شخصيت دختران و بانوان نمونهٔ اسلام بسيار والا و شگفتانگیز است و ابعاد وسيع و اثرگذارى دارد که متأسفانه کمتر به آن پرداخته شده است.
ما چهقدر دربارهٔ بانوان شهيده و شاخص حرف براى گفتن داريم؟ چند عنوان كتاب اختصاصأ براى نقش اين قشر مهم در تاريخ اسلام و انقلاب تولید شده است؟ چند فیلم سينمايى؟ در کتابهای درسى فرزندان دخترمان چند صفحه براى معرفى اين زنان بزرگ و آسمانى اختصاص يافته است؟
1) به جای مقدمه
نسل جوان، بهويژه دختران که همیشه به دنبال الگو برای خود هستند، تشنه دستیابی به این الگوهای نورانیاند.
اگر دستشان به این الگوهای سراسرنور رسید، راه رشدشان دوچندان سرعت خواهد گرفت. در غیر این صورت، الگوهای فاسد و شیطانی، اما بهظاهر جذاب، جای آنها را خواهند گرفت.
من در شگفتم كه چرا در محافل زنانه و مجالس و همايشهای دينى و در لابهلاى اينهمه كتابهايى كه نوشته میشود و حتى در حوزهاى علميهٔ خواهران و مساجد و محافل معنوى، آنطور كه بايد و شايد اثرى از اين الگوهاى ناب دیده نمیشود و حرفى گفته نمىشود و نسل جوان دختر ما با اين ستارههاى پرنور آشنا نيستند!
به جوانان باايمان و بهویژه دختران پاکدامن اين سرزمين توصيه مىكنم كه ازمطالعه اين كتاب غفلت نورزند و مطمئن باشند كه نگاه و رفتارشان قبل از خواندن اين كتاب با بعد از آن متفاوت خواهد بود.
آیتالله بهجت؟رح؟ میفرمودند: «مطالعه زندگى خوبان، به منزلهٔ کلاس اخلاق است».
خوشا آنان كه مرگشان در شهادت رقم خورد و در آخرين لحظههاى عمرشان با زیارت مولايشان چشم از جهان فروبستند. چه فوزى بالاتر از اين؟! «اَللّهُمَّ ارْزُقْنا تَوْفِیقَ الشَّهادَةِ فِی سَبِیلِكَ تَحْتَ رایَةِ وَلِیِّكَ». إنشاءلله
مرتضى راضى
آبان 1404
تهران
2) چند جمله برای دلِ تو
چندجمله براى دلِ تو؛
براى تو كه در طوفان حوادث زندگى زمين خوردى و دست و پایت زخمى شده؛
براى تو كه تو اين هزارتویِ زندگى سردرگم شدی و به دنبال میانبر میگردی؛
برای تو كه از تجربهكردن خسته شدی و ديگه دوست ندارى پات رو در جادهاى بگذارى كه بنبسته.
مى نويسم كه بین ما، توی همين كوچهپسكوچههاى شهر خودمون، ستارههايى بودن كه به پرواز دراومدن و پركشيدن، تا به ما بفهمونن که میشه آسمونى بود و زمينى زندگى كرد.
و میشه زمينى بود و دل آسمانی داشت.
اگه نسخه شفابخش مىخوای،
اگه دنبال مرهم اضطرابهای دلت مىگردى،
و اگه در جستوجوى راه هستى،
پس بشنو كلام امام و رهبرمون رو كه فرمود:
«با این ستاره ها راه را مى شود پيدا كرد.»
يعنى سربهزير نباش؛ نگاهت به زمين دنيا و ماديات وزرق وبرقش نباشه، كه به كجراهه كشيده میشی.
خوشبهحال کسی که تو این دنیای رنگارنگ و دلفریب، خودش رو همرنگ شهدا بکنه.
این کتاب با همه قشنگیهاش تقدیم به تو
دختر نور…
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا
45 بقره، جزء 1
بیتردید کسانی که گفتند: «پروردگار ما خداست»، سپس پای حرفشان ایستادند، فرشتگان بر آنان فرود میآیند که: «نترسید و غمگین مباشید!»
فصلت 30
هیچوقت نفهمیدم چهطور ممکنه یکی اینقدر صبور باشه! قبل از اینکه باهات آشنا بشم، فکر میکردم تو یه دیوونۀ به تمام معنایی! اما بعد از اینکه شناختمت، فهمیدم نه! تو راستیراستی مجنونی. آخه همیشه خودت میگی: کارِت از دیوونگی گذشته و به جنون رسیده! راست هم میگی؛ فقط یه مجنون میتونه به خاطر اون چیزی که عاشقشه، جلوی همۀ دنیا وایسه، اما روی حرفش حرف نزنه!
ولی الآن و توی این نامه، نمیخوام حرفهای قشنگت رو به خودت برگردونم. فقط میخوام برات یه قصهای رو تعریف کنم؛ قصۀ همون دختری که تو باعث شدی لنگۀ خودت، عاشقش بشم!
شاید با خودت بگی: این دختره دیوونه بود، دیوونهتر هم شد! آخه کدوم آدم عاقلی نامه مینویسه، اما اول نامه نمیگه: سلام، حال شما چهطور است؟ حال من خوب است!
اصلا کدوم آدم عاقلی توی این دوره و زمونه به کسی نامه میده؟! اونم من به تویی که هرروز خدا داریم باهم چت میکنیم… اما بهت گفته بودم یه روزی یه جوری سوپرایزت میکنم که نفهمی از کجا خوردی! دقیقاً همونجوری که تو با اومدنت توی زندگیم، شگفتزدهام کردی، نفهمیدم از کجا خوردم. فقط یهو دیدم دارم شبیهت میشم! منم دارم مثل تو عاشق میشم…
یکی ندونه، فکر میکنه دارم دربارۀ یه پسر به زیبایی یوزارسیف حرف میزنم که عالم و آدم عاشقش میشدن و دستاشون رو به خاطرش میبریدن! ولی من و تو خوب میدونیم قصه ما از قصۀ یوسف هم شگفتآورتره. قصه از اون روزی شروع شد که سر کلاس ادبیات، خانم فرهمند اومد و با اون عینک هریپاتریِ مخصوصش گفت: امروز چالش داریم! قلم و کاغذا به راهه؟!
منم که اون روز حسابی بیحوصله بودم و توی ذهنم جنگ جهانی سوم بهپا بود، چشمام یه برقی زد! همیشه عاشق چالشهای خانم فرهمند بودم. فکر کنم تو تمام این یازده سال مدرسه، تنها معلم دینیای بود که باهاش حال کردم. اصلاً همین که میگفت قلم و کاغذاتون به راهه، یعنی قراره جرقۀ یه ماجراجویی خفن بخوره. ولی هیچوقت فکر نمیکردم که نهایت این ماجراجویی خفن، به این برسه که با «نرگس رافعی» رفیق بشم!
نرگس رافعی؟! همون حاج خانووم کلاس! همون بچهمثبتی که تو مدرسه، هیچوقت یهدونه از تار موهاش مشخص نمیشد؛ مبادا اساتید آقا، موهاش رو ببینن! تنها کسی از کلاسمون که زنگ ناهار، بیخیال شکمش میرفت نماز… با خودم فکر میکردم، آخه این دختره با اینهمه دین و ایمونش اومده رشته تجربی که چی؟! میرفت حوزه علمیه، خودش رو راحت میکرد. اینقدر هم طعنه و کنایه نمیشنید!.
مثلا اگه یکی به من میگفت: کلاغسیاه! بهجای اینکه بهش لبخند بزنم و بگم: «همه میتونن برای بقیه لقب بزارن، ولی من کلاغ آزاد بودن رو به قناری تو قفس بودن ترجیح میدم!» میزدم زیر گریه! شایدم جیغ میزدم و موهاش رو میکَندم! اما تو چی آخه؟! با اون لبخند دائمی که نمیفهمیدم از کجا اومده بود و هیچوقت از روی لبت نمیرفت، نمیذاشتی کسی از تو بیاحترامی یا رفتار اشتباهی ببینه.
وقتی معدلهای ترم اول اومد… رتبۀ ممتاز مدرسه شدی! آخه کی میتونه تو رشتۀ تجربی اینقدر معدلش بالا باشه؟! اونم وقتی همه بچهها بهش میگفتن عقبمونده!
خلاصه که داشتم میگفتم… خانم فرهمنده و چالشهاش و شخصیت بامزهای که داره.
من رو باش که فکر میکردم امروز قراره درس هفتم رو بخونیم. آیه <إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا> (فصلت/30) ترجمۀ آیه رو که خوندم، ناخودآگاه قیافهم شبیه علامت تعجب شد که یعنی چی؟ (همانا کسانی که گفتند پروردگار ما الله است و سپس استقامت کردند، ملائکه خدا بر آنها نازل میشوند که نترسید و اندوهگین نشوید). خب ما دیگه هرچقدرم بچۀ ته کلاس باشیم، خدا رو که قبول داریم؛ ولی اینکه میگه: ادعای خالی کافی نیست و باید پای این حرفتون وایستید، یعنی چی دقیقا؟! شاید اشاره به زیرابی رفتنای ما میکنه که یه جاهایی با دیدن سختیهای راه خدا جا میزنیم و لِفت میدیم.
جالبه اصلاً انگار جبرئیل این آیه رو فقط واسه من یکی نازل کرده باشه. دقیقاً فاز مودیِ منو میگه. یه روز اینوری یه روز اونوری… .
تو همین فکرا بودم که یهو خانم فرهمند وایساد روی سکوی کلاس و گفت: چالش امروز از این قراره که میخوام هرکدومتون، شجاعترین آدمی که تو عمرتون شناختین رو به بقیه معرفی کنین؛ اما نه یه معرفی معمولی… هرچقدر این معرفی خاصتر باشه و شجاعت اون فردی که دارین معرفی میکنین، بیشتر باشه، امتیازتون بیشتر میشه. به بالاترین امتیاز هم یه جایزۀ خیلی نفیس در حد لالیگا داده میشه.
جایزۀ نفیس… یادته که؟! وقتی خانم فرهمند میگفت جایزۀ نفیس یعنی دیگه واقعاً یه خبرایی هست. به تکاپو افتاده بودم… دنبال آدمای شجاع زندگیم میگشتم، اما به نظرم هیچکس اونقدر شجاع نبود که بشه باهاش جایزه گرفت!
شایدم اشتباهم این بود که هدفم، جایزه بود! مینوشتم رستم؟! یا مینوشتم کوروش؟! شاید هم شجاعتر از همشون گالیله بود که جرئت کرد برای اولین بار بگه زمین گِرده! اصلا یکی از چالشهای ذهنم دقیقاً همین مسئله بود که چرا همۀ گزینههای شجاعت تو ذهنم آقایونن؟! اَه، یعنی عرضه ندارم دو تا خانوم شجاع دنیا رو بشناسم؟! بدجوری ذهنم قفل کرده بود.
خلاصه سرت رو درد نیارم که چقدر گشتم و گشتم و تمام طبقههای ذهنم رو بالا پایین کردم و آخرش هم نتونستم کسی رو پیدا کنم که اینقدر شجاع باشه!
همه بچهها سرگردون بودن و داشتن در و دیوارو نگاه میکردن، دنبال آدم شجاع زندگیشون! آخه اکثر شخصیتهای قهرمان و خفن و شجاعی که تو ذهن ماها هست، مال فیلم و رمان و کارتونهاییه که دیدیم. قهرمانی که ساخته خیالپردازیهای کارگردانهای هالیوودیه، نمیتونه جواب خانم فرهمند باشه.
هیچکس نتونسته بود نتیجه درست و درمونی پیدا کنه، الا یه نفر که بکوب داشت مینوشت: خودت!
هممون ماتمون برده بود که یعنی داری دربارۀ کی مینویسی که یه لحظه خودکارت رو زمین نمیذاری؟! تازه گیریم شخصیت مدّ نظرت رو پیدا کرده بودی که لایق باشه، چهجوری میخواستی به عجیبترین شکل ممکن مطرحش کنی؟!
دیگه کمکم داشت خوابم میگرفت و تو چشمای خانم فرهمند زل زده بودم که میگفت: بنویس دختر! چرا دست روی دست گذاشتی؟! اما هرچی بلد بودم، از ذهنم پریده بود!
تا اینکه تو از جات پریدی بالا و با صدای جیغمانندی گفتی: من تموم کردم خانوم!
همه کلاس یهو از شوک جیغت صاف شدن و چشماشون درشت شد. مریم به شوخی گفت: خدا بیامرزدت.
خانم فرهمند با شنیدن صدات، چشماش درخشید. با خودم فکر کردم نکنه قضیۀ هماهنگ شدهست و خانم قبلا موضوع رو بهت داده بوده؟ اما بعدش که یکم فکر کردم، فهمیدم نه تو آدم این کاری و نه خانوم فرهمند!
با اینکه چهار تا میز با هم فاصله داشتیم، شنیدم که گفتی: بسم الله الرحمن الرحیم! و صدای پوزخند سه چهار نفر از بچهها بلند شد!
رفتی مقابل کلاس ایستادی و با همون لبخند همیشگیت، تو چشمامون زل زدی و گفتی: شجاعت!
لحنت خیلی عجیب بود، ولی آروم. انگار داشتی از کسی حرف میزدی که باعث شده اینقدر صبور و آروم باشی!
جملات رو درست یادم نمیاد، ولی داشتی به زیبایی هرچه تمامتر یه موقعیت ترسناک رو توصیف میکردی:
«سرخی همهجا را فرا گرفته. چشم، چشم را نمیبیند. بوی خاکی که به لطف خون، خیس شده، به مشام میخورد. چادر و خیمههایی که بنا کرده بودند تا وسط این بیابان بیآب و علف، سرپناهشان باشد، آتش گرفته بود. سه روز است آبی نخورده و تشنگی قوت بدنش را گرفته، اما او ایستاده است؛ چشم هایش زمزمۀ صلابت در گوشمان میخواند. نه زانو زده و نه خم شده؛ به قامت سرو، بالای سر پیکر پارههای تنش میرود. میگوید: برادر؟!
