترین امتحان‌های زندگی هم نتونست ایشون رو از مسیر خدا جدا کنه. رفیقش می‌گه: «تازه پدر شده بود و عکس دخترش رو براش فرستاده بودن. یه روز دیدم لبۀ پاکت نامه از جیبش زده بیرون. گفتم: «آقامهدی خبری رسیده؟» چشماش برق زد و گفت: «خبر که! راستش عکسِ دخترم رو برام فرستادن.» خیلی دوست داشتم عکس بچه‌ش رو ببینم. با عجله گفتم: «خُب بده، ببینم.» گفت: «خودم هم هنوز ندیدمش. راستش می‌ترسم الان که عملیاته، عکسش رو ببینم، مِهر پدر و فرزندی کار دستم بده و حواسم بره پیشش.»[104] مراقبت رو ببین حیدر، می‌گه ممکنه با نگاه‌کردنِ عکس دخترم، ذهنم درگیرش بشه، بعد شیطون بیاد از این محبتِ به فرزندم سوءاستفاده کنه و نذاره توی عملیات به تکلیفم درست عمل کنم. این حد از دقت و مراقبت فقط از کسی برمیاد که سال‌ها تلاش کرده، برای ایجادِ رفاقت قوی با خدا.

شیخ‌ایوب آهی کشید و گفت:

_ حیدرجان! اگه می‌خوای توی امتحان‌های دنیا، زورت به وسوسه‌های شیطون بچربه، وقت بذار برای قوی‌شدن ارتباطت با خدا. ناامید هم نشو که ناامیدی از جانبِ شیطونه. امشب هم که شب قدره و بهترین موقعیت، برو از خدا مدد بگیر و بهش بگو رفاقتم رو با خودت قوی کن.

شیخ‌ایوب مثل همیشه با حرف‌هاش منو از سردرگمی درآورد و رفت؛ البته من اینو هم عنایتِ شهید زین‌الدین می‌دونستم. برای همین نگاهی به مزارش انداختم و گفتم: «ممنونم آقامهدی!»

بعد هم بلند شدم و باهاش خداحافظی کردم تا برم خونه. تا رسیدم دَم در گلزار، توی ویترینِ فروشگاه فرهنگی یه کتاب دیدم که عکس آقامهدی روش نقش بسته بود. به دلم افتاد کتاب رو بخرم و بیشتر از شهید زین‌الدین بخونم. خلاصه خریدمش و داشتم از درِ گلزار خارج می‌شدم که یهو لای کتاب رو باز کردم و با دیدنِ این خاطره، مطمئن شدم آقامهدی حواسش بهم هست و داره راهنمایی‌م می‌کنه:

رفیقش می‌گه که داشتیم از خط بر می‌گشتیم اهواز. مسیرِ طولانی همه رو خسته کرده بود. آقامهدی گفت: «برای اینکه بیشتر خسته نشیم و حوصله‌مون سر نره، هرکس یه حدیث بخونه.» بعد هم خودش به‌عنوان اولین نفر گفت: «امام‌صادق؟ع؟ فرمود: قلب آدمى حرم خداست، توی حرم خدا، غيرِخدا رو جای نده.»[105]،[106]

یهو تموم وجودم پُر از حال خوب شد، فقط برگشتم سمت مزار آقامهدی و گفتم: «دعا کن جوری توی مسیر خدا قدم بردارم که خود خدا رفیقِ راه زندگی‌م بشه و جز خودش کسی رو توی دلم راه ندم.»

 

  • 21

63)      عزیزِ خدا

  • شهید سیدحسن نصرالله

 

وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا

69 عنکبوت، جزء 21

و کسانی را که برای ما مجاهدت کنند، مسلماً و بی‌تردید به راه‌های خود راهنمایی می‌کنیم.

عنکبوت 69

 

روزی که مسئولیت کانون فرهنگی مسجد رو قبول کردم، اصلاً نمی‌دونستم این‌قدر زود کم میارم و زیر بار این مسئولیت احساس له‌شدن بهم دست می‌ده.

داستان از اونجا شروع شد که بارها به‌خاطر ضعیف‌بودنِ عملکردِ کانون، به امام‌جماعت مسجد اعتراض کرده بودم. ایشونم هر دفعه قول می‌داد تا انتقاداتم رو به گوش مسئولش برسونه؛ اما وقتی گلایه‌هام از حد گذشت، با قانع‌کردنِ هیئت‌امنا منو به‌عنوان رئیس کانون انتخاب و معرفی کرد. نمی‌دونم هدفش این بود که بهم بفهمونه بیرون گود نشستم و می‌گم لنگش کن و خبر ندارم کار به اون راحتی‌هام که فکر می‌کنم نیست یا واقعاً دوست داشت بیام و اوضاع رو راست‌وریس بکنم؛ اما هدف حاج‌آقا هرچی که بود، من بازندۀ این راه شده بودم.

بازنده شدم؛ چون اولاً، یه نوجوون بی‌تجربه بودم و کسی برای حرفم تره هم خورد نمی‌کرد؛ ثانیاً، فشار کار و برنامه‌ها خیلی زیاد بود و توقعات مردم هم خیلی بالا. برای همین خسته بودم و ناامید.

تنها کسایی هم که توی کانون باهام همراه می‌شدن، بچه‌های کم‌سن‌وسال، در حد پیش‌دبستانی و نهایتاً اول، دوم ابتدایی بودن؛ البته اونا هم یه روز وقتی تمرین سرود داشتیم، بلایی سر مسجد آوردن که بیا و ببین. مثل زنبورهایی که یکی لونه‌شون رو تکون داده باشه، توی شبستان می‌دویدن و فقط زمانِ برخورد با هم، در حد چند ثانیه می‌افتادن زمین، بعد سرشون رو می‌مالیدن و دوباره روز از نو روزی از نو. یادمه برای نگه‌داشتنشون فقط جلوشون می‌ایستادم، آغوشم رو وامی‌کردم تا بتونم یکی‌یکی اونا رو بگیرم و بشونمشون یه گوشه؛ اما یکی‌دو تا نبودن و این راهکار هم کارساز نشد.

داشتم مثل یه فرماندۀ شکست‌خورده وسط میدون جنگ، به آشفتگی لشکرم نگاه می‌کردم که از بدِ حادثه، یکی از اعضای هیئت‌امنا، اونم کسی که اصلاً با بی‌نظمی توی مسجد کنار نمی‌اومد از راه رسید. وای که اگه کارد بهش می‌زدی، خونش در نمی‌اومد. دید سه نفر به منبر آویزون شدن، یکی رفته روی آب‌سردکن نشسته، دو نفر دارن با رحل‌ها برج‌سازی می‌کنن و بقیه هم مثل زنبور وِزوِز کنان همچنان در حرکتن.

فقط نعرۀ: «چه خبرتونه!» رو شنیدم و تموم.

گرچه اون آقای محترم کار رو تا جلسۀ محاکمۀ من توی هیئت‌امنا پیش بُرد، ولی به لطف حمایت‌های امام‌جماعت عزیزمون، یعنی حاج‌آقا دوستی، نجات پیدا کردم.

البته این چالش اصلی من نبود. چالش اصلی چند نفر از هم‌سن‌وسال‌های خودم بودن که نقشه می‌ریختن تا جوری منو زمین بزنن که دیگه حتی توی مسجد هم نتونم سرم رو بلند کنم؛ چه برسه به اینکه بخوام مسئول کانون بمونم. نمی‌تونم بگم چه کارهایی کردن؛ چون بدآموزی داره، همین‌قدر بگم که اشکم رو درآوردن و کار رو به جایی رسوندن که تصمیم گرفتم استعفا بدم.

برای همین رفتم پیش حاج‌آقا دوستی و گفتم:

_ حاج‌آقا! سلام.

_ سلام! آقاعلیرضا! رئیس نوجوون کانون فرهنگی مسجد.

_ آقا بهتره بفرمایید رئیس سابق! چون اومدم استعفا بدم!

_ چرا؟ باز کسی چیزی گفته؟

_ از چیزی‌گفتن گذشته حاج‌آقا!

سرم رو انداختم پایین. مکثی کردم و ادامه دادم: «تقریباً توی هیچ‌کاری موفق نشدم طیِ این چند ماه. اونایی که از خودم خیلی کوچیک‌ترن، کنترلشون برام سخته و مسجد رو می‌ریزن به‌هم؛ اونایی هم که هم‌سن‌وسال خودم هستن، اصلاً باهام همراه نمی‌شن و توی برنامه‌های کانون شرکت نمی‌کنن. چند نفری هم هستن که با رفتارهای غیراخلاقی، مدام یا نیش و کنایه می‌زنن یا پیش این و اون بهم تهمت می‌زنن تا منو از چشم اهالی مسجد بندازن. خلاصه اومدم هم بابت اعتماد و حمایت‌هاتون تشکر کنم، هم اگه اجازه بدین، دیگه مسئول کانون نباشم.»

حاج‌آقا دوستی همین‌جور که داشت چایی می‌ریخت، گفت:

_ جالبه! اتفاقی که برات افتاده، منو یاد یه خاطره از شهید سیدحسن نصرالله انداخت.

بعد هم با سینی‌چایی اومد، روی صندلی روبه‌رویی‌م نشست و ادامه داد:

سیدحسن نصرالله می‌گفت ما (حزب‌الله لبنان) سال 1997، 1998 میلادی واقعاً توی موقعیت‌های به‌شدت سختی بودیم. منم اون‌موقع جوون بودم و احساس می‌کردم باری که روی دوشم گذاشته شده، بیشتر از حد توانمه. انسان هم وقتی به مرحله‌ای می‌رسه که خسته می‌شه، ترجیح می‌ده شخص دیگه‌ای بیاد مسئولیت رو بپذیره. خلاصه می‌گه اومدم ایران و رفتم خدمت امام خامنه‌ای و بهشون گفتم: «آقاجان! من چی‌کار کنم؟» حضرت آقا فرمودن: «تو که هنوز جوونی و کل محاسنت سیاهه! پس من از خستگی‌هام چی بگم با این محاسن سفید؟» بعد هم فرمودن: «طبیعیه که انسان توی مسیر حرکتش با نامردی‌ها و سختی‌ها مواجه بشه. گاهی ازسوی دشمن، گاهی هم ازسوی دوست و غالباً درد نیرنگِ دوستان از زخمی که دشمن می‌زنه، بیشتره.» علیرضاجان! حضرت آقا توی اون جلسه یه راهکار ویژه به سیدحسن نصرالله داد که من توصیه می‌کنم تو هم وسط این شرایطت [که بی‌شباهت به شرایط سیدحسن نیست]، بری و اون راهکار رو اجرا کنی. آقا به سیدحسن فرمودن: «زمانی که احساس خستگی کردی یا هر حس بدی اومد سراغت، تنها برو توی یه اتاق، در حد پنج دقیقه یا ده یا پانزده دقیقه، با خدا صحبت کن. حتی لازم نیست با دعاهای نقل‌شده از پیامبر؟ص؟ و ائمۀ اطهار؟عهم؟ با خدا حرف بزنی. به زبان خودت حرف بزن. قطعاً خدا هست، می‌بینه و می‌شنوه و دستت رو می‌گیره و کمکت می‌کنه.»

حاج‌آقا دوستی دست گذاشت روی شونه‌م و گفت:

_ برو پسرم! از همین الان شروع کن. برو یه جای خلوت با خدا حرف بزن و با هر زبونی که بلدی ازش کمک بخواه.

چون چارۀ دیگه‌ای برام نمونده بود، توصیۀ حاج‌آقا رو قبول کردم. با خودم گفتم برم و از این آخرین شانس هم برای به چشم اهالیِ مسجد اومدن، استفاده کنم. دوس داشتم کانون با مدیریت من پا بگیره تا هم روی کسایی که پُشت‌سرم حرف می‌زنن کم بشه و هم کلِ محله به توانایی‌ها و هوشم پی ببرن؛ اما هرچی بیشتر با خدا حرف زدم، کمتر به موفقیت رسیدم. حتی دعاهای معتبر رو هم لابه‌لای مناجاتم با خدا خوندم؛ ولی فایده‌ای نداشت. اوضاع از اونی که بود، بدتر شد و بهتر نشد. برای همین این بار با عصبانیت و توپِ پُر رفتم پیش حاج‌آقادوستی و گفتم:

_ نشد حاج‌آقا! انگار خدا دلش نمی‌خواد من توی کانون مسئول باشم. شایدم خودم رو دوست نداره که دستم رو نمی‌گیره.

حاج‌آقا لبخندی زد و گفت: «توی عصبانیت باید بیشتر مراقب زبونمون باشیم تا خدای نکرده حرفی نزنیم که کفر باشه یا حرف‌هامون دلِ کسی رو بسوزونه.»

_ کفر نیست حاج‌آقا! حقیقته؛ وگرنه کارم راه می‌افتاد.

_ نه دیگه! حقیقت نیست. حقیقت اینه که تو مثل سیدحسن نصرالله عمل نکردی پسرم. اگه مثل ایشون می‌رفتی جلو، حتماً نتیجه می‌گرفتی.

اصلاً حوصلۀ نصیحت نداشتم؛ برای همین فقط سرم رو انداختم پایین و سکوت کردم؛ اما حاج‌آقا دوستی ادامه داد:

_ بذار ادامۀ اون خاطرۀ دیدار سیدحسن نصرالله با حضرت آقا رو برات بگم:

آسیدحسن می‌گه آقا راهکار صحبت با خدا رو بهم یاد داد و گفت: «این رو از باب تجربه می‌گم، امتحانش کن، اثرش رو خواهی دید.» منم گفتم: «ان‌شاءالله این کار رو می‌کنم آقاجان!» سیدحسن می‌گه از اون زمان به بعد راهکاری که آقا بهم یاد داده بود رو در حد توانم انجام دادم و برکاتش رو دیدم؛ چون هر زمانی سختی می‌رسید، وقتی پناه می‌بردیم به این روش، به‌زودی درهای برکت باز می‌شد. مهم‌ترین دارایی‌مون توی جنگ 33روزه با اسرائیل هم همین بود. یکی از ما می‌نشست توی خلوت با خدا صحبت می‌کرد و ازش یاری می‌خواست.[107]

بله آقاعلیرضا! سیدحسن و هم‌رزم‌هاش این کار رو کردن و نتیجه‌ش هم شد پیروزی حزب‌الله توی جنگ 33روزه.

_ خُب منم همین کارها رو کردم؛ پس چرا نتیجه نداد؟ لابد خدا دوسمون نداره دیگه!

حاج‌آقا باز هم لبخندی زد و گفت:

_ خدا همۀ بنده‌هاش رو دوست داره. گیرِ کار، توی عمل به یه آیه‌ست پسرم! خدای متعال توی قرآن می‌فرماید: <وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا>؛ یعنی کسایی که در راهِ منِ خدا جهاد می‌کنن، قطعاً به راه‌های خودم، هدایتشون می‌کنم. خداوند توی این آیه وعدۀ قطعی داده که مسیر رو برای مجاهدین راه خودش باز می‌کنه؛ اما به‌قول آیت‌الله مکارم شیرازی توی ترجمۀ این آیه، جهاد باید خالصانه و برای رضای خدا باشه، نه برای مطرح‌کردنِ خودمون یا برای اینکه بخوایم روی کسی رو کم کنیم. سیدحسن نصرالله هیچ‌وقت برای اینکه خودش رو بالا ببره توی مسیر جهاد قدم نذاشت، بلکه هدفش کار برای رضای خدا بود و توی سختی‌های مسیر، به این راهکار حضرت آقا پناه برد و خدای متعال هم کمکش کرد.

وقتی حاج‌آقا داشت اینا رو می‌گفت، ذهن من رفت سمت هدفم از فعالیت توی کانون. تازه فهمیدم تلاش‌هام برای بالابردن خودم و کم‌کردنِ روی مخالف‌هام بوده، نه خالصانه و برای رضای خدا. ظاهراً اون‌قدرم تابلو توی این اهداف ناخالصم پیش رفته بودم که حاج‌آقا دوستی هم فهمیده بود. خیلی از خدا خجالت کشیدم؛ اما یهو یاد حرف بابام افتادم که همیشه می‌گفت: «خدا درِ توبه رو به روی هیچ بنده‌ای نبسته.» واسه همین همون‌جا با خدا عهد بستم که جبران کنم.

[سه ماه بعد] به لطف خدا کارها خوب پیش رفته بود. از همون سه ماه پیش تا الان، سعی کرده بودم هیچ کاری رو انجام ندم، مگه خالصانه و برای رضای خدا؛ حتی رفتم سراغ اونایی که مخالفم بودن و ازشون خواستم بیان توی کانون و هرکدوم مسئولیتی رو قبول کنن؛ البته پوستم کنده شد تا راضی‌شون کنم، اما بالاخره اومدن. اولشم دل نمی‌دادن به کار و کُلاً خیلی سختی کشیدم و اذیت شدم توی این چند ماه؛ ولی هر وقت خسته می‌شدم و از نیش و کنایه‌ها به هم می‌ریختم، سعی می‌کردم جای عصبانی‌شدن، پناه ببرم به همون راهکاری که حضرت آقا به شهید نصرالله یاد داده بود و این‌جوری به‌مرور لطف و عنایت خدا شامل حالم شد و کارها پیش رفت. دیگه هدفم به چشمِ اهالی مسجد اومدن نبود؛ اما به چشم اهالی مسجد هم اومدم. یه روز هم حاج‌آقا دوستی خیلی خوش‌حال، با یه جعبه شیرینی اومد توی کانون و گفت:

_ بیا که این شیرینی، خوردن داره.

_ مناسبتش چیه حاج‌آقا؟

_ مناسبتش کسب رتبۀ اول توی فعالیت‌های فرهنگی بینِ‌کانون‌هاست که نصیب شما شده.

خنده‌م گرفت؛ راستش توی این سه ماه یه لحظه هم برای رتبه‌آوردن کار نکرده بودم؛ اما انگار خدا به‌خاطر تحمل سختی‌ها، رتبۀ برتر رو هم برامون رقم زده بود؛ البته اینو جلوی حاج‌آقا به زبون نیاوردم تا ریا نشه؛ ولی انگار من، حاج‌آقا دوستی رو دست کم گرفته بودم. چون ایشون مثل کسی که ذهن‌خونی بلد باشه، نشست روبه‌روم و گفت:

_ البته آقاعلیرضا! حواست باشه. این بار خدا لطف کرد و بابت تلاش‌ها و زحمت‌های خالصانه‌ت اوضاع رو سروسامون داد و مقام هم کسب کردی؛ اما شاید یه روزی برسه که هرچی هم خالصانه تلاش کنی، اونی که می‌خوای نشه، اصلاً هیچ کاری پیش نره، اون روز نباید برگردی گلایه کنی که خدایا چرا؟ چون ممکنه خدا بخواد اخلاصت رو امتحان کنه. پس هیچ‌وقت دنبال نتیجه نباش، فقط دنبال کار برای رضای خدا باش و بس.

حاج‌آقا یه چنگال از تو بشقاب برداشت و باهاش یه شیرینی آورد بالا، گرفت جلو دهنم و گفت:

کسی که هدفش کسب رضای خدا باشه و توی این مسیر کم نذاره، پیش خدا مثل سیدحسن نصرالله عزیز می‌شه. ایشون با تموم وجودش مجاهدت کرد برای خدا. آقای داودآبادی می‌گه من اصرار داشتم که یه وقتی رو هماهنگ کنم برای مصاحبه با سیدحسن نصرالله تا اینکه ایشون یه روز گفتن: «من تا ساعت یازده شب کارهای اداری‌م طول می‌کشه، بعدش می‌تونم برای مصاحبه در خدمتتون باشم.»[108] آقاعلیرضا! سید این‌جوری عمرش رو خرج جهاد کرد که خدا به مجاهدت‌های خالصانۀ ایشون و هم‌رزم‌هاش برکت داد و توفیق تربیت این همه سرباز برای دین رو پیدا کردن. آیت‌الله کعبی نقل می‌کنه که یه روز سیدحسن نصرالله ازم پرسید: «امام‌صادق؟ع؟ چندتا شیعۀ تنوری[109] داشت؟» گفتم: «خُب معلومه! خیلی کم بودن.» ایشونم گفت: «ما اینجا توی لبنان بیش از صد هزار شیعۀ مقاوم حزب‌اللهی داریم که حاضرن به‌عنوان سرباز بقیةالله؟عج؟ و گوش‌به‌فرمان ولی امر مسلمین و در رکاب امام خامنه‌ای برای سربازی امام‌زمان؟عج؟ بارها کشته بشیم، بعد دوباره زنده بشیم و اسرائیل را نابود کنیم تا قدس بشه.»[110]

آره پسرم! تو هم باید هدفت از کار توی کانون، تربیت نیرو برای یاری امام زمان و انقلاب عزیزمون باشه. اینم زمانی محقق می‌شه که هم تموم انرژیت رو بذاری و هم خالصانه کار کنی برای رضای خدا.

بعد حاج‌آقا تکیه داد به صندلی و ادامه داد:

علیرضاجان! اگه ما توی هر کاری، حتی کارهای کوچیکی که پدر و مادر به دوشمون می‌ذارن، مثل خرید نون و نظافت اتاق و… رضایت خدا برامون مهم باشه، عزیزِ خدا می‌شیم مثل سیدحسن نصرالله.

 

 

  • 22

66)                    دشمن خونی

  • شهید علی سیفی

 

 

إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا

6 فاطر، جزء 22

به‌يقين شيطان دشمن شماست؛ پس او را دشمن خود بگيريد.

فاطر 6

 

سال‌ها منتظر فرصتی بودم تا مثل دوران دفاع مقدس، کار رو بسپارم به جوون‌ترهایی که شاید به‌خاطر سن کم‌، خیلی جاها بهشون میدون نمی‌دادن. تا اینکه خدا لطف کرد و فرماندۀ پایگاه بسیج شهرمون شدم. بلافاصله جوون‌هایی که می‌دونستم توانایی دارن و می‌تونن توی پایگاه، علاوه‌بر خوب کارکردن، رشد کنن رو آوردم و بهشون مسئولیت دادم. صابر هم با اینکه نوجوون بود، برای مسئولیت آماد و پشتیبانی انتخاب شد.

راستش یه عده هم شدیداً باهام مخالفت کردن و گفتن: «چرا داری مسئولیت‌های به این مهمی رو می‌دی دست بچه‌ها؟ اینا کم‌تجربه هستن و هیجانی. نکن! کار دستت می‌دن» و از این حرف‌ها؛ اما من کوتاه نیومدم و برای تک‌تکشون از دفاع مقدس گفتم؛ از اینکه اون زمان اکثر فرماندهامون جوون بودن و اصلاً ما جنگِ به اون عظمت رو با جوون‌هامون بُردیم.

خلاصه بچه‌ها با انگیزه کار رو شروع کردن و منم سعی کردم حواسم بهشون باشه؛ ناگفته نمونه که به‌خاطر شور و هیجان جوونی‌شون، چالش هم کم نداشتیم؛ ولی خدا لطف کرد و به‌خیر گذشت.

بین بچه‌هایی که به‌عنوان مسئول انتخاب شده بودن، صابر از همه‌شون کم‌سن‌وسال‌تر بود؛ اما به‌خاطر هیکل تنومند و هوشِ بالا و روابط اجتماعی فوق‌العاده‌ش، مسئولیت آماد رو بهش سپردم. خیالم هم راحت بود که از پس کار برمیاد؛ چون بارها توی برنامه‌های فرهنگی شهر و موکب‌های اربعین، دیده بودم چطور کار رو جمع می‌کنه. تشخیصم هم اشتباه نبود و خدایی‌ش کار رو درآورده بود. تا اینکه یه روز، یکی از رزمنده‌های دفاع مقدس بهم گفت:

_ مراقب صابر باش!

_ چطور؟ اتفاقی افتاده؟

_ به نظرم کسی که مسئول آماد و پشتیبانی می‌شه، باید دقت خیلی بیشتری داشته باشه توی استفاده از بیت‌المال.

ازشون تشکر کردم و تصمیم گرفتم یه مدت رفتارهای صابر رو زیر نظر داشته باشم تا بفهمم قضیه از چه قراره.

[چند روز بعد] داشتم از جلوی اتاق آماد رد می‌شدم که دیدم صدای قهقهه می‌آد. رفتم و از کنار در، دیدم صابر بچه‌ها رو جمع کرده و گعده گرفتن؛ اونم دقیقاً توی ساعتی که موظف بودن سر کارهاشون باشن.

رفتم داخل و سلام کردم. بچه‌ها به‌محض دیدن من از جاشون بلند شدن و جواب سلامم رو دادن. نمی‌خواستم مستقیم بهشون تذکر بدم تا به غرورشون بربخوره؛ برای همین رو کردم به مسئول رسانه و گفتم:

_ آقامهرداد! تدوینِ تیزر یادوارۀ شهدا تموم شد؟

_ نه‌آقا! ولی آخراشه. الان می‌رم و تا ظهر تمومش می‌کنم.

_ خدا خیرت بده پسرم!

مهرداد اینو گفت و رفت سمت اتاقش. حالا نوبت نفر بعدی بود، مسئول نیروی انسانی.

_ رضاجان! لیست اسامی بسیجی‌های منطقه دو رو کی می‌رسونی بهم؟

_ یه‌کم دیگه کار داره حاجی! تا یه ساعت دیگه می‌رسونمش.

_ ممنونم باباجان!

رضا که راه افتاد، بقیه هم یکی‌یکی خداحافظی کردن و از اتاق خارج شدن. فقط یه نفر کنار صابر توی اتاق مونده بود که نمی‌شناختمش. برگشتم و گفتم:

_ آقاصابر! این رفیقمون رو معرفی نمی‌کنی؟

صابر که انگار بابت گعده‌گرفتنش شرمنده شده بود، سرش رو انداخت پایین و گفت:

_ دوستمه حاجی! مسئول بسیج دانشگاه شهرمونه و توی خوابگاه زندگی می‌کنه.