خودمانیم؛ دختر است و محبت برادرش! لبخندهای عمیق و دلنشین برادرش! این دختر هم از این قاعده مستثنا نبود. جانش بند به برادر بود؛ قلبش برادرش بود؛ روحش برادرش بود؛ اصلا بند بند وجودش برادرش بود.
وقتی خواستگار برایش آمد، انتظار داشتند شرط طلا و مالکیت اموال و حقوق مختلف بگذارد، اما… تنها یک جمله گفت:
_ مرا از برادرم جدا نکن!
همه میدانستند که یک «برادر» میگوید و صد جانِ برادر برایش درمیرود! لحظهای نبود که بیعشق برادر تاب بیاورد!».
هیچوقت یادم نمیره لحظهای که داشتی اینا رو میگفتی، توی خیالاتم تا کجاها که نرفتم! داداشم، علی رو یه دور داماد کردم و برای زنش خواهرشوهر بازی درآوردم. به واکنشش توی اولین مراسم خواستگاریم فکر کردم. دنیایی داشتم برای خودم… که یهو ورق برگشت!
لحن صدات از اون لحن مهربون و پرانگیزه، تبدیل به یه صدای خسته و جدی شد. این اولین باری بود که دیدم لبخند از صورتت محو شده!
«اما روزگار که بر پای یک چرخ نمیگردد، نه؟! روزی میرسد که میگوید: برادر! اما برادر جانی ندارد که صدجان را برای خواهرش به در کند. تن بیجان برادری که تنها بهانۀ بودنِ توست، مقابلت افتاده، بیسر، با پیکری شرحه شرحه! مگر در تاریخ داریم کسی که در یک روز و ظرف چند ساعت هجده نفر از عزیزترینهای زندگیاش جلوی چشمش تکهتکه شده باشند؟! دو پسرش را غرق در خون ببیند؛ برادرهایش را، برادرزاده هایش را، همه را یکجا از او بگیرند تا او را به زانو درآورند، اما او هنوز ایستاده باشد؟! در این میان داغ برادر بزرگترش، جور دیگری جگرش را آتش زده بود.
صداها گنگاند. جیغ کودکان و فریاد مادران، برایش غریباند. وقت عزاداری برای جگرگوشهاش را ندارد. وقت هیچ کاری جز برداشتن علم را ندارد…
پسرانش، برادرانش، برادرزادههایش، هیچکس باقی نمانده… اما باز هم او ایستاده است…
از آن هجده یَلی که تو ناموسشان بودی، کسی باقی نمانده، اما تو وقت عزاداری برای اعضای خانوادهات را نداری!
دشمن به سمت خیمهها در یورش است و دخترکان کوچک، امیدشان به توست! تویی که حالا پس از برادر، پرچم به دست گرفتی و برای دفاع در راه حقیقت ایستادهای!
اصلاً رسمش هم همین است!
سکوت تو، یعنی مرگ حقیقت!
پس فریاد بزن صدای حقیقت این جهان بیمروت را!
تو نشان دادی که الله گفتنهایت با همه فرق میکند. تو تفسیر این آیه قرآن بودی که: <إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا> (فصلت/30)؛ کسانی که گفتند پروردگار ما الله است و پای این حرفشان ماندند و استقامت کردند، درست مثل استقامت تو بانو…».
نرگس! تو داشتی همچنان حرف میزدی و من نمیدونم که از کِی دهنم باز مونده بود و حیرتزده به تو نگاه میکردم!
تو داری درباره کی حرف میزنی دختر؟ انگار که سؤال توی ذهنم رو شنیده باشی، ادامه دادی:
«زینب! درباره زینب؟عها؟ سخن میگویم!
زینبی که در مواجهه با قاتل عزیزانش، در میان آنهمه خون، در میان آنهمه زجّه و آزار، علم برادر را برداشت و گفت: «چیزی به جز زیبایی ندیدم!»[1] زیباییها گاه با چشم ظاهری انسان دیده نمی شوند!
زینب! تو مترادف دقیق واژۀ شجاعتی!
ای نابترین الگوی شجاعت! چطور میشود یک دختر آنقدر قوی باشد؟! پاسخ روشن است: وقتی شاگرد مکتب زینب؟عها؟ باشی».
این رو که گفتی، برق از سرم پرید! سکوت و لبخند دائمت برای همین بود پس! همین که چنین الگویی داشتی!
کسی که واقعاً مستحق دریافت کردن جایزه نفیس که نه… با توصیفهای تو، نوبل و اُسکار هم کمه برای این بانو… .
انشای چالشیت که تموم شد، ناخودآگاه همگی شروع به دست زدن کردیم؛ با دهانهایی نیمهباز و چشمای ورقلمبیده از شدت تعجب!
خانم فرهمند با جون و دل برات دست میزد! با لبخند عمیقی که چال گوشۀ لپش رو نشون میداد، گفت: ده تا طلبت از من دختر! ماشاءالله به این انتخاب و قلم…!
همه دست میزدن؛ حتی کسایی که تیکه انداختن و متلک گفتن به تو، دیگه سبک زندگیشون شده بود! ولی هممون خوب میدونستیم که این دستزدنها برای تو نبود!
برای اونی بود که تازه باهاش آشنا شده بودم: زینب!
یادت میاد؟! زنگ تفریح که خورد، دویدم سمتت و با جیغ گفتم: زینب… زینب کیه؟!
با لبخند همیشگیات نگام کردی و دفترچهت رو بهم دادی و گفتی: فقط برشگردون!
مطالب دفترچهت، انشات، کتابای کتابخونه …
دیگه همۀ شرایط فراهم بود برای مجنون شجاعت و صبر کسی شدن!
دیگه هیچ بهونهای پیدا نمیکردم برای اینکه نزنم زیر گریه…
نرگس!
من تا عمر دارم، ازت ممنونم که الگویی مثل بانو زینب؟عها؟ رو بهم معرفی کردی تا من عاشقش بشم…
مِرسی که صبوری و شجاع!
دقیقاً شبیه الگوی خودت؛
الگوی من؛
الگوی ما.
و چی از این بهتر که در مواجهه با «کلاغسیاه» لبخندی بزنم و بگم: من کلاغ آزاد بودن رو به قناری تو قفس بودن ترجیح میدم!
هرچند کاش میشد عینک دودیها رو از چشمها برداشت تا دنیای پر از نور و سفیدی و زیبایی رو سیاه نبینیم. خوش به حال اونایی که بدون عینک دودی دنیا رو میبینن… .
إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ
250 بقره، جزء 2
مسلّماً خداوند از مؤمنان جانها و اموالشان را به بهای اینکه بهشت برای آنان باشد خریداری کرده است.
توبه 111
«تا حالا شده جون یه آدم رو نجات بدی؟! خیلی کِیف داره. اصلا آدم یه آرامشی میگیره. نمیدونم شاید به خاطر همینم بود که رفتم و برای غریقنجات ساحل فومن ثبتنام کردم. برای بخش حفاظت شده مخصوص بانوان، خانومای شنابلد میخواستن. منم که دیوونۀ هیجان و نجات جون آدمها بودم. گاهی با دریا حرف میزدم؛ گاهی صدای خنده دختربچههایی که آببازی میکردن، خلوت من و دریا رو بههم میزد. گاهی هم مثل اون روز ساعت 11 ظهر دوشنبه، داشتم از حفظ قرآن میخوندم؛ آیهای که همیشه عاشقش بودم: <إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…>[2] اونی که با خدا باشه و ایمانش به خدا زینتبخش خونۀ قلبش باشه، خدا خودش خریدار جان و اموال این آدمه و در عوض بهشت رو نصیبش میکنه. تو همین حال و هوا بودم که خندههای بچهها موقع آببازی، تبدیل شد به جیغ و فریادهای پیدرپی!
تا صدای جیغ رو شنیدم، از جام پریدم و به سمت دختربچهها رفتم. یکی از دخترا داشت غرق میشد! به ثانیه نکشید که خودمو پرت کردم توی آب. اون روز دریا موّاج و شنا خطرناک بود، ولی قبل از اینکه این دختر کوچولو رو آب با خودش ببره، دستش رو گرفتم و کشیدمش بیرون!
زندگی من همیشه پر از همین لحظهها بوده. عاشق قهرمان شدن بودم؛ اما من یه آدم معمولی بودم! اسمم معمولی بود؛ خونمون معمولی بود؛ حتی روستایی که توش زندگی میکردم هم یه روستای معمولی بود. «زهرا دقیقی» اهل روستای «خداشهر» فومن.
وقتی بچهتر بودم، فکر میکردم دنیا خیلی بزرگه و جای بزرگتری میخواستم. خیلی بزرگتر از خداشهر؛[3] حتی بزرگتر از فومن و گیلان!
بعد از اون روز، که نفس دخترک برگشت و حالش بهتر شد، با خودم فکر کردم که شنا یه بازی نیست! غریقنجات بودن هم یه سرگرمی نیست؛ یه تمرینه؛ تمرین شجاعت؛ تمرین بیتفاوت نبودن. برای اینکه هروقت کسی رو دیدم که داره غرق میشه، بپرم و نجاتش بدم.
یه روز که نشسته بودم و زل زده بودم به موجها و دخترا، با خودم فکر کردم اینجا اگه دختری غرق بشه، غریق نجاتی هست که دستش رو بگیره، اما اینهمه دخترایی که تو زندگیهاشون اسیر و گرفتار شیطان میشن، اونایی که تو گناه غرق میشن، اونا رو کی نجات میده؟! آیا غریقنجاتی دارن؟ آیا کسی صدای جیغ و التماسِ کمکشون رو میشنوه؟!
اون روز تا خونه اشک ریختم. درونم داشت اتفاقاتی میافتاد که نمیدونستم تهش چی میشه. شاید همین جرقۀ ذهنی بود که غریقنجات خود من شد و من رو از غرق شدن تو روزمرگی نجات داد. برگشتم و این بار که برای نماز جماعت به مسجدمون رفتم، شروع کردم با دختربچههای محله صحبت و رفاقت کردن. چند ماهی نگذشت که قسمت زنونه مسجد جای سوزن انداختن نبود. دور و برم پر از دخترایی شده بود که هر کدومشون یهجور قصه و غصههایی برای گفتن داشتن.
کمکم احساس کردم باید خودم رو قویتر کنم. وقتی تصمیم گرفتم وارد حوزه علمیه بشم، خیلیها تعجب کردن. حوزه انگار برام آموزش تخصصی غریقنجات بود؛ راه رسیدنم به کشتی نجات بود. یه نجاتغریق باید خودش سوار کشتی نجات باشه که بتونه بقیه رو نجات بده، نه؟!
امام حسین؟ع؟ رو دوست داشتم، ولی از وقتی این حدیث قشنگ رو شنیدم که پیامبر؟ص؟ میفرماید: «همانا حسین؟ع؟ کشتی نجاته»[4] اصلا یهجور دیگه عاشقش شدم. از اون به بعد هر وقت زیارت عاشورا میخوندم، احساس همون دختربچۀ در حال غرق شدن رو داشتم.
آدمایی که زندگیشون رو وقف نجات دیگران میکنن، یه قبل و بعد خیلی قشنگی دارن. قبلش اینه که اول باید خودشون نجاتیافته باشن. آدمی که خودش داره غرق میشه که نمیتونه یکی دیگه رو نجات بده![5] بعدش هم اینه که آخرش تو این راه، جونشون رو فدا میکنن که میشن شهید. چه هدیه قشنگی! دوستش دارم! با تمام وجود… اصلا همینه که خدا تو قرآن میگه: «جان اینجور آدمای جانبرکف رو خودم خریدارشم. <إِنَّ اللهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…>
<إِنَّ اللهَ اشْتَرَى>یعنی مشتریات خود خدا میشه؛ بس که قیمتی میشه آدم. این رؤیا نصیب کسایی میشه که <أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ> یعنی جان و مالشون رو در راه خدا آورده باشن. کسی که جان و مالش برا خدا شده، دیگه تمومه. خدا با همه خداییاش مشتری و خریدار اینا میشه. اون وقت این آدما مگه جایی جز بهشت میتونن باشن؟!
اینا دلم رو خوش میکرد، ولی از طرفی هم دلم گرفته بود که چرا همهاش آقایون و پسرا شهید میشن؟! توفیق شهادت برا ما دخترا نیست؟! خیلی سر این حرف گریه کردم! از خدا خواستم هرجوری از این دنیا رفتم، آخرش من رو جزو شهدا قبولم کنه. با خودم گفتم: زهرا اینقدر حرف نزن! اگه واقعا عاشقی، بسم الله بیا و خودی نشون بده. دست و پایی بزن برای این آرزوت.
دیدم حالا که نمیتونم شهید بشم، پس بهتره زندگیم رو وقف شهدا بکنم. میخوام با یه شهید زنده ازدواج کنم. کسی که عمرش و جانش رو تو این راه کف دستش گرفته. شاید براتون عجیب باشه، ولی مثل حضرت خدیجه؟عها؟ خودم برای ازدواجم پیشقدم شدم و خلاصه… با یه جانباز 70 درصد ازدواج کردم. حالا حدوداً 20 سال از این ازدواج میگذره و با عمق جونم مینویسم: من تو زندگیام چیزی جز زیبایی ندیدم. آخه خیلی از قشنگیای این دنیا رو وقتی میتونی ببینی که دل از وابستگیهای دنیایی کنده باشی.
همین دو سه روز پیش بود که تو بینالحرمین و کنار امام حسین؟ع؟ و دقیقاً عصر روز عرفه، به خدا گفتم: خدایا، اگه لطفهات مثل قطرههای دریا باشه، چشمه و رود خیلی بزرگی رو سمت زندگی من سرازیر کردی؛ ولی من یه خواستۀ بالاتری ازت دارم… کنار این کشتی نجات، تو این روز عرفه، تو رو به امام حسین؟ع؟ قسم میدم… برام شهادت بنویس… .
امروز از صبح که اتوبوس زائرا به سمت مرز و مسیر برگشت راه افتاده، یه حال عجیبی دارم. یه حس سبکی! حس پرواز. نمیدونم شاید این آخرین برگ دفترچه خاطراتم باشه… .
زهرا با چشمهای بارونی تو حال و هوای خودش بود که با صدای انفجار و تکان شدیدی که اتوبوس خورد، به خودش اومد. دفترچه خاطراتش از دستش افتاد روی زمین. صدای جیغ زن و بچهها و یاحسین مردا به آسمون بلند شده بود.
خدایا چه خبر شده؟! بمب بزرگی که وهابیهای بیوجود، تو جاده زائرا کار گذاشته بودند، منفجر شده بود. به محض اینکه صدای انفجار بلند شد، بین اونهمه جیغ و فریاد و گرد و خاک و تکانهای اتوبوس، زهرا تمامقد ایستاد و رو به همسرش که چند ردیف عقبتر نشسته بود، کرد. انگار که چیزی دیده باشه، با آرامش عجیبی صدا زد: «رو به امام حسینیم! سلام بده!» بعد هم خودش شروع کرد به سلام دادن به امام حسین؟ع؟. سلامش که تمام شد، انفجار دوم رخ داد. ترکشی از شیشۀ پنجره اتوبوس به زهرا اصابت کرد و روی زمین افتاد. این چیزی بود که همسفراش میدیدند، اما واقعیت این بود که در این دریای طوفانی دنیا، بالاخره خودش رو به کشتی نجات رسوند. به ازای تموم دختربچههایی که تو ساحل غرق میشدند و زهرا سراسیمه دنبالشون میدوید، حالا غریقنجات عالم، دنبالش اومده بود. حالا تمام خستگی این چهل و خردهای سال از تنش دراومد.
و همه چیز انگار توی یه لحظه ساکت شد. نه دردی، نه ترسی… فقط حس پرواز. مثل وقتی دختری از آب بیرون کشیده میشد و اولین نفسش رو میکشید. انگار دنیا دوباره زنده میشه.
حالا زهرا همون دختربچه بود… نجات پیدا کرده بود. از دل دنیا، از موجهای تردید، از ترس.
حالا زهرا دقیقی، دختری معمولی از روستای خداشهر فومن… در دریای لطف خدا آرام گرفته.
و این، قشنگترین نجات دنیاست.
زهرا دقیقی
تولد: 20 دیماه 1349، روستای خداشهر فومن.
پرواز: 17 آبان 1390، حلّه، در عملیات تروریستی وهابیت.
رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ
268 بقره، جزء 3
خدایا! از صبر و استقامت سرشارمان کن؛ و قدمهایمان را محکم کن و بر این جماعت بیدین پیروزمان فرما.
بقره 250
به نظرت چی میشه که یه اسم ساده، کاری میکنه که بخوای اسمت رو عوض کنی؟!
«لابد منظورتون از موفقیت، بهشته و راهش هم اینه که بری ببینی کی چه نمازی خونده یا چه ذکری گفته، بعدم اسمش رو بذاری الگو! اما حداقل به نظر من اینجور چیزا موفقیت نیست. باید یه حرکت خَفَن تو زندگیت زده باشی! ازونا که وقتی رو زمین نبودی، اثراتش باشه! باید اونقدر جَنَم و عرضه داشته باشی که کم نیاری و رها نکنی!»
البته هیچکدوم ازین جملهها به زبونم نیومد و همه رو تو ذهنم داشتم ردیف میکردم! اونم رو صندلیهای کلاسی که نازنین با خواهش و التماس راضیام کرده بود برای استفاده بهینه از فرصت تابستون بریم؛ صندلیهایی که به استثنای من و نازی روی همشون یه عده دختر چادری نشسته بودن. از همه بدتر هم استادش بود که با یه عمامه روی سرش اومد سرکلاس!
نمیدونم دقیقاً چه کلاسی بود، اما اونقدرا هم بد نبود. من اسمش رو گذاشته بودم «خودم شناسی»! درسته که گاهی وسط صحبتهای استادش حوصلهام سر میرفت و میخواستم بلند شم جمع کنم برم، اما انگار من و امثال من براش شبیه کف دست بودیم! خودمون و تمام مشکلاتمون رو حفظ بود! نمیدونم از کجا، ولی فهمیده بود افسردگی دارم و هیچی دیگه بهم مزه نمیده! یا اینکه چقد از آدما فراریام و دلم میخواد از زندگی واقعی دور بشم، یا خیلی وقتا میخوام فقط نباشم! و البته برخلاف تراپیستهای قلابی اینستاگرامی و کوچهبازاری برای مشکلاتمون راهحل هم داشت. اما کی خبر داشت اون روز نوبت ارائه دادن بهترینشون بود؟!
بحث سر الگوی زندگی بود. اینکه وقتی یه نفر رو انتخاب میکنی، زندگیش رو میگردی ببینی تو مسیر موفقیتش چه کارایی کرده و میخوای ازش یاد بگیری. اون یادگرفتنه چقدر میتونه روی خودت و آیندهات تأثیر بذاره و چقدر مهمه که کی رو انتخاب میکنی.
ته ذهنم داشتم با نظریات اندیشمندانهام که هیچ جانماز آبکشی جوابی براش نداشت، حال میکردم و یه پوزخندی هم میزدم به اون چیزایی که فکر میکردم به نظر اون استاد و رفقای طلبهاش موفقیته، تا اینکه یه دفعه ادامه داد:
_ البته همه اینا بستگی داره که آدم به چی بگه موفقیت! یا چه چیزی رو به عنوان هدف قبول داشته باشه!
شاخکهام تیز شدن. منظورش چی بود؟! یه نفر دستش رو گرفت بالا و پرسید:
_ ببخشید، مثلا میتونیم بهشت رو هدفمون قرار بدیم؟!
یه هیجان عجیبی توی خونم جوشید. دوست داشتم ببینم اون استاد جواب سؤالش رو چی میده. منتظر یه تأیید ساده از سمتش بودم تا یه نبرد تاریخی بین این مغزهای پوسیده و تفکرات به روز نسل جدید راه بندازم. جواب داد:
_ بهشت و شهادت و اینجور چیزا هدف نیست؛ هدف چیزیه که اگه آدم توی راهش از دنیا بره، شهید حساب میشه و میره بهشت. پس خیلی بالاتر از این حرفاست!
همونجا وا رفتم و تو بحر جواب دندونشکنی که گرفتم، به چیزای مسخرهای که به نظر خودم هدف بود، فکر میکردم! زیاد طول نکشید که استاد حرفاش رو از سر گرفت:
_ برین دنبال دخترای موفقی بگردین که میشه اونها رو به عنوان الگو قرار داد. هر کدوم یک نفر هم پیدا کنین، کافیه؛ ولی تا آخر دوره حتماً کامل دربارش تحقیق کنین!
ذهنم ناخودآگاه شروع کرد به ردیف کردن انواع و اقسام دخترای موفقی که میشناختم؛ از بازیگرا و خوانندهها بگیر تا دانشمندا و ورزشکارا! میخواستم کم نیارم و یکی رو پیدا کنم که به خودم و اونا نشون بدم الگوی درست و موفقیت واقعی یعنی چی. یکییکی داشتم گزینههای مختلف رو بررسی میکردم که دیدم دست استاد یه قاب عکسه:
_ خانم «بنتالهدیٰ» که اینجا عکسشون رو گذاشتیم، از اوناس که چشمبسته بهتون قول میدم اگه بشناسیدش، مسیر زندگیتون بهشدت دگرگون میشه!
ادعای بزرگ و چالش جالبی بود! منم که عاشق این دیوونهبازیا و چالشهام! مخصوصاً که این بار قرار بود یه حاجآقای معلم رو به چالش بکشم، لذتش چند برابر بود.
همونطور خیره به عکسش که تو دست استاد جا خوش کرده بود، نشسته بودم، چشمام رو دوخته بودم به چشمای خانمی که عکسش توی قاب جا خوش کرده بود. بنتالهدی… خب بنتالهدی چی؟! فامیلیش رو نگفت که! اسمش هم به نظر عجیب و ناشناخته میامد. تاحالا حتی یه بار هم نشنیده بودمش!
بنتالهدی… یه الگو، یه دختر، با یه سر و شکل مذهبی! شاید اگه عکسش رو جای دیگهای یا دست یه نفر دیگهای میدیدم، با خودم میگفتم: «این اگه با اون استایلش بتونه یه تیکه سنگ یه سانتی رو هم از رو زمین جابهجا کرده باشه، من اسمم رو عوض میکنم!»
خلاصه بدجوری رفته بود روی مغزم که بدونم این خانم بنتالهدی کیه. حتماً باید یه حرکت خاصی تو زندگیش کرده باشه دیگه! از سر فضولی هم که شده، تو راه برگشت به خونه، همونجا تو ماشین گوشی رو روشن کردم. گوگل رو آوردم بالا و نوشتم «بنتالهدی».
اولین چیزی که آورد بالا همون تصویری بود که چند دقیقه پیش دیده بودم. یه چهره معصوم ولی نافذ، با چشمهایی که برای چند ثانیه رسماً وجودم رو کشید توی خودش! صفحه رو کشیدم پایین و منتظر بودم ویکیپدیا کمکم پیداش بشه. «بنتالهدی صدر»، نویسنده، شاعر، و معلم.
اینا تیترهایی بود که ویکیپدیا بهش اختصاص داده بود. بازم اومدم پایینتر… عجب! اینکه اسم اصلیش آمنهست! پس بنتالهدی از کجا اومد؟! همین یه جمله شد یه سؤال جدید و مثل خوره افتاد تو مغزم! سایت رو باز کردم ببینم چه خبره که یه نوتیف (اعلان) از نازی اومد.
تو راه قبل از اینکه سوار ماشین بشم، داشتیم باهم حرف میزدیم و بحثمون کشیده بود به همین خانم بنتالهدی! براش خیلی عجیب بود منی که تا اینجا آنقدر نسبت به حرفای اون استاد طلبه سفت و سخت برخورد کرده بودم، حالا اینقدر پیگیر این دختر بشم. حق داشت. برای خودمم عجیب بود!
پیام رو باز کردم. یه صوت تقریبا ده دقیقهای فرستاده بود. چند بار از صفحه چَت رفتم بیرون و دوباره اومدم تو. حتی چند بار برنامه رو باز و بسته کردم تا باورم شه اصلاً از نازی برمیاد همچین چیزی تو گوشیش پیدا شه، چه برسه که بخواد برام بفرسته!
سخنرانی؟! معنی این کلمه توی لغتنامۀ من، تکرار عبارتهای ایمان، تقوا، عمل صالح به انواع و اقسام روشهای ماهرانۀ این جماعت سالک بهشت بود. اما با دیدنش توی صفحه چتِ نازی به این تعریفم شک کردم. دیدم شروع کرد پیام دادن.
نازی در حال نوشتن…
_ گوش دادی؟
_ خوشتیپ! کلاً دو دقیقهست فرستادی خب، نه هنوز!
_ بابا میگه خانومه زمان صدّام[6] بوده. تو عراق دنبال آزادی بیان میگشته که بتونه صداش رو بلند کنه و درد دخترا رو فریاد بزنه؛ ولی صداش رو میبُرَن!
_ چی؟! صداش رو میبرن؟! همین دختره رو میگی؟ دنبال آزادی چه بیانی آخه؟! این مذهبیا که کل عالم پشتشونه!
_ بابا این از اون مذهبیا نبوده که. میگفت تو دورۀ صدام مدرسه کلاً خیلی کم بوده. اون مرتیکۀ ظالم هم که کلاً پَرت بوده. مدرسه نمیزده که هیچ، نمیذاشته کسی هم مدرسه بزنه! براش مهم نبوده ملت بیسوادن یا باسواد. این وسط هم که همیشه وقتی حرف دخترا میشه، محرومیتها ضریب میخوره! تو اون جامعه میلیونها دختر بیسواد بودن که شاید حتی نمیدونستن مدرسه چی هست که بخوان داشته باشنش!
_ واااا ! جدی میگی؟! یعنی اینقدر اوضاع خیط بوده؟! عجب سمّی بوده این صدام!
_ دقیقاً همین قدر خیط بوده! آدم یه سواد ساده نداشته باشه دیگه فکر کن بقیۀ زندگیش چهجوری میشه! دخترا اگه پاشون رو به بهونه مدرسه هم بیرون نمیذاشتن، دیگه عملاً نمیفهمیدن تو دنیای دور و برشون چه خبره و به راحتی آب خوردن ازشون سوء استفاده میکردن. تو دیگه خودت تا تهش رو بخون!
_ یا خود خدا!… خب نگفتی حالا این دختره چیکاره بوده این وسط؟!
_ من بیکارم برای تو صوت بفرستم، بعد بشینم خودم تعریف کنم؟! هزار تا کار دارم بابا! خودمم دو دقیقه بیشتر گوش ندادم و سریع فرستادم برات. خب عین بچۀ آدم خودت بشین گوش بده؛ قشنگ توضیح میده برات. نگران نباش از اون حرف تو مخیا نمیزنه! من رفتم.
صوتی که فرستاده بود رو دانلود کردم و شروع کردم به شنیدن:
«میخوام براتون از دختری بگم که افق دیدش خیلی فراتر از خودش بود!».
به خودم اومدم و دیدم این سومین باریه که دارم این صوت رو گوش میدم. مامانم از تو پذیرایی داشت صدام میکرد. صوت رو همونجا نگه داشتم و رفتم شام.
«دختری که افق دیدش فراتر از خودش بود. دختری که از نوجوونی شروع کرد به فکر کردن که برای برداشتن سنگهای جلوی پاش چه باید کرد. دختری که خواست یه کار بزرگ بکنه».
داشتم فکر میکردم که شاید بنتالهدی یا در واقع همون آمنه، تنها دختری بوده که تو اون جامعه میدونسته مدرسه رو با کدوم سین مینویسن! میگفت وضعیت جامعه رو که میبینه، به این فکر میافته که چه کاری برای این وضعیت میتونه بکنه؛ اون هم از همون نوجوونی و میون دوستا و همسن و سالاش که کلاً تو یه باغ دیگه بودن!