رفتم سمتش و حسابی تحویلش گرفتم. بعد هم داشتم از اتاق آماد می‌زدم بیرون که دیدم جوون دانشجو برگشت به صابر گفت: «قرار شد یه دونه از این شلوار بسیجی‌ها که پاته به منم بدی ها، یادت نره.»

صابر هم گفت: «وایسا الان یه دونه برات پیدا می‌کنم، سایز کمرت چند بود؟»

_ سایز من 32. فقط عین شلوار خودت باشه ها.

تازه فهمیدم منظور اون رزمنده که می‌گفت مراقب صابر باشم، چی بوده.

چیزی نگفتم و از اتاق زدم بیرون. سریع خودم رو رسوندم به فروشگاه لباس‌های نظامی سر خیابون و یه شلوار با همون اندازه و شبیه اونی که پای صابر بود، براش خریدم. خدا رو شکر وقتی هم برگشتم، دیدم هنوز اون جوون دانشجو توی اتاق صابرِ و نرفته.

[یک ساعت بعد] رفیق صابر از پایگاه خارج شد و پیاده راه افتاد سمت چهارراه. منم شلواری که خریده بودم رو برداشتم و دویدم سمتش.

_ ببخشید پسرم!

برگشت سمتم و گفت: «جانم حاجی!»

_ ظاهراً این شلوار مال شماست و آقا صابر اشتباهی اون یکی رو بهتون داده.

سعی کردم جوری بهش بگم که صابر رو خراب نکنم. بنده‌خدا همون‌جوری که داشت اون شلوار رو بهم پس می‌داد و این یکی رو از دستم می‌گرفت، با تعجب گفت: «چرا خودش نیومد و شما رو فرستاد؟»

خندیدم و گفتم: «ثوابش به ما رسیده، مگه بده؟» بعد هم سریع خداحافظی کردم و رفتم.

[دو روز بعد] ماشینم خراب شده بود. کنار خیابون وایستاده بودم تا یه تاکسی بیاد و خودم رو برسونم پایگاه بسیج. سرم توی گوشیم بود و داشتم پیامک‌هام رو چک می‌کردم که یه موتور جلو پام زد رو ترمز. اول هم چشمم افتاد به پوتین تکنیکال نظامی‌ش. تا سرم رو آوردم بالا دیدم صابره.

_ سلام حاجی. بیا بالا برسونمت.

موتور پایگاه رو سوار شده بود. گفتم: «نه ممنون! شما برو.»

_ مگه پایگاه نمی‌آی حاجی؟ خُب منم دارم می‌رم اونجا دیگه.

_ شما برو! منم چند دقیقه دیگه خودم رو می‌رسونم.

بعد دوباره چشمم افتاد به پوتین‌هاش. صابر گفت: «حاجی پوتین‌ها چشمت رو گرفته ها! سهمیۀ جدید پایگاهه. با اجازه‌ت ازشون خوشم اومد و یه دونه‌ش رو پوشیدم؛ البته پوتین قبلی‌م کهنه شده بود.»

بهش گفتم: «برو پایگاه. مراقب خودتم باش!»

تا صابر رفت، یه تاکسی از راه رسید و سوار شدم. دمِ در پایگاه صابر منتظر بازشدن در بود که دید منم دارم از تاکسی پیاده می‌شم. برگشت و گفت: «حاجی فکر کردم جایی کار داری که با من نیومدی! خُب من که داشتم می‌اومدم، چرا سوار نشدی؟»

خندیدم و گفتم: «موتور رو که گذاشتی توی پارکینگ، بیا اتاقم باهات کار دارم!»

[اتاق فرماندهی] داشتم توی کتابخونه‌م دنبال کتاب بیا مشهد می‌گشتم که صابر اومد.

_ آقا اجازه هست؟

_ بفرما پسرم!

کتاب رو برداشتم و اومدم روی صندلیِ روبه‌روی صابر نشستم.

_ حاجی واقعاً دلخور شدم ها. ما رو قابل ندونستی تَرکمون سوار بشی.

خندیدم و گفتم: «این چه حرفیه! موضوع چیز دیگه‌ست.» بعد کتاب رو آوردم بالا. عکس روی جلد رو نشونش دادم و گفتم: «این شهید رو می‌شناسی؟»

چشم‌هاش رو تیز کرد و بعداز یه نگاه کوتاه، گفت: «نه! کیه؟»

روحانی شهید علی سیفی. خیلی جالبه! اتفاقی که امروز بین من و تو رخ داد، سال‌ها پیش بین ایشون و دوستش رخ داده. رفیقش می‌گه علی‌آقا توی خیابان منتظر تاکسی بود تا بره مسجد. منم با موتور داشتم رد می‌شدم؛ اما هرچی اصرار کردم، سوار نشد. راه افتادم و وقتی رسیدم به چهارراه، یه تاکسی از کنارم رد شد و بوق زد. نگاه کردم دیدم علی سیفی داخلش نشسته. می‌گه ناراحت شدم که چرا سوار موتورم نشد. تا اینکه چند روز بعد وقتی ازش پرسیدم: «چرا اون روز سوار موتور نشدی؟» گفت: «موتوری که سوارش بودی، بیت‌المال بود و من نخواستم با موتور بیت‌المال برم نماز.»[111]

_ اما حاجی موتوری که من سوار بودم، مال پایگاهه و شما هم فرماندۀ پایگاهی.

_ آره! ولی من برای کار شخصی رفته بودم بیرون و حق استفادۀ شخصی از بیت‌المال رو ندارم.

همین‌جوری که کتاب رو ورق می‌زدم، دوباره چشم‌هام افتاد به کفش‌های صابر که اونم از بیت‌المال بود. به رو خودم نیاوردم و گفتم که خاطرات جالبی داره این کتاب! مثلاً رفیق شهید سیفی می‌گه: «پوتین‌های علی‌آقا نو بود و پوتین‌های من کهنه.» یه روز بهم گفت: «می‌آی پوتین‌هامون رو با هم عوض کنیم؟» پرسیدم: «برا چی؟» اولش نمی‌گفت، اما اصرار زیادی کردم که بگه جریان چیه! ایشونم گفت: «عملیات نزدیکه. دوست دارم اگه شهید شدم با پوتین کهنه شهید بشم تا لااقل یه نفر دیگه از این پوتین‌های نو استفاده کنه.» بعد هم گفت: «اینا مالِ بیت‌الماله، نباید به بیت‌المال ضرر بزنیم.»[112]

صابر خندید و گفت: «حاجی عاشقتم! هیشکی بَلد نیست به روشِ شما آدم رو متوجه اشتباهش بکنه؛ مثلاً اون روز که با بچه‌ها گعده گرفته بودیم، خیلی خوب فهمیدم داری بهمون می‌گی گعده‌گرفتن توی اون ساعت اشتباهه.»

بعد هم نگاهی به پوتین‌هاش انداخت و گفت: «چشم آقا! پوتین رو برمی‌گردونم؛ ولی خدایی‌ش اگه اون روز با بچه‌ها گعده گرفتم و خندوندمشون، برای این بود که نشاط پیدا کنن و سرحال بشن. قصدم خیر بود حاجی!»

از جام بلند شدم و رفتم کنار صابر نشستم. بعد هم دستم رو انداختم دور گردنش و گفتم:

_ ببین صابرجان! شیطون دشمن قسم‌خوردۀ ماست. خدا هم توی قرآن اینو خیلی واضح هشدار داده؛ اونجا که می‌گه: <إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمْ عَدُوٌّ>؛ یعنی بدونِ تردید شیطون دشمن شماست. بعد هم در ادامۀ آیه یه توصیۀ مهم می‌کنه و می‌گه: «حالا که فهمیدی شیطون دشمن قطعی شماست، <فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا> شما هم شیطون رو دشمن خودتون بدونین»؛ یعنی باورتون بشه که دشمنتونه و هدفش اینه که منحرفتون کنه؛ با این تفاوت که همه رو یه‌جور گول نمی‌زنه؛ یعنی شاید هیچ‌وقت نیاد به امثال من و تو بگه برو علنی دزدی کن یا نمازت رو ترک کن؛ چون می‌دونه توی این موارد حرفش رو گوش نمی‌دیم؛ اما از اونجایی که قسم خورده ما رو از مسیر حق جدا کنه، دست برنمی‌داره و معمولاً می‌ره سراغ جاهایی که اطلاعاتمون از دین کافی نیست؛ یعنی نگاه می‌کنه ببینه نسبت به کدوم مسئلۀ دینی جهل داریم یا دچار غفلتیم و از این عدم‌آگاهی یا غافل‌بودن، سوءاستفاده می‌کنه و با حرف‌های خوب ما رو فریب می‌ده. مثلاً اون روز تو دقت نداشتی که توی وقت اداری، هیچ‌کاری جز وظیفه‌مون نباید انجام بدیم. شیطون هم از این غفلت سوءاستفاده کرد و با وسوسه‌های به‌ظاهر خوب [که بیا بچه‌ها رو جمع کن و بخندونشون تا سرحال بشن] تو رو به کاری وادار کرد که خدا توی اون وقت نمی‌پسنده یا خیلی رفتارهای دیگه‌مون! مثلاً شیطون می‌آد و به کسی که علم کافی دربارۀ طهارت و نجاست نداره، می‌گه: «تمیز نشد، دوباره بشور» و این‌جوری به گناهِ اسراف مبتلاش می‌کنه. برای همین علما تأکید کردن که دانشمون رو پیرامون اون دسته از مباحث دینی که باهاش سروکار داریم افزایش بدیم؛ چون اگه این کار رو کنیم، کارِ شیطون برای فریب‌دادنمون سخت می‌شه.

صابر یهو بلند شد. خداحافظی کرد تا بره.

بهش گفتم: «کجا؟»

_ می‌رم شلوار بیت‌المال رو از رفیقم پس بگیرم.

خندیدم و گفتم: «نمی‌خواد! من همون روز با پول شخصی خودم، یه شلوار براش خریدم و شلوار بیت‌المال رو برگردوندم به پایگاه.»

ازم تشکر کرد و داشت از اتاق خارج می‌شد که گفتم:

اتفاقاً جابه‌جاکردن شلوار رو هم از شهید سیفی یاد گرفتم. بنده‌خدایی می‌گفت که موقع برگشتن از کردستان، یه شلوار کُردی خیلی زیبا پاش بود. من هم نوجوون بودم و اون شلوار چشمم رو گرفت. علی‌آقا هم وقتی متوجه شد که من می‌خوام شلوار رو بردارم برای خودم، ساکش رو داد دستم و گفت: «زود برمی‌گردم.» خلاصه رفت بازار، یه شلوار کُردی زیبا شبیه مالِ خودش برام خرید و آورد. بعد هم گفت: «چون شلوار خودم مال بیت‌المال بود، نمی‌تونستم اون رو بهت بدم.»[113]

صابر همون‌طور که توی درگاه در ایستاده بود، گفت: «شهید باحالی بوده ها! حالا چرا اسم کتابش شده بیا مشهد.»

خندیدم و گفتم: «یه داستان باحال داره، اما نمی‌گم برات تا خودت بری کتاب رو بخونی.»

صدای قهقهه‌ش بلند شد و گفت: «حتماً! اتفاقاً برای مبارزه با این دشمن خونی یعنی شیطون، لازمه برم اُنسم رو با شهدا بیشتر کنم. شما هم لطفاً توی مراسم شب قدرِ امشب دعام کنین، بلکه به نَفَس پاکتون عاقبت ما هم ختم به شهادت بشه.»

 

  • 23

69)                    خدای وعده‏های صادق

  • شهید یحیی سنوار

 

وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ

173 صافات، جزء 23

و بی‌شک و بدون تردید، فقط لشکر ما پیروزند‌.

صافات 173

 

 

 

شانزده‌ساله بودم و این شانزدهمین سالی بود که می‌رفتم راهپیمایی روز قدس. درست شنیدین؛ من تموم سال‌های عمرم رو توی این راهپیمایی شرکت کرده بودم؛ چون خانواده‌م حضور در این حرکت جهانیِ امام‌خمینی رو مثل نماز بر خودشون واجب می‌دونستن.

البته از راهپیمایی‌های هفت سال اول عمرم خاطره‌ای به یاد ندارم؛ چون یا توی بغل مادرم بودم یا توی کالسکه؛ اما هفت سال دوم رو خیلی خوب یادمه؛ یه لذت خاصی داشت برام، رفتن به راهپیمایی.

راستش اون ایام خیلی هم به فلسفۀ چنین تجمعاتی فکر نمی‌کردم. فقط دوست داشتم برم وسط جمعیت، صدام رو بندازم توی گلوم و فریـــــاد بزنم:

مرگ بر آمریکا. مرگ بر اسرائیل.

خلاصه اون هیجان‌ها، اون سرودهای زندۀ گروهی و غرفه‌های بازی، اون لذت نقاشی‌کردنِ پرچم فلسطین و ایران روی صورت‌هامون، اون احساس قدرتی که موقع لگدزدن به پرچم اسرائیل بهمون دست می‌داد و در آخر هیجانِ تماشای آتیش‌گرفتن پرچم رژیم‌صهیونیستی و آمریکا باعث شد هر سال ذوق رسیدنِ روز قدس رو با خودم حمل کنم؛ اما انگار این شانزدهمین سال، حس‌وحالش فرق می‌کرد. انگار همراهِ قدکشیدنِ قَدَم، سؤالات و شبهات زیادی هم توی ذهنم قد کشیده بودن.

[صبح روز قدس] پدرم همه رو از خواب بیدار کرد و هر کی رفت سمت وسایل شخصی‌ش تا حاضر بشه؛ خودشم که طبق معمول زودتر از همه آماده شده بود. مثل هر سال وسط پذیرایی ایستاد و با صدای بلند گفت: «وضو یادتون نره.» هر بار هم ازش می‌پرسیدیم: «وضو چرا؟» فقط یه جواب می‌داد:

_ شرکت توی راهپیمایی، هم عبادته، هم مبارزه. پس برای عبادت باید وضو داشت و برای مبارزه باید به‌موقع توی صحنه حاضر شد.

و احتمالاً بر مبنای همین استدلال بود که خانوادۀ ما هرساله به‌عنوانِ اولین نفرات، خودش رو به محل شروع راهپیمایی می‌رسوند.

[روبه‌روی مسجد ابوذر] رسیدیم به مسجدجامع ابوذر؛ ماشینمون رو یه جا پارک کردیم و نم‌نم با مردم راه افتادیم سمت دانشگاه تهران. توی مسیر تصاویر شهدای زیادی به چشم می‌خورد؛ اما تصویر یحیی سنوار بیشتر. یه جا هم نمادی از این شهید شاخص حماس نصب کرده بودن که خیلی با صلابت و درحالی‌که رگ گردنش متورم شده بود، دست‌هاش رو به علامت پیروزی آورده بود بالا.

همون‌جا دوباره درگیری‌های ذهنی‌م شروع شد و برای اولین بار توی این شانزده سال، برگشتم و به بابام گفتم:

_ چه فایده داره هر سال با زبون روزه داریم میایم راهپیمایی؟ نه قدسی آزاد شده، نه اسرائیلی از بین رفته. جدیداً هم که صهیونیست‌ها هارتر شدن و دارن یکی‌یکی آدم‌های به‌دردبخور ما رو شهید می‌کنن؛ نمونه‌ش هم همین یحیی سنواری که نمادش رو گذاشتن اینجا.

عادت بابام این بود که جواب هیچ سؤالی رو سریع نمی‌داد؛ یعنی توی تموم گفت‌وگوهامون اول تأمل می‌کرد و بعد خیلی خلاصه و نقطه‌زن جواب می‌داد. به‌قول خودش: «حتی اگه روی جوابی که بلدی هم فکر کنی، یه جواب بهتر به ذهنت می‌رسه.»

برای همین تعجب نکردم از سکوتش و می‌دونستم داره فکر می‌کنه.

چند ثانیه‌ای رو غرقِ سکوت، دوشادوش هم راه رفتیم که ازم پرسید:

_ آقامجتبی! توی زندگی حاضری روی حرف کی قسم بخوری؟ منظورم اینه اون کسی که خیالت راحته در هیچ صورتی بهت دروغ نمی‌گه و اگه بمیره هم پا روی وعده‌هاش نمی‌ذاره، کیه؟

بی‌درنگ به خودش اشاره کردم و گفتم: «معلومه، بابام.»

خندید و گفت: «به‌جز من!»

_ به‌جز شماااا و مامان!

بابا سرش رو انداخت پایین و ادامه داد:

_ چرا هر کی بیاد بهت بگه مامانت بدقوله یا مثلاً دروغ می‌گه، هرگز باور نمی‌کنی؟

_ خُب چون یه بار هم ندیدم مامانم دروغ بگه یا بدقولی کنه. بارها دیدم حتی زمانی‌که به ضررش بوده، راست گفته و سر قولش مونده.

_ آفرین! یه سؤال دیگه! تا حالا دیدی یا جایی خوندی کسی بتونه با علم و منطق ثابت کنه که خدای متعال حتی یه جا نعوذبالله زده باشه زیر قولش؟

خندیدم و گفتم: «معلومه که نه! این چه سؤالیه بابا؟!»

بابام لبخندی زد و گفت: «خدایی که همۀ خردمندان تاریخ به صداقتش ایمان داشتن، توی قرآنش و لابه‌لای تموم وعده‌های صادقش، یه وعدۀ مهم داده و فرموده: <وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ>؛ یعنی سربازان ما قطعاً پیروز هستن.»

_ پس کی بابا؟ یحیی سنوار، سیدحسن نصرالله، حاج‌قاسم، اسماعیل هنیه و… و همۀ سربازهای خدا که شهید شدن؛ اما اسرائیل سرجاشه و هر روز هم گستاخ‌تر می‌شه.

بابام تسبیحش رو توی دست‌هاش جابه‌جا کرد و گفت:

_ این حرف تو یعنی هر کی شهید شد، دیگه مُرده و اثرگذاری‌ش تموم شده؛ درحالی‌که خدا توی قرآنش می‌گه: «شهدا زنده هستن.»[114] توی زیست‌شناسی هم می‌خونیم که نشونۀ موجودِ زنده اثرگذاری‌شه. پس اینکه بارها شنیدیم و توی کتاب‌ها خوندیم فلان بیمارِ لاعلاج به فلان شهید توسل کرده و خوب شده یا اتفاق‌هایی از این دست، همه‌ش نشونۀ زنده‌بودنِ شهداست؛ همون زنده‌بودنی که خدا توی قرآنش وعده داده.

بابا باز تأملی کرد و گفت:

_ ببین پسرم! اول اینکه خدای وعده‌های صادق! اگه توی قرآنش فرموده: «عاقبت، صالحان روی زمین حاکم می‌شن» یا فرموده: «سربازان حق پیروز هستن» و…، مطمئن باش دیر یا زود تموم این اتفاق‌ها خواهد افتاد؛ اما حرف من اینه که اگه همین الان هم یه‌کم عمیق‌تر به اسرائیل نگاه کنی، متوجه می‌شی وعدۀ خدا پیرامون پیروزیِ سربازان جبهۀ حق تا حد زیادی محقق شده.

_ سربازان خدا چطور پیروزشدن که اسرائیل هنوز وجود داره بابا؟ رژیم صهیونیستی روزبه‌روز داره جانی‌تر می‌شه، بعد ما دلمون رو خوش کردیم به راهپیمایی‌کردن توی روز قدس. اصلاً این راهپیمایی‌ها چه سودی داره؟

بابا برگشت و گفت: «بیا چند دقیقه بشینیم.» رفتیم و کنار خیابون روی یه صندلی نشستیم. مامانم همون‌طوری که داشت می‌رفت سمت غرفۀ کودک، گفت: «تا شما حرف می‌زنین، منم طهورا و زینب رو ببرم اونجا یه‌کم بازی کنن.»

بابام دست‌هاش رو گذاشت روی زانوم و گفت:

_ مجتبی‌جان! دلیل برای اثبات شکست‌خوردن اسرائیل زیاده، من فقط به چند موردش اشاره می‌کنم، خودت بعداً برو و پیرامونش مفصل تحقیق کن.

بعد هم نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

رژیم صهیونیستی سال‌هاست قوی‌ترین سلاح‌های جنگی دنیا در اختیارشه و سالیان‌ساله که داره زور می‌زنه دو تا کار رو انجام بده؛ یکی غزۀ به اون کوچیکی رو تصرف کنه؛ دوم، حماسی رو از بین ببره که کمترین امکانات نظامی رو داره. اما با اون همه امکاناتِ پیشرفتۀ نظامی، نه موفق شده غزه رو تصرف کنه، نه از پسِ حماس براومده. به نظرت این برای اسرائیلی‌ها پیروزی به حساب می‌آد یا شکست؟

یا همین یحیی سنوار، سالیانِ‌سال شده بود بلای جونِ اسرائیلی‌ها. چند بار هم دستگیرش کردن و آخرین بار به چهار تا حبس ابد محکوم شد؛ اما خواست خدا این بود که سال 2011 اونم بعداز 22 سال اسارتِ سخت توی زندان‌های اسرائیل که چهار سالش هم توی زندان انفرادی گذشت،[115] به‌همراه بیش از هزار اسیر فلسطینی، با یه اسیر صهیونیست بنام «گلعاد شالیط» تبادل بشه و آزادش کنن.[116]

مجتبی‌جان! وقتی اسرائیل مجبور می‌شه برای آزادی یه اسیر خودش، بیش از هزار نفر از اسرای فلسطینی که گاهی قهرمانانی از حماس مثل یحیی سنوار هم بینشون هستن رو آزاد کنه، اسرائیل پیروز شده یا سربازانِ جبهۀ حق؟

جالبه که صهیونیست‌ها بعداز آزادی یحیی سنوار گفتن: «به‌شدت از آزادکردنش پشیمونیم.»[117] می‌دونی چرا؟ چون یحیی سنوار بعداز آزادی، پدرِ صهیونیست‌ها رو درآورد. اومد و شد رهبر حماس توی غزه. بعد هم سحرگاه 7 اکتبر 2023 با اجرای عملیات طوفان‌الاقصی بلایی سر اسرائیل آورد[118] که حضرت آقا فرمود: «رژیم غاصب صهیونیستی، هم ازلحاظ نظامی، هم ازلحاظ اطلاعاتی، یه شکست غیرقابل ترمیم خورده.» آقا فرمود: «شکست رو همه می‌گن، اما من تأکید می‌کنم به “غیرقابل ترمیم” بودنش.» بعد هم حضرت آقا گفتن: «از شنبۀ پانزدهم مهر [یعنی روز انجام عملیات طوفان‌الاقصی] رژیم صهیونیستی [دیگه] رژیم صهیونیستیِ قبلی نیست و ضربه‌ای خورده که به این آسونی قابل جبران نخواهد بود.»[119] اگه این پیروزی سربازان خدا نیست، پس چیه پسرم؟

شاید بگی خُب بعدش اسرائیل حمله کرد و غزه رو به خاک‌وخون کشید.

درسته! اما من می‌گم همون وحشی‌گری‌ش هم براش تبدیل شد به یه شکست دیگه. چرا؟ چون اسرائیل با کشتن زنان و کودکان بی‌گناه، توی دنیا منفورتر شد؛ یعنی اگه تا دیروز چند تا کشور اسلامی علیه اسرائیل تظاهرات می‌کردن، بعداز جنایت‌هاش توی سال‌های اخیر، تقریباً از تموم کشورهای دنیا یه عده بلند شدن و نفرت خودشون رو نسبت به صهیونیست‌ها فریاد می‌زنن. حتی ورزش‌کارهای اسرائیل هم توی جاهای مختلف دنیا، دارن هوو می‌شن. از اون طرف مردم فلسطین، روزبه‌روز دارن محبوب‌تر می‌شن توی چشم دنیا. همۀ اینا نشونه‌هایی از تحقق وعدۀ خدا توی آیۀ 173 صافاتِ که می‌گه: «سربازان خدا قطعاً پیروز هستن.»

حتی به شهادت‌رسوندنِ یحیی سنوار هم برای اسرائیل تبدیل شد به یه شکست؛ چون یحیی سنوار محبوبیت جهانی پیدا کرد و سازمان رادیو و تلوزیون اسرائیل مجبور شد اعتراف کنه و بگه: «سنوار عملاً به یه اسطوره تبدیل شد.» مقاماتشون هم گفتن: «با ترور سنوار، نه‌تنها حماس نابود نمی‌شه؛ بلکه سریع‌تر از اونی که ما فکرش رو بکنیم، شکوفا می‌شه و خودش رو می‌سازه.»[120]

این یعنی صهیونیست‌ها با ترور یحیی سنوار هم محبوبیتش رو توی دنیا افزایش دادن، هم ایشون رو به آرزوی دیرینه‌ش که همون شهادت بود، رسوندن. خودش توی یه سخنرانی می‌گه: «بزرگ‌ترین هدیه‌ای که دشمن می‌تونه به من بده، اینه که من رو ترور کنه و من رو به‌عنوان شهید بفرسته به پیشگاه خدای متعال.» ایشون می‌گه: «من در واقع ترجیح می‌دم به‌جای مُردن بر اثر بیماری کرونا با اف16 یا با موشک از دنیا برم.» شیخ احمد یاسین به ما یاد داد که مرگ در راه خدا آرزومون باشه و من ترجیح می‌دم شهید بشم.[121]

آره پسرم! اینکه اسرائیل هرچی حمله می‌کنه، نمی‌تونه غزه رو بگیره، اینکه سال‌ها می‌خواد حماس رو از بین ببره و نمی‌تونه، اینکه سنوار رو آزاد می‌کنه، می‌شه قاتل جونش؛ شهیدش می‌کنه، تبدیل می‌شه به یه قهرمان و یه‌جور دیگه خار چشم اسرائیل می‌شه و اینکه رژیم‌صهیونیستی هرچی جلوتر می‌ره، توی دنیا منفورتر می‌شه و از اون طرف به محبوبیت فلسطین اضافه می‌شه، یعنی تحقق این وعدۀ قرآنی خدا <[وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمُ الْغَالِبُونَ]> خیلی وقته شروع شده و ان‌شاءالله با نابودی کامل اسرائیل هم تکمیل می‌شه.