تا اینجا قصه شبیه قصۀ خیلیای دیگه بود که میخواستن یه حرکتی بزنن، اما تو همون مرحله خواستن گیر کردن! بنتالهدی خیلی راحت از این مرحله رد شد و آروم آروم جرقه یه انقلاب بزرگ رو تو فکر دخترای جامعهاش زد. اما برای اینکه این مهرهها حرکت کنن، باید اول دست میذاشت رو مهرۀ اول. یه پلّه جا افتاده. یه پله به اسم تولد بنتالهدی!
گهگاه صوت رو نگه میداشتم و به حرفاش فکر میکردم و دوباره ادامه میدادم:
«میدونید بنتالهدی یعنی چی؟ اصلا میدونید چرا آمنه صدر اسمش رو به بنتالهدی تغییر داد؟ شاید این اسم یه روایت خیلی جمعوجور و خلاصهای از زندگینامهاش بود که تو اسمش خلاصه شده بود. «بنت» یعنی دختر، اما «هدیٰ» دوتا معنا داره: هدایتشده و و هدایتکننده. یعنی دختری که اول راه خودش رو پیدا کرده و بعد قدم گذاشته تو راه دستگیری از آدمها. یعنی اول باید انقلاب رو توی وجودت تجربه کنی تا بعد بتونی دنیای دور و برت رو عوض کنی».
بعد شروع کرد به گفتن از بنتالهدایی که تو همون پلۀ اول، سنگ تموم گذاشت. با هر جملهاش یه درجه به تعجب و حیرتم اضافه میشد و بیشتر از خودم خجالت میکشیدم. خجالت از اینکه فکر کردم از دست این دختر کاری برنمیاد وقتی حتی هنوز نمیدونستم کیه! باید به فکر یه اسم جدید میبودم!
یه طرف ذهنم که تازه از خواب بیدار شده بود، گفت:
_ خب مگه حالا فهمیدی کیه؟!
_ معلومه!
آمنه وقتی بنتالهدی شد که خودش توی جامعه از نظر علمی و شخصیتی حرفهای زیادی برای گفتن پیدا کرد. نمیدونم یعنی چی؛ ولی میگفتن به درجۀ اجتهاد رسیده بود. هر چی که بود، به نظر میومد برای به دست آوردن همین یه لقب ساده باید سالها مطالعه تخصصی کرده باشی. شاید یه چیزی حتی خیلی جلوتر از دانشمند بودن!
دوباره رفتم سراغ جستوجوی اینترنت و نوشتم «مجتهد یعنی چی؟»
توی سایتهای مختلف که گشتم، یه چیزایی دستگیرم شد. مثلاً اینکه مجتهد بودن درجهای بود که مرد و زن هردو میتونن به دستش بیارن، اما مرجع تقلید شدن فقط برای مَرده. سنگینی لقب «مرجع تقلید» از مجتهد هم بیشتر بود! یعنی برای مرجع تقلید شدن، فقط یکی از ویژگیهایی که باید داشته باشی، مجتهد بودنه! اینا رو که فهمیدم، ماتم برده بود! همینجوری که صوت رو نگه داشته بودم، چند دقیقه توی سکوت گذشت و من از شدت تعجب اصلاً متوجهش نشدم! میگفت: اگه بنتالهدی مرد بود، یه مرجع تقلید بزرگ بین تمام شیعههای دنیا میشد!
وقتی هنوز تو اتاق بودم، به خودم اومدم و دیدم دقیقاً نیم ساعته زل زدم به دیوار؛ درحالیکه اون صوت فقط ده دقیقه بود و من فقط سر پنج دقیقه اولش غرق شده بودم توی شخصیت بنتالهدایی که تازه متولد شده بود.
«هدیٰ» فقط هدایتشده نبود؛ هدایتکننده هم بود!
بنتالهدی حالا دیگه اونقدر رشد کرده بود که بره سراغ دخترای دیگه؛ دخترایی که هنوز رنگ سواد و کتاب رو ندیده بودن.
تا اینکه مدرسه درست میکنه؛ اونم نه یکی دوتا، یه عالمه مدرسه توی شهرای بغداد، نجف، حلّه، دیوانیه، کاظمین و بصره! عراق پر میشه از مدرسههاش و نیروهایی که زیر نظرش توی اون مدرسهها فعالیت میکردن. دخترایی که هر کدوم یه نسخۀ تکثیرشده از خود بنتالهدی بودن. انگار یهتنه یه آموزش و پرورش کاملاً دخترونه تأسیس کرده بود که درمون درد و زخمای دخترای زمانش بود! دیگه استادی شده بود که تعداد شاگرداش از دستش در رفته بود.
سر کلاسِ بنتالهدی، تذکر و تنبیه معنایی نداشت. اصلا کار به اونجا نمیکشید. آنقدر بچهها با عشق به صحبتهاش گوش میکردن که متوجه گذر زمان نمیشدن. قرآن رو که برامون میخوند، طوری توضیح میداد که احساس میکردی انگار تو همین زمان و برای شنوندههای کلاس بنتالهدی نازل شده. توش برای تمام گرههای ذهنی و گرفتاریهای زندگیات راهحل پیدا میکردی. این آیه قرآن مدام ورد زبونش بود که: <أَلَا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ>.[7]
بچهها! تو این دنیا هیچ چیز غیرخداییای آرومتون نمیکنه. الکی خودتون رو خسته نکنید. بنبستی که دیگران یه دور تا تهش رو رفتن و پشیمون شدن، شما دیگه نرید. گناه، شاید در ظاهر یه لذت زودگذر داشته باشه، ولی زود اون لذت کاذب از بین میره و شما میمونید و تلخی و حال بدی که براتون بهجا گذاشته. اصلاً خلقت آدمیزاد اینطوریه که فقط خدا آرومش میکنه.
بنتالهدیٰ به هم ریخته بود. حرفاش، شخصیتش و… آدم عجیبی بود. یه لحظه دوست داشتم جای اون دخترا سر کلاس بنتالهدی باشم.
اینا چیزایی بود که حین نشستن سر سفره و کشیدن عدسی توی بشقابم از ذهنم میگذشت. شیشۀ گُلپَر رو برداشتم و شروع کردم به پاشیدنش روی عدسی. فکر کردم: بنتالهدی مثل عطر گلپر بود! پخش شد و رفت نشست رو دل دخترای سرزمینش. نازی کجا بود ببینه فکر بنتالهدی حتی سر سفرۀ شام هم باهام اومد و تا وقتی که آخرین ظرف غذا رو گذاشتم توی آبچکون، ازم جدا نشد؟!
داشتم فکر میکردم کدوم یکی از الگوهای پیشنهادی خودم تونستن تا اینجا پیش برن؟! درحالیکه هنوز اصل قصه مونده بود، خیلی زود رنگ باختن.
ساعت 11 شب شده بود. نشسته بودم روی تخت و صفحۀ چت نازی جلوم باز بود.
_ داشتم میگفتم دیگه. خلاصه که آروم آروم تعداد دخترایی که با وجود بنتالهدی راه زندگیشون رو پیدا کردن، بیشتر و بیشتر میشه. اما بنتالهدی به این تعداد قانع نبود. هنوز خیلی با انقلابی که تو دل همۀ دخترای جامعهش تصور میکرد، فاصله داشت! مدام تعداد دخترایی که تو همین مدرسهها تربیت میشدن، بالا میرفت و تعداد مدارس هم داشت بیشتر میشد!
_ استاد ببخشید وسط سخنان گهربارتون یه سؤال فنی داشتم.
_ سریع بفرمایید و وقت جلسه رو نگیرید.
_ این خانوم بنتالهدی همینجوری واسه خودش میرفته و میآمده، بعد صدام مریض هم همینجوری نگاش میکرده؟! یا شاید تشویقش هم میکرده؟!
_ نخیر؛ اتفاقا بیماری روانیش به اینجا هم رسوخ کرد. دید آوازۀ اسم و تأثیرات بنتالهدی داره همهجا پُر میشه. زد ریشۀ خودش و مدرسههاش و شاگرداش رو کَند. فقط میدونست این بنتالهدایی که متولد شده، خطره. قاعده این بود که فقط باید محو بشه؛ چطوریش مهم نبود. مهم این بود که بساط اون دختر و بساط رشد و آگاهی دخترا جمع شه! میدونی که حاکمای زورگو همیشه از آگاهی و سواد و قوی شدن مردم میترسن.
خیلیا مثل بنتالهدی یه حرکت بزرگ رو شروع کردن، اما وا دادن و عقب نشستن! هرچی مشکل پیش اومد، تحمل کردن و حرفی نزدن تا اینکه یه جایی وا دادن. اونا اگه جای بنتالهدی بودن، همون اول که صدام برگشت گفت «برو ردّ کارت!» میرفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نمیکردن.
_ خب بعد که مدرسههاش جمع شد، چیکار کرد؟ تموم شد؟ بیچاره اون دخترا!
_ نخیر! تازه شروع شد. کلی دختر تو عراق تشنۀ وجود بنتالهدی و حرفاش بودن. خودشم این رو خوب میدونست. گفت: حالا که نمیذارن مدرسه بزنم، خودم میشینم تو خونه و بقیه رو میارم پیش خودم. در واقع خونۀ خودش رو کلاس درس کرده بود. فکر کن یه جوری تو دل همه جا کرده بود و کافی بود یه فراخوان بده تا هر کی آب دستشه، بذاره زمین و بیاد بشینه پای کلاساش! از خونۀ خودش تا هرجایی که میشد توش دخترا رو جمع کنه، میرفت و به کارش ادامه میداد.
_ صدام چی کار کرد؟
_ بازم به گوش صَدام رسید که چه فعالیتهایی میکنه.
_ فکر کن این دفعه چقدر کُفرش دراومده. معلوم نیست چی به روزش آورده ظالمِ جنایتکار!
_ همون دیگه… دید مثل اینکه این خانوم پاش رو از گلیمش درازتر کرده! با تصور اینکه این دیگه ضربه فنّیش میکنه، یه حکم جدید میده: خانم بنتالهدی صدر! شما از هرگونه دورهمی، برگزاری کلاس، و جمع شدن توی یه مکان با مردم محرومید! با خودش گفت: دیگه تمومه. اگه کسی دیگه بنتالهدی رو نبینه و حرفاش رو نشنوه، بنتالهدی هم کسی رو نبینه که بخواد براش حرف بزنه، دیگه میشه ختم قائله.
_ دیگه ختم قائله؟! من دارم میمیرم از خواب… دیگه قاعدتاً باید تو همچین وضعیتی لِفت داده باشه از قضیه.
_ نه بابا! مراحلی که بنتالهدی داشت یکییکی قفلش رو باز میکرد، به ذهن من و تو که هیچ، حتی به ذهن خفنترین کسایی که تو ذهنم به عنوان رقیب براش قرار داده بودم هم نمیرسید! آدم عادی یکی دوبار اینجوری بزنن زیر کاسه کوزش، کلاً رها میکنه و میره.
_ الووو… خوابت برد؟!
نازی خوابش برده بود، اما بنتالهدی هنوزم قصد داشت مچ من رو بگیره! میخواست نشونم بده نزدیکترین مصداقهای تعریفم از موفقیت رو جایی پیدا میکنم که فکر میکردم اهالیش حتی نمیدونن موفقیت یعنی چی. بنتالهدی درحالیکه از نظر همه، ضربۀ آخر رو خورده بود و تا ابد همونجا توی خونهاش گیر افتاده بود، نشست و فکر کرد. شاید دیگه نمیتونست کسی رو بیاره پیش خودش، یا خودش بره پیش کسی تا با حرفاش بهش کمک کنه و گرههای بزرگ زندگیش باز بشه؛ اما حرفهاش که میتونستن برن! زبان و بیانش مثل یه سلاح عمل میکرد؛ یه سلاح قوی در برابر جهل و نادونی. وقتی این سلاح رو ازش گرفتن، این بار سلاح جدیدی رو کرد: قلم!
بنتالهدی قلم داشت برای نوشتن، و نوشتهها مثل زبانها بستهشدنی نیستن! دست به قلم برد و شروع کرد به کتاب نوشتن؛ کتاب برای دخترایی که دیگه از نزدیک نمیدیدشون، ولی قلبهاشون هنوز کنار هم بودن.
خوب میدونست که شاید خیلیا دور و برش باشن که مثل من متفاوت فکر کنن و قرار نیست کتابی که کلیشهای باشه و بویی از جذابیت نبرده باشه، بتونه با جوان و نوجوان ارتباط برقرار کنه. شاید خیلیا حتی لای کتاب رو هم باز نکنن؛ چون مثلاً حوصله اینجور کارها رو نداشته باشن. یا بعد از خوندن دو صفحهاش بگن: کاش باز نکرده بودیم؛ وقتمون هدر رفت! پس نباید سراغ هر کتابی میرفت.
متن علمی سنگین به درد اون دخترایی که شاید دیگه از همه چیز بریدن، نمیخورد؛ برای همین قدم گذاشت به وادی هنر و شروع کرد به نوشتن رُمان. میدونست زبان نسل امروز هنره. با خودش میگفت: کتابی که مینویسم، 3-4 صفحه فرصت داره از خودش دفاع کنه و بگه من رو تا آخر بخون.
رمانهای بنت الهدی زیر و رو کرد دلهای دخترا رو. داستانهایی که انگار لای هر صفحهاش یه آهنربا گذاشتن تا وجودت رو جذب خودش کنه! شد اولین داستاننویس دخترای نوجوان و جوان! اولین کسی که حواسش به فکر و دل ما بود… جوری داستانهاش رو نوشت و طراحی کرد که جذابیت ازش بباره و حرفهاش رو هم لابهلاشون میزد تا ناخودآگاه جاشون رو پیدا کنن و برن تو قلب مخاطباش.
شاید بگین این دختر از کجا این چیزا رو میدونه که میگه؟! اینکه همون روز باهاش آشنا شد، کِی وقت کرده خبردار شه تو کتاباش چی میگذره؟!
باید خدمتتون عرض کنم: همین دختره که بنده باشم، به محض اینکه فهمید بانو بنت الهدی کتاب نوشته و امیدوار شد یه اثری از حرفاش هنوز رو زمین هست، دوباره متوسل شد به آیتالله گوگل تا یه جوری به نوشتههاش دسترسی پیدا کنه. مدیونید اگه فکر کنید آدم کتابخونیام! نه، اصلا! بیشتر از سر فضولی بود که ببینم این بنتالهدی مگه چی میگفته که دخترا اینجور دوستش داشتن و تونسته کمکشون کنه؟!
همون شب حتی پیدیاف یکی از کتابهاش رو هم خریدم و یهشبه تمومش کردم.[8] یه مجموعه داستان بود به نام «تولد دوباره». نمیدونم منظورش از تولد دوباره چی بود. معنی اول اسمش بود یا شاید هنوزم داشت برا دخترا حرف میزد! یا شایدم منظورش تولد دوبارۀ من بود… .
کتابهای بنتالهدی چاپ شد و به دخترای عراقی رسید و دیگه نمیشد جلوی تأثیرات سریعی که روی دخترا میذاشت رو گرفت. فقط یه نسخهاش کافی بود تا صَدام دیگه تحمل نکنه! این دفعه دیگه با بنتالهدی طرف نبود. خودش بهتر از هر کس دیگهای میدونست بنتالهدی صدر کیه. بنتالهدی، خواهر محمدباقر صدر بود؛ مردی که آنقدر در مقابل جنایات صدام ایستاده بود که یهتنه دودمان صدام رو به باد داده بود.
صدام میدونست اون دختر هم توی همچین خانوادهای بزرگ شده. میدونست اون کتابا دیگه از بین دخترا جمع نمیشه و تا وقتی بنتالهدی هست، کتابهای بیشتری هم در راهه! پس حکم دستگیری خودش و برادرش رو با هم احضار کرد. برادرش قبلاً هم دستگیر شده بود و این بار دیگه قرار نبود چیزی جز اعدام نصیبش کنه!
اون دختر هم تو نگاه صدام دیگه فقط بنتالهدی نبود… تو اون پادکَست، سخنران میگفت:
صدام تصمیمش رو گرفته بود و میخواست یک بار برای همیشه از شرّ اون خواهر و برادر خلاص شه! همه شگفتیهای شخصیت بنتالهدی یه طرف، سکانس آخر زندگیاش واقعا یه چیز دیگه است. حیرتانگیزه! واقعاً جا داره همه دخترای دنیا ساعتها به احترامش بایستن و ادای احترام کنن. مزدورای صدام، بنتالهدی رو جلوی چشم برادرش آنقدر شکنجه کردند که با یه بدن کبود و غرق در خون به شهادت رسید. حسرت التماس کردن و پشیمون شدن و حتی یه آخ رو به دل اون بیوجودا گذاشت. لحظههای آخر فقط همون یاد خدا آرومش میکرد. قرآن میخوند و از خدا کم نیاوردن و عاقبتبهخیری رو طلب میکرد:
<رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَيْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانْصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ>؛[9] خدایا! مارا سرشار از صبر و استقامت کن و قدم هایمان را محکم کن و ما را بر این جماعت بیدین پیروز فرما.
این آیه دعای همه کساییه که پای دفاع از خوبیها و دین خدا موندن و دارن با بدی و بیخدایی مبارزه میکنن. میگه: خدایا! یه کاری کن تو این مسیر یاری تو کم نیاریم؛ بهمون صبر بده و قدمهامون رو تو این مسیر محکم کن که اگه اینجوری شد، اونوقت نصرت و یاری خدا هم دنبالش میاد.
قبل از اینکه صدام اقدام به کشتن بنتالهدی بکنه، معاونش بهش گفت: «برادره رو میخوای بکشی بکش، حداقل بذار خواهره بمونه. این دور از جوانمردیه. بعداً برات بدنامی میاره و دستت به خون یه زن آلوده بشه، ملت میریزن سرت و بیچاره میشیا!» ولی صدّام که مصممتر و عصبانیتر از این حرفا بود، فریادی کشید و گفت: من اشتباه یزید رو تکرار نمیکنم. «یزید هم حسین رو کشت، ولی خواهرش زینب زنده موند و یزید و آلامیه رو رسوا و بیآبرو کرد!».
از یزید چیزی جز اینکه دشمن امام حسین؟ع؟ بود، نمیدونستم، اما امام حسین؟ع؟ و خواهرشون رو میشناختم. اونم به لطف هیئتهای محرمی که از بچگی با مامان و بابام میرفتم. فقط شنیده بودم «کربلا در کربلا میماند اگر زینب نبود!» چیزی که فهمیده بودم، این بود که نصف دیگۀ عاشورای امام حسین؟ع؟ تو دستای خواهر امام حسین؟ع؟ بود که باید به گوش مردم میرسوند و بیدارشون میکرد. بنتالهدی دیگه زینب؟عها؟ شده بود؛ زینبی که شهید شد!
گوشی رو خاموش میکنم و همونجوری تو دستم نگهش میدارم. دستام رو از دو طرف پهن میکنم کنارم. خیره میشم به سقف.
نه از یزید چیزی میدونم، نه از صدام؛ اما الآن بنتالهدایی که زینب؟عها؟ شده بود رو خوب شناخته بودم؛ کسی که حتی با وجود اینکه قطعهقطعهاش کردن، ولی قلبش زنده موند و حالا کتابش تو دستمه. دخترایی که نجاتشون داد، هرکدوم یه گوشهای از این دنیان و خودش هم تو قلبم! الحق که این دختر موفق شد و تونست خیلی از مشکلات دخترای اون روز جامعهاش رو درمان کنه و فریاد بزنه.
یه لحظه صدای خودم تو گوشم پیچید که: «حداقل به نظر من اینجور چیزا موفقیت نیست. باید یه حرکت خفن تو زندگیت زده باشی؛ از اون حرکتایی که وقتی دیگه رو زمین هم نبودی، اثراتش باشه! باید آنقدر جَنَم داشته باشی که کم نیاری.»
شاید دیگه واقعاً باید تسلیم بشَم. الگوهایی که به عنوان رقیب بنتالهدی تو ذهنم بودن، همون اوّل محو شدن. شاید دیگه باید به نشونۀ تسلیم، اسمم رو عوض کنم! بنتالهدی نهتنها هنوز، بلکه تا ابد رو زمینه؛ چون مدام در حال تکثیرشدنه! دوباره متولدت میکنه؛ خودش اسمت رو میذاره بنتالهدی تا هدایتشده و هدایتکننده باشی، تا قلم دستت بگیری و تعریف کنی. چهطور میشه که یه اسم ساده، کاری میکنه که بخوای اسمت رو هم عوض کنی؟!
فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ
173 آلعمران، جزء 4
هر چهقدر برایتان میسّر است، قرآن بخوانید.
مزمل 20
اولینباری که پا گذاشتم تو جادۀ خاکی روستا، نسیم خنکی که از طرف تپهها میومد، عین دستای مامانبزرگم، صورتم رو نوازش میکرد. نور ماشین از رو سنگریزهها رد میشد و بوی خاکِ نمخورده با صدای تقتق چرخها قاطی شده بود.
میگفتن اینجا از دنیا جا مونده؛ اما همون لحظه فهمیدم که اتفاقاً اینجا جاییه که دنیا تازه شروع میشه؛ جایی که زمان آرومتر میگذره؛ لبخندها هنوز خالصن و دعاها بوی نون و دود اُجاق میدن.
اومده بودم برای کار جهادی. بهعنوان دانشجوی پزشکی قرار بود زخم ببندم؛ دارو بدم و گوش کنم. قرار بود به دیگران کمک کنم… . اما هیچکس نگفته بود که زخمِ واقعی، دلِ خودِ آدمه که اینجا درمون میشه.
اون روز تا شب کنار مردم بودم. بین خونههای کاهگلی، صدای بزغالهها، بخار چای تازه، بوی دود هیزم و دستهای ترکخورده.
آسمون پر از ستاره بود؛ ستارهها آنقدر نزدیک بودن که حس میکردم اگر دستم رو دراز کنم، میتونم یکیشون رو بچینم!
خیلی خسته بودم؛ اما هر کاری میکردم، خوابم نمیبرد. شاید از بس اون حال و هوا رو دوست داشتم، دلم نمیومد بخوابم. ما آپارتماننشینایِ طبیعت ندیده حق داریم با دیدن دیوارهای سادۀ روستا ذوق کنیم خب!
تو دل اون سیاهی، کیفم رو باز کردم و کتابی که این مدت همیشه همراهم بود رو بیرون آوردم.
روی جلدش عکس یه کبوتری بود با یه بال سفید و در حال پریدن: «فهیمه سیاری».
چند ماه بود که نوشتههاش همسفرم شده بود؛ تو هر شیفت، هر سفر، هر دلتنگی.
اولینبار اسمش رو تو کتاب «پرندهای در عرش»[10] دیدم. یکی از بچههای بسیج دانشگاه، کتاب رو داد و گفت: بخونش… یه دختری مثل خودته؛ فقط فرقش اینه که تا آخر راه رفت.
فهیمه سیاری … دختری از یه خانواده معمولی، از همون کوچههای ساده و بیادعا. دختری که همشهریام بود؛ دختری که دلش میخواست خدا رو نهفقط از روی کتاب، بلکه از لای زندگی بفهمه.
باهوش بود، دقیق، شوخ، و در عین حال پای ایمانش جدی. دانشآموز که بود، یه روز نفسنفس زنون اومد خونه. مامان گفت: چی شده دختر؟! فهیمه یهکم آروم گرفت و گفت: قراره فرح پهلوی برای بازدید بیاد مدرسه ما. خانوم معصومیگفته: باید برای استقبال از ملکه، بیحجاب باشید؛ ولی من نمیخوام برم مدرسه. حجابم رو هم برنمیدارم. میخواد ملکه باشه، یا فلکه! برامم مهم نیست نمره انضباطی که خانم معصومی ازم کم میکنه. نمره انضباط که سهله، اخراجمم کنن، دست به روسریام نمیزنم.
بعد از دیپلم، تو هجدهسالگی طلبه شد. اهل تفکر بود و عاشق نوشتن. حال خوبی داشت؛ میگفت: «خدا رو باید لمس کرد، نه اینکه فقط خوند».
جنگ که شد، ناراحت بود. میگفت: چرا زنها نمیتونن برن جبهه؟! هیچکاری هم از دستمون برنیاد، حداقل برا رزمندهها غذا که میتونیم درست کنیم یا لباسهاشون رو که میتونیم بدوزیم.
گوشۀ اتاقش نشسته بود و داشت آخرین خبرها از جنگ رو با رادیو گوش میداد. اون روزا ضدّّانقلاب فضای کردستان و شهرهای مرزی رو حسابی بههم ریخته بود. در کنار ترورها و کشتارهایی که میکردن، میخواستن دختر و پسرای کرد، عرب، بلوچ، ترک و فارس رو جذب خودشون بکنن و با فریب اونا دشمن برای انقلاب درست کنن.
اعلام کردن که تو کردستان نیاز به خانومهایی داریم که با دخترای جوان بشینن و سؤالات و شبهاتشون رو جواب بدن. تو حوزه «مکتب توحید» که خبرش پیچید، خیلیا داوطلب شدن؛ اما هرچی تاریخ اعزام نزدیک میشد، یکی یکی انصراف میدادن؛ به خاطر مشکلات خانوادگی یا چیزای مختلف. روزای آخر ثبتنام فهیمه اومد و با یه انرژی بالایی گفت: «بالاخره ما هم اومدنی شدیم. اسم منم بنویس لطفا. فقط بیزحمت بالای لیست بنویس یه ستاره پررنگ هم کنارش بزن که قشنگ معلوم باشه چقدر آمادهام!».
آیتالله قدوسی[11] که استاد فهیمه بود، تا قضیه رو فهمید، ناراحت شد. فهیمه رو صدا زد تا بیاد دفتر:
_ دخترم! راضی نیستم به این سفر بری. شما بمون. حیفه که درست رو رها کنی و ازش دور بیفتی.
_ حاجآقا نه تو روخدا! نه نیارید. باور کنید من خیلی به این تصمیمم فکر کردم. از چی نگرانید؟ میترسید شهید شم؟ شما برا موندن تو اینجا، بهتر از شهادت رو به من پیشنهاد میدید؟
حاجآقا دستی به ریشش کشید و به زمین خیره شد. فهیمه دوباره سؤالش رو تکرار کرد. استاد سری به نشونه تأیید تکون داد و از جا بلند شد و گفت: «برو دخترم. خیر پیش. انشاءالله که سفرت بیخطر باشه».
فهیمه فوراً وسایلش رو جمع کرد و به سمت خونه راه افتاد. تا رسید به خونه، با یه شوقی گفت: مامان! منم میخوام قدمی برای اسلام بردارم. دارم میرم کردستان، تبلیغ. مامان راضی نبود. البته هیچوقت با کارای فهیمه مخالفت نمیکرد. میگفت: می دونستم که فهیمه همیشه شرایط رو میسنجه. اگه کاری درست نباشه، محاله که دست بهش بزنه. مامان رو کرد به فهیمه و گفت: فهیمه جان! هیچ میدونی چقدر خطرناکه اون منطقه؟
فهیمه همینجور که داشت تو آشپزخونه برای شام برنج رو آبکش میکرد، گفت: میدونم.
_ اینایی که سر پاسدار و نظامی رو می برن، به تو که یه دختری، رحم می کنن؟
_ مادرجان! قربون اون دل مهربونت برم. من به همه اینا فکر کردم. دیر بجنبیم دشمن از همین جوونای خودمون برامون دشمن درست میکنه! نگران اذیت شدن منم نباش دورت بگردم. آدم عاشق که باشه، همه سختیها براش شیرین میشه.
بالاخره هرجوری بود خودش رو رسوند کردستان و بانه. تو صفحه اول دفترچه یادداشتش با خط درشت نوشته بود: «خدا را باید در میدان پیدا کرد، نه در گوشۀ امن».
تو کردستان حسابی سرش گرم شده بود. انگار خستگی سرش نمیشد این بچه. مثل کسی که سالها برای چنین لحظاتی لحظهشماری کرده باشه. هر فرصتی گیر میآورد، با دخترای جوان صحبت میکرد؛ سؤالاشون رو جواب میداد؛ شبهههای ذهنی اونها رو برطرف میکرد؛ یعنی همون چیزی که به خاطرش اینهمه راه رو طی کرده بود. اون مدتی که کردستان بود، خیلی کم میخوابید. روزها مشغول فعالیت و تبلیغ و شبها مشغول خلوت با خدا و نماز شب.