مامان و خواهرهام اومدن و گفتن: «راه بیفتیم؟ به قطعنامه و نمازجمعه نمی‌رسیم ها.»

بابا بلند شد و گفت: «یا علی! بریم.»

چند قدمی رفته بودیم که برگشت و بهم گفت:

_ در مورد اینی هم که می‌گی راهپیمایی علیه اسرائیل چه سودی داره، یه سؤال دارم؟ اگه خدای نکرده هر روز توی همۀ شهرای ایران یه عده بلند بشن و بر علیه تو شعار بدن و بگن ازت متنفریم، توی فضای مجازی هم کلیپ‌هاش منتشر بشه، چه حالی پیدا می‌کنی؟

تأملی کردم و گفتم: «فکرش هم عذاب‌آوره بابا.»

_ ای قربون پسر چیزفهم! این راهپیمایی‌ها، همین بلا رو داره سر اسرائیل می‌آره. وقتی هر سال توی کشورهای مختلف یه عده بیان توی خیابون و مرگ بر اسرائیل بگن، هم اسرائیلی‌ها بعداز اینکه می‌فهمن منفور مردم دنیا هستن، احساس تنهایی بیشتری می‌کنن، هم مردم بی‌طرف دنیا با دیدن تصاویر این راهپیمایی‌ها حساس می‌شن و می‌رن تحقیق می‌کنن که چرا یه عده علیه اسرائیل دارن حرف می‌زنن؛ بعد به جنایت‌های این رژیم غاصب پی می‌برن و اونا هم به‌مرور تبدیل می‌شن به مخالف‌های اسرائیل و نتیجتاً این غدۀ سرطانی توی دنیا منفورتر و تنهاتر از گذشته می‌شه. پس هرچی تعداد شرکت‌کنندگان توی راهپیمایی‌ها بیشتر باشه، ضربه‌ش به اعتبار اسرائیل محکم‌تر خواهد بود. برای همینه که بارها گفتم: «هر قدمی توی راهپیمایی برمی‌داریم، یه گلوله‌ست که داره به‌سمت اسرائیل شلیک می‌شه.»

هیچ‌وقت این‌قدر از شرکت توی راهپیمایی روز قدس لذت نبرده بودم. بعداز حرف‌های بابا احساس کردم یه سربازم که داره اسرائیل رو زیر گام‌های مبارزِ خودش له می‌کنه. مشتم رو گره کردم و همراه با جمعیت فریاد زدم: «مرگ بر اسرائیل.»

 

  • 24

72)                    میوۀ درخت استقامت

  • شهید مرتضی جاویدی

 

إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا

30 فصلت، جزء 24

بی‌تردید کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداست»، سپس پای حرفشان ایستادند، فرشتگان بر آنان فرود می‌آیند که: «نترسید و غمگین مباشید!»

فصلت 30

 

 

 

بالاخره کارتم اومد. یادمه بابام بهم گفته بود: «وقتی کارت بسیج فعال گرفتی، حتماً دو رکعت نماز شُکر بخون؛ چون این خدا بوده که بهت توفیق داده بتونی توی مسیر خدمت به دین و انقلاب فعالیت کنی و برسی به جایگاه بسیجیِ فعال.» برای همین بلند شدم، وضو گرفتم و به توصیۀ بابا عمل کردم.

بعداز نماز هم سرم رو گذاشتم روی مُهر و با همه‌کارۀ عالَم شروع کردم به حرف‌زدن. داشتم با تموم وجود، ازش می‌خواستم که همچنان توفیق خدمت به انقلاب و دین رو بهم بده که گوشی‌م زنگ خورد. بابام بود.

_ سلام باباجون!

_ سلام پسرم! خوبی؟

_ خدا رو شکر. خوبم بابا.

_ ابوالفضل‌جان! می‌تونی با چند تا از رفقای بسیجی‌ت پا شی بیای مسجد؟

_ خیر باشه! الان؟

_ آره بابا! یه زحمت براتون داریم؛ البته بچه‌هایی رو بیار که پای کارن، مثل حمید و امیرعلی و… .

_ چشم بابا! الان هماهنگ می‌کنم تا یه ساعت دیگه اونجاییم.

انگار همون لحظه دعام مستجاب شده بود و خدا می‌خواست اولین مأموریت رو بعداز بسیج فعال‌شدن، روی دوشم بذاره. سریع به بچه‌هایی که پاکار بودن، زنگ زدم و قرار گذاشتیم تا یه ساعت دیگه مسجد باشیم.

[مسجد امام‌حسین؟ع؟] بابام رو توی شیراز به‌عنوان یکی از انقلابی‌های فعال می‌شناختن. به‌قول خودش داشت از طریق فعالیت‌های جهادی و انقلابی، به عهدی که با رفقای شهیدش بسته بود، عمل می‌کرد.

رفتیم داخل و توی شبستان مسجد، یه گوشه دور بابا حلقه زدیم. ایشونم بعداز خوش‌وبش با تک‌تک بچه‌ها گفت:

_ یه کار بسیار مهم رو می‌خوام روی دوشتون بذارم بچه‌ها. کاری که شاید سخت به نظر بیاد؛ اما اگه محکم پاش بایستید، یه خطر بزرگ رو از شیراز و چه بسا از کشور دور می‌کنه.

همه تعجب کردیم و با اشتیاق، شش‌دونگ حواسمون رو دادیم به حرف‌های بابا تا ببینیم قضیه از چه قراره. ایشونم با آرامش همیشگی‌ش ادامه داد:

_ من می‌تونستم به بزرگ‌تر از شماها بگم بیان و این کار رو جمع کنن، اما هرچی فکر کردم، دیدم اگه این میدون رو بدم دست شما نوجوون‌ها، هم بهتر عمل می‌کنین، هم مؤثرتره.

_ بابا بگو جریان چیه. مُردیم از کنجکاوی.

بابا چهره در هم کشید و گفت: «یه عده از خدا بی‌خبر می‌خوان با برگزاری دورهمی‌های آغشته به گناه، توی خیابون شهید چمران، هم یه سری فسادها رو عادی کنن، هم خیز بردارن برای تنش و اغتشاش تو کشور.»

امیرعلی با تعجب گفت:

_ حاجی ما نه پلیسیم، نه نیروی امنیتی. چه کاری از ما برمیاد در مقابل اینایی که می‌گی؟

بابا تبسمی کرد و گفت: «برمیاد پسرم! کار خاصی هم قرار نیست بکنین. می‌خوام برین اونجا ایستگاه صلواتی بزنین. اگه هم بتونین اونجا لابه‌لای کارها، با جوون‌ها و نوجوون‌های هم‌سن‌وسال خودتونم، حرف بزنین و روشون اثر بذارین که چه بهتر.

_ ایستگاه صلواتی بزنیم؟ سودش چیه بابا؟

_ سودش رو بعداً متوجه می‌شین.

بعدها فهمیدم پدرم با این کار دو تا هدف رو دنبال می‌کرده. یکی اینکه خودِ برپایی ایستگاه صلواتی و فعالیت‌هاش، فرصت تجمع و یه سری رفتارهای غیراخلاقی رو ازطرف مقابل می‌گرفت.

دوم اینکه قرار بود بزرگ‌ترهای مسجد به‌عنوان آدم‌هایی که اومدن تا از پذیرایی ایستگاه صلواتی استفاده کنن، به‌صورت گروه‌های چندنفره و در زمان‌های متفاوت بیان اونجا بچرخن تا هم امنیت ما حفظ بشه و هم خیلی نرم، فضا رو از دست سودجوها خارج کنن.

علاوه‌بر این، ما نوجوون‌ها هم لابه‌لای گردوندنِ ایستگاه صلواتی سر صحبت رو با نوجوون‌ها و جوون‌های اونجا [که به‌قول بابا اکثراً فریب‌خورده بودن] وا می‌کردیم و در حد توانمون روشون اثر می‌ذاشتیم.

اینم بگم که بابام خیلی جدی توصیه کرده بود فقط چند تا کتیبۀ امام‌حسین؟ع؟ نصب کنیم و بس. صدای نوا رو هم در حدی کم می‌کردیم که فقط دَم در ایستگاه صلواتی قابل شنیدن باشه. بابام می‌خواست هم بهونه دست کسی نده، هم کاملاً معلوم باشه که ایستگاه صلواتی یه حرکت خودجوش ازطرف بچه‌مذهبی‌های محله‌ست و وابسته به جایی نیست.

خلاصه همه‌چی حساب‌شده بود و بابام فکر همه‌جا رو کرده بود. حتی برای جذب جوون‌ها و نوجوون‌ها به ایستگاه صلواتی، یه کار جالب انجام داد. رفت و از خیرین پول گرفت تا بتونیم لاکچری پذیرایی کنیم. برای همین هر شب از نسکافه و قهوه گرفته تا کیک‌های خوش‌مزه و باکلاس رو بین مردم توزیع می‌کردیم و همین تفاوت، مشتری‌هامون رو حسابی زیاد کرده بود.

اما این شروع یه اتفاق سخت بود؛ چون از شب دوم چند نفر از لیدرهایِ دورهمی‌های غیراخلاقی، فهمیدن با حضور ما نمی‌تونن کاری رو پیش ببرن؛ برای همین ریختن سرمون که:

_ کی گفته بیاین اینجا بساط کنین. جمع کنین بابا. مگه اینجا مسجده.

امیرعلی و سجاد اومدن باهاشون دست‌به‌یقه بشن که یهو بابام و دو نفر از اهالی مسجد، بدون اینکه وانمود کنن ما رو می‌شناسن، به‌عنوان یه رهگذر عادی اومدن و قضیه رو فیصله دادن؛ البته من ظاهر کار رو می‌دیدم و انگار لیدرهای آموزش‌دیده، همون لحظه فهمیدن یه عده مخفیانه دارن از ایستگاه صلواتی مراقبت می‌کنن؛ برای همین دیگه هیچ‌وقت خبری از درگیری فیزیکی نشد. ترفندشون تغییر کرد و شب‌های بعد رو آوردن به جنگ روانی.

هر شب یکی‌دو نفر می‌اومدن و بدون اینکه کسی متوجه بشه، شروع می‌کردن به تهدید من و رفیق‌هام. تازه فهمیدم قضیه خیلی پیچیده‌تر از اونیه که فکرش رو می‌کردم . اونا یه تیم سازمان‌دهی‌شده بودن که در ازای به‌هم‌ریختن فضای اونجا پول می‌گرفتن. دلم برای جوون‌های بی‌خبر از این ماجرا خیلی سوخت، مخصوصاً که بعضی از اون بچه‌های پرسه‌زن توی خیابون شهید چمران، برخلاف ظاهر غلط‌اندازشون، دل پاکی داشتن و کم‌کم داشتیم با بعضی‌هاشون رفیق می‌شدیم؛ در این حد که پاتوق هر شب یه تعدادی‌شون شده بود ایستگاه صلواتی.

عزمم رو جزم کردم هرجوری شده جلوی خراب‌کارها بایستم و کوتاه نیام. انصافاً بچه‌ها هم موندن و کم نیاوردن؛ اما این وسط من به‌عنوان مسئول ایستگاه صلواتی مورد هجوم بیشتری قرار گرفتم. خلاصه خراب‌کارها بعداز چند شب، وقتی دیدن تهدید زبانی هم کارساز نیست، رو آوردن به ضربه‌زدن به اموال ما؛ برای همین هر شب می‌دیدیم یا دوچرخه‌هامون خط‌خطی و پنجر شده یا برق موکب قطع می‌شد و از این دست کارها.

البته هیچ‌کدوم از اینا هم با تموم سختی‌هاش ما رو نترسوند و از میدون به در نکرد تا اینکه یه شب، یه اتفاق عجیب افتاد. داشتم می‌رفتم سمت سرویس بهداشتی که یهو توی تاریکی یکی یقه‌م رو گرفت و کشید یه گوشه. به‌قدری گنده بود و انگار از کاسۀ چشم‌هاش خون می‌بارید که زهره‌تَرَک شدم. داد می‌زد و می‌گفت:

_ جمع می‌کنی بری یا دنده‌هات رو خورد کنم؟

زبونم بند اومده بود. فکر کنم فهمید دارم از ترس جون می‌دم؛ برای همین بی‌خیالم شد؛ یَقم رو ول کرد و گفت: «فرداشب اینجا ببینمتون، کارت تمومه بچه.»

چند دقیقه‌ای مثل مُرده‌ها همون‌جا بی‌حرکت نشسته بودم و جُم نمی‌خوردم که بابام با یه آب معدنی اومد سمتم. در بطری رو باز کرد، گرفت جلوم و گفت:

_ خسته نباشی پهلوون.

اصلاً نتونستم حرفی بزنم. فقط مات‌ومبهوت آب رو گرفتم و یه قُلپ خوردم.

_ کم‌آوردی بسیجی؟

با تعجب گفتم: «بابا! یارو اگه یه مشت بهم زده بود، مُرده بودم.»

بابام لبخندی زد و گفت: «من نزدیکت بودم، قبل‌از اینکه بخواد کاری کنه، می‌اومدم جلو. در ثانی، برای زدن نیومده بود، فقط می‌خواست تهدید کنه.»

نمی‌دونستم بابام از کجا این‌قدر روی این گروه و کارهاشون سوار بود. انگار لحظه‌به‌لحظه گفت‌وگوهاشون رو هم شنود می‌کرد. چون بارها پیش اومد که می‌گفت: «اینا قراره فلان کار رو انجام بِدن» و عیناً همون اتفاق می‌افتاد.

بابا کنارم نشست و گفت:

_ خیلی کارتون خوب بوده بابا! کُلاً کاسه‌کوزه‌شون رو ریختین به هم. اینا کلی برنامه داشتن برای این دورهمی‌ها: هم ترویج گناه، هم حساس‌شدن مردم و تنش ایجادکردن، بعدشم تولید کلیپ برای رسانه‌های اون‌ور آب و شاید شروع یه فتنۀ خیابونی دیگه. همه رو تو و رفیقات نقش‌برآب کردین.

حرف‌های بابا ذره‌ای از ترسم رو کم نکرد. دست‌هام رو آوردم بالا و گفتم:

_ من دیگه نمی‌تونم بابا! دست‌هام هنوز داره می‌لرزه.

بابام چند دقیقه سکوت کرد و گفت: «آقا ابوالفضل! یه آیه تو قرآن داریم که مخصوص مجاهدانِ راه خداست. می‌خوام بخونم و خودمونی برات ترجمه‌ش کنم. می‌فرماید: <إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ> کسایی که برمی‌گردن می‌گن خدایا ما پای کار دین تو و پای کار انقلابی که ثمرۀ خون شهداست، هستیم، <ثُمَّ اسْتَقَامُوا> ببین بابا! می‌گه سپس استقامت می‌کنن. معلومه این مسیر سختی داره که خدا فرموده استقامت؛ چون استقامت توی سختی معنا پیدا می‌کنه؛ توی راحتی که نیازی به استقامت نیست. خُب خدایا اینایی که ادعا کردن پای کار دینت می‌ایستن و سپس استقامت می‌کنن، چه اتفاقی براشون می‌افته؟ <تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ> ملائکه نازل می‌شن و می‌گن: <أَلَّا تَخَافُوا> نترسید، <وَلَا تَحْزَنُوا> اندوهگین نباشید، [خدا با شماست] <وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ> و به استقامت‌کننده‌های در راه دین بشارت بهشت می‌دن.»

بابا بعداز کمی مکث ادامه داد:

توی جبهه یه فرمانده داشتیم که از اول تا آخر این آیه شامل حالش شد: شهید آقامرتضی جاویدی! بچه‌ها عمومرتضی صداش می‌کردن. توی علملیات والفجر2 با نیروهاش روی تپه «برد زرد» مستقر بودن که افتادن توی محاصره. دشمن هم دیوونه‌وار آتیش می‌ریخت رو سر بچه‌ها.[122] کار به حدی سخت شد که آقای محسن رضایی، فرماندۀ وقت سپاه بی‌سیم زد به مرتضی جاویدی و گفت: «شما توی محاصرۀ شدید دشمن قرار گرفتین، عقب‌نشینی کنین.»[123] اما آقامرتضی چی جواب داده باشه، خوبه؟ برگشت و گفت: «سلام منو به امام برسونین و بهش بگین من تا آخرین قطرۀ خونم می‌جنگم و نمی‌ذارم یه بار دیگه قصۀ تنگۀ اُحُد توی تاریخ تکرار بشه.» خلاصه آقامرتضی جاویدی با پنجاه نفر از نیروهاش چهار روز و پنج شب زیر سخت‌ترین حملات دشمن وایستادن و مقاومت کردن،[124] خیلی هم شهید دادن؛ اما تنگه رو رها نکردن و همین استقامتشون زمینه رو برای پیروزی رزمندگان اسلام فراهم کرد.

بابا دست گذاشت روی شونه‌م و گفت: «بسیجیِ امام خامنه‌ای! بسیجی‌های امام‌خمینی این‌جوری پای دین خدا وایستادن و مقاومت کردن ها. حالا تو سر یه عربده‌کشیدن و ترس یه سیلی‌خوردن می‌خوای جا بزنی؟»

بابام منتظر جواب من نموند و ادامۀ خاطرۀ شهید جاویدی رو برام تعریف کرد:

بعداز اون عملیات تعدادی از فرمانده‌ها رفتن دیدار حضرت امام. محسن رضایی و شهید صیاد شیرازی گزارشی از عملیات رو خدمت امام ارائه دادن و لابه‌لاش از رشادت و استقامت آقامرتضی هم گفتن. می‌گه: «مرتضی رفت سر و صورت و پیشانی و دست امام رو بوسید و بعد کنار فرمانده‌ش نشست. یهو دیدیم امام‌خمینی با اون قامت بلند و مبارکشون، خم شدن و پیشانی مرتضی جاویدی رو بوسیدن.»[125] شهید صیاد شیرازی می‌گه: «توی تموم دورانی که همراه رزمندگان و فرماندهان دفاع مقدس خدمت حضرت امام رسیدم، فقط یه بار دیدم امام رزمنده‌ای رو در آغوش بگیره و پیشونی‌ش رو ببوسه؛ اونم شهید مرتضی جاویدی بود.»[126]

ابوالفضل‌جان! بسیجی‌های امام‌خمینی به قیمت جونشون از دین خدا دفاع کردن و عَلَم رو سپردن به شما بسیجی‌های عصر امام خامنه‌ای. الانم وسط همون میدون جنگ وایستادی. دشمن‌های دین خدا هم همونان، فقط دیروز پُشت صدام ایستادن و با ما جنگیدن، امروز پُشت اینا وایستادن و به جنگ جمهوری اسلامی اومدن. حالا تصمیم با خودت. می‌خوای بمون و استقامت کن، می‌خوای همین الان پا شو برو خونه.

یاد همون درخواستی افتادم که بعداز دریافت کارت بسیج فعال، توی سجده از خدا کردم. اون روز از خدا خواسته بودم توفیق خدمت به دین رو بهم بده؛ اما حالا که دعام مستجاب شده بود، وسط میدون خدمت به دین می‌خواستم جا بزنم؛ اما نه، دلم رضا نبود به رفتن. یه حسی بهم گفت: «درسته استقامت سخته؛ ولی پا شو و به حرف خدا توی قرآنش اعتماد کن. خدا مثل همیشه پشتِ مجاهدینش می‌ایسته و راه رو براشون وا می‌کنه. موندنِ توی این مسیر نورانی، حتی اگه به قیمت جون‌دادن هم باشه، می‌ا‌رزه؛ چون منتهی می‌شه به بهشت.» پس خیلی محکم تصمیم گرفتم بمونم.

روزبه‌روز تهدیدها و اذیت‌ها بیشتر شد؛ اما استقامت کردیم تا جایی که نیروهای امنیتی، تونستن همۀ سرشبکه‌های اون فتنۀ بزرگ رو شناسایی و قبل‌از هر اقدامی دستگیر کنن. نمی‌تونم حال خوبی که بعداز این عملیات موفق نصیبم شد رو براتون توصیف کنم، اما همین‌قدر بگم که خیلی شیرینه میوۀ درخت استقامت در راه خدا. امیدوارم بچشین تا بدونین چی می‌گم.

  • 25

75)                    خیمۀ محبت

  • شهید سلمان برجسته

 

 

قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ

23 شوری، جزء 25

بگو: «مُزدی از شما [برای راهنمایی‌تان] نمی‌خواهم، مگر مودّت و دوستی نزدیکانم.»

شوری 23

 

قرار بود تعداد زیادی از حامیان فلسطین از سراسر دنیا توی تهران جمع بشن. پدرم ماه‌ها دوندگی کرد تا مسئولین رو راضی کنه من و پنج نفر از دوست‌هام، جمعی از شهدای جبهۀ مقاومت رو به سبک حماسی توی اون اجلاسیه روایت کنیم. بچه‌ها همگی از بهترین‌های شاهنامه‌خونی بودن و مشکل اجرا وجود نداشت. از اونجایی هم که می‌خواستیم به فعالان کشورهای مختلف دنیا نشون بدیم که کشورهای مسلمون از دیرباز دوشادوش هم، جلوی کفر ایستادن، از هر کشورِ جبهۀ مقاومت، یه شهید شاخص انتخاب شد: حاج‌قاسم از ایران، ابومهدی‌المهندس از عراق، سیدحسن نصرالله از لبنان، شهید علیرضا توسلی[127] از افغانستان و شهید سیدعارف حسینی[128] از پاکستان.

چند ماهی هم بود که بابام مدام دوندگی می‌کرد تا گیروگوری سر راهمون برای اجرای این برنامه باقی نَمونه؛ از گرفتن صفر تا صد تأییدیه‌های لازم گرفته تا هماهنگ‌کردن نویسندۀ متن و طراح دکور و گرافیست و… .

[سالن تمرین] توی سالن دارالقرآن محله‌مون داشتیم تمرین می‌کردیم که بابا با یه جعبه شیرینی اومد و خیلی خوش‌حال گفت:

_ سلام… سلام… سلام! مژده بدین که دکور هم بسته شد.

همگی مثل کسایی که به گنج رسیدن، هورا کشیدیم و دور بابا جمع شدیم.

همین‌جوری که دستمون رفته بود توی جعبه و شیرینی برمی‌داشتیم، بابا گفت:

_ من مطمئنم شهدا کمک کردن؛ وگرنه این همه کار با این سرعت انجام نمی‌شد.

حامد گفت: «البته زحمت‌های بی‌نظیر شما هم بوده آقای عباسی.»

بابا جعبۀ شیرینی رو گذاشت روی دستۀ صندلی و گفت:

_ من اصلاً امید نداشتم با اجرای چند تا نوجوون اونم توی مراسم به این مهمی موافقت کنن؛ ولی هم موافقت کردن، هم کارها به‌سرعت پیش رفت و همه‌چی جور شد.

بعد هم رو کرد به تک‌تک ما پنج نفر و ادامه داد:

_ ببینین بچه‌ها! برای من یقینی شده که شهدا خودشون خواستن شما این برنامه رو اجرا کنین. تموم هماهنگی‌ها و کارها هم انجام شده و دیگه همه‌چی ربط داره به اجرای شما.

برق افتاد توی چشم‌هام و باهیجان گفتم: «یعنی می‌تونیم بریم روی دکور اصلی تمرین کنیم.»

بابا سرش رو به نشونۀ تأیید تکون داد و گفت: «هماهنگ کردم همین الان بریم اونجا.»

به‌قدری خوش‌حال شدیم که مثل دیوونه‌ها بالاوپایین می‌پریدیم و جیغ می‌کشیدیم.

[سالن اصلی اجرا] بچه‌ها از عظمت و زیبایی محل اجرا به وجد اومده بودن. یه سِن[129] بزرگ دایره‌ای‌شکل، وسط سالنی که دورتادورش صدها صندلی چیده شده بود، قاب عکس شهدا رو با نخ‌های نامرئیِ بلندی از سقف آویزون و کشیده بودن تا یه‌متری زمین، به‌طوری که انگار ستاره‌های آسمون اومدن پایین و با نظم خاصی دورتادور سِن، جلوه‌گری می‌کنن. نورپردازی هم به‌شکلی بود که نوبت اجرای هر نفر و روایت هر شهید که می‌رسید، فقط اون نقطۀ سِن روشن می‌شد و بقیۀ فضا تاریک بود. چون روایتمون حماسی بود و در حین حرکت انجام می‌شد، قاب‌ها قابلیت روی دست گرفتن و چرخوندن داشتن که علاوه‌بر جذابیت کار، همه می‌تونستن در حین جابه‌جاشدن عکس‌ها روی دست بچه‌ها، چهرۀ مبارک شهید رو هم ببینن. خلاصه خیلی زیبا شده بود. محو تماشای سالن بودم که دیدم رحمان داره از دور یه‌چیزی رو می‌شمره: یک. دو. سه.

_ چی رو می‌شمری رحمان؟

با تعجب پرسید: «ما چند تا شهید رو قراره روایت کنیم آرمان؟»

_ پنج تا دیگه! حاج‌قاسم، ابومهدی، سیدحسن نصرالله، شهید توسلی و سیدعارف حسینی.

_ پس چرا شش تا عکس آویزون شده.

بابا با لبخند وارد سالن شد و گفت: «یه شهید خیلی خاص رو هم من اضافه کردم.»

همگی با تعجب دویدیم روی سِن. چهره‌ش اصلاً برامون آشنا نبود.