12 آذر سال 59 بود. صبح چهارشنبهای که آخرای ماه محرم هم بود. فاطمهسادات میگفت: نمیدونم چرا یهو بیدلیل فهیمه گفت: بچهها دوست دارین یه زیارت عاشورا بخونیم؟! خدارو چه دیدی، شاید امام حسین؟ع؟ جواب این سلامهای ما رو هم داد! پاشید! پاشید تنبلی نکنید!
شروع کردیم زیارت عاشورا خوندن. همۀ بچهها حال عجیبی داشتن. خود فهیمه اشکهاش بند نمیاومد. دعا که تموم شد، باید حرکت میکردیم سمت «دیواندره». یکی از پاسدارها گفت: تو مسیر خیلی مراقبت کنید! کوملهها[12] مدتیه مردم رو تو اون جاده قلع و قمع می کنند. به خاطر همین حرف هم قرار شد یه ماشین مسلح پشت سر ما حرکت کنه و محافظ ماشین مبلّغها باشه.
نزدیک غروب بود. زمان خیلی کُند میگذشت. وسطای جاده، فاطمهسادات رو کرد به فهیمه و گفت: نمیدونم چرا دلم شور میزنه. احساس دلتنگی میکنم. انگار اتفاق بدی قراره بیفته.
فهیمه گفت: قرآن بخون!
_ الآن؟! تو این وضعیت؟!
_ هر وقت تو زندگیات خواستی دلت آروم بشه، قرآن بخون! این حرف خود قرآنه. <فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ>؛[13] یعنی هرچقدر میتونی، قرآن بخون؛ هرچی بیشتر، بهتر.
بعد هم خودش شروع کرد به قرآن خوندن. برای فهیمه قرآن خوندن عین یه قرص آرامبخش عمل میکرد و هر دلهره و استرسی رو براش از بین میبرد.
تو یکی از پیچهای جاده، ماشین مسلح پشتیبانی جا موند و بینمون فاصله افتاد. ضدانقلاب که کاملاً مشخص بود ساعتها منتظر فرصت حمله بودن، با سر و صدای زیادی از دل کوهها و اطراف جاده شروع کردن به تیراندازی. تو یه چشم بههم زدن ماشین رو به رگبار بستن. من بیاختیار جیغ زدم. فهیمه قرآن رو تو دستش محکم گرفته بود. راننده زخمی شده بود، اما فرمون رو ول نمیکرد. تو این شلوغی و تکونخوردنهای ماشین، یه گلوله هم نصیب چشم فهیمه شد؛ چشمی که تا همین چند دقیقه پیش تو دل تاریکی شب و زیر نور ماه مشغول نگاه کردن به قرآن بود. میگن گاهی وقتا مدل مرگ آدما، سبک زندگیشون رو نشون میده. فهیمه تو کل زندگی همین بود. نگاهش رو به دنیا بسته بود. قرآن رو میدید؛ خدا رو میدید. لحظه آخر هم نگاهش رو به قرآن دوخته بود. دیگه چی قشنگتر از این که چشماش رو خود خدا خرید و کلمه زیبای شهید رو آورد قبل از اسمش. کسی چه میدونه؛ شاید همین قرآن بود که شفاعتش رو کرد و دستش رو گرفت و او رو به آرزوش رسوند.
نمیدونم چرا اون شب حس میکردم همین حالا، تو همین نقطۀ دورافتاده از دنیا کنارم نشسته. انگار صداش میون وزش باد گم بود؛ اما حضورش رو میشد حس کرد؛ با قلب، با نفس، با درخشش ستارهها تو آسمون. سرم رو به دیوار تکیه دادم. چشمهام رو بستم و فهیمه رو دیدم. تو خیالم روبهروم نشسته بود؛ با همون چادر سادهاش، تو یه راه باریک میون کوه؛، دستش رو جلوی باد گرفته بود تا قرآن کوچیکش رو نگه داره. میخندید. شاید به حال من؛ منی که تو خیالم میخواستم شبیهش بشم. اما فاصلهمون مثل فاصله روستا تا همون ستارههای بالای سرش بود.
او از هر فرصتی استفاده میکرد تا آدم خوبی باشه؛ مثل وقتی سبزیهای پاکنشده رو جمع کرد تا اسراف نشه. اصلا همین چیزای ساده، فهیمه رو با بقیه متفاوت کرده بود.
از دور صدای اذان مسجد کوچیک پایین روستا بلند شد. چیزی تا سفیدی صبح نمونده بود. چادر سر کردم و آماده رفتن در آغوش خدا شدم.
فهیمه همیشه قبل از اذان بیدار میشد. نماز شبش هیچوقت ترک نمیشد؛ حتی شبهایی که بدنش از خستگی میلرزید. میگفت: «آدم باید قبل از صبح خودش رو پیدا کنه؛ وگرنه تو شلوغیهای روزمرگی گم میشه».
بیصدا تو رختخوابی که مادر پهن کرده بود، دراز میکشید. اون قدیما خونهها مثل حالا گازکشی شده و گرم نبود. بخاری نفتی میسوخت و رمقی نداشت که با سرما مقابله کنه؛ مخصوصا شبهای برفی که قشنگ سرمای قطب شمال رو تداعی میکرد. یه شب بابا بیدار شد و دید فهیمه تو رختخوابش نیست. اتاقها رو گشت، اما نبود. از راهپله بالا رفت. دید فهیمه خودش رو مچاله کرده، صورت رو زمین گذاشته و خوابش برده. سر سجاده خوابیده بود.
_ فهیمه جان! بابا…
آروم پلکهاش رو باز کرد و آه کشید. بابا دوباره صداش زد. این بار کاملا بیدار شد. روسریش رو مرتب کرد.
_ طوری شده؟
_ چرا اینجا خوابیدی بابا جان؟! هوا سرده، سرما میخوری. پاشو بریم تو رختخوابت بخواب.
گفت که اومده تو راهپله تا خانواده رو بیدار نکنه و نماز شب بخونه. هر شب به نیت پیروزی رزمندهها نماز شب میخوند. آروم مهر رو بوسید و سجاده رو جمع کرد.
_ باباجان! این سرما که چیزی نیست. میدونی که الآن برادرای ما تو برف و سرمای کردستان و جبهههای دیگه، چه سختیهایی میکشن؟ اونا تو سنگرهای سرد و یخ زده حتی امکان خوابیدن هم ندارن. میجنگن و مبارزه میکنن تا به ما آسیبی نرسه.
به نمازش خیلی اهمیت میداد. تو یکی از یادداشتهاش نوشته بود: «یکی از بزرگترین تأسفها و حسرتهای زندگیام اینه که یه بار تا ساعت یک نصف شب بیدار مونده بودم ونماز صبحم به همین خاطر قضا شد».
هر وقت تو کارش گرهی میافتاد، میرفت سر سجاده و دو رکعت نماز میخوند. میگفت: من خیلی پیش میاد که تو مشکلات زندگیام از نماز کمک میگیرم.
وقتی هم کسی دلیلش رو میپرسید، لبخندی میزد و این آیه قرآن رو براش میخوند: <وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ>؛[14] یعنی از صبر و نماز کمک بگیرید. خیلی از نشدنهای زندگی ما به خاطر وضعیت نمازمونه. کسی که نماز نمیخونه، یکی از محکمترین طنابهایی که آدم رو به آسمون متصل میکنه رو رها کرده. آدم روزی چند بار باید سر رو که شریفترین عضوه بدن هست، بذاره رو خاک که نماد پایین بودنه و بگه «سبحان ربّی الأعلیٰ…» یعنی تو چنین حالتی تسبیح خدایی رو بگه که بلندمرتبه و بالاست؛ یعنی خدایا! با همه ادعاها و خطاهام، من کوچیکتم.
فهیمه نماز براش یه عبادت معمولی نبود که از ترس گناه و جهنم یا به خاطر ثواب و بهشت بخوندش؛ یه تکیهگاه معنوی بود. انگار خودش رو شارژ روحی میکرد. همیشه بعد از نمازها سرحال و قبراق میشد.
دومین تکیهگاهی که خدا تو این آیه گفته هم تو فهیمه خیلی جلوه داشت؛ یعنی صبر؛ صبر در برابر سختیها و مشکلات؛ صبر تو مصیبتها و غصههای زندگی؛ کم نیاوردن تو راه بندگی خدا؛ صبر تو مواجهه با گناه و وسوسههای شیطان.
امروز پای کلاس درس شهیده «فهیمه سیاری» خیلی چیزا یاد گرفتم. خودش تو وصیتنامهاش نوشته بود:
«در هر جامعهای دو نوع استاد وجود دارد: یکی استاد فیزیک و شیمی و… و دیگری استادی که دانش او در رابطه با خدا باشد. استاد واقعی و عالم واقعی هم از نوع دوم است؛ ولی جامعه ما استادِ از نوع اول را زیادتر داشته است. اکنون نیز بدبختی ما به خاطر همین کمبود (استاد نوع دوم) است. اگر در ادارات فساد اخلاقی هست، اگر در آموزش و پرورش فساد اداری هست، در هر کجا که انسان دست بگذارد، فساد اخلاقی وجود دارد، به خاطر کمبود این افراد است (چه زن و چه مرد). اگر اختلافاتی بین مقامات بالاست، ریشهاش همین مسئله است. این انقلاب امروز به کسانی احتیاج دارد که متواضع باشند».
و الحق که خودش از این استادهای نوع دوم بود.
و من، دانشجوی سال آخر پزشکی دانشگاه زنجان، شاگرد کلاس «فهیمه سیاری» هستم.
أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلَّهِ جَمِيعًا
139 نساء، جزء 5
آيا عزّت و آبرو را نزد کفار بیدین میجويند؟! درحالیکه عزت و آبرو یکسره دست خداست.
نساء 139
مترو شلوغ بود و من وسط هیاهوی آدمها، خودم رو گم کرده بودم. صدای چرخهای قطار روی ریل، همهمۀ مسافرا، صدای زنگ گوشیها و بوقهای کوتاه، همه باهم قاطی شده بود و مغزم نمیفهمید کدوم صدا مال کجاست. چشم که میچرخوندی، نصف بیشتر مسافرا سر به زیر و گوشی به دست بودند.
صدای پیامک گوشیام اما من رو هم به جمع گوشیبهدستان داخل مترو اضافه کرد؛ پیام مامان بود: «چی به خانوادۀ محمدی و صابری بگم نگار؟ هنوز تصمیم نگرفتی؟!».
آقای اعتمادی و محمدی، دوتا از خواستگارهام بودن؛ اونم از نوع قرص و محکم!
امیرعلی اعتمادی، دو سال اختلاف سنی، پدر پولدار، در نتیجه مدیرعامل کارخونۀ تولید سنگ و سرامیک. خوشتیپ و سرشناس. اعتمادبهنفس بالا، بنزسوار. از اونایی که تعداد صفرهای سرمایهشون رو خیلی نمیشه بهراحتی شمرد… ژن خوب و آقازادگی و در و تختهای که توی زمان و مکان مناسب به هم میخورن هم که ایشالّا هیچ تاثیری نداشته توی این پولداری! مورد تأیید برای درآوردن چشم اقوام و مهریه سنگین و… مورد پسند خانواده!
ایمان محمدی، سه سال اختلاف سنی، مهندس عمران و آرشیتکت پروژههای خاص ساختمانی و در حال حاضر، در اواخر خدمت مقدس سربازی! شرافتمند و بادغدغه. معروف به امین محله! دستبهخیر، شوخطبع و احساسی. با برنامه و هدف برای آینده و زندگی. اما خانواده خیلی نظرشون روش مثبت نیست؛ چون درسته شغل خوب و پردرآمدی داشت، ولی نه سرمایۀ آنچنانی داشت و نه خونه و نه ماشین!
هر کدوم از این خواستگارا، با وعدهای که انگار زندگی من رو از قبل طراحی کرده بودن، پا پیش گذاشتن. اعتمادی با دیدگاه ایدهآلی و محمدی کاملا منطقی و واقع بینانه! دروغ چرا؟… دلم با ایمان محمدی بود، اما خانوادم و ارادت خاصشون به خانوادۀ اعتمادی رو کجای دلم بزارم؟!
و من… من نمیدونستم چهکار کنم. باید انتخاب میکردم! هر دو مورد، خوب بودن. هر کدوم با یه ویژگیهای خاص و منحصربهفرد؛ اما… کدوم یک از اینا مناسب یه عمر زندگیه؟! اونم برای منی که دارم با یه دید گسترده و عقلانی نگاه میکنم و خیلی تو فاز عشق و عاشقی و اینجور چیزا نیستم!
دلشوره داشتم. دست و پام یخ کرده بود و پاهای بیقرارم مثل دیوونهها تکون میخورد. پای مهمترین انتخاب زندگیم وسط بود! داشتم با خودم کلنجار میرفتم و وسط اون شلوغی مترو، نکات مثبت و منفی خواستگارام رو بررسی میکردم.
مترو که به ایستگاه رسید، تو یه چشم به هم زدن یه عالمه آدم پیاده و سوار شد. بغلدستیام که انگار حواسش نبوده باشه که اینجا باید پیاده میشد، مثل فنر از جا پرید تا از قطار پیاده بشه. کیفش رو برداشت و رفت تو دل جمعیت فشرده دم در خروجی. تو اون ازدحام و فشار جمعیت یه کتاب کوچیک و رنگیای از کیفش روی زمین افتاد. هیچکس بهش توجه نکرد. تا خواستم بگم: خانوم! کتابتون… دیدم وسط جمعیت گمش کردم، رفت.
ناخودآگاه خم شدم و کتاب رو برداشتم تا پای کسی روش نره. جلدش رنگی و براق بود. کمی خراش داشت، ولی قدیمی نبود. انگار کسی تازه خونده باشدش. نمیدونم چرا بیاختیار یاد مریم، دوستم افتاد با اون جمله معروفش که میگه: هیچ اتفاقی اتفاقی نیست!