_ بابا ایشون کیه؟

_ یه شهید که مطمئنم روایتش همه رو میخ‌کوب می‌کنه.

حامد با تعجب گفت: «اما ما هیچی ازش نمی‌دونیم آقای عباسی!»

بابام گفت: «اونش با من! متنش تا فردا می‌رسه دست‌تون.»

صادق: «ولی همۀ شهدا شاخص و معروفن! یه شهید غیرمعروف اون وسط یه‌جوری نیست؟»

بابا: «اتفاقاً خیلی‌م خاصه. من مطمئنم تموم این شهدای بزرگی که می‌خواین روایتشون کنین، دوست دارن این شهید هم روایت بشه.»

مصطفی: «حالا کجا شهید شده، اسمش چیه؟»

بابا: «از شهدای مدافع حرمه که سوریه شهید شده، شهید سلمان برجسته.» بعد هم گفت: «من باید برم بچه‌ها! امروز رو با متن شهدای دیگه تمرین کنین؛ متن شهید برجسته رو تا فردا بهتون می‌رسونم. خدانگهدار.»

بابا رفت و بچه‌ها شروع کردن به تمرین. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که یه نفر اومد و روی یکی از صندلی‌ها نشست. خیلی هم با دقت به اجرامون نگاه می‌کرد؛ اما گفتیم شاید یکی از مسئولین اونجاست و کنجکاو نشدیم.

تمرینمون تا ظهر طول کشید و اون مرد غریبه تا آخر نشست و اجراهامون رو دید. وقتی هم کارمون تموم شد، با لبخند اومد سمتمون و گفت:

_ پس اون نوجوون‌هایی که می‌خوان توی اجلاسیه اجرا داشته باشن، شمایین. خیلی خوب اجرا می‌کنین، آفرین.

بعد هم رفت روی سِن و شروع کرد به چرخیدن دور عکس شهدا. یکی‌یکی بهشون نگاه کرد و تا رسید به عکس شهید سلمان برجسته، گفت: «این آقا رو روایت نکردین.»

رحمان: «از این شهید چیزی نمی‌دونیم؛ قراره فردا متنش برسه دستمون.»

مرد غریبه لبخند تلخی زد و گفت: «اما من می‌شناسمش! تعجب کردم عکسش رو اینجا دیدم؛ بقیۀ شهدا شیعه، این آقا اهل سنت.»

همه با تعجب و یک‌صدا گفتیم: «اهل سنت.»

مرد غریبه عکس شهید رو هُل داد و گفت: «آره! اهل‌سنته. تناسبی به نمایشتون نداره به نظرم، مدافع حرم حساب نمی‌شه اصلاً.»

بعد هم تا تونست از اهل سنت جلومون بد گفت و رفت.

متأسفانه حرف‌هاش هم جوری روی بچه‌ها اثر گذاشت که همگی تصمیم گرفتن عکس شهید برجسته رو از روی سِن بیارن پایین و توی نمایش هم روایتش نکنن.

با اینکه می‌دونستم بابام کار بی‌دلیل نمی‌کنه، اما به‌ناچار اونجا سکوت کردم تا بین من و رفیق‌هام اختلافی رخ نده و شب توی خونه، بابا رو در جریان این اتفاق قرار بدم.

[شب، خانه] بابا درحالی‌که مشغول نوشتن متنِ شهید برجسته بود، ازم پرسید:

_ امروز تمرین چطور بود بابا؟

_ تمرین خوب بود؛ اما یه اتفاق بد افتاد.

_ چه اتفاقی؟

_ نمی‌دونم! چند دقیقه بعداز رفتن شما یه آقایی اومد توی سالن نشست.

تا اینو گفتم بابام با تعجب سرش رو آورد بالا و کلِ حواسش به حرف‌هام جمع شد. منم ادامه دادم:

_ تا ظهر نشست و به اجرامون با دقت نگاه کرد. بعدشم اومد کنارمون و… .

ریزبه‌ریز ماجرا رو برای بابا تعریف کردم. ایشونم که از پایین‌آوردنِ عکس شهید برجسته ناراحت شده بود، گفت:

_ کسی حق نداشته بیاد اونجا! فردا دنبال می‌کنم ببینم کی بوده.

_ شهید برجسته رو چی‌کار می‌کنین بابا؟ اون‌قدر اون غریبه از اهل سنت جلوی بچه‌ها بد گفت که هیچ‌کدوم دیگه حاضر نیستن روایتش کنن.

بابام لبخندی زد و گفت: «نگران نباش! فردا باهاشون حرف می‌زنم.»

[سالن اجرا] بابا برگه‌ها رو گذاشت جلومون و گفت: «اینم متن شهید سلمان برجسته.»

حامد: «اما ما روایتش نمی‌کنیم آقای عباسی!»

بابا: «چرا پسرم؟»

بچه‌ها مثل ضبط‌صوت هرچی اون مرد غریبه گفته بود رو تکرار کردن. بابام هم ساکت موند تا حرف‌هاشون تموم بشه و بعداز صحبتِ همه گفت:

حالا بشینین تا من قصۀ سلمان رو براتون بگم. آقاسلمان اهلِ سنته. یه جوون دهه‌هفتادی و اهلِ یکی از روستاهای سیستان و بلوچستان. وقتی قصۀ اعزام به سوریه پیش اومد، آقاسلمان توی شیراز نگهبانِ ساختمون بود. زنگ زد به باباش و گفت: «مرخصی گرفتم و همین روزها میام روستا تا برای رفتن به سوریه ثبت‌نام کنم. مگه ما مُرده باشیم و حرمت حرم شکسته بشه و داعش خواهر و برادرهای مسلمون ما رو آواره کنه.»

بابای سلمان [حاج‌رسول] خودش هم تصمیم داشت اسم بنویسه و بره سوریه؛ اما گفتن از یه خانواده، دو نفر رو نمی‌فرستیم. برای همین کَل‌کَلِ پدر و پسر واسه رفتن به سوریه شروع شد.

حاج‌رسول می‌گه به پسرم گفتم: «من جنگ رو می‌شناسم. جنگ شوخی نداره سلمان! رفتنِ سر و جانبازی و… داره. من توی دفاع مقدس بودم و می‌دونم باید چی‌کار کنم، تو بمون پیش خانواده.» اما سلمان گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و گفت: «پیرمرد! ریش‌سفید! من جوونم و زرنگ، شما که تکلیفت رو انجام دادی، بمون پیش خانواده و بزرگتری کن!»

خلاصه هیچ‌کدوم نتونست اون یکی رو راضی کنه؛ برای همین رفتن پیش مسئول اعزام؛ بلکه موافقت کنه و هر دوشون رو بفرسته سوریه؛ اما مسئول اعزام گفت: «پسرم! حاج‌آقا! چند بار بگم، حرف آخر من همینه. فقط یکی‌تون اعزام می‌شه.»[130] می‌گه سلمان زد زیر گریه و شروع کرد به التماس‌کردن و بالاخره تونست مسئولین رو راضی کنه تا هر دوشون رو اعزام کنن.[131] پدر سلمان می‌گه رفتیم دمشق و مزار بی‌بی‌زینب؟سها؟ رو زیارت کردیم. این زیارت قسمت هرکسی نمی‌شه؛ ما اولاد رسول و اهل‌بیتش؟ع؟ رو دوست داریم.[132]

حامد: «اما اون غریبه می‌گفت… .»

بابا حرفش رو قطع کرد و گفت:

_ اون غریبه احتمالاً اومده تا نذاره شما کارِ درست رو انجام بدین و من بالاخره پیداش می‌کنم؛ اما بچه‌ها فریب نخورین. پدر سلمان جانباز دفاع مقدسه؛ کسی که حتی حاضر نشد بره دنبال کارهای جانبازی‌ش و می‌گه می‌خوام اینو ذخیرۀ آخرتم کنم. سلمان هم وقتی تصمیم گرفت بره سوریه با دخترعموش عقد کرده بود. عموی سلمان به حاج‌رسول گفت: «تکلیف ازدواج بچه‌هامون چی می‌شه؟» حاج‌رسول گفت: «الان تکلیف ما جهاد توی سوریه‌س؛ اگه زنده برگشتیم که سوروسات عروسی رو بر پا می‌کنیم.»[133] حاج‌رسول می‌گه: «سلمان از ته قلب شوق دفاع از اسلام، حرم و شهادت داشت و روزی‌ش شد.»[134] بچه‌ها من مطمئنم حاج‌قاسم و تموم این شهدا دوست دارن از سلمان جلوی فعالین کشورهای دنیا حرف بزنیم، می‌دونین چرا؟

بابا وقتی اشتیاق شنیدن رو توی صورتمون دید ادامه داد:

_ خدا توی قرآن می‌گه: <قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى> یعنی پیامبر بگو من در قبال رسالتم از شما چیزی جز محبت و دوست‌داشتنِ اهل‌بیتم نمی‌خوام. این آیه یه روش مهمِ مبارزه با کفر رو داره بهمون یاد می‌ده؛ چون اگه همۀ مسلمون‌ها چه شیعه و چه سنی به این آیه عمل کنن و همگی در محبت به اهل‌بیت؟ع؟ یه‌دل بشن، دیگه هیچ قدرت ظالمی توان مقابله با اسلام رو نداره.

بچه‌ها! دشمن فهمید اشتراک ما با اهل سنت در محبت به اهل‌بیت؟ع؟، به ضررش تموم می‌شه؛ برای همین داعش رو درست کرد یا فتنه‌های مختلفی ایجاد می‌کنه تا شیعه و سنی رو به جون هم بندازه. الانم نمی‌خوان کسی بفهمه که اهل سنت هم به اهل‌بیت؟ع؟ علاقه دارن و در کنار شیعیان با داعش جنگیدن؛ چون این اتحاد به ضررشونه. شما باید توی این فرصت بی‌نظیر سلمان رو روایت کنین تا همه بدونن شیعه و سنی برادرانه کنار هم ایستادن، چه توی صلح، چه در جنگ و مقابله با دشمن.

حرف‌های بابا منطقی بود. شاید بشه گفت روایت شهید برجسته، مهم‌ترین روایت اون نمایش به شمار می‌اومد. نگاه کردم توی چشم‌های سلمان و چقدر برام عجیب بود که یه جوون اهل سنت هم مثل بچه‌شیعه‌ها جونش رو کف دستش گرفته و با گریه و التماس رفته فدایی حرم و مبارزه با کفر شده.

و چقدر شیرین بود این اتحاد زیر خیمۀ محبت اهل‌بیت؟ع؟، برای صف‌آرایی جلوی دشمن.

کاش همۀ مسلمون‌ها اهمیت این اتحاد و تأکیدهای پیامبر برای چنگ‌زدن به دامان اهل‌بیت؟ع؟ رو درک می‌کردن تا کمتر از دشمن لطمه بخوریم.

[پایان نمایش] کار خیلی خوب از آب دراومد و همون‌طوری که بابا گفته بود، بیشتر از همه، روایت سلمان به‌عنوان یه جوون شهید اهل سنت، نظر خارجی‌ها رو جلب کرد. مخصوصاً وقتی فهمیدن ما توی سوریه، تیپی داشتیم به نام تیپ نبویون[135] که همه از بلوچ‌های اهل سنت ایران بودن و در راه مبارزه با داعش شهید[136] دادن، تعجبشون بیشتر هم شد.

من و رفیق‌هام خیلی خوش‌حال بودیم بابت انجام درست این کار. نگاهم افتاد به چشم‌های حاج‌قاسم توی قاب عکسِ روی سِن و حس کردم داره ازمون تشکر می‌کنه بابت روایت یکی از سربازان شهیدِ اهل سنتش.

بابام این شیرینی رو با خبر دستگیری اون غریبه کامل کرد. تازه فهمیدیم اون آقا از اعضای یه باند وابسته به دشمن بوده؛ باندی که قصد داشت اجلاسیۀ غیراسرائیلی رو بهم بریزه، اما با هوشمندی نیروهای امنیتی، قبل‌از هر اقدامی دستگیر شدن.

 

  • 26

78)                    میوۀ بندگی

  • شهید حسین امیرعبداللهیان

 

فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَاللَّهُ مَعَكُمْ

35 محمد، جزء 26

پس هرگز [در نبرد با دشمن] سست نشويد و [دشمنان را] به صلح [ذلّت‌بار] دعوت نکنيد؛ درحالی‌که شما برتريد، و خدا با شماست.

محمد 35

 

_ اما من نگرانتم حسین‌آقا! نمی‌شه که همین‌جور بی‌تفاوت باشی به این تهدیدها.

بابام خیلی آروم گفت: «بی‌تفاوت که نیستم خانوم، فقط می‌گم از این تهدیدها ترسی ندارم. حالام شما یه‌کم آروم‌تر صحبت کنین، بچه‌ها می‌شنون، نگران می‌شن.»

دیگه حساب این مدل گفت‌وگوهای مامان و بابام از دستم در رفته بود. بابام دانشمند هسته‌ای بود و هرازچندگاهی ازطریق پیامک، ایمیل و… تهدید می‌شد. وقتی هم خبر اون تهدیدها به گوش مادرم می‌رسید، نتیجه‌ش می‌شد گفت‌وگوهای این‌مدلی و ما بدون اینکه بخوایم فال‌گوش وایسیم، در جریانش قرار می‌گرفتیم.

البته بابام هیچ‌وقت به ما هم نگفته بود چی‌کاره‌ست؛ اما یه بار مامان سر نگرانی‌های شدیدش ایشون رو مجبور کرد تا در مورد شغلش و حساسیت‌هاش باهامون حرف بزنه. به‌قول خودش این‌جوری ما بیشتر مراقب خودمون و ایشون می‌شدیم. برای همین یه روز من و دو تا داداش و یه دونه آبجیم رو صدا کرد و گفت:

_ ببینین بچه‌ها! مادرتون اصرار داره در جریان کارهای من قرار بگیرین تا یه‌کم حواستون بیشتر به رفت‌وآمدها و صحبت توی جمع‌های مختلف باشه. راستش من و چند تا از دوست‌هام داریم یه کار علمی انجام می‌دیم که دشمن رو عصبانی کرده؛ یعنی نمی‌خوان بذارن ایران توی این مسئلۀ علمی خودکفا بشه و روی پای خودش بایسته؛ برای همین مامان‌جونتون می‌گه توی جمع‌های فامیلی و مدرسه و دانشگاه و هر جایی بحث کار من پیش اومد، اصلاً در موردش حرف نزنین و نامحسوس بحث رو عوض کنین [و خندید].

مامان چشم‌غرّه‌ای به بابا رفت. منظورش این بود که توضیحاتت کافی نیست و دربارۀ خطرناک‌بودن شرایط هم حرف بزن؛ اما بابا که دوست نداشت ما رو نگران کنه، خندید و گفت:

_ خانوم! بچه‌ها دیگه بزرگ شدن و می‌دونن هر جایی نباید برن و به غریبه‌ای اعتماد کنن؛ البته نگرانی‌های مادرتون از سر شدت علاقه به ماست، بچه‌ها. پس من اگه جای شما باشم زیاد از حد مراقبت می‌کنم، اونم فقط به نیت به‌دست‌آوردن دل مادرم. می‌دونین که خیلی هم ثواب داره، صلوات بفرستین.

عاشق این اخلاق بابام بودم. استاد بود توی مدیریت شرایط. این بار هم خیلی هنرمندانه بدون اینکه ما رو نگران کنه، قضیه رو فیصله داد؛ اما نگرانی‌های مادر ناخواسته ما رو از حساس‌بودنِ شرایط باخبر می‌کرد؛ البته مامانم حق داشت، بالاخره خطر بزرگی مرد زندگی‌ش رو تهدید می‌کرد و دوست نداشت اتفاقی براش بیفته.

[شش ماه بعد] چند روزی از حملۀ اسرائیل به کشور گذشته بود و حالا همۀ ما مثل مادرمون فهمیده بودیم بابامون چقدر آدم مهمیه؛ چون دقیقاً توی همون ساعت اول شروع حملۀ اسرائیل، اومدن و ما رو از خونه‌مون خارج کردن و بردن یه جای دیگه؛ البته تا جایی که یادم میاد، نهایتِ اقامتمون توی یه خونه، به یه سال می‌رسید و گاهی در طول سال، دو بار هم اثاث‌کشی کرده بودیم. اما من تازه فهمیده بودم که این جابه‌جایی‌ها هم، به‌خاطر مسائل امنیتی بوده.

با شروع حملۀ اسرائیل، منِ پانزده‌ساله و خواهر و برادرهای بزرگم عین مامان دل‌شوره‌هامون شروع شد و تازه به مادرمون حق دادیم که این‌قدر نگران باشه.

[پایان جنگ دوازده‌روزه] فقط خدا می‌دونه توی این جنگ به ما چی گذشت. ندیدن بابام توی این دوازده روز، چندین بار جابه‌جا شدنمون از این خونه به اون خونه. وای که حتی فکرشم عذابم می‌داد.

اما حالا آتش‌بس شده بود و بابا بعداز 12روز برگشت پیشمون. رفته بودیم خونۀ جدید و بعدِ 12روز این اولین شبی بود که راحت خوابم برد؛ اما خبر نداشتم که به‌زودی قراره دل‌شوره‌هام دوباره پا بگیره.

اتاق جدیدم نزدیک آشپزخونه بود و توی خواب خوش بودم که نیمه‌های شب با صدای گریۀ مامان از خواب پریدم.

_ حسین! چرا متوجه نیستی؟ دوست‌هات ترور شدن. خونۀ ما رو هم که اسرائیل همون روز اول زده و اگه جابه‌جامون نکرده بودن الان ما هم [و صدای هق‌هق مادرم بلند شد].

برق از سرم پرید، خونۀ ما رو هم اسرائیل زده؟ یعنی اگه اونجا بودیم الان. حال عجیبی پیدا کردم و پلک نمی‌زدم. بابامم داشت تلاش می‌کرد، مادرم رو آروم کنه:

_ باور کن نگرانی‌هات رو می‌فهمم؛ ولی یه‌کم آروم‌تر، نصف‌شبه. بچه‌ها بیدار می‌شن. این 12روز به‌اندازۀ کافی استرس کشیدن.

بعد هم مکثی کرد و گفت: «تو خودت خوب می‌دونی که هم تیم حفاظت حواسش به من هست، هم خودم تموم مسائل امنیتی رو رعایت می‌کنم. همین که زود جابه‌جامون کردن یعنی کاملاً مراقبن. ما همه که داریم وظیفۀ حفاظت از جونمون رو به‌اندازۀ توانمون انجام می‌دیم، دیگه باقی‌ش با خداست که تا نخواد برگی از درخت نمی‌افته.»

اون شب بابام هر جوری بود مادرم رو آروم کرد؛ اما من با شنیدن خبر اصابت موشک به خونه‌مون، توی شوک عجیبی رفتم. انگار با تموم‌شدنِ جنگ، تازه قرار بود اضطراب‌های من شروع بشه. فقط لطف خدا بود که بابا چند روزی رو بیشتر توی خونه موند تا کمک کنه بلکه زودتر از اون حال بد عبور کنیم.

[چند روز بعد] در کنار تموم حالِ بد اون روزام، این بیشتر موندن‌های بابا توی خونه باعث شد بیشتر به خوبی‌هاش پی ببرم؛ به قرآن خوندن‌های قشنگش، به کمک کردن‌های گاه‌وبی‌گاهش توی کارهای خونه به مادرم، به نمازهای اول‌وقت و مناجات‌های نیمه‌شبش. اون چند روز از آدم‌های نامرد دنیا بارها پیش خدا گلایه کردم که باعث شده بودن مدت‌ها از چنین پدری به‌ناچار دور باشم، اونم فقط به جرم دانشمند بودنش.

[یک هفته بعد] حالم روزبه‌روز بهتر می‌شد؛ اما هنوز بعضی شب‌ها از فکروخیال خوابم نمی‌برد. گاهی هم می‌رفتم نمازشب‌های قشنگ بابام رو یواشکی نگاه می‌کردم.

یه شب به‌قدری دلم گرفته بود که نگاه‌کردنش آرومم نکرد و رفتم تا باهاش حرف بزنم. بابا معمولاً برای اینکه کسی رو بیدار نکنه، می‌رفت توی پذیرایی و یه گوشه وایمیساد به نمازشب‌خوندن و مناجات. رفتم کنارش و سلام کردم. صورتش رو برگردوند و دیدم وسط مناجات با خدا چشم‌هاش حسابی بارونی شده. شایدم دل‌تنگ دوست‌های شهیدش شده بود؛ آخه یه بار اتفاقی شنیدم که پشت تلفن به رفیقش می‌گفت: «دیدی لایق نبودیم شهید بشیم و همون‌جا بغضش ترکید.»

_ سلام پسر عزیزم! چرا بیداری بابا؟

_ خوابم نمی‌بره! ببخشید مزاحم عبادت‌تون شدم.

بابا قرآنش رو بست و برگشت سمتم و گفت:

_ بیا بشین! وقت گذاشتن برای پسر عزیزم هم عبادته که من سال‌هاست ازش محرومم.

نشستم و گفتم: «بابا نسل ما یه‌کم زیادی زیرکه. شما از کارِت خیلی حرفی نمی‌زدی، اما من مدت‌هاست خیلی چیزها رو فهمیدم.»

بابا خندید و گفت: «آره. در جریانم. بهتون می‌گن نسل Z. البته خیلی‌هاتون بعداز جنگ دوازده‌روزه ثابت کردین ضداسرائیلین، نه ضدی که اونا می‌گن.»

لبخندی زدم و گفتم: «ولی بابا من فکر می‌کردم خیلی شجاعم؛ اما از وقتی اسرائیل حمله کرده، ترس افتاده توی جونم. راستش، راستش این چند روز که بیشتر خونه هستین خیلی حواسم بهتون هست. هیچ‌وقت ندیدم بترسین یا نگران باشین بابا. دوست دارم رازش رو به منم بگین.»

پدرم تسبیحش رو برداشت و گفت:

_ باباجون بعضی ترس‌ها طبیعیه؛ اما ترس بیجا نتیجۀ دوری از خداست. اگه کسی از خدا دور شد، از همه‌چی می‌ترسه؛ این حدیث پیامبره، حضرت می‌فرمایند: «هر كی از خدا بترسه، خداوند همه‌چيز رو از او می‌ترسونه.» منظور حضرت هم این نیست که هرکس با خدا شد، آدمِ خشن یا ترسناکی می‌شه ها، نه. منظورشون اینه که خدا به مؤمن یه اقتدار می‌ده که آدم‌های بی‌خدا از مقابله باهاش می‌ترسن و در ادامه حضرت می‌فرمایند: «هر کی از خدا نترسه، خداوند او را از همه‌چيز می‌ترسونه.»[137] یعنی اهل ترس بیجا می‌شه و این خطرناکه؛ مشکلی که ما توی بعضی از مسئولینمون داشتیم و داریم متأسفانه. برخی از مسئولین ما به‌خاطر اینکه در طول زندگی، خودشون رو به خدا نزدیک نکردن و اهل بندگی درست‌حسابی در خونۀ خدا نبودن، گاهی اوقات بیجا و بی‌جهت از هارت‌وپورت دشمن ترسیدن و کشور رو اسیر تصمیمات بزدلانۀ خودشون کردن، دودشم توی چشم مردم رفته؛ درحالی‌که خدا توی قرآنش فرموده: <فَلَا تَهِنُوا وَتَدْعُوا إِلَى السَّلْمِ وَأَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ وَاللهُ مَعَكُمْ>؛ یعنی سُستی نکنین و دشمن رو به صلحی که براتون خفت‌باره دعوت نکنین، درحالی‌که خدا با شماست و شما برترین.

بابا آهی کشید و گفت:

_ کسی که اهل بندگی خدا نباشه، کسی که مراقب اعمالش نباشه و دلش رو بده دست حبّ مقام و ثروت و گناه، نه‌تنها این آیات دلش رو آروم نمی‌کنه، بلکه شاید اصلاً باور به چنین توصیه‌هایی نداشته باشه و به‌خاطر ترس، تن به هر ذلتی بده.

اما توی مسئولینمون آدم مؤمن هم کم نداریم بابا؛ مؤمنینی که با عمل به آیات قرآن برای کشور عزت آفریدن و دشمن رو ذلیل کردن، مثل شهید رئیسی، حاج‌قاسم، امیر عبداللهیان. بذار از شهید امیر عبداللهیان برات بگم. می‌دونی چرا ایشون توی دوران کوتاه مسئولیتش این همه عزت و اقتدار و موفقیت برای کشور و مردم ایران رقم زد؟[138] چون توی زندگی‌ش اون‌قدر مراقب اعمالش بود و رضایت خدا رو مدنظر داشت که هم به فرمودۀ پیامبر اقتدار پیدا کرد و آدم‌های بی‌خدا نمی‌تونستن از موضع ضعف، بهش نگاه کنن و باهاش حرف بزنن و هم باور عمیق به توصیه‌های دین و قرآن داشت و طبق اونا جلو می‌رفت و در نهایت، به چنین عزت و جایگاهی رسید. همسرش می‌گه بارها پیش اومده بود که برخی از دوستان ایشون، توی جمع بهش گفته بودن: «ما در وجود شما استعداد و توانایی‌ای می‌بینیم که به مقام بالایی می‌رسی.» اما هر بار که با هم صحبت می‌کردیم، ایشون می‌گفتن: «من همیشه از خدا خواستم که زمانی به جایگاه و مقامی برسم که اون مقام، به‌اندازۀ عطسۀ بز برام بی‌ارزش باشه.» دقیقاً هم همین‌طور بود. همسرش می‌گه ایشون وزارتخونه رو فرصتی برای حل بیشتر مشکلات مردم و خدمت به اونا می‌دونستن. هیچ‌وقت هم تغییر نکردن؛ مثلاً غیرممکن بود توی مجلسی نشسته باشن و کودک چهار یا پنج‌ساله‌ای وارد مجلس بشه و ایشون به احترام کودک از جا بلند نشن.[139]

تواضع رو ببین بابا. مگه می‌شه خدا به چنین آدمی عزت نده؟ این رفتارها از کسی سر می‌زنه که سال‌ها با خدا رفاقتش رو قوی کرده.

اون‌قدر شهید امیر عبداللهیان با خدا زندگی کرد که همسرش بعداز سی سال زندگی مشترک در کنارشون می‌گه: «ایشون انگار از کنارِ پیغمبر خدا رد شده بودن و ما داشتیم قطره‌های کوچکی از سیرۀ نبوی رو در وجودشون می‌دیدیم، مثل یه مسلمون واقعی.»[140]

آره بابا! این شهید عزیز اون‌قدر مؤمن بود و عاشق ائمۀ اطهار که وقتی بعضی از دیپلمات‌ها تبِ رفتن به اروپا داشتن، ایشون عراق رو برای خدمت انتخاب کرد. باورش این بود که خدا به برکت ائمه، به کار و خدمتی که می‌کنه، برکت می‌ده.[141]

بابا که انگار دوباره دل‌تنگ دوست‌های شهیدش شده باشه، اشک از گوشۀ چشمش جاری شد و گفت:

_ کسی که با خدا باشه، درد مظلومین عالم هم می‌شه درد خودش. امیر عبداللهیان این‌جوری بود. می‌گن توی دوران وزارتش زودتر از ساعت دو بامداد نمی‌خوابید، درصورتی‌که صبح زود هم بیدار می‌شد. می‌گفت: «باید با تموم توان تلاش کنیم که این زن و بچه‌های مظلوم از بین نرون.» می‌گفت: «صهیونیست‌ها قدرت رویارویی با نیروهای مقاومت رو ندارن؛ برای همین به زن و کودکان مظلوم حمله می‌کنن. من باید صدای این فلسطینی‌های مظلوم، توی خارج از کشور باشم. مردم غزه نمی‌تونن صداشون رو به گوش جهان برسونن و من باید این کار رو بکنم، باید در سازمان ملل فریاد بزنم و با وزرای خارجه صحبت کنم.»[142]

امیر عبداللهیان برای مردم کشور خودمون هم شب و روز دوید بابا. هم در قالبِ مسئولیتش دوندگی کرد، هم توی زندگی شخصی‌ش به فکر درد مردم ایران بود. همسرش می‌گه: «از برنامه‌های ماهیانۀ ایشون این بود که مبلغی رو به خیریه‌ها یا افراد نیازمند کمک می‌کرد. دلش هم نمی‌خواست کسی متوجه بشه که این کمک از طرف ایشون بوده.»[143]

آره باباجون! سرت رو درد نیارم. اگه می‌خوای توی زندگی از دشمنت نترسی، ترس بیجا سراغت نیاد، از مسیر حق خارج نشی و پُشت نکنی به توصیه‌های راهگشای قرآن، شرطش اینه که رابطه‌ت رو با خدا قوی کنی. تموم اینا میوۀ بندگی خداست. از همین اعمال ساده و روزمره هم شروع می‌شه. اعمالی مثل مراقبت از زبان، احترام به پدر و مادر، نماز اول‌وقت، رعایت حق دیگران و… . یکی از دوستان شهید امیر عبداللهیان می‌گه: «38 سال با ایشون رفاقت داشتم و کمتر دیدم آدمی این‌قدر اهل رعایت تقوا باشه. ایشون در مقابل کسایی که حرف‌های ناروا می‌زدن، تحت هیچ شرایطی غیبتشون رو نمی‌کردن.»[144]

همین رفتارها بود که ازش یه چهرۀ محبوب درست کرد و آخر سر هم به آرزوش که شهادت بود، رسید. دختر شهید رکن‌آبادی می‌گفت: «ما هرچی در چهره و زندگی حاج‌قاسم دیدیم، توی شهید امیر عبداللهیان هم وجود داشت.» می‌گفت یه بار بهشون گفتم: «شما حاج‌قاسمِ عرصۀ دیپلماسی هستی، حاج‌قاسم یه پورجعفری داشت که شما هم به یه کسی مث ایشون در کنارتون نیاز دارین» می‌گه امیر عبدالهیان با چشم‌های اشکی گفت: «فقط دعا کنین عاقبتم مثل حاج‌قاسم بشه»[145] و عاقبتشم مثل حاج‌قاسم شد بابا؛ چون خدا پای آرزوهای قشنگ بنده‌های خوبش رو امضا می‌کنه. خلاصه باخدا باش و پادشاهی کن، ترس بیجا هم دیگه سراغت نمیاد.»

 

  • 27

81)                    بازیِ اسطوره

  • شهید علی صیاد شیرازی

 

لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ

23 حدید، جزء 27

[بدانید حوادث، پیش از وقوع، در کتاب تقدیر الهی ثبت شده‌اند] تا بر آنچه از دستتان رفته، تأسف نخوريد، و به آنچه به شما داده است، مغرورانه شادمان نگردید.

حدید 23

 

عَموم یه شرکت خصوصی راه‌اندازی کرده بود که اکثر کارکنانش، جوون و نوجوون‌های نخبه بودن. می‌گفت: «حضرت آقا فرمودن به جوون‌ها اعتماد کنین و می‌خوام به‌اندازۀ توانم، این توصیۀ نائب امام‌زمان؟عج؟ رو عملیاتی کنم.»

البته برای فعالیت ما توی یه‌سری از امورات اداری منع قانونی وجود داشت؛ به همین خاطر چند تا مهندس باتجربه و میان‌سال هم در جمعمون حضور داشتن؛ اما صفر تا صد فعالیت‌های درونِ شرکت رو چند تا نیروی جوون و ما نوجوون‌ها انجام می‌دادیم.

شرکت توی حوزۀ بازی‌های رایانه‎ای فعالیت می‌کرد و سعی داشت اسطوره‌های ملی‌مذهبی رو ازطریق بازی به نوجوون‌های کشور معرفی کنه. از اونجایی هم که من به‌خاطر علاقه‌م به این رشته، از حدود هشت‌سالگی توی دوره‌های حرفه‌ای شرکت کرده بودم و با نُه سال تجربه، تخصص این کار رو پیدا کرده بودم، مدیر پروژۀ ساختِ بازیِ شهید صیاد شیرازی شدم. این اولین پروژه‌ای نبود که مدیریت ساختش رو به‌عهده می‌گرفتم؛ اما قطعاً متفاوت‌ترینش بود؛ چون وقتی با اعضای تیمم دور هم می‌نشستیم و برای طراحی مراحل بازی، خاطرات شهید صیاد رو مرور می‌کردیم، به‌شدت عاشق مرام ایشون شدم.

همین علاقۀ شدیدم به شهید، اشتیاقم رو برای انجام کار زیادتر کرد و به‌مراتب وقت و انرژی بیشتری رو برای پروژه گذاشتم؛ اما دقیقاً آخرای به ثمر نشستن بازی بود که متأسفانه یهو همۀ اعضای تیمم دست از فعالیت کشیدن و گفتن: «ما با تو کار نمی‌کنیم و آقای صنعتگر باید یه مدیر جدید برای پروژه انتخاب کنه.»

عَموم به‌خاطر سفرهای فراوان کاری یا شرکت در همایش‌ها و جلسات مختلف، کمتر می‌تونست توی شرکت حاضر باشه و آقای صنعتگر رو به‌عنوان نمایندۀ تام‌الاختیار خودش انتخاب کرده بود تا امورات شرکت لنگ نمونه. ایشونم یکی‌دو روز وقت خواست تا دربارۀ این مشکل تصمیم بگیره و بهمون اعلام کنه.

منم که هنوز توی شوک این رفتار اعضای تیمم بودم، گیج و سردرگم چاره‌ای جز صبرکردن نداشتم، تا اینکه یه روز آقای صنعتگر من رو صدا کرد و رفتم اتاقش.

_ سلام آقا! اجازه هست؟

_ سلام رضاجان! بفرما داخل.

آقای صنعتگر رو خیلی قبول داشتم و ته دلم روشن بود که حقم رو ضایع نمی‌کنه؛ اما امان از روزی که شرایط جوری باشه که مدیرت مجبور باشه بین بد و بدتر، بد رو انتخاب کنه.

خلاصه وارد اتاق شدم، روی مبلِ کنار میزشون نشستم و گفتم:

_ آقا تکلیف چی شد؟ وقت زیادی نداریم برای تکمیل پروژه!

آقای صنعتگر دست‌هاش رو به هم گره زد و گفت:

_ من بررسی کردم رضاجان! ظاهراً دو نفر از اعضای شرکت، بچه‌های تیمت رو ترغیب‌کردن که باهات کار نکنن.

_ کیا آقا؟ چی گفتن؟

_ اجازه بده فعلاً اسمشون رو نگم؛ چون باید بررسی کنم ببینم انگیزه‌شون چی بوده؛ ازطرفی باید مطمئن بشم که تشخیصم درست بوده یا نه. اگه چیزهایی که شنیدم ثابت بشه، حتماً باهاشون برخورد می‌کنم و نمی‌ذارم حق کسی ضایع بشه.

لبخندی زدم و گفتم:

_ پس خدا رو شکر مشکل حل شد و می‌تونیم پروژه رو ادامه بدیم. درسته؟

آقای صنعتگر سرش رو انداخت پایین و با ناراحتی گفت:

_ من این چند روز خیلی با اعضای تیمت صحبت کردم تا راضی‌شون کنم باهات همکاری کنن و پروژه به سرانجام برسه؛ اما متأسفانه حرف‌های اون دو نفر خیلی روشون اثر گذاشته و هیچ‌جوره راضی نشدن.

بعد هم مکثی کرد و ادامه داد:

_ ببین رضاجان! می‌دونی که ما هزینۀ خیلی زیادی برای این پروژه دادیم و اگه تا ده روز دیگه کار تموم نشه، ضررش ممکنه کمر شرکت رو بشکنه. من امید داشتم که اعضای تیم راضی بشن و با مدیریتِ تو کار رو پیش ببرن؛ اما متأسفانه نشد. توی شرکت هم بچه‌هایی که اندازۀ این تیم تخصص داشته باشن و روی کار سوار باشن، نداریم. فرصت جذب و به‌کارگیری تیم متخصص جدید هم توی این وقت کم وجود نداره.

تا آخر قصه رو خوندم. آقای صنعتگر همۀ اینا رو گفت تا برسه به اینجا که به‌خاطر زمین‌نخوردن پروژه و ضررنکردن شرکت، به‌ناچار از مدیریت کنار بکش. وای که چقدر دلم برای خودم و تلاش‌هام سوخت.

_ رضاجان! خودت خوب می‌دونی که من اهل پایمال‌کردنِ حق کسی نیستم؛ اونم تو که هم به تخصصت مطمئنم، هم به متعهدبودنت. فقط و فقط برای اینکه کار زمین نخوره، ازت می‌خوام مدیریت پروژه رو تحویل کس دیگه‌ای بدی؛ وگرنه برام مثل روز روشنه که هر حرفی در موردت زدن تهمته؛ اما چی‌کار کنم که تیم راضی نمی‌شه باهات همراهی کنه؛ ولی خیالت راحت! من حتماً این مسئله رو دنبال می‌کنم و با هرکسی که مقصر بوده به‌شدت برخورد می‌کنم. اعضای تیمت هم یه روزی می‌فهمن که اشتباه کردن و به ناحق پُشتت رو خالی کردن.

می‌دونستم که برای عبور از این بحران و نجات شرکت از یه ضرر بزرگ، راهی جز این وجود نداره و دیگه اصرارم برای موندن بی‌فایده‌ست. برای همین فقط بلند شدم و گفتم:

_ باشه آقا! هرچی شما بگین. خدانگهدار.

بی‌رمق از اتاق زدم بیرون. حتی حوصلۀ موندن توی شرکت رو نداشتم. رفتم توی اتاق، وسایلم رو برداشتم و راه افتادم سمت خونه.

[خونه] اون‌قدر داغون بودم که همه فهمیدن یه‌چیزی شده؛ اما توی این شرایط فقط داداش بزرگم بود که به یه بهونه اومد تا ته‌وتوی قضیه رو دربیاره. انصافاً هم آقاجواد توی بدترین روزهای زندگی‌م کنارم می‌ایستاد و کمکم می‌کرد. مخصوصاً که حافظ قرآن بود و اکثر اوقات راهنمایی‌هاش، خواسته یا ناخواسته ختم می‌شد به توصیه‌های قرآنی.

[اتاق من] همون‌طور که حدس می‌زدم، بالاخره سروکلّۀ جواد پیدا شد. سرکی کشید توی اتاق و گفت:

_ سلام بر مهندس نوجوون خانواده! اجازه هست؟

بی‌حوصله سرم رو آوردم بالا و گفتم: «سلام.»

پرید توی اتاق و گفت: «چه سلام بی‌حالی. خوابم گرفت.»

_ حوصله ندارم داداش! ولم کن.

جواد نشست روبه‌روم و با شوخی و خنده گفت: «تو که می‌دونی من تا نفهمم چی شده نمیرم؛ پس الکی وقت جفتمون رو نگیر. بگو ببینم چی شده؟»

راست می‌گفت. این‌جور وقت‌ها دست‌بردار نبود؛ البته هدفش خوب‌کردن حال طرف مقابل بود، نه فضولی توی کار دیگران. برای همین بدونِ هیچ مقاومتی قضیه رو براش تعریف کردم.

جواد هم تا فهمید برخلاف تلاش‌ها و زحمت‌هام، تیمم پشتم رو خالی کردن و یه‌جورایی به ناحق منو کنار زدن، دستش رو گذاشت کنار گوشش و با صوت زیباش شروع کرد به تلاوت: <لِكَيْلَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ>. بعد هم گفت: «می‌دونی یعنی چی داداش؟ یعنی به‌خاطر چیزی که از دستتون رفته ناراحت نباشین و به‌خاطر چیزی که بهتون رسیده، سرمستی متکبرانه نداشته باشین. خودمونی‌ش هم یعنی رضاجون! جوری در بندِ مسئولیتت نباش که با رفتنش این‌جور به‌هم بریزی و با اومدنش از خودت بی‌خود بشی. امانت خدا دستت بوده و با درست انجام‌دادنِ کارِت امانت‌داری کردی. حالا به ناحق ازت گرفتن، غمی نیست، عوضش سرت پیش خدا بالاست که خیانت در امانت ازجانب تو رخ نداده.»

داداش اینا رو گفت و رفت. روی تختم دراز کشیدم و مدام ذهنم درگیر اتفاقی بود که به‌سرعت رخ داد. با خودم گفتم: «کاش عَموم ایران بود و ایشون یه کاری می‌کرد؛ اما بلافاصله جواب خودم رو دادم که اگه ایشونم بود همین تصمیم رو می‌گرفت؛ چون عاقلانه‌ترین راهکار برای ضربه‌نخوردن پروژه و شرکت همینه.» نومید بودم و ناراحت که چشمم خورد به کتاب شهید صیاد؛ برداشتم تا چند صفحه‌ای بخونم، بلکه دلم آروم بگیره.

نمازشبش ترک نمی‌شد و همیشه با وضو بود. برای کوچیک‌ترین کار شخصی تا بزرگ‌ترین کار مسئولیتی برنامه‌ریزی و نظم دقیق داشت. در مقابل مشکلات و سختی‌ها خون‌سرد و آروم بود و با توکل به خدا، دنبال راه چاره می‌گشت. سعی می‌کرد بی‌مهری‌های دیگران رو با محبت و دعا پاسخ بده.[146]

نمی‌دونم چرا این خاطره رو دیدم؛ اما با هر خطش، سری زدم به زندگی خودم. منم قبل‌از انجام هر کاری وضو می‌گرفتم. مثل شهید صیاد کوچیک‌ترین کارها رو هم با برنامه‌ریزی و نظم دقیق انجام می‌دادم؛ اما، در مقابل مشکلات نمی‌تونستم آروم باشم و اینکه شهید صیاد، به اونایی که باهاش بد تا می‌کردن، محبت داشته و دعاشون می‌کرده، برای من قفل بود؛ چون اون‌قدر از اعضای تیمم بابت رفتارشون ناراحت بودم که حتی دیگه دوست نداشتم ببینمشون، چه برسه به اینکه بخوام دعاشون کنم.

[چهار روز بعد] توی این چند روز یه بار هم شرکت نرفتم. حتی اگه کسی باهام تماس می‌گرفت جوابش رو نمی‌دادم. فقط یکی از دوست‌های نزدیکم خبرهای شرکت رو بهم می‌رسوند. نمی‌دونم چرا دوست داشتم مدیر جدیدِ پروژه نتونه کار رو تموم کنه. برای همین وقتی فهمیدم کارشون گیر کرده و توی ساخت بعضی از مراحل بازی به مشکل خوردن، خیلی دلم خنک شد؛ البته گاهی هم عذاب‌وجدان می‌گرفتم و با خودم می‌گفتم: «این وسوسۀ شیطونه!» اما بلافاصله یاد رفتار تیمم می‌افتادم و می‌گفتم: «حقشونه! چوب خداست. بذار بخورن تا براشون درس عبرت بشه و دیگه نامردی نکنن.»

[هفت روز بعد] یه هفته از اون اتفاق می‌گذشت. خوش‌حال بودم که سه روز مونده تا تحویل پروژه و هنوز نتونستن مشکل رو حل کنن. اونم کاری که برای من انجام‌دادنش مثل آب‌خوردن بود. دعا می‌کردم زودتر این سه روز هم بگذره تا قدرم رو بیشتر بدونن. توی همین افکار بودم که گوشی‌م زنگ خورد. آقای صنعتگر بود. با خودم گفتم حتماً زنگ زده بگه بیا مشکل پروژه رو حل کن. اولش هم می‌خواستم عینِ این چند روز که بارها زنگ زده بود و جوابش رو نمی‌دادم، این بار هم جوابش رو ندم؛ اما گفتم بذار گوشی رو بردارم و وقتی گفت بیا کمک، بگم نمیام تا بیشتر دلم خنک بشه.

_ سلام آقا!

_ سلام پسرم! خوبی؟ معلومه کجایی؟ چرا تلفنت رو جواب نمی‌دی؟

_ ببخشید! حالم خوب نبود. در خدمتم.

_ زنگ زدم بگم طبق قولی که داده بودم پیگیری کردم و فهمیدم کیا به ناحق بهت تهمت زدن. به هم‌تیمی‌هاتم ثابت شد که اشتباه کردن و بندگان خدا روشون نشد بهت زنگ بزنن برای عذرخواهی.

نمی‌دونم چرا از کوره در رفتم و با عصبانیت گفتم:

_ عجب! دقیقاً وقتی پروژه کارش گیر کرده و حل نمی‌شه، مقصر معلوم شد و اعضای تیم پشیمون شدن؟ ایدۀ جالبیه برای کشوندن من به شرکت برای حل مشکل پروژه.

آقای صنعتگر مثل همیشه آروم و باوقار گفت: «نه پسرم! من فقط زنگ زدم بهت بگم به قولم عمل کردم و هدف دیگه‌ای از تماسم نداشتم. اینکه شما بخوای برگردی به پروژه کمک کنی یا نه، به خودت مربوطه. خدانگهدار.»

هم عصبانی بودم و هم شرمنده از حرفی که زدم؛ اما باز یه حسی بهم گفت: «کوتاه نیا! بچه‌ها باید توی این پروژه شکست بخورن تا تنبیه بشن.» برای همین از اون روز به بعد دیگه جواب هیچ تماسی از شرکت رو ندادم.

[روز هشتم] تنها راه فرارم از بی‌حوصلگی اون روزها، خوندن خاطرات شهید صیاد شیرازی بود. دوباره کتاب رو برداشتم و شروع کردم به خوندن:

نیمه‌های شب از خواب بیدار شدم و دیدم توی سجده داره به‌شدت گریه می‌کنه. گریه‌ش که تموم شد، رفتم روبه‌روش نشستم و گفتم: «جناب سرهنگ! چرا نمازشب رو شروع نکرده، این‌قدر گریه می‌کردی؟» گفت: «آقا دست از سر ما بردار.» اما اون‌قدر اصرار کردم که اشکش جاری شد و گفت: «گریه‌م برای اینه که من توی کشور خودم، طوری که موردِ قبول خدا باشه، قادر به انجام تکالیفم نیستم.»[147]

خاطره ادامه داشت؛ اما همین‌جا ذهن من قفل شد. عذاب‌وجدان شدیدی افتاد به جونم که نکنه تکلیفِ من، انجام این پروژه‌ست و رهاکردنش خواستۀ شیطونه؟! جالبه که این داستان عقب و جلو داشت[148] و من اتفاقی چشمم خورده بود به این پاراگرافش. سریع روبه‌قبله نشستم و گفتم: «خدایا! من نمی‌خوام برخلاف خواستۀ تو عمل کنم؛ لطفاً خودت راه درست رو جلو پام بذار.»

[روز نُهم] کمتر از 48ساعت تا پایان زمان تحویل پروژه باقی مونده و طبق خبرهایی که از دوستم می‌گرفتم هنوز مشکل حل نشده بود. مشغول خوندن کتاب خاطرات شهید صیاد بودم که رسیدم به این خاطره:

بنی‌صدر شنیده بود که صیاد شیرازی به سپاه کمک می‌کنه. برای همین عصبانی شد و بعداز توبیخ، ایشون رو از فرماندهی غرب کشور عزل کرد؛ اما صیاد که رضای خدا براش مهم بود، اون‌قدر راحت دوری از مقام و مسئولیت رو پذیرفت که دوستان و نزدیکانش تعجب کردن. می‌گن بعداز خلع درجه، صیاد با لباس بسیجی می‌رفت سپاه و کمک می‌کرد تا کارها بهتر پیش بره.[149]

یهو یاد دعای چند روز پیشم افتادم که از خدا خواسته بودم راه رو بهم نشون بده. انگار این خاطره همون چراغِ راهِ زندگی‌م بود. وقتی به ناحق مسئولیت رو از شهید صیاد گرفته بودن، ایشون عین توصیۀ خدا توی آیۀ 23سورۀ حدید، اصلاً بهم نریخته بود و با کسی هم قهر نکرد و از فرداش بدون اینکه براش مسئولیت مهم باشه، رفت و کمک کرد تا کار زمین نمونه. دیگه بهونه‌ای نداشتم. این مسیری بود که مطمئن بودم خدا پیشِ روم گذاشته. باید می‌رفتم و به حل مشکل پروژه کمک می‌کردم.

[یک ماه بعد] خوش‌حال بودم که کمکم باعث شده بود کار توی دقایق آخر تکمیل بشه و پروژه لطمه نخوره. درسته که بعدش اعضای تیمم از قضاوتشون عذرخواهی کردن و به‌خاطر تخصصم، مدیر اجرایی کلِ شرکت شدم؛ اما اون چیزی که منو خیلی خوش‌حال کرد، استقبال بی‌نظیر نوجوون‌های کشور از «بازی اسطوره» بود. خیلی خوش‌حال بودم که شهید صیاد شیرازی، همون صیادِ دل‌هایی که اول از همه دلِ خودم رو برده بود، به‌وسیلۀ من و رفیق‌هام، به جامعۀ نوجوونِ کشور معرفی می‌شد.

  • 28

84)                    اوستا عبدالحسینِ دهه‏نودی

  • شهید عبدالحسین برونسی

 

وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا * وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ

2 طلاق، جزء 28

و هرکس تقوای الهی پيشه کند، خدا راه نجات [از مشکلات] را پیش پایش می‌گذارد، و به او از جایی که فکرش را نمی‌کند، روزی می‌دهد، و هرکس به خدا توکل کند، او برایش کافی است.

طلاق 2و3

 

 

چند سالی بود که تابستون‌ها بلافاصله بعداز تعطیلی مدارس، می‌رفتم سرِ کار؛ شاگردی توی مغازه‌هایی مثل تعمیر دوچرخه، پرورش گل‌وگیاه، خیاطی و…، هم اوقات فراغتم رو پُر می‌کرد و هم یه مهارت به مهارت‌هام اضافه می‌شد.

اما اون سال یه‌کم متفاوت بود؛ چون علاوه‌بر کسب مهارت و پُرشدن اوقات فراغتم، یه هدف دیگه هم داشتم؛ می‌خواستم پول‌هام رو جمع کنم، برای خریدِ یکی از دوچرخه‌های مغازۀ حبیب‌آقا. سری جدید دوچرخه‌هاش به‌حدی زیبا بود که با دیدنش دلم ضعف می‌رفت.

وقتی هم به بابام گفتم: «می‌خوام با درآمدِ خودم، دوچرخه بخرم.» حسابی تشویقم کرد و گفت: «وسیله‌ای که با دست‌رنج خودت می‌خری، هم برات دل‌چسب‌تره، هم بیشتر قدرش رو می‌دونی.»

[شروع تابستان] بابام به دوستاش سفارش کرده بود اگه جای مطمئن و مناسبی برای کارکردنِ من سراغ داشتن، بهمون اطلاع بدن؛ البته همه‌شون خیلی خوب می‌دونستن که منظور ایشون از جای مطمئن، فقط یه جای امن نیست. جای مطمئن ازنظر بابا، همون جایی بود که صاحب‌کارش حلال و حروم سرش بشه. می‌گفت: «کسی که خداترس باشه، از هر جهت مطمئنه.» برای همین تا شنید عمورجب برای میوه‌فروشی خود‌ش شاگرد می‌خواد، گُل از گلش شکفت و گفت: «عمورجب توی جبهه مسئول تدارکات لشکرمون بود. خیلی آقاست.» بعد هم گوشی رو برداشت و بهش زنگ زد.