کتاب اسم جالبی داشت: «کاریزما 10 از 10». خیلی خوشم اومد. برام سؤال شد: یعنی در مورد کیه که اینقدر شخصیت کاریزمایی داره که نویسنده در موردش گفته: 10 از 10؟!
شروع کردم به ورق زدن. دست خودم نبود. بیاختیار شروع کردم به خوندن. آخه یه آدم خورۀ کتاب، از رو زمین یه کتاب قشنگ پیدا کنه و نخونه؟! چه توقعا!
خلاصه شروع کردم با کلمه به کلمهاش رفیق شدن. هر صفحهاش یه جوری مغزم رو قلقلک میداد و یه حس کنجکاوی عجیبی توی ذهنم میپیچید. وسط همه این هیاهو و صدای مردم، انگار دنیا یک لحظه ایستاده بود و فقط من و صفحات کتاب بودیم. انگار از فکر زندگی و انتخاب و تصمیم و خواستگار پرت شده باشم بیرون! بوی کاغذ تازه و رنگ صفحات، حس متفاوتی داشت. جلدش آبی روشن بود و یه طاووس فیروزهای خیلی قشنگ روش کشیده بودن؛ انگار به پاش طناب بسته بودن، اما پارهاش کرده بود. بالهاش و چشمهاش خیلی قشنگ بود.
صفحه اول یه جمله کوتاهِ جالب داشت:
_ گفتم: برای ورود به بارگاه نورانیات، حالا چی بپوشم؟!
_ گفتی: لباس تقوا بیشتر بهت میاد![15]
همین اولِ کار خیلی حالم رو خوب کرد و به دلم نشست! بیشتر راغب شدم تا دربارهاش بخونم. معمولاً تو انتخاب کتاب خیلی سختپسندم و کم پیش میاد کتابی همین صفحه اولش من رو مجذوب خودش کنه.
صفحه دومش نوشته بود:
«اون روز همه میگفتن نه! اما من وایسادم و گفتم: آره، تا روز قیامت بله! پشتتونم… همهجوره! از مال و دارایی تا جون ناقابلم! هر کی هم هر چی میخواد بگه… اصلا به قول قرآن: عزت فقط دست خداست».[16]
همونجا مکث کردم. نمیدونم چرا، ولی حس کردم دارم تو آینه خودم رو میبینم. یعنی چند بار شده منم چیزی رو از ته دلم خواستم. گاهی اون چیز درست ترین کار عالم بوده، ولی به خاطر اینکه دوستام یا اطرافیانم بهم گفتن «نه!» و مسخرهام کردن، بیخیالش شدم! خیلی زیاد پیش اومده؛ از انتخاب لباس گرفته تا انتخاب همسر! و حتی انتخاب مسیر زندگیم و رابطهام با خدا.
قطار مترو از حرکت ایستاد و بلندگو صدا زد: ایستگاه آزادی. چند نفر پیاده شدن و چند نفر سوار. یه دختر با روسری زرد نشست روبهروم و شروع کرد ناخناش رو نگاه کردن. یه پسر گوشۀ واگن داشت با صدای خیلی بلند آهنگ گوش میداد. همه توی دنیای خودشون بودن و من با این کتاب عجیب، توی یه دنیای دیگه گیر کرده بودم.
ورق زدم.
داستان یه دختر بود از زمانای قدیم؛ ولی نه اونجور قدیمی که حس کنی قراره معلم تاریخ بیاد ازش انشا بخونه، نه! یه دختر که انگار خودش انتخاب کرده بود مستقل باشه. یه جورایی شجاع، آروم، ولی گرم و صمیمی.
بهش گفتن: تو میتونی راحت زندگی کنی، با اینهمه ثروت و مقام. بشین سرجات دیگه! دنبال دردسر میگردی؟! چرا اینجوری میکنی؟ گفت:«چون بعضی انتخابها راحت نیستن، ولی واقعیان. اگه راحتترین راه انتخاب، همیشه درستترینش بود که دنیا گلستون بود!».
یه لحظه خندیدم. زیر لب گفتم: دنبال دردسر؟! هههه چه باحال! تازه قضیه داره جالب میشه. منم که عاشق دردسر و هیجانم!
خانم مسنی که تو ردیف روبهروم نشسته بود، متوجه خندهام شد. نگام کرد و بعد از پشت ماسکش لبخند زد. این رو از چروک شدن گوشه چشمش فهمیدم. منم فقط سرم رو انداختم پایین و وانمود کردم دارم میخونم، ولی در واقع داشتم فکر میکردم.
یعنی اگه منم یه همچین جرأتی داشتم، انتخابم فرق میکرد؟ اگه بهجای اینکه هَمَش منتظر تأیید بقیه بمونم، فقط به درست و غلط بودن کارا و تأثیری که تو رشدم و رابطهام با خدا داره، فکر میکردم، چی میشد؟
قطار تکونی خورد و کتاب از دستم لیز خورد رو پام. برش داشتم و ادامه دادم:
«ایمان آورد، وقتی ایمان آوردن مد نبود. رو دستش دختر نیومده تو تاریخ. کاریزما 10 از 10. دختر نجیب قبیله؛ از بچهمایهدارای قریش. یه تارِ موش به همه گندهلاتای عرب میارزید. یه تاجر موفق، یه [17]Rich Kid، یه [18]Famous، یه[19]Queen of Arab بهتماممعنا، اعتمادبهنفس بینظیر؛ تو اصل و نسب رو دستش نیومده؛ سر تا پا کمالات، ولی مبدع خواستگاری معکوس و البته… بهترین مثال برا عشق و وفاداری».
واااااو خدا! چشام داره از حدقه میزنه بیرون. مگه داریم؟! مگه میشه؟! این دختر کیه که اینقدر شخصیت جذاب و شگفتانگیزی داره؟! فکر کنم از این رمان تخیلیهای شخصیت ماروِل باشه! چون اگه واقعی باشه، پس چرا من تا حالا نمیشناختمش؟!
یهجوری شده بود حالم. با یه ترکیبی از شوق و استرس و کنجکاوی رفتم صفحه بعد.
«حالا با همه این کمالات و ویژگیها، عاشق یکی از فقیرترین پسرای شهر شد. عاشق که چه عرض کنم… یه چی میگم، یه چی میشنوی! در این حد که خودش رفت جلو و ازش خواستگاری کرد. وقتی او رو به عنوان همسر انتخابش کرد، همه خندیدن. گفتن این دختر دیوونه شده! همه مال و اموال و شهرت و داراییش رو گذاشته کنار، بهترین و پولدارترین جوونای شهر که خواستگارش بودن رو گذاشته کنار و این پسر رو انتخاب کرده؟!
اما تاریخ نشون داد که او زرنگترین دختر روی زمین بود. اتفاقا چون سالها تجارت کرده بود، از قواعد معامله خوب سر درمیآورد. در تموم این سالها همیشه تو تجارتهاش سود کرده بود، ولی این تصمیمش، پرسودترین معاملۀ عمرش بود. پررنگ و لعابتر از سکهها و جواهراتی که داشت؛ نوری بود که تو صورت این آقا میدید. دیگه تو این دنیا چی میخواست بهتر و بالاتر از اینکه همسر آخرین پیامبر خدا بشه؟!
خلاصه این خانوم زرنگ ما شد بهترین رفیق و تراپیست و پرستار یه پیغمبر الهی! برای یه دختر چی ازین بالاتر؟!».
یه لحظه چشمم برق زد! خشکم زده بود. جا خوردم. فوراً کتاب رو بستم و به جلدش خیره شدم… پایین جلد که خیلی بهش دقت نکرده بودم، نوشته بود:
«روایتی از زندگی بانوی بزرگوار اسلام، حضرت خدیجه اُمّالمسلمین؟عها؟»
جانم؟! چی شد؟! یعنی شخصیت ابرقهرمان این داستان، همسرپیامبر بوده؟! اسمش رو شنیده بودما. اونم سر امتحان دینی. یواشکی به مریم گفتم: سؤال 9 چی میشه؟ همسر پیامبر؟ اونم با یه صدای آروم گفت: فکر کنم خدیجه بود، یا شایدم صدیقه بود، نمیدونم… یه چیزی تو همین مایهها. بدخط بنویس، بعد از امتحان میریم چک میکنیم، بعد به خانوم میگیم منظورمون همون بود!
یعنی اصلاً نمیدونستم همسر پیامبر ما یه همچین شخصیت خفن و به قول نویسنده، کاریزما باشه. یه چیزی تو گلوم جمع شد. یه حس شبیه بغض، ولی قشنگ. نمیدونم چرا، ولی همون موقع حس کردم شاید باید تا آخر بخونمش؛ چون یه جوری دلم میخواست بفهمم آخرش چی میشه. میخواستم بدونم چی باعث میشه یه دختر تو اوج ناز و نعمت اینطور از همه چی دل بکنه و بیاد خودش رو وقف راه خدا کنه؟!
فوراً گوشیم رو درآوردم، ولی این بار بدون خیره شدن به نوتیف پیام مامان و فکر و خیال کردن. وارد گوگل شدم و برای اینکه مطمئن بشم این کتاب تخیّلی نیست، سرچ کردم: حضرت خدیجه! دیدم بله… ای دل غافل! یعنی روزی هزار بار میام تو گوگل و جدیدترین مدل شومیز گیپوری و اخبار بهدردنخور از سومین ازدواج ناموفق بازیگر خانوم مورد علاقهام و… رو میخونم، ولی از چنین چیز مهمی که حالا همه وجودم رو تو خودش داره تصفیه میکنه، کلاً بیخبر بودم.
انگار که محو شخصیت و بزرگی این بانو شده باشم، دوباره کتاب رو باز کردم. هرچی بیشتر میخوندم، بیشتر حیرت میکردم!
«وقتی با پیامبر؟ص؟ ازدواج کرد، تا آخرین سکه از مال و ثروتش رو خرج اسلام کرد! بهش گفتن: خدیجه! همه پولا رو دادی رفت؟! اونهمه سرمایه رو به باد دادی؟! سفره پر رنگ و لعابت رو رها کردی و همسفره نون و خرمای محمد شدی؟! اما خدیجه؟عها؟ لبخند میزد و میگفت: این ثروتی که من تو راه خدا دادم رفت، برام مثل وقتیه که ناخن و مو میچینم و از خودم جدا میکنم. چقدر آدم به اون دلبستهست؟ منم دلبستگیام به اموالم مثل همون بود.[20] من جای دیگهای دلم گیر کرده. من طرف معاملهام خداست. چه نیازی به کسی دارم وقتی خدارو دارم؟! به فرمودۀ قرآن: <وَقَالُوا حَسْبُنَا اللهُ وَنِعْمَ الْوَكِيلُ>؛[21] خدا برام بسه. شما وکیل و حامی قدرتمندتر از خدای من سراغ دارید؟! من که ندارم!
گفتن: بابا آخه اینجوری که نمیشه. تو با این کارات کلّ قُلدرای شهر رو با خودت دشمن میکنی. با این پولی که خرج اسلام کردی، نمیگی اینا باهات میافتن به دشمنی و لج؟! آبرو برات نمیذارن. حیف نیست از اون مقام و احترامی که داشتی، بیفتی به روزی که کسی خیلی تحویلت نگیره؟!
خدیجه؟عها؟ بازم با لبخند سری تکون میداد و میگفت: آخه آدمی که خدا رو داره که از کسی نمیترسه. مگه نشنیدی این آیه قرآن رو که حرف خدا خطاب به ماست: <أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلهِ جَمِيعًا>.[22] آیا عزت و آبرو رو میخوای از کافرا و آدمای بیخدا بگیری؟! خُل شدی مگه بشر! عزت و آبرو فقط و فقط دست خداست. یعنی خدا بخواد کسی رو عزیز کنه، کل عالم هم دست به دست هم بدن تا خار و کوچیکش کنن، نمیتونن. اگه به کدخداها و ناخداها و بیخداها تکیه کردی، خار میشی و زمین میخوری. با خدا باش و پادشاهی کن.
بابا بیخیال! این دیگه کیه؟! واقعاً من نمیدونم این فِمِنیستهای مثلاً مدافع حقوق زنها با چه اعتمادبهسقفی(!) اسم شخصیتهای دوزاریشون رو گذاشتن الگو؟! بشینید سر جاتون بابا! الگوی دختر مستقل و قوی و خفن مگه داریم رو دست الگوهای دخترونه و زنونۀ اسلام؟!
اون شب حال عجیبی داشتم. از یه طرف اعصابم خرد بود که چرا اینا رو به ما نگفتن؟! پس ما اینهمه سال تو مدرسه چی میخوندیم؟! چرا اسلام به این زیبایی رو به ما بد و کج و تلخ گفتن؟! یاد بچههای کلاس افتادم. پرتترینشون رو هم اگه یکی این حرفا رو قشنگ براشون توضیح بده، قبول میکنن. سنگ که نیستن![23]
از طرفی هم داشتم به این فکر میکردم که بعضی از ما آدما، چقدر سستیم! چقدر زندگیا بیهدف و یکنواخت و بیایمان شده! منظورم از بیایمانی، نماز خوندن و روزه گرفتن نیستا… ما به خدا ایمان داریم؟! ایمانی که کل وجودمون وابسته بهش باشه؟! اصلا چیزی رو داریم توی دنیا که اگه توی مثلث برمودا هم غرقمون کنن، ازش پا پس نکشیم؟!
نه، من که ندارم! اگر هم داشتم، سر یه خواستگاری ساده، اینقدر کلّ معنای زندگیام به چالش کشیده نمیشد.
بانو خدیجه؟عها؟ کی بود؟! شاهدخت عربتبار و پولدارترین دختر شهر. حضرت محمد؟ص؟ چی؟ حالا اگه ما بودیم، میگفتیم: به کلاسمون نمیخوره و…! اما اون شجاعتر و با ایمانتر از این حرفا بود!
رفت ایستاد کنار همسری که حتی خونِ توی رگاش هم بهش ایمان داشت!
رفت ایستاد مقابل همۀ اون جماعت جاهلی که هیچوقت نفهمیدن ایمان یعنی چی!