وقتی رفتم دمِ مغازۀ عمورجب، تموم تعریف‌های بابا رو با همون نگاه اول، توی رفتار و چهره‌ش دیدم. یه پیرمرد سن‌و‌سال‌دار، اما سرحال و قبراق؛ کسی که نورانیتِ صورتش داشت می‌رسید به پایِ سفیدی محاسنش؛ نورانیتی که به‌قول بابام، اثر نمازشب و بندگی‌خدا بود. قرار شد از فردای همون روز، شاگرد این عبدِ صالح خدا بشم.

[روز اول] وقتی رسیدم عمورجب داشت صندوق‌های آخر میوه رو توی قفسه‌ها خالی می‌کرد. با خجالت رفتم جلو و گفتم: «دیر رسیدم عمو؟»

خندید و گفت: «نه پسرم! من زیادی زود میام. شما به‌موقع اومدی.»

دویدم و بقیۀ جعبه‌ها رو آوردم و با راهنمایی ایشون ریختم توی قفسه‌ها.

عمورجب در حین کار، مدام مدح اهل‌بیت؟ع؟ رو زمزمه می‌کرد و چنان حالِ دلش خوب بود که با تموم وجودم احساس می‌کردم قراره یه تابستون متفاوت رو کنار ایشون سپری کنم.

[پایان ماه اول] ماه اولِ شاگردی توی میوه‌فروشی عمورجب، مثل برق گذشت؛ اما خیلی چیزها ازش یاد گرفتم. مثلاً فهمیدم سحرخیزی نشاط میاره یا اینکه نیفتادنِ لبخند از لبام، یه روشِ بی‌هزینه‌س برای انتقالِ حالِ خوب به دیگران و خیلی چیزهای دیگه.

تذکرات دینی عمو هم بامزه بود. یادمه وقتی می‌خواست بهم بگه در حین کار ذکر بگم، از کنارم رد شد و به‌شوخی گفت: «پاهات که می‌ره، دست‌هاتم که کار می‌کنه، این وسط زبونت حق نداره ازت گلایه کنه که پس من چی؟ حرکتش بده به ذکرِ خدا باباجون!»

حساب کمک به نیازمندهاشم دیگه از دستم در رفته بود. توی اون یه ماه بارها دیده بودم که یه سری نیازمند میومدن توی مغازه و چشم می‌دووندن، بلکه میوه‌های پلاسیده و ارزون پیدا کنن؛ اما عمورجب می‌دوید و از گلِ میوه‌ها می‌ریخت توی نایلون، می‌رفت سمتشون و می‌گفت: «بنده‌خدایی این میوه‌ها رو نذر سلامتی امام‌زمان؟عج؟ کرده، بگیرین و به نیت ظهور یه دونه صلوات بفرستین.» وقتی هم بعداز خلوت‌شدنِ مغازه ازش می‌پرسیدم: «عمو! کی اومد و نذر کرد که من ندیدمش؟» می‌خندید و می‌گفت: «مگه خودم چمه که نذر نکنم؟» خلاصه یه شهید زنده بود واسه خودش.

دقیقاً هم سر ماه، حقوق اولم رو داد و گفت: «هنوز عرق کارگر خشک نشده باید دستمزدش رو داد. رزق حلال زندگی‌ت فراوون بابا.» پول‌ها رو گذاشتم جیبم و گفتم: «این دو ماه هم بگذره و حقوقم رو بگیرم، بالاخره می‌خرمش.»

عمورجب نگاهی بهم کرد و گفت:

_ چی رو می‌خری بابا؟

_ دوچرخه. امسال می‌خوام با پول کارکردنم دوچرخه بخرم. دقیقاً پولش می‌شه اندازۀ حقوق این سه ماهم. برای همین نباید اصلاً خرجشون کنم.

_ یعنی اگه یه هزارتومنی هم کم بشه، نمی‌تونی بخریش؟

_ نه! نمی‌تونم بخرمش؛ برای همین اگه شده پیاده بیام و برم، از پول حقوقم خرج نمی‌کنم.

[روز بعد] درست از فردای روزی که حقوق اولم رو گرفتم، رفتارهای عمورجب عجیب شد. کسی که این‌قدر اهل حلال و حروم بود و خیررسوندن به مردم، حالا داشت به سبزی‌هاش آب می‌زد تا سنگین‌تر بشه. وقتی هم بهش گفتم: «عمو! این‌جوری به ضرر مشتری می‌شه»، خندید و گفت: «عیب نداره! عوضش سود بیشتری می‌کنیم.»

شوکه شدم؛ اما خجالت کشیدم حرف دیگه‌ای بزنم. باورم نمی‌شد عمورجبی که تا دیروز این‌قدر خوب بود، الان این کار رو می‌کنه. اون روز فقط جسمم توی مغازه بود و حواسم مدام می‌رفت سمت احادیثی که بابام همیشه از آثارِ مال حروم برام می‌خوند. مثل این حدیث پیامبر که فرموده بود: «هركس يه لقمه حروم بخوره، تا چهل شب، نمازى ازش پذيرفته نمی‌شه.»[150] یا این حدیث که «خداوند بهشت رو بر بدنى كه از مال حروم تغذيه بشه، حروم كرده.»[151] یا اونی که پیامبر فرمود: «هر وقت لقمۀ حروم وارد بدن کسی بشه، تموم فرشتگان آسمان و زمین نفرینش می‌کنن.»[152] دلم برای عمورجب سوخت که آخر عمری این‌جور داشت خودش رو بدبخت می‌کرد.

تموم حال خوب اون یه ماه شاگردیِ عمورجب، توی چند ثانیه دود شد رفت هوا. حس خیلی بدی داشتم از اینکه شاگرد یه آدم حروم‌خور شدم. چندین بار هم با خودم گفتم بذار قید این کار رو بزنم و برم؛ اما تصویر دوچرخه می‌اومد جلو چشمم و منو منصرف می‌کرد. واقعاً مونده بودم چی‌کار کنم و غرق این افکار آزاردهنده بودم که عمو‌رجب صدام زد و گفت:

_ یه فکری کردم! تو اصلاً نمی‌خواد توی کارهای میوه‌فروشی به من کمک کنی. صندلی و ترازو برات می‌ذارم کنار گاری سبزی‌ها، آب بزن بهش و بفروش، هرچی هم فروختی به‌عنوان حقوقت بردار. این‌جوری دستمزد بیشتری می‌گیری و پول دوچرخه‌ت هم زودتر جور می‌شه.

تا عمورجب اینو گفت، از کوره دررفتم. انگار اون آتشفشانی که از صبح توی وجودم غُل می‌زد، با این حرف فوران کرد؛ درحالی‌که رگ گردنم زده بود بیرون، گفتم:

_ بس کنین عمورجب لطفاً! فکر کردین حالا که عاشق دوچرخه‌م، حاضرم به‌خاطرش کار حروم انجام بدم؟ این پول‌ها از گلوی من پایین نمی‌ره.

اینو گفتم و درحالی‌که گریه‌م گرفته بود، از مغازه زدم بیرون. سرم پایین بود و به‌سرعت داشتم می‌رفتم که عمورجب دوید توی خیابون و گفت: «وایسا پسرم! وایسا کارِت دارم.» گوش ندادم و قدم‌هام رو بلندتر برداشتم. عمورجب هم که به نفس‌نفس افتاده بود، با صدای بلند گفت: «خدا رو خوش میاد منِ پیرمرد رو بندازی دنبال خودت. نفسم گرفت، وایسا کارِت دارم.» تا اینو شنیدم، پاهام از حرکت ایستاد. عمورجب بالبخند اومد جلو، درحالی‌که پیشونی‌م رو می‌بوسید، گفت: «دمت گرم اوستا عبدالحسینِ دهه‌نودی!» منظورش رو نفهمیدم. هنوز عصبانی بودم و درحال گریه که گفت: «بیا بریم مغازه، باید یه‌چیزی رو برات تعریف کنم.» اصلاً دوست نداشتم برگردم اونجا؛ اما وقتی گفت: «حرف منِ ریش‌سفید رو زمین ننداز.» بااکراه دنبالش راه افتادم.

[میوه‌فروشی] روی صندلی با همون حال بد نشسته بودم که عمورجب رفت سمت میزش و از تو کشو، یه عکس قدیمی برداشت و گرفت سمت من و گفت:

_ ایشون رو می‌شناسی بابا؟

نگاهی کردم و گفتم: «نه!»

عمورجب عکس رو بوسید و گفت: «ایشون شهید عبدالحسین برونسیه. ما اوستا عبدالحسین صداش می‌کردیم. فرمانده‌مون بود تو جبهه. دیروز وقتی گفتی می‌خوام با حقوقم دوچرخه بخرم، یهو یاد ایشون افتادم و تصمیم گرفتم امتحانت کنم.»

با کنجکاوی سرم رو آوردم بالا ببینم عمورجب چی داره می‌گه. ایشونم اومد روبه‌روم نشست و گفت:

اوستا عبدالحسین اوایل ازدواجش از روستا اومد مشهد. برای اینکه بتونه خرجی زندگی‌ش رو دربیاره، رفت توی یه سبزی‌فروشی مشغول کار شد. دو ماهی از کارکردنش توی سبزی‌فروشی گذشته بود که اومد خونه و گفت: «من دیگه این کار رو نمی‌خوام. صاحب سبزی‌فروشی آدم درستی نیست؛ سبزی‌ها رو داخل آب می‌ریزه تا سنگین‌تر بشه. از فردا دیگه نمی‌رم اونجا.» خلاصه فردای اون‌روز افتاد دنبال پیداکردن یه کار جدید. تا ظهر گشت و بالاخره تونست توی یه لبنیاتی کار پیدا کنه. اتفاقاً حقوقش بهتر از سبزی‌فروشی بود؛ اما آقاعبدالحسین ده‌پونزده روز توی لبنیاتی دوام آورد و اونجا رو هم رها کرد. همسرش می‌گه بهش گفتم: «این لبنیاتی که دیگه کارش خوب بود و حقوق زیادی هم بهت می‌داد، چرا رها کردی؟» عبدالحسین گفت: «این یکی از اون سبزی‌فروش هم بدتره. هم کم‌فروشی می‌کنه، هم جنس بد رو با جنس خوب قاطی می‌کنه و به قیمت بالا می‌فروشه. از همه بدتر اینکه می‌خواد من یکی بشم لنگۀ خودش. بهم می‌گه اگه می‌خوای به جایی برسی، باید از این کارها رو بکنی.»[153] خلاصه عبدالحسین با اینکه به حقوق اونجا نیاز داشت واسه چرخوندنِ زندگی‌ش، برای اینکه خدایی نکرده اهل مال‌حروم نشه، دست از اون کار هم کشید.

عمورجب یه نگاه حسرتی به عکس شهید انداخت و گفت: «این بنده‌های خوب خدا به وعدۀ پروردگارشون توی قرآن اعتماد داشتن بابا. خدا وعده کرده که <وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ>؛ یعنی کسی که اهل رعایت تقوا باشه و گناه نکنه، خدا از جایی که فکرش رو نمی‌کنه، براش روزی می‌فرسته.

عبدالحسین برونسی هم به‌خاطر خدا، حتی حاضر نشد پیش یه حروم‌خور کار کنه، چه برسه به اینکه بخواد مثل اونا اهل حروم بشه. خدا هم طبق وعده‌ش توی قرآن، روزی‌ش رو رسوند.

همسرش می‌گه دیدم آقاعبدالحسین یه بیل و یه کلنگ گرفته و اومده خونه. ازش پرسیدم: «اینا رو برای چی گرفتی؟» گفت: «به یاری خدا و چهارده معصوم؟عهم؟ می‌خوام از فردا صبح برم سرِ گذر برای کارگری.» گذشت و سه‌چهار روز بعد، آخر شب از سر کار برگشت و بهم گفت: «امروز الحمدالله یه بنّا پیدا شد که من رو با خودش ببره سرِ کار.» همسرش می‌گه شغل جدیدش رو با کاری که توی لبنیاتی می‌کرد، مقایسه کردم و دلم براش سوخت. آخه می‌دونستم کارش سخته و جون‌کندن داره؛ اما عبدالحسین [که هدفش کسبِ رضای خدا بود] گفت: «طوری نیست، نونِ زحمت‌کشی، نونِ پاک و حلالیه.» خلاصه آقاعبدالحسین به‌مرور توی کار بنایی جا افتاد و برای خودش شد «اوستا». کار به جایی رسید که دیگه شاگرد می‌گرفت و دستمزدش هم بهتر از قبل شده بود.[154] آره باباجون! اینکه خدا توی آیه می‌گه اگه کسی به من توکل کنه، من کفایتش می‌کنم یعنی این. خدا طبق وعده‌ش توی قرآن، این‌جوری جواب گناه‌نکردن شهیدبرونسی رو داد.

عمورجب نگاه عمیقی بهم کرد و ادامه داد:

_ دیروز وقتی گفتی همۀ حقوقت رو لازم داری برای خریدن دوچرخه، گفتم بیام امتحانت کنم، ببینم حاضری برای جورشدنِ پول دوچرخه کار حروم انجام بدی یا مثل اوستا عبدالحسین با اینکه پول‌لازمی، به‌خاطر خدا قید حروم رو می‌زنی که دیدم عین فرماندۀ شهید ما کارِت درسته.

عمورجب این جملات آخر رو درحالی می‌گفت که بغضش ترکیده بود و داشت آروم‌آروم اشک می‌ریخت. تازه فهمیدم چرا توی خیابون وقتِ بوسیدنِ پیشونی‌م بهم گفت: «اوستا عبدالحسین دهه‌نودی.»

از اینکه حاضر نشدم کار حروم انجام بدم، خیلی خوش‌حال بودم. همون‌جا توی دلم بابام رو دعا کردم که با رزق حلال، این روحیه رو توی وجود بچه‌هاش ایجاد کرده بود. عمورجب اشک‌هاش رو پاک کرد و گفت:

_ خلاصه همۀ اتفاقای امروز نمایش بود، برای اینکه بهم ثابت بشه توی نسل امروز هم، نوجوون‌هایی با روحیۀ شهدا پیدا می‌شن.

گفتم: «ولی شما به یه پیرمرد سبزی آب‌زده فروختی، از ایشون چطور می‌خوای حلالیت بگیری عمو؟»

عمورجب درحالی‌که می‌خندید، گوشی‌ش رو برداشت، یه عکس از خودش کنار همون آقا نشونم داد و گفت: «ایشون رو می‌گی؟ حاج‌حیدره. رفیق روزهای جبهه و جنگ. سبزی‌فروختن به ایشون هم جزء نمایش بود. معلومه خوب نقش بازی کردیم که نفهمیدی ها [و هر دو خندیدیم].

خدا رو از ته دل شکر کردم که همه‌ش نمایش بود. خدا رو شکر کردم که عمورجب توی ذهنم خراب نشد. حیف بود مردی مثل ایشون از چشم خدا بیفته. الحمدلله که بازی بود.

داشتم توی دلم با این عبارات از خدا تشکر می‌کردم که عمورجب بلند شد و رفت پشت میز. از توی کشو یه پاکت پُر از پول درآورد، گذاشت جلوم و گفت: «بفرما پسرم! این مال شماست.»

با تعجب گفتم: «این چیه عمو؟»

خندید و گفت: «همون رزقِ لایحتسبی که خدا توی آیه گفته دیگه. تقوا به خرج دادی و گناه نکردی، خدا هم از جایی که فکرش رو نمی‌کردی، پول دوچرخه‌ت رو رسوند.»

عمورجب که فهمیده بود گیج شدم، ادامه داد: «همون دیروز نذر کردم و گفتم خدایا! اگه امتحانش کردم و حاضر نشد گناه کنه، پول دوچرخه‌ش رو کامل می‌دم؛ البته حقوقت سرجاشه ها. این ربطی به دستمزد ماهانه‌ت نداره. حلالِ حلالم هست. باباتم در جریانه. همین امروز با پدرت برو دوچرخه رو بخر و از فردا با رَخشت بیا سر کار [و خندید].

باورم نمی‌شد. از خوش‌حالی زبونم بند اومده بود. توی خواب هم نمی‌دیدم پول دوچرخه‌م این‌جوری جور بشه. عصر همون روز با پدرم رفتیم و دوچرخه رو خریدیم. به بابام گفتم: «می‌خوام اولین باری که سوارش می‌شم، باهاش برم حرم امام‌رضا؟ع؟.» خونه‌مون نزدیک حرم بود و ایشونم موافقت کرد.

[روبه‌روی حرم] پیاده شدم و به آقاسلام دادم. حالا که دوچرخه رو خریده بودم، می‌تونستم پول حقوقم رو خرج کنم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، خریدن کتاب شهید عبدالحسین برونسی بود. همون اطراف حرم کتاب خاک‌های نرم کوشک رو خریدم و هرچی خوندم بیشتر به بزرگی اوستا عبدالحسین پی بردم. مردی که با ترک گناه اون‌قدر پیش خدا عزیز شده بود که حضرت زهرا؟سها؟ تو دل یه عملیات سخت، اومد و به‌طور معجزه‌آسایی، راه عبور از موانع رو بهش نشون داد.[155]

 

  • 29

87)                    امن‏ترین تکیه‏گاه

  • شهید علیرضا قلی‏پور

 

فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ

20 مزمل، جزء 29

هرچه قدر برایتان میسّر است، قرآن بخوانید.

مزمل 20

 

بابابزرگ از سوریه برگشته بود و قرار شد همگی بریم دیدنش. از وقتی هم خبر رسیدنش به گوش مامانم رسید، مثل اسپند روی آتش این‌ور و اون‌ور می‌دوید و می‌گفت: «بچه‌ها زود حاضر بشین، دیر شد.»

البته این صحنه برام تازگی نداشت؛ چون از همون روز اولی که سروکلّۀ داعش پیدا شد، آقاجون یه پاش سوریه بود و یه پاش رشت. هر باری هم که برمی‌گشت، حال مامانم همین مدلی می‌شد.

بهشم حق می‌دادم این‌قدر ذوق دیدن پدرش رو داشته باشه. هر کی یه بابا داشت مثل آقاجون محسن، همین‌قدر از داشتنش ذوق می‌کرد: بامرام، خوش‌برخورد، مهربون. خلاصه هرچی از شهدا خونده و شنیده بودم، داشتم توی رفتار آقاجون می‌دیدم.

راه افتادیم سمت خونۀ بابابزرگ. مامانم توی مسیر مدام می‌گفت: «یه‌کم تندتر برو آقامرتضی. دیر شد.»

بابامم با خنده جواب می‌داد: «تندتر خلافه خانوم! مگه آقاجون همیشه نمی‌گه رانندگی برخلاف قانون، دهن‌کجی به حکم خداست و حرومه؟» بابام اینا رو می‌گفت، اما من می‌دونستم دل مامانم فقط با دیدنِ پدرش آروم می‌شه و بس.

[خانۀ بابابزرگ] آقاجون عادت داشت هر بار که از سوریه برمی‌گشت، برای تک‌تک ما وقت می‌ذاشت و چند دقیقه‌ای رو باهامون خصوصی حرف می‌زد. اون شب هم وقتی نوبت به من رسید، بیشتر از هرچیزی از گروه کوهنوردی‌مون براش گفتم.

_ آقاجون! رفتم دورۀ حرفه‌ای کوهنوردی. یه‌کم دیگه تمرین کنیم، برای صعود می‌ریم قله سُمام.[156]

بابابزرگ تا اینو شنید، ذوق کرد و گفت: «آفرین! چه رشتۀ خوبی انتخاب کردی بابا، فقط یادت باشه! کوهنوردی از ورزش‌هاییه که حتی اگه یه لحظه برخلاف نظر مربی‌ت عمل کنی، ممکنه اتفاق‌های بدی برات بیفته.»

_ مراقبم آقاجون! اصلاً بدون نظر مربی آب هم نمی‌خوریم.

_ آفرین پسرم!

یهو نگاهم افتاد به صورت بابابزرگ و دیدم چشم‌هاش اشکی شده. هر وقت این مدلی می‌شد، می‌فهمیدم دوباره دلش پَر کشیده سمت شهدای مدافع حرم. این‌جور وقت‌ها معمولاً اشک توی چشم‌هاش حلقه می‌زد و با حسرت از خاطراتشون می‌گفت. اون شب هم صحبت از کوهنوردی، بردش به خاطرات یه شهید مدافع حرم:

یه جوون اهلِ استان فارس توی سوریه می‌شناختم به نام علیرضا قلی‌پور. خیلی مؤدب و مؤمن بود. دَم‌دَمای اربعین1394 شهید شد. رفیقش می‌گفت: «یکی از تفریحات مهم من و علیرضا رفتن به کوه بود.» می‌گفت این اواخر یه روز که رفتیم کوه و عکس یادگاری انداختیم، علیرضا برگشت بهم گفت: «یه روزی یکی از ما این عکس‌ها رو می‌بینه و به حال اون یکی غبطه می‌خوره.»[157] تا اینکه یه مدت بعد علیرضا تو سوریه شهید شد و خیلی‌ها به حالش غبطه خوردن.

بابابزرگ نفس عمیقی کشید و گفت: «منو یاد علیرضا انداختی بابا.» بعد همون‌جوری که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد، ادامه داد: «ان‌شاءالله موفق باشی پسرم!»

دوست داشتم بیشتر از شهید قلی‌پور بدونم؛ اما نمی‌خواستم بابابزرگ توی اون مهمونی که همه از دیدنش خوش‌حال بودن، بیشتر از این چشم‌هاش بارونی بشه. برای همین ادامه ندادم، فقط اسم شهید رو روی یه برگه نوشتم تا سر فرصت ازطریق فضای مجازی بیشتر باهاش آشنا بشم.

[صبح فردا] طبق عادتِ یه شهید مدافع حرم،[158] قبل‌از ورود به فضای مجازی وضو گرفتم. بعد هم نشستم پُشتِ سیستم و به‌محض جست‌وجویِ اسم شهید قلی‌پور، چشمم خورد به این خاطره:

یه فرمانده داشتیم که نیروهاش رو از توی تیپ گلچین می‌کرد. روی انتخاب ارشد هم خیلی حساس بود. می‌گفت: «می‌خوام از بین شما کسی رو به‌عنوان ارشد انتخاب کنم که از نوک پا تا موی سرش برای بقیه الگو باشه» و بعداز چند روز دیدیم شهید علیرضا قلی‌پور رو انتخاب کرد.[159]

همین یه خاطره برای اثبات حرف بابابزرگم که علیرضا رو مؤمن و مؤدب می‌دونست، کافی بود. کسی که ازنظر یه فرماندۀ حساس، از نوک پا تا موی سرش برای بقیه الگوئه، معلومه خیلی خاص و ویژه‌ست. بااشتیاق سایت رو بالاوپایین کردم تا بیشتر ازش بدونم. تا اینکه رسیدم به این خاطره:

یه حاج‌آقای پنجاه‌شصت‌سالۀ خیلی نورانی توی سوریه بود که شهدا رو غسل می‌داد. وقتی بهش گفتم علیرضا از دوست‌ها و همکارهای من بوده، بهم گفت: «من اینجا خیلی شهید غسل دادم، اما این شهید (علیرضا) خیلی خاص بود. آرامش عجیبی داشت.»[160]

بارها شده بود که با خوندن خاطرات بعضی از شهدا، یه علاقۀ شدید و ناگهانی بهشون پیدا می‌کردم؛ علاقه‌ای که با معادلات زمینی جور در نمی‌اومد؛ اما من بارها تجربه‌ش کرده بودم. آخری‌ش هم همین آقاعلیرضا که با خاطراتش منو می‌کشوند سمت خودش؛ همون‌جوری که توی کوچه‌پس‌کوچه‌های دنیای مجازی، دنبال خرده‌روایت‌هایی از زندگی‌ش می‌گشتم، نگاهم روی این خاطره قفل شد:

با بیست نفر از بچه‌ها رفته بودیم دورۀ تفنگ‌داری؛ دوره‌ای که احتمال حادثه‌ش زیاد بود و نیاز به مراقبت جدی داشت. علیرضا بهم گفت: «اگه بچه‌ها موافق باشن، می‌خوام پیشنهادی بدم که دوره‌مون بیمه بشه.» وقتی هم همه دور هم جمع شدیم، پیشنهادش رو این‌طوری مطرح کرد: «بچه‌ها سی جزء قرآن رو تقسیم می‌کنیم و هر کدوم یه قسمت رو می‌خونیم تا دوره‌مون بیمه بشه. ان‌شاءلله جمعه عصر هم تموم می‌شه و توی همین اتاق دعای ختم قرآن رو می‌خونیم.» وقتی هم بچه‌ها قبول کردن، علیرضا خودش نشست، تقسیم‌بندی رو انجام داد و رفقا اون چند روز قرآن رو ختم کردن و این‌جوری دوره‌مون بیمه شد.[161]

یادِ صعود ماه آیندۀ گروه‌مون به بلندترین قلۀ گیلان افتادم. گفتم چقدر خوبه که ما هم این طرح شهید قلی‌پور رو اجرا کنیم. برای همین نشستم و قرآن رو تقسیم بر تعداد اعضای گروه کردم تا توی اون یه ماه به نیت بیمه‌شدن صعودمون، مشغولِ ختم قرآن بشیم.

[فردا، پارک محله] از اونجایی که مربی‌مون گفته بود آمادگی جسمانی مهم‌ترین رکنِ یه کوهنوردی موفقه، طبق روال هر روز صبح با بچه‌های گروه توی پارک محل جمع شدیم برای تمرین و ورزش. منم از دیشب لحظه‌شماری می‌کردم که بیام و طرح قرآنی شهید رو باهاشون در میون بذارم؛ اما برخلاف تصورم تا بهشون گفتم، به‌جز دو نفر، بقیه مخالفت کردن و گفتن:

_ کی حوصلۀ این کارها رو داره آخه؟

_ به نظرم اگه وقت بذاریم برای تمرین و رعایت نکات ایمنی، خودبه‌خود دوره بیمه می‌شه و نیازی به این کارها نیست.

_ ناراحت نشی ها! ولی من اصلاً قبول ندارم یه عده همه‌جا پای قرآن رو می‌کشن وسط.

_ من که اصلاً یادم نیست کی قرآن دستم گرفتم، حتی بلد نیستم بخونمش.

از گروه هفت‌نفره‌مون چهار نفر این‌جوری مخالفت کردن و اون دو نفرِ موافق هم جوری ساکت شدن که فهمیدم نظرشون به همراهی نیست. خیلی دلم گرفت. بیشتر ناراحتی‌م به‌خاطر این بود که بچه‌ها در مورد قرآن این‌جوری واکنش نشون می‌دادن. به‌ناچار سکوت کردم و چیزی نگفتم.

[ظهر، خانه] اون روز آقاجون و عزیز، برای ناهار خونۀ ما دعوت بودن. وقتی رسیدم، همه داشتن آماده می‌شدن برای نماز اول‌وقت. تا چشمم به بابابزرگ افتاد، با خودم گفتم کاش یه روز دیگه آقاجون و اینا خونه‌مون مهمون بودن. آخه هنوز بابت برخورد بچه‌ها حالم گرفته بود و دوست نداشتم کسی متوجه ناراحتی‌م بشه. خیلی هم سعی کردم خودم رو روبه‌راه نشون بدم؛ اما انگار موفق نشدم؛ چون تا به آقاجون سلام کردم، برگشت و گفت: «سرحال نیستی جوون!»

نمی‌خواستم دروغ بگم؛ برای همین لبخندی زدم و رفتم توی اتاقم تا لباسام رو عوض کنم؛ اما بلافاصله صدای در اتاقم اومد. آقاجون بود. طبق عادت همیشگی‌ش که دوست نداشت کسی رو ناراحت ببینه، اومده بود تا به دادِ حالِ آشفتۀ دلم برسه.

_ اجازه هست بیام داخل بابا!

_ بفرما آقاجون!

بابابزرگ اومد، دست‌هام رو گرفت و نشوند روی صندلی، خودشم نشست لبۀ تخت و با همون چهرۀ همیشه خندونش گفت:

_ خیلی تا اذان ظهر نمونده و می‌خوایم بریم نمازجماعت بخونیم. پس زود بگو ببینم چی شده که سرحال نیستی؟

از مطالعۀ خاطرات شهید قلی‌پور شروع کردم تا رسیدم به بیمۀ دوره و دهن‌کجی دوست‌هام به طرح قرآنی. بعد هم با عصبانیت گفتم:

_ یه عمر با کسایی دوست بودم که اعتقادی به قرآن ندارن.

بابابزرگ دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت: «این‌جوری نگو پسرم! نه اونی که می‌گه حوصلۀ خوندن قرآن ندارم، مخالف قرآنه؛ نه اونی که می‌گه پای قرآن رو همه‌جا وسط نکشین. یادت باشه! توی هر موضوعی اول باید خوب مشکل رو بشناسی، بعد دنبال راه‌حل براش بگردی.»

بعد هم یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: «کم‌کم وقت اذانه. فردا چه ساعتی می‌رین پارک؟ منم می‌خوام بیام.»

_ حدود هشت صبح اونجاییم.

_ باشه. میام دنبالت با هم می‌ریم پیش رفیق‌هات. حالام پا شو وضو بگیر تا نماز اول‌وقت رو از دست ندی.

[صبح فردا] بابابزرگ یه ربع به هشت، دَم در بود و با همدیگه رفتیم پارک. بچه‌ها اولش با حضور آقاجون یه‌جورایی اذیت بودن؛ اما ایشون اون‌قدر شوخی کرد و باهاشون گرم گرفت و همه رو خندوند که رفیق‌هام به‌اتفاق گفتن: «آقامحسن! اگه می‌شه فردا هم بیاین.»

بابابزرگ گفت: «با کمال میل! به شرطی که الان افتخار بدین و بیاین بریم یه هویج‌بستنی مهمون من باشین.»

خلاصه آقاجون اون روز سنگ‌تموم گذاشت و حسابی دل همۀ بچه‌های گروه رو به دست آورد. وسط هویج‌بستنی‌خوردن هم خیلی هنرمندانه بحث رو کشوند سمت قرآن. وقتی هم به‌قول خودش فهمید ریشۀ مشکل بچه‌ها برای اُنس نداشتن با قرآن چیه، شبهاتشون رو یکی‌یکی پاسخ داد. اون‌قدر هم از قشنگی‌های قرآن برامون حرف زد که یکی از بچه‌ها به‌وجد اومد و گفت:

_ آقا اگه کسی تا حالا این‌قدر قشنگ از قرآن برامون گفته بود، من مشکل قرائت نداشتم.

بابابزرگ هم خندید و گفت: «کاری نداره که! اگه همه موافق باشین از فردا ورزشمون رو با خوندن یه صفحۀ قرآن دسته‌جمعی شروع کنیم.»

از موافقتِ سریع بچه‌ها فهمیدم آقاجون توی پیوندزدنِ دلشون به قرآن موفق بوده.

[صبح فردا] بابابزرگ زودتر از ما خودش رو رسونده بود پارک. زیلو انداخته و بساط یه صبحونۀ مفصل رو فراهم کرده بود.

بچه‌ها یکی‌یکی اومدن روی زیلو نشستن و بابابزرگ به هر نفر یه قرآن‌جیبی هدیه داد. بعد هم خودش با صوت زیبایی یه صفحۀ قرآن رو خوند و بلافاصله سفرۀ صبحونه رو پهن کرد. همگی شروع به خوردن کردیم و بعدش آقاجون گفت: «الان چون تازه صبحونه خوردیم، ورزش‌کردن خوب نیست. موافقین تا غذا هضم بشه، چند دقیقه‌ای از یه شهید براتون خاطره بگم؟»

رفقام استقبال کردن. ایشونم بسم‌الله گفت و شروع کرد:

_ بچه‌ها اگه یادتون باشه اون روز توی کافه با دلایل علمی براتون توضیح دادم که روحِ قوی، جسم رو هم قوی می‌کنه. یعنی همون‌طور که میای پارک وقت می‌ذاری برای ورزش‌کردن تا جسمت قوی بشه، باید برای قوی‌شدنِ روحت هم وقت بذاری؛ چون روح هم باعث قوی‌شدن جسم می‌شه. یکی از مهم‌ترین روش‌های تقویت روح هم اُنس با قرآنه.

بچه‌ها من توی میدون جنگ، به چشم خودم دیدم اونایی که اُنس بیشتری با قرآن داشتن، هم روحیه‌شون قوی‌تر بود، هم توان و استقامتشون. به‌خاطر همین شدت اثرگذاریه که خدا توی قرآن می‌فرماید: <فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ>؛ یعنی به هر اندازه‌ای که براتون مقدوره قرآن بخونین.

بابابزرگ دستی به محاسنش کشید و گفت: «یکی از شهدایی که اُنس با قرآن داشت شهید علیرضا قلی‌پور بود. بلااستثنا هر شب قرآن می‌خوند.»[162]

بغض آقاجون باز ترکید و با گریه ادامه داد:

شهید قلی‌پور عادت داشت هر شب یه صفحۀ قرآن برای همسر و فرزندانش می‌خوند. وقتی هم شهید شد، خانومش اومد کنار پیکرش و گفت: «علیرضا! تو هر شب برای من یه صفحۀ قرآن می‌خوندی، الان من می‌خوام برات قرآن بخونم.» نشست و کنار پیکر همسر شهیدش یه صفحۀ قرآن خوند.[163]

بچه‌ها به نظرم همون‌جوری که علیرضا برای همسرش قرآن می‌خوند، شما هم بیایین روزی یه صفحۀ قرآن برای سلامتی پدرو مادرتون بخونین. قدردانی قشنگیه از مامان باباتون.

بابابزرگ مکثی کرد و ادامه داد:

البته اینم یادتون باشه! میل به قرآن‌خوندن، خیلی ربط داره به مراقبت از اعمالمون؛ یعنی کسی که اهل گناه شد، اهل بی‌احترامی به پدر و مادر و رفیق‌هاش شد، کسی که دروغ می‌گه یا غیبت می‌کنه و…، نباید انتظار داشته باشه اُنس با قرآن روزی‌ش باشه ها. اگه شهدایی مثل علیرضا اشتیاقِ قرآن‌خوندن داشتن، به‌خاطر این بود که مراقب اعمالشون بودن. می‌گن شهید قلی‌پور بعداز خدمت سربازی رفت شهرشون و توی پروژه‌ای مشغول به کارگری شد. یه روز پیمانکار اومد و بهش گفت: «اگه از شهرداری اومدن و پرسیدن روزی چند ساعت کار کردی، به‌جای پنج ساعت، بگو هشت ساعت تا پول بیشتری ازشون بگیریم و به خودت هم بدیم.» اما علیرضا قبول نکرد. پیمانکار هم باهاش لج کرد و حقوق پنج‌شش ماه کارکردنش رو بهش نداد.[164] بچه‌ها شهید قلی‌پور قید حق خودش رو زد و حاضر نشد حتی یه دروغ بگه. به‌خاطر همین مراقبت‌ها بود که با اشتیاق می‌رفت سمت قرآن‌ها. پس خیلی مراقبِ اعمالمون باشیم.

بابابزرگ جوری من و رفیق‌هام رو عاشق قرآن کرد که حتی وقتی برای آخرین بار رفت سوریه و خودش هم مثل علیرضا شهید شد، این برنامۀ انس با قرآن گروه‌مون قطع نشد. آقاجونم رفت؛ اما به همه‌مون یاد داد که امن‌ترین تکیه‌گاهِ زندگی‌مون قرآنه و آدم عاقل جز به‌جای امن، تکیه نمی‌کنه.

 

  • 30

90)                    جای قهر، تلاش کن

  • شهید مرحمت بالازاده

 

فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا

6 شرح، جزء 30

پس بی‌تردید همراه سختی، آسانی است. [آری] بی‌تردید همراه سختی، آسانی است.

شرح 5 و 6

 

دورتادور دفتر بسیج پُر بود از تصاویر شهدا. مثل عقربۀ ساعت آروم دور خودم چرخیدم و به تک‌تک عکس‌ها نگاه کردم. تا اینکه لابه‌لای تصاویر، عکس یه نوجوون کم‌سن‌وسال نظرم رو جلب کرد. دستم رو به سمتش دراز کردم و از حاج‌حمید پرسیدم:

_ این نوجوونه هم شهید شده حاجی؟

ایشونم سرش رو چرخوند سمت جایی که نشون می‌دادم و گفت:

_ آره داوودجان! شهید مرحمت بالازاده‌ست. چهارده سالش بود که شهید شد.[165] توی 11یا 12سالگی هم رفت جبهه. اون‌قدر جثه‌ش کوچیک بود که گاهی رزمنده‌ها به‌شوخی یه اسلحۀ ام.یک می‌ذاشتن کنارش، می‌دیدن مرحمت فقط سه سانت از اسلحه بزرگ‌تره.[166] اما برخلاف قدوقواره‌ش، یه دل داشته به بزرگیِ دریا.

زُل زدم تو چشم‌های شهید و گفتم:

_ یک سال از الانِ من کوچیک‌تر بوده که شهید شده؛ یعنی می‌شه منم یه روزی شهید بشم حاجی؟

حاج‌حمید دستش رو گذاشت روی شونه‌م و گفت: «خواستن توانستنه پسرم! آدمی اگه برای خواسته‌هاش تلاش کنه، بهش می‌رسه.»

به درخواست حاج‌حمید اومده بودم دفترِ بسیج مسجد تا توی انجام کارها بهشون کمک کنم؛ البته اینم از شگردهای جذبِ حاجی بود که چشم می‌چرخوند بین صف‌های نماز و اگه نوجوونی مثل من رو می‌دید، باهاش ارتباط می‌گرفت و این‌جوری دستش رو توی بسیج بند می‌کرد.

داشتم به عکس بقیۀ شهدا نگاه می‌کردم که حاجی گفت:

_ خُب آقاداوود! بیا ببینم چی‌ها بلدی و توی چه زمینه‌ای می‌تونی بهمون کمک کنی.

_ برام فرقی نمی‌کنه آقا! هر کاری باشه انجام می‌دم.

حاج‌حمید لبخندی زد و گفت:

_ آفرین! به این می‌گن روحیۀ بسیجی! فقط ما اینجا یه رسم داریم، همگی از روز اول یه رفیق شهید انتخاب می‌کنیم، به دو هدف: یکی اینکه توی مشکلات دست‌به‌دامنش بشیم تا به اذن خدا گِره از کارمون وا کنه؛ دوم اینکه توی ثواب کارها شریکش کنیم تا ایشونم اون دنیا برامون جبران کنه. حالا شما رفیق شهیدت کیه؟

شونه‌هام رو انداختم بالا و جواب دادم: «من که رفیق شهید ندارم.» بعد هم سرم رو چرخوندم سمت عکس شهید بالازاده و گفتم: «از وقتی اومدم، این آقامرحمت بدجوری منو جذب خودش کرده. همین شهید بالازاده رفیقِ شهید من.»

حاجی هم سرش رو به نشونۀ تأیید تکون داد و گفت: «عالیه. سن‌وسالتونم به‌هم نزدیکه. فقط یه چیز دیگه اینکه قرار ما توی بسیج اینه که هرکسی باید پیرامونِ رفیق شهیدش مطالعه و به نکاتی که از زندگی‌ش یاد می‌گیره، عمل کنه. بعد هم اون نکات رو روی برگه‌ای بنویسه و بچسبونه به این تابلو تا بقیه استفاده کنن. اسم تابلو رو هم گذاشتیم چراغِ راه؛ چون قراره ویژگی‌های ناب شهدا، چراغ راه زندگی‌مون بشه ان‌شاءالله.»

این طرح‌های حال‌خوب‌کن، حسابی منو جذب دفتر بسیج کرد؛ اما به‌مرور فهمیدم که شهدا زحمات زیادی کشیدن برای رسیدن به ویژگی‌های نابشون و شبیهِ شهداشدن به‌راحتیِ خوندن خاطراتشون نیست.

[یک ماه بعد] ده روز مونده بود به هفتۀ دفاع مقدس و قرار شد یه گروه ویژه از پایگاه ما، توی رزمایش عمومیِ شهر، حرکات نمایشی اجرا کنه. از تیراندازی به اهداف مشخص گرفته تا راپلِ گروهی و نهایتاً رژه جلوی جمعیت. خیلی دوست داشتم حاج‌حمید من رو هم توی این گروه قرار بده؛ اما در کمال ناباوری، دیدم منو گذاشته مسئول پخش دعوت‌نامه‌ها. قرار شد با یه موتور، دعوت‌نامۀ خانواده‌های شهدا رو برسونم به دستشون. حاجی اون روز توی دفتر نبود، اما من از شدت ناراحتی برگشتم و گفتم: «من نمی‌برم بابا! بدین یکی دیگه ببره. بعد هم به هر کی رسیدم پیشش غُر زدم که یه ماهه دارم بهشون التماس می‌کنم منو بذارین توی گروه ویژه، آخر سر می‌گن باید دعوت‌نامه ببری!»

[روز بعد] داشتم از مسجد خارج می‌شدم تا برم خونه که دیدم حاج‌حمید داره صدام می‌زنه. توی پراید قدیمی و رنگ‌ورورفته‌ش نشسته بود و تا سرم رو برگردوندم سمتش، گفت: «بیا سوار شو برسونمت.» ظاهراً بهش گفته بودن که من قهر کردم و ناراحتم. حالا اومده بود اوضاع رو سروسامون بده. روش حاجی هم تذکر مستقیم نبود؛ برای همین تا سوار شدم، بی‌مقدمه گفت:

_ رفیق شهیدت، مرحمت بالازاده رو می‌گم، با موتوری که ازطرف فرمانداری بهش داده بودن، می‌رفت تا دورافتاده‌ترین مساجد و پایگاه‌های مقاومت و پوستر، عکس و فراخوان‌های بسیج رو بهشون می‌رسوند.[167] براشم بزرگ و کوچیک‌بودن کار مهم نبود. بعدشم که دلش هوای رفتن به جبهه کرد و رفت اسم بنویسه، به‌خاطر سنِ کم بهش گفتن اعزامت نمی‌کنیم؛ اما مرحمت جای قهرکردن و زمین‌گذاشتنِ وظایفی که روی دوشش بود، رفت و برای علاقه‌ش تلاش کرد. به نظرم عضویت توی گروه ویژۀ پایگاه با تلاش به دست میاد، نه با غُرزدن و قهرکردن.

بعد هم ماشین رو نگه داشت و گفت: «اینم خونه‌تون آقاداوود! گاهی مقصد همین‌قدر نزدیک می‌شه، اگه از بهترین راه وارد بشیم. برو بسلامت پسرم!»

تشکر کردم و پیاده شدم؛ اما بعضی از جملات حاج‌حمید تا شب ذهنم رو درگیر کرد: «برای رسیدن به هدفت جای قهرکردن، تلاش کن. گاهی مقصد همین‌قدر نزدیکه اگه از راهش وارد بشی.» اون‌قدر این جملات زیبا بود و بهم انگیزه داد که از همون لحظه تصمیم گرفتم در کنار کارهایی که به عهده‌م گذاشتن، برای عضویت توی گروه ویژه هم تلاش کنم؛ برای همین اولِ صبحِ فردا رفتم پیش حاج‌حمید و گفتم: «هفتۀ دفاع مقدس که نمی‌شه؛ اما می‌خوام تمرین کنم تا توی هفتۀ بسیج، عضو گروه ویژه باشم.» ایشونم گفت: «آفرین! حالا شد. حدود دو ماه وقت داری تا هفتۀ بسیج، به‌نظرم از همین الان باید تمریناتت رو شروع کنی.»

حاجی راست می‌گفت. برای یادگیری راپل یا تیراندازی اونم با دقتی که بتونم جلو اون همه جمعیت هدف‌ها رو بزنم، کلی تمرین لازم بود. برای همین از همون روز شروع کردم و انصافاً حاجی هم تا جایی که می‌تونست، هم هوام رو داشت و هم تشویقم می‌کرد؛ اما با شروع تمرینات، تازه فهمیدم عضو گروه ویژه شدن خیلی سخت‌تر از اون چیزیه که فکرش رو می‌کردم.

[یک ماه بعد] کلی تمرین کرده بودم؛ اما هنوز نمی‌تونستم اهداف رو بزنم و از ده تا تیر، یه دونه‌ش به هدف می‌خورد. حسابی عصبی شده بودم و دیگه انگیزه‌دادن‌های حاجی هم روم اثر نداشت. گاهی هم اون‌قدر به هم می‌ریختم که هرچی از دهنم درمی‌اومد می‌گفتم.

یه روز هم که داشتیم تمرین تیراندازی می‌کردیم، وقتی نتونستم اهداف رو بزنم، اسلحه رو پرت کردم و گفتم: «اَهههه! خسته شدم. چرا این‌جوری می‌شه.»

بنده‌خدا حاج‌حمید هم تا اومد بگه: «عیب نداره»، سرش داد زدم و گفتم: «ولم کن حاجی! نخواستیم اصلاً.»

ایشونم سکوت کرد و رفت؛ بلکه یه‌کم عصبانیتم فروکش کنه. نیم‌ساعتی گذشت و دیدم حاجی با دو تا آبمیوه داره میاد. آروم شده بودم و بابت رفتارم ازش عذرخواهی کردم.

ایشونم خندید و گفت: «فدای سرت! پیش میاد.»

بعد هم درحالی‌که آبمیوه رو بهم تعارف می‌کرد، گفت: «ببین داوودجان! حتماً شنیدی که خدا توی قرآن فرموده: <إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا>؛ یعنی همراه هر سختی، آسونی هم میاد؛ اما شرطش اینکه خسته نشی و کم نیاری پسرم.»

حاج‌حمید اسلحه رو از روی زمین برداشت و گفت:

شهید بالازاده کلاس پنجم ابتدایی بود که عشق رفتن به جبهه افتاد به جونش؛ اما به‌خاطر سن کم نمی‌ذاشتن بره.[168] ولی مرحمت کوتاه نیومد و تا می‌تونست تلاش کرد تا راضی‌شون کنه. می‌گن از بس پیله کرد بهشون، آخر سر مسئول اعزام بهش گفت: «اگه بری از امام‌جمعه نامه بیاری، اعزامت می‌کنم.» بنده‌خدا فکر می‌کرد مرحمت نمی‌تونه؛ چون اون موقع اردبیل زیرمجموعۀ تبریز بود و باید می‌رفت اونجا واسه گرفتنِ نامه؛ اما مرحمت کسی نبود که به این راحتی پا پس بکشه. رفت و از امام‌جمعۀ تبریز[169] درخواست نامه کرد. ایشونم گفت: «اگه بیای توی نمازجمعه و مردم رو تشویق کنی که برن جبهه، بهت نامه می‌دم.» مرحمت که تا حالا جلو اون همه جمعیت سخنرانی نکرده بود، جا خورد؛ اما این بار هم کم نیاورد. رفت و جوری سخنرانی‌ش به دل مردم نشست که دائم تشویقش می‌کردن و تکبیر می‌گفتن. امام‌جمعه هم سر حرفش موند و بهش نامه داد.

وقتی نامه رو برد پیشِ مسئول اعزام، ایشون که تصور می‌کرد مرحمت از پس این کار برنمیاد، دوباره یه شرط سخت و به‌ظاهر نشدنی براش گذاشت. گفت اگه بری از رئیس‌جمهور نامه بیاری، خودم اعزامت می‌کنم.

شاید اگه خیلی‌ها جای مرحمت بودن همون اول جا می‌زدن؛ اما ایشون راه افتاد رفت تهران و به هر زحمتی بود، خودش رو رسوند جلوی ساختمون ریاست‌جمهوری؛ ولی باز هم هرچی التماس کرد، راهش ندادن. تا اینکه یکی از نگهبان‌ها در گوشش گفت: «همین‌جا وایسا. الان رئیس‌جمهور از اینجا خارج می‌شه.» همون‌طور هم شد. ماشین آیت‌الله خامنه‌ای که اون موقع رئیس‌جمهور بودن، از در خارج شد. مرحمت فریاد زد: «آقای خامنه‌ای! من باید شما رو ببینم.» آقا صداش رو شنید و پرسید: «این بنده‌خدا کیه؟» محافظ‌ها گفتن: «یه پسربچه‌ست که از روستاهای اردبیل اومده و می‌خواد با شما صحبت کنه.» آقا فرمود: «خُب بذارین بیاد حرفش رو بزنه؟» مرحمت رو آوردن؛ اما جلوی آقا زبونش قفل شد و سکوت کرد.[170] یهو آقا شروع کرد با زبون آذری اسمش رو ازش پرسیدن. مرحمت هم انگار جون گرفته باشه، لب به سخن واکرد و گفت: «آقا من از اردبیل اومدم تا از شما خواهش کنم به آقایون روحانی و مداحان دستور بدین که دیگه روضۀ حضرت قاسم؟ع؟ نخونن.» آقا پرسید: «چرا پسرم؟» مرحمت هم بغضش ترکید و گفت: «آقاجان! حضرت قاسم؟ع؟ 13ساله بود که امام‌حسین؟ع؟ بهش اجازۀ رفتن به میدون داد؛ ولی من هرچی التماس می‌کنم، می‌گن شما رو جبهه نمی‌فرستیم. اگه جنگ رفتنِ ما بده، پس چرا این همه روضۀ حضرت قاسم؟ع؟ می‌خونن؟»

حضرت‌آقا دست گذاشتن روی شونۀ مرحمت و گفتن: «پسرم! درس‌خوندن هم یه‌جور جهاده.» اما شهید بالازاده فقط گریه می‌کرد. آقا هم بغلش کرد و به سر تیم حفاظت گفت: «با امام‌جمعۀ تبریز تماس بگیر و بگو فلانی گفته این آقامرحمت رفیق ماست، هرکاری داره راه بندازین. بعد هم براش ماشین بگیرین تا برگرده اردبیل.»

حضرت آقا صورت اشکی مرحمت رو بوسیدن و گفتن: «منو دعا کن پسرم! درس و مدرسه رو هم فراموش نکن.»

خلاصه مرحمت با خوش‌حالی برگشت و این بار دیگه نتونستن بهونه‌ای برای اعزام‌نکردنش پیدا کنن؛ برای همین اسمش رو نوشتن توی لیست بسیجی‌هایِ لشکر 31عاشورا.[171]

داوودجان! مرحمت می‌تونست توی این همه مشکلِ به‌ظاهر حل‌شدنی، خسته بشه و پا پس بکشه؛ اما کوتاه نیومد و به فرمودۀ قرآن که می‌گه ان مع العسر یسری، بالاخره مشکلاتش حل شد و به هدفش رسید.

یقیناً سختیِ کار تو مثل سختیِ کار مرحمت نیست. پس مثل رفیق شهیدت توی مشکلاتِ مسیر پا پس نکش و مطمئن باش که نتیجه می‌گیری پسرم!

[1]. ممتحنه، 4.

[2]. امام‌صادق؟ع؟ از پدران بزرگوارش؟عهم؟ نقل می‌کند که پیامبر اکرم؟صل؟ فرمود: «فَوْقَ کلِّ بِرٍّ بِرٌّ حَتّی یقْتَلَ الرَّجُلُ فِی سَبیلِ اللَّهِ، فَاذا قُتِلَ فِی سَبیلِ اللَّهِ _ عزّوجلّ _ فَلَیسَ فَوْقَهُ بِرٌّ»؛ «بالاتر از هر نیکی، نیکی برتری است تا اینکه شخص در راه خدا کشته شود. پس هنگامی که در راه خداوند _ عزّوجلّ _ کشته شد، نیکوکاری بالاتر از آن نیست.» (مجلسی، بحارالانوار، ج100، ص10، روايت14).