و اینطور بود که از طرف خدا به مقام بانوی بزرگ بهشتی رسید! اصلاً رسمش همینه… اگه از ثروت و آقازادگی گذشتی و خودت رو فدا کردی برای مسیر حق، شک نداشته باش که خدا یه مقام خاص کنار خودش بهت عطا میکنه؛ یه چیزی که از جنس خودش باقیموندنی و فناناپذیره؛ نه مثل این ثروت و شهرتهای آبکی این دنیا.
به قول بانو، دنبال دنیا و آدماش نباش! عزت فقط دست اون بالاییه: <أَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلهِ جَمِيعًا>.
توی همین افکار بودم که خانم پیجر مترو گفت: ایستگاه آخر! و شاید نزدیکترین ایستگاه به من، پیدا کردن هدف و عزتی باشه که از طرف خداست؛ خدای فناناپذیر!
قُلْنَا لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَىٰ
54 مائده، جزء 6
(به موسی) گفتیم: نترس! پيروز ميدان فقط تويى.
طه 68
با صدای ویبرۀ گوشی از رو تخت افتادم زمین. مامان گفت: چه خبرته؟! حالا چرا اینقدر هولی؟!
بالاخره اولین پیام ناشناس برای ریحانهسادات اومد! محکم گوشی رو بین دستام گرفتم و منتظر موندم تا سایت باز بشه. از لحظهای که تصمیم گرفتم این کانال رو بزنم، یه حس غریبی داشتم. دلم آشوب بود، آشوب که چه عرض کنم، تو دلم انگار داشتن رخت چرک میشستن! اولش فکر کردم که برم سراغ کانال خود ریحانهسادات؛ اما انگار صداش تو گوشم پیچید وقتی داشت درباره فعالیتهای مجازیش باهام حرف میزد.
میگفت: «باید خوب حواسم رو جمع کنم تا پیامی رو نذارم که باعث هدر رفتن وقت کسی بشه.» شاید به خاطر همین بود که اینقدر مخاطب داشت. چهارهزار نفر مخاطب کم نبود! اون چیزی که کم بود و نبودش حس میشد، سطح فکر بعضی از فعالای مجازی بود که فقط گیر تعداد مخاطباشون بودن.
توی کانال، بعد از بسمالله، ریحانه رو اینطور معرفی کردم:
فکر میکنم دیگه همتون بدونید ریحانهسادات کیه؟! ولی به هر حال میگم:
ریحانهسادات یه نوجوون فعال و اجتماعیِ دهۀ نودیه، متولد خرداد 1390.
دقیقا مثل شهیده «کمایی».
ریحانه متولد تهرانه، ولی اصالتاً اهل کاشانه.
یه دختر باهوش و آیندهدار که تو جنگ 12روزه با اسرائیل خدا خریدش و بردش پیش خودش… .
تعداد اعضای کانال، یکییکی داشت زیاد میشد. همۀ دوستاش داشتن به کانال اضافه میشدن. حالا وقت انجام همون مأموریت بود.
لینک پیام ناشناس رو فرستادم و گفتم: از ریحانه بگید!
و حالا اولین پیام ناشناس اومده. شناخت ریحانه از دید بقیه و جمع کردن خاطراتش، کمترین کاریه که میتونم برای رفیق شهیدم انجام بدم.
_ من نمیدونم اَدمینِ اینجا کیه، فقط حالا که دارم این پیام رو میفرستم، کم مونده شاخ دربیارم… دیشب خواب ریحانه رو دیدم و حالا مواجه شدم با این کانال!
اَدمین جان! هر کی هستی، بدون که ریحانهسادات کنارته! خواب دیدم یه روز با حال بد دارم میرم خونۀ مادربزرگم و گوشیم رو که چک میکنم، یهو میبینم یه پیام از طرف ریحانه دارم! باز میکنم و میبینم تمام پیامای من رو دیده و جواب داده! نوشته بود: «قربونت برم، چرا اینقدر نگرانم شدی آخه، من خوبم!».
پرام ریخته بود و داشتم از تعجب دیوونه میشدم که یهو دوستم بهم زنگ و با ذوق و خنده گفت: ریحانه حالش خوبه و مدرسهایم! از خوشحالی داشتم بال درمیاوردم؛ انگار دنیا رو بهم داده بودن. همش میدیدم که توی کانالش دارن عکس و فیلم از خودشون میذارن… ریحانه توی همشون میخندید! خودم رو سریع رسوندم به مدرسه. تا ریحانه رو دیدم، محکم بغلش کردم!
من فقط میتونم یه برداشت از این خواب داشته باشم، اونم اینه:
شاید جسم ریحانه الآن نباشه، شاید دیگه نتونم بغلش کنم… ولی اون هست؛ همیشه هست و خواهد بود و اینجا همون جاییه که ریحانهسادات هم از بودنش راضیه!
خشکم زده بود! چی داشت میگفت این پیام ناشناس؟!
صدای نوتیف پیام بعدی اومد و واردش شدم. اونقدر توی بهت و شوک پیام قبلی بودم که فقط تونستم زیرلب زمزمه کنم: ریحانهسادات! اینجایی؟! حواست به رفیق صمیمیت که داره خاطراتت رو جمع میکنه هست؟!
پیام بعدی باز شد… این یکی یه خاطرهست! خاطرهای که برام از هرچیزی ملموستر بود. من با چشمای خودم دیده بودم که ریحانهسادات هیچوقت برای درسش کم نمیذاشت و اجازه نمیداد رفقاش هم جایی کم بیارن.
_ یادش بخیر… اون روز جمعه بود؛ بهش زنگ زدم گفتم: ریحانه خونهای؟ میای باهام ریاضی کار کنی؟ ریحانه ریاضیش از هممون بهتر بود. هیچوقت نه بهمون نمیگفت. تازه اون روز، جمعه بود و خودش هم فرداش امتحان داشت، ولی از جمعه و امتحان خودش گذشت و اومد برای تمرین ریاضی با من. نهفقط ریاضی… هر درسی رو که توش مشکل داشتم، بهش میگفتم! همیشه میگفت: من تا حدی که بتونم به همتون کمک میکنم. کاش ریحانه هنوزم بود… دوست دلتنگت سارا.
این پیام از طرف سارا اومده بود؛ دختری که عقاید و حجابش و سلیقهاش از زمین تا آسمون با ما فرق میکرد!
هر کی ریحانه رو میشناخت، میدونست دوستای ریحانه هیچوقت همشون مذهبی و محجّبه نبودن! ریحانه یه عالمه دوست جورواجور داشت؛ دوستایی که از نظر فرهنگی باهم فرق میکردن! از نظر سلیقه، اعتقاد و… .
یه بار که داشتیم با ریحانه درباره همین موضوع صحبت میکردیم، یکی از بچهها بهش گفت: تو مخرج مشترک همۀ تفاوتهایی!
ریحانهسادات تو عمق همۀ این تفاوتا، بین بچهها شباهت ایجاد میکرد و از جمع شدن آدما دور یه چیز خوب لذت میبرد! مثلا مگه میشه یادم بره اون روزی رو که من رو توی ردیف اول نمازجماعت مدرسه دید و از خوشحالی محکم بغلم کرد؟! اصلا از ذوق ریحانهسادات هم که شده، آدم دوست داشت نماز بخونه.
باید تک تک این پیامها رو توی کانال میذاشتم، اما قبلش نوتیف پیام سوم توجهم رو جلب کرد.
_ یهروز با ریحانهسادات قرارگذاشتیم توی پارک همدیگه رو ببینیم. نمیدونم چرا اون روز اینجوری بود، اما از بین همۀ دخترای اونجا، حتی یهنفرشون هم کوچیکترین حجابی نداشت! انتظار داشتم ریحانهسادات واکنشی نشون بده، اعتراضی، امر به معروفی چیزی… اما دیدم ساکته. با خودم گفتم لابد الان میره زودی باهاشون رفیق میشه و بعد بهشون میگه گُلدخترا پس روسریهاتون کو؟! اما دیدم بازم کاری نکرد. داشتم از فضولی میمردم چون خوب میدونستم ریحانهسادات آدم سکوت کردن دربرابر گناه نیست؛ ولی چیزی نگفتم… فرداش توی زنگ تفریح، یهو ریحانه رو دیدم که داره از یکی از اون دخترهایی که دیروز توی پارک بود و از باشگاه برگشته بود، والیبال یاد میگیره! یکم رفتم جلوتر… دیدم نه! هیچ خبری از بحث درباره حجاب و امربهمعروف نیست. به ریحانه گفتم: داری چیکار میکنی دختر؟! تو بهجای اینکه به اینا تذکر بدی، داری باهاشون بازی میکنی؟! خندید و گفت: صبر کن عشقم! دوست داشتی تو هم بیا یه دست والیبال بزنیم.
صبر کردم… به سختی! اما حدس بزن چی شد ؟! بعد از یه هفته دیدم اون دختر والیبالیست کنار ریحانهسادات توی صف نماز جماعت نشسته! هیچکس نفهمید بین ریحانه و اون دختر چی گذشت که اولین نفر برای اعتکاف اون سال ثبتنام کرد. به ریحانهسادات گفتم: چیکار کردی؟! گفت با هر کی با قِلِق خودش! برو بشناس ببین مقابلت کی وایساده، بعد بخواه روش تأثیر بذاری.
پیامها رو که توی کانال گذاشتم، سیل پیامهای جدید به راه افتاد. انگار بچهها بعد از خوندن پیامها، تازه راه افتادن و شروع کردن از ریحانه گفتن… ریحانهساداتی که حتی بعد از شهادتش هم باهامون رفیق موند.
توی همین فکرا بودم که یاد روز آخر قبل از شهادتش افتادم. چه روزی بود آخرین روزی که هم رو دیدیم! به قول خالۀ ریحانه، کاش میدونستم این بار آخرین باره… .
توی روزهای جنگ، همش از همدیگه خبر داشتیم. خیلی نگران همدیگه بودیم… اما ریحانه مثل همیشه عین یه کوه امید ایستاده بود و توی کانالش فعالیت رسانهای میکرد.
به محض اینکه حمله اسرائیل شروع شد و خبر شهادت سردارها رسید، پروفایلم رو یه عکس مشکی گذاشتم که سریع بهم پیام داد و گفت: این چیه گذاشتی؟! چیزای امیدوارانه بزار. دیدی حضرت آقا چقدر محکم صحبت کردن؟ توی پروفایلت بزار: تیغ علی؟ع؟ با اهل خیبر کار دارد!
بهش گفتم چهجوری اینقدر امیدواری ریحانه؟! نگران نیستی؟… دارن پشت سر هم دانشمندای هستهای رو ترور میکنن؛ تو چرا نگران بابات نیستی؟!
گفت: دلت به خدا گرم باشه! منم گاهی شاید بترسم، اما نباید یه گوشه بشینیم و به چیزای منفی فکر کنیم. مگه نشنیدی خدا تو قرآن میگه: <لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى>؛[24] نترس! پیروز میدون فقط تویی. وقتی خدایی که قدرتش بالاتر از همه قدرتهاست، با توئه، پس تو قویترین و برترین انسانی. به جای اینکه بشینی هی از این حرفا بزنی، پاشو یه کار بهدردبخوری بکن.
گفتم: چی کار کنم؟!
کاری که از دستمون برمیاد، همین دعا و دلگرمی به خداست و اینکه با ابزار رسانهای که دستمونه جهاد کنیم. خدا میدونه همین روشنگریها چقدر برای صهیونیستها و اسرائیل گرون تموم میشه. اینم مبارزه ماست دیگه!
گفتم: بابا تو خیلی باحالی! واقعا همه مردم ایران تو این وضعیت به یکی مثل تو نیاز دارن تا به زندگی و خدا امیدوارشون کنی!
خندید و گفت: حالا فعلاً که منم و این مِمْبرای کانالم. دعا کن شهید شم تا دستم به همه مردم ایران برسه!
دو روز قبل از اون اتفاق، بهم زنگ زد و گفت:ممکنه گوشیم رو خاموش کنم؛ پس اگه زنگ زدی و جواب ندادم، نگران نشو!
چند ساعتی گذشت، بدون هیچی دلیلی برای ریحانه دلشوره داشتم! شب شد؛ فردا شد؛ پس فردا شد... خدایا ریحانه کجاست پس؟! یکی از بچهها دوازده بار بهش زنگ زده بود و خاموش بوده. رفتم توی خصوصیش تا هروقت آنلاین شد، پیامام رو ببینه… .
اما این پیاما هیچوقت سین نخورد (دیده نشد). نه پیامای من، نه پیامای بچهها… تا وقتی که بعد از شهادتش توی حسینیه جمع شده بودیم و مداح گفت: رفیق نیمهراه من، خداحافظ… باورمون نشده بود که ریحانهسادات پر کشیده… و به همون آرزوی رؤیاییاش رسیده.
به قول خالهفهیمه (مامان ریحانهسادات) هر کی شهید میشه، قبلش عاشق میشه؛ عاشق خدا. خاله فهیمه، سید علی و فاطمهسادات (خواهر و برادر ریحانه)، پدرش که از دانشمندای هستهای بود، پدربزرگ و مادربزرگش، همگی عاشق بودن! اونقدر عاشق که هفت نفری باهم شهید شدن!
از فکر کردن به اون روزا اشک توی چشمام جمع شده بود. بچهها دونهدونه داشتن از خاطرات لحظه آخرشون با ریحانه میگفتن.
ریحانه اونی بود که توی روزگاری که آرزوی همسن و سالاش، داشتن سری جدید آیفون و پز دادن باهاشه، سبک زندگیش یار امام زمان؟عج؟ شدن بود و آرزوش شهادت… .
از بعدِ شهادت ریحانه، تا میام یهکم بترسم و تو دلم خالی بشه، یاد همون آیه قرآن میافتم: <لَا تَخَفْ إِنَّكَ أَنْتَ الْأَعْلَى>. اتفاقاً رفتم تفسیرش رو هم خوندم. خیلی جالب بود برام. خدا این جمله رو به حضرت موسی؟ع؟ فرموده. وقتی جادوگرای فرعون طنابهاشون رو انداختن زمین و تبدیل به مار شد