[3]. رسولُ اللّه؟صل؟: «ثلاثةٌ يَشفَعُونَ إلى اللّه عَزَّوجلَّ فَيُشَفَّعُونَ: الأنبياءُ، ثُمّ العُلَماءُ، ثُمّ الشُّهَداءُ.» (صدوق، الخصال: 156/197)؛ پيامبر خدا؟صل؟: «سه گروه نزد خداى عزّوجلّ شفاعت مى‌كنند و شفاعتشان پذيرفته مى‌شود: پيامبران، سپس عالمان و بعد شهيدان.

[4]. نشریۀ امتداد، ش15.

[5]. نگین ایران «فصلنامۀ تخصصی مطالعات دفاع مقدس»، سال چهاردهم، ش56، ص195.

[6]. خبرگزاری دفاع مقدس «وابسته به بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس».

[7]. نگین ایران «فصلنامۀ تخصصی مطالعات دفاع مقدس»، سال چهاردهم، ش56، ص195.

[8]. لحظه‌های آشنا، سيد حميد علم الهدی، ص34.

[9]. همان، ص59.

[10]. فانوس زائر(راهنمای ارتباط معنوی با شهیدان)، رضا آبیار. محمدتقی وکیل‌پور. موسسه روایت سیره شهدا. چاپ چهاردهم. ص87.

[11]. خط عاشقی 3، خاطرات عشق شهدا به امام‌رضا؟ع؟، گردآورنده حسین کاجی، بازنویسی: مهدی قربانی، نشر حماسۀ یاران، چاپ سوم، تابستان 1437، ص74.

[12]. عنه؟ع؟: «الدِّينُ أقوَى عِمادٍ.» امام‌على؟ع؟: «دين، محكم‌ترين تكيه‌گاه است.» (غرر الحكم: 489).

[13]. کلیپ مصاحبۀ شهید حاجی‌زاده موجود است.

[14]. یادگاران، ج22؛ احمدی روشن، مرتضی قاضی، ناشر: روایت فتح، چاپ نهم، 1393، خاطرۀ شمارۀ 11.

[15]. اطلاعات دریافتی از کنگرۀ سرداران استان‌های خراسان، خاطرۀ شهید تیمورزاده.

[16]. بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس، به‌نقل از پدر شهید.

[17]. بقره، 268.

[18]. بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، به‌نقل از پدر شهید.

[19]. پایگاه اینترنتی دانشگاه بیرجند.

[20]. من مادر مصطفی، رحیم مخدومی، ص31.

[21]. یادگاران، ج22؛ احمدی روشن، مرتضی قاضی، ناشر: روایت فتح، چاپ نهم، 1393، خاطرۀ شمارۀ 16.

[22]. رکنا، به نقل از مهندس حسین آب‌نیکی.

[23]. خبرگزاری حوزه.

[24]. فرمایش شهید کوتاه‌شده؛ فیلم آن موجود است.

[25]. روایتگری آقای حبیب‌الله خسروجردی سر مزار شهید بهشتی به‌نقل از مرحوم سیدناظر حسینی.

[26]. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، مصاحبه با علی‌اکبر پرورش، نوار اول، 22 شهریور 1379، شمارۀ بازیابی: 12087.

[27]. جفای دوستان، بهشتی زیر آوار اتهام‌ها، اکبر مظفری، ص143.

[28]. کتاب سیدمحمدحسینی بهشتی، امیر صادقی، ص70.

[29]. روزنامۀ کیهان، کد خبر: 246646.

[30]. مجموعه یادگاران «کتاب شهید چمران»، انتشارات روایت فتح، ص30.

[31]. مرکز اسناد انقلاب اسلامی، کد خبر: 3008.

[32]. مجموعه یادگاران «کتاب شهید چمران»، انتشارات روایت فتح، ص17.

[33]. مجموعه یادگاران «کتاب شهید چمران»، انتشارات روایت فتح، ص92.

[34]. اقتباسی از گفت‌وگوی مولوی شه‌بخش با خبرگزاری تسنیم.

[35]. بنیاد هابیلیان (خانوادۀ شهدای ترور کشور) به‌نقل از طيبه درری (همسر سردار شهيد نورعلی شوشتری).

[36]. همان.

[37]. تکه‌کلام شهید باکری در جبهه بوده به معنای «بندۀ خدا».

[38]. خداحافظ سردار، سیدقاسم ناظمی، چاپ سوم، ص25.

[39]. خاطرۀ شهید کاظم نجفی رستگار، فرماندۀ تیپ.

[40]. مجموعه یادگاران، ج3، کتاب شهید مهدی باکری، ص100.

[41]. فیلم صحبت حضرت آقا هست.

[42]. فصلنامۀ تخصصی مطالعات دفاع مقدس «نگین ایران»، راوی: مهدی رمضانی، سال شانزدهم، ش59، ص102.

[43]. فیلم مصاحبۀ سردارحاجی‌زاده موجود است.

[44]. فرمایش شهید در یک برنامۀ تلوزیونی.

[45]. به روایت همسر شهید، گفت‌وگو با خانوادۀ شهيد اميرعلی حاجی‌زاده در برنامۀ بدون تعارف شبکۀ دو سیما، 31/4/1404.

[46]. آقا مجتبی، خاطراتی از شهید سیدمجتبی هاشمی، محمد عامری، ناشر: تقدیر، چاپ دوم، تابستان 1396، ص94 و 106.

[47]. همان، ص16.

[48]. بنیاد هابیلیان (خانوادۀ شهدای ترور کشور).

[49]. شاهرخ (حر انقلاب اسلامی)؛ انتشارات شهید ابراهیم هادی، ص10.

[50]. شاهرخ (حر انقلاب اسلامی)؛ انتشارات شهید ابراهیم هادی ، ص19 و 20.

[51]. همان، ص19.

[52]. همان، ص10.

[53]. شاعر: مرحوم سیدرضا مؤید خراسانی.

[54]. شاهرخ (حر انقلاب اسلامی)؛ انتشارات شهید ابراهیم هادی، ص17.

[55]. همان، ص20.

[56]. همان، ص18.

[57]. همان، ص17.

[58]. بخشی از آیۀ 114 سورۀ هود، تفسیر نمونه: آیۀ فوق همانند قسمتی دیگر از آیات قرآن تأثیر اعمال نیک را در ازمیان‌بردن آثار سوء اعمال بد بیان می‌کند. در سورۀ نساء، آیۀ 31 می‌خوانیم: <إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ>؛ «اگر از گناهان بزرگ دوری کنید، گناهان کوچک شما را می‌پوشانیم»؛ در آیۀ 7 سورۀ عنکبوت می‌خوانیم: <وَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَنُكَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَيِّئَاتِهِمْ>؛ «کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند، گناهان آنان را می‌پوشانیم.»

[59]. برنامۀ بدون تعارف با خانوادۀ شهید سلامی، به‌نقل از دختر شهید.

[60]. همان.

[61]. به روايت عبدالله گنجی، نقل‌شده در صفحۀ اجتماعی‌شان.

[62]. صحبت‌های آقای اسماعیلی «وزیر ارشاد دولت رئیسی» در برنامۀ تلویزیونی.

[63]. توضیحات خود شهید در برنامۀ تلویزیونی.

[64]. صحبت‌های آقای اسماعیلی «وزیر ارشاد دولت رئیسی» در برنامۀ تلویزیونی.

[65]. سخنرانی حجت‌الاسلام عالی.

[66]. سخنرانی انتخاباتی آقای رئیسی در جمع مردم اصفهان.

[67]. خاطرات شهید ابراهیم رئیسی «اندیشکدۀ سعدا»، ص44 و 46 و 48.

[68]. سخنرانی دختر شهید رئیسی در بزرگداشت شهدای پرواز اردیبهشت (ویژۀ بانوان) در مشهد مقدس.

[69]. نوید شاهد «بنیاد شهید و امور ایثارگران».

[70]. همان.

[71]. همان.

[72]. همان.

[73]. فدراسیون بین‌المللی انجمن‎های مخترعان.

[74]. «شهدای علم و اخلاق» مجموعه خاطرات کوتاه از شهدای علمی به‌همراه سیرۀ اخلاقی ایشان از مؤسسۀ فرهنگی مطاف عشق.

[75]. همان.

[76]. همان.

[77]. خبرگزاری حوزه.

[78]. مضمون و چکیده‌ای از فرمایش‌های استاد قرائتی در برنامۀ درس‌هایی از قرآن، مورخۀ 20/06/1399، موضوع: شرایط صلح در قرآن.

[79]. سربندهای یامهدی؟عج؟، کوثر شریف نسب، ص49.

[80]. وصال، چهل روایت از دلدادگی شهدا به امام زمان. نشر شهید ابراهیم هادی، ص92.

[81]. نوید شاهد «بنیاد شهید و امور ایثارگران».

[82]. جلوۀ جلال، نوروز اکبری‌زادگان، نشر ستارگان درخشان، چاپ اول، 1395.

[83]. همان، ص32.

[84]. همان، ص39 و 40.

[85]. بازنویسی خاطرۀ شهید ابراهیم هادی، برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم؛ جلد اول؛ انتشارات شهید ابراهیم هادی، ص36.

[86]. بازنویسی خاطرۀ شهید ابراهیم هادی، برگرفته از کتاب سلام بر ابراهیم، ج1، ص77.

[87]. یک خانۀ تاریخی در کرمان که در دوران قاجار ساخته شده است.

[88]. به‌نقل از استاد رحیم پور ازغدی: https://kayhan.ir/000YC4

[89]. نظریۀ «زمین‌گردی» می‌گوید زمین، ثابت است و ماه و خورشید و پنج سیارهٔ شناخته‌شدهٔ آن روزگار، یعنی عطارد، زهره، مریخ، مشتری و زحل در مدارهایی دایره‌ای به دور زمین می‌گردند. این نظریه به‌عنوان یک باور آسمانی به شمار می‌آمد و وقتی گالیله برخلاف آن مدعی شد که زمین به دور خورشید می‌گردد، در کلیسا برای او دادگاه تفتیش عقاید تشکیل داده و او برای حفظ جان خود مجبور شد از حرفش توبه کند؛ چراکه ممکن بود او را زنده‌زنده در آتش بسوزانند «ویکی‌پدیا».

[90]. https://fa.wikipedia.org/wiki/گالیلئو_گالیله

[91]. تفسیر نور، بخش نکته‌های آیۀ 88 سورۀ نمل.

[92]. الرحمن، 19 و 20؛ فرقان، 53.

[93]. دانشمندان می‌گفتند ستارگانِ ثوابت فقط در آسمان بالا هستند؛ اما قرآن برخلاف حرف آن‌ها در سورۀ صافات، آیۀ 6 فرموده: «ما آسمان نزدیک [=پایین‌] را با ستارگان آراستیم [ترجمۀ آیت‌الله مکارم شیرازی] و بعدها ثابت شد که حرف دانشمندان غلط بوده و قرآن درست گفته است.

[94]. بازنویسی ترجمۀ آیت‌الله مکارم شیرازی که فرمودند: «بنابراین از کافران اطاعت مکن و به‌وسیلۀ آن [=قرآن‌] با آنان جهاد بزرگی بنما!».

[95]. قرائتی، تفسیر نور: «قرآن بهترين ابزار جهاد علمى و فرهنگى و نيرومندترين وسيلۀ بحث و محاجّه با دشمنان اسلام است»، «جاهِدْهُمْ بِهِ».

[96]. https://khl.ink/f/23380.

[97]. خبرگزاری دفاع مقدس «بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس»، به نقل از مادر شهید:

https://ttr.ir.3cp969.

[98]. مشرق‌نیوز به‌نقل از حاج جواد روح‌اللهی، هم‌رزم شهيد.

[99]. رندان جرعه‌نوش، خاطرات حمید شفیعی، نویسنده و راوی: حمید شفیعی، ناشر: سماء قلم، چ1، 1384، ص100.

[100]. پایگاه اطلاع‌رسانی و خبری جماران، به‌نقل از مادر شهید.

[101]. مجموعه ستارگان حرم کریمه1 کتاب «شهید مهدی زین‌الدین»؛ مهدی قربانی، ص13.

[102]. سرداران تقوا ، ص43.

[103]. آقامهدی، موسسه فرهنگی مستشهدین وصال؛ ص67.

[104]. برشی از کتاب تو که آن بالا نشستی، احمد جبل عاملی، ص39-40.

[105]. جامع الأخبار، 518 / 1468.

[106]. مجموعه ستارگان حرم کریمه1 «کتاب شهید مهدی زین‌الدین»، مهدی قربانی، ص53.

[107]. بازنویسی صحبت‌های سیدحسن نصرالله، براساس فایل صوتیِ ایشان در نقل خاطره. دریافت کلیپ خاطرۀ سیدحسن از:

https://B2n.ir/kd8212.

[108]. سید عزیز، حمید داودآبادی، ص11 و 12.

[109]. منظور شهید نصرالله این داستان روایی است: «مأمون رقّی نقل می‌کند: خدمت امام‌صادق؟ع؟ بودم که سهل‌بن‌حسن خراسانى وارد شد، سلام کرد و نشست. سپس گفت: «ای فرزند رسول خدا! چقدر شما رئوف و مهربان هستید. شما امام هستید، چرا دفاع از حق خود نمى‌کنید با اینکه بیش از صد هزار شیعۀ آمادۀ نبرد دارید.» امام؟ع؟ فرمود: «خراسانى بنشین، خوش آمدی». سپس به خدمت‌کار فرمود: «تنور را روشن کن!» خدمت‌کار امام؟ع؟ تنور را روشن کرد و امام؟ع؟ رو به مرد خراسانى نموده، فرمود: «داخل تنور شو!» خراسانى با التماس گفت: «ای فرزند رسول خدا! مرا با آتش مسوزان. از جرم من در گذر، خدا از تو بگذرد.» امام؟ع؟ فرمود: «تو را بخشیدم.» در این هنگام هارون مکى وارد شد، درحالی‌که کفش خود را با دست گرفته بود، گفت: «السلام علیک یا ابن‌رسول‌اللَّه.» امام؟ع؟ فرمود: «کفش‌هایت را بیانداز، برو داخل تنور بنشین!» هارون مکی، کفش‌هایش را انداخت و در داخل تنور نشست. در این هنگام امام؟ع؟ با مرد خراسانی به سخن‌گفتن پرداخت و مانند کسی که در خراسان بوده از جریان‌هاى آن منطقه خبر داد. سپس فرمود: «خراسانى برو ببین در تنور چه خبر است.» خراسانی می‌گوید: «به جانب تنور رفتم، دیدم هارون مکی چهار زانو در تنور نشسته است. بعد از تنور خارج شد و به ما سلام کرد.» امام؟ع؟ فرمود: «از این‌ها در خراسان چند نفر پیدا می‌شود؟» خراسانی گفت: «به خدا قسم! یک نفر هم نیست.» امام‌صادق؟ع؟ فرمود: «به خدا یک نفر هم پیدا نمی‌شود، ما زمانى که پنج نفر یاور مانند این (هارون مکی) نداشته باشیم، قیام نخواهیم کرد. ما خودمان موقعیت مناسب را بهتر می‌دانیم.» (ابن‌شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل أبی طالب؟ع؟، ج4، ص237، علامه، قم، 1379ق؛ علامه مجلسى، بحار الأنوار، ج47، ص123، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1404ق).

[110]. ویژه‌نامۀ نهم سید مقاومت ضمیمۀ ماهنامۀ سفیر امین، ص14 و 15؛ مصاحبه با آیت‌الله کعبی، مرکز پژوهش‌های تبلیغ، مجتمع آموزشی و پژوهشی تبلیغ.

[111]. بیا مشهد، گروه فرهنگی شهید هادی، چ1، 1395، ص92.

[112]. همان، ص93.

[113]. همان، ص93.

[114]. <وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ> (آل‌عمران، 169).

[115]. زندگی‌نامۀ شهید سنوار: https://www.aparat.com/v/kgl5jg5

[116]. خبرگزاری تسنیم: https://B6037n.ir/by2

[117]. همان.

[118]. زندگی‌نامۀ شهید سنوار: https://www.aparat.com/v/kgl5jg5

[119]. https://farsi.khamenei.ir/video-content?id54080=

[120]. B2n.ir/ey4716.

[121]. فیلم صحبت‌های شهید در فضای مجازی موجود است.

[122]. بازنویسی و برداشتی از فرمایش‌های سردار اسدی: https://www.aparat.com/v/t66jc80.

[123]. خبرگزاری دفاع مقدس «بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس».

[124]. همسر شهید در مستند روایت فتح: https://www.aparat.com/v/s45935t.

[125]. برشی از برداشت‌هایی از سیرۀ امام‌خمینی، ج1. غلامعلی رجایی

[126]. خبرگزاری دفاع مقدس «بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس».

[127]. فرماندۀ فاطمیون.

[128]. رهبر شیعیان پاکستان.

[129]. سکویی است که برای نمایش‌ها، سخنرانی‌ها، رویدادها و سایر اجراها از آن استفاده می‌شود.

[130]. پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه: https://B2n.ir/mh6944.

[131]. به‌نقل از آقای تاجیک در برنامۀ سحرگاهی ماه رمضان، شبکۀ سوم سیما:

https://www.aparat.com/v/tr48530.

[132]. نوید شاهد «بنیاد شهید و امور ایثارگران»: https://B2n.ir/ef9233.

[133]. به‌نقل از آقای تاجیک در برنامۀ سحرگاهی ماه رمضان، شبکۀ سوم سیما:

https://www.aparat.com/v/t48530r.

[134]. پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه: https://B6944n.ir/mh2.

[135]. تیپ نبویون در پاییز سال 1394 با پیگیری‌ها و حمایت‌های سردار بزرگ و پُرافتخار اسلام، شهید حاج‌قاسم سلیمانی از میان شیرمردان بلوچ تشکیل شد. این تیپ، در دو نوبت در سال‌های 1394 و 1396 به سوریه اعزام شد و پیروزی‌ها و افتخارآفرینی‌های عظیمی با تقدیم شهدا و جانبازان قهرمان و سرافرازی رقم زد.

[136]. شهدایی نظیر شهید عمر ملازهی، شهید مراد عبداللهی، شهید سلمان بامری، شهید عبدالحمید سالاری، شهید اصغر بامری، شهید پرویز بامری‌پور، شهید اسماعیل شجاعی و… .

[137]. «مَنِ اتَّقى اللّهَ أهابَ اللّهُ مِنهُ كُلَّ شَيءٍ، و مَن لَم يَتّقِ اللّهَ أهابَهُ اللّهُ مِن كُلِّ شَيءٍ» (متقی هندی، کنزالعمال، 5883).

[138]. امام خامنه‌ای در دیدار با خانوادۀ شهدای خدمت فرمودند: «شرح خدمات و تلاش‌های آقای رئیسی و آقای امیر عبداللهیان در جبهۀ داخلی و در جبهۀ خارجی یک داستان طولانی و مفصل است.»

[139]. مشرق‌نیوز به‌نقل از همسر شهید: https://B2n.ir/sy9967.

[140]. همان.

[141]. مشرق‌نیوز به‌نقل از پسر شهید: https://B2n.ir/sy9967.

[142]. مشرق‌نیوز به‌نقل از همسر شهید: https://B2n.ir/sy9967.

[143]. شهید حسین امیر عبداللهیان، ناصر کاوه، به‌نقل از همسر شهید، ص48.

[144]. همان، به‌نقل از آقای اسحاق آل‌حبیب، ص46.

[145]. همان، به‌نقل از زهرا رکن‌آبادی فرزند شهید رکن‌آبادی، ص61.

[146]. امیر دلاور، امیرحسین انبارداران؛ به‌نقل از سرلشکر علی شهبازی، ص3.

[147]. نوید شاهد «بنیاد شهید و امور ایثارگران»: https://B2n.ir/tw8409.

[148]. در سفر لبنان، در بعلبک به منزل پیرمردی شیعه رفتیم که خانواده‌اش پنج شهید داده بود. هنگام خداحافظی، پیرمرد دستی کشید روی پوتین صیاد و خاک آن را به صورتش مالید. صیاد خیلی منقلب شد و گفت: «چرا این کار را با من می‌کنید؟» و دست پیرمرد را گرفت و با اصرار، آن را بوسید. آنگاه به او گفت: «نه می‌توانم و نه لایق هستم که بیایم دست‌وپای امام را ببوسم. می‌خواهم وقتی رفتید ایران، به امام بگویید که اگر لایق نبودم و نتوانستم بیایم، ولی پای سربازت را بوسیدم.»

صیاد بار دیگر دست ایشان را بوسید و برگشتیم به محل استقرار. من و صیاد هم‌اتاق بودیم. من اجازه گرفتم و خوابیدم. دیدم ایشان رفت برای نمازخواندن. حدود یک بعداز نیمه‌شب بود. چرتی زدم و بیدار شدم، دیدم در سجده است و به‌شدت گریه می کند. وقتی گریه‌اش تمام شد، رفتم روبه‌رویش، پُشت به قبله نشستم و گفتم: «جناب سرهنگ! باید برای من بگویی چرا نمازشب را شروع نکرده، این‌قدر گریه می‌کردی؟» گفت: «آقا دست از سر ما بردار.» آن‌قدر اصرار کردم تا اشکش جاری شد و گفت: «دیدی پیرمرد با من چه کرد؟ من تاکنون فکر می کردم که در مملکت خودم، مدیون مردم خودمان و انقلاب اسلامی هستم، بلکه هر جایی در این دنیا مظلوم و شیعه و مسلمانی هست، به او مدیون هستم. هر جا کسی علیه ظلم می‌جنگد، من باید حضور پیدا کنم، من به او مدیونم. هر مظلومی که دارد می‌جنگد، من به او مدیونم. گریۀ من استغفار به درگاه حضرت حق بود. گریه‌ام از این است که من در کشور خودم، طوری که مقبول ذات خداوند باشد، قادر به انجام تکالیفم نیستم. چگونه می‌توانم در جاهای دیگر انجام وظیفه کنم. من که قادر نیستم هر جایی که جنگی هست، حضور پیدا کنم و هر جایی که مظلومی هست، دِینم را به او ادا کنم، چاره‌ای غیر از استغفار به درگاه خدا ندارم. کار من امشب استغفار بود که خدایا مرا ببخش. من از انجام وظیفه‌ام در جمهوری اسلامی عاجزم، چگونه می‌توانم در جاهای دیگر دِینم را ادا کنم؟»: نوید شاهد.

[149]. تلفیقی از خاطرۀ آیت‌الله شهید آل‌هاشم منتشرشده در سایت روزنامۀ دنیای اقتصاد؛ خاطرۀ سرهنگ عطارموسی در امیر دلاور، ص53.

[150]. رسولُ‌اللّه؟ص؟: «مَن أكَلَ لُقْمَةً مِن حَرامٍ لَم تُقْبَلْ لَهُ صلاةٌ أرْبَعينَ لَيلةً.» (متقی هندی، كنز العمّال: 9266).

[151]. عنه؟ص؟: «إنَّ اللّهَ عزّ و جلّ حَرّمَ الجَنّةَ جَسَدا غُذِيَ بحَرامٍ» (متقی هندی، كنز العمّال: 9261؛ تنبيه الخواطر، ج1، ص61، مع تفاوت يسير في اللفظ).

[152]. عنه؟ص؟: «إذا وَقَعتِ اللُّقْمَةُ مِن حَرامٍ في جَوفِ العَبدِ لَعَنهُ كُلُّ مَلَكٍ في السّماواتِ و الأرضِ» (مشكاة الأنوار: 543/1819).

[153]. خبرگزاری تسنیم به‌نقل از همسر شهید: https://B2n.ir/qu1461.

[154]. همان.

[155]. این داستان زیبا و بقیۀ خاطرات شهید برونسی را در خاک‌های نرم کوشک بخوانید.

[156]. قله سُماموس یا سُمام با ارتفاع حدود 3700 متر، بخشی از رشته‌کوه البرز بوده و به‌عنوان بلندترین قلۀ استان گیلان، در شهرستان رودسر و منطقۀ اشکورات قرار دارد.

[157]. به‌نقل از آقای محسن محمودی، دوست شهید.

[158]. شهید مدافع حرم، مسلم خیزاب، وقتی می‌خواست از فضای مجازی استفاده کند، حتماً وضو می‌گرفت و معتقد بود این فضا آلوده است و شیطان انسان را در این فضا وسوسه می‌کند:

https://B2n.ir/sb4342.

[159]. به‌نقل از آقای احمدی، دوست و همکار شهید.

[160]. به‌نقل از آقای ابرار، هم‌رزم شهید.

[161]. به‌نقل از آقای احمدی، دوست و همکار شهید.

[162]. به‌نقل از آقای ابرار، هم‌رزم شهید.

[163]. به‌نقل از همسر شهید.

[164]. به‌نقل از آقای ابرار، هم‌رزم شهید.

[165]. مرحمت بالازاده متولد 17/03/1349 بود که در تاریخ 21/12/1363 طی عملیات بدر و در جزایر مجنون به شهادت رسید. نویدشاهد: https://B2n.ir/yx6907.

[166]. بازنویسی مصاحبۀ برادر شهید با روزنامۀ جوان: https://B2n.ir/dd6033.

[167]. بازنویسی خاطرۀ منتشرشده در سایت کمیتۀ جستجوی مفقودین، ستاد کل نیروهای مسلح:

https://B2n.ir/xe5290.

[168]. بازنویسی متن خاطرۀ منتشرشده در خبرگزاری فارس: https://B2n.ir/jj6863.

[169]. آیت‌الله ملکوتی.

[170]. بازنویسی متن انیمیشن پخش‌شده از شبکۀ افق: https://B2n.ir/dd6033.

[171]. بازنویسی متن خاطرۀ منتشرشده در خبرگزاری دانشجو: https://B2n.ir/nb4159.

Comments

No comments yet. Why don’t you start the discussion?

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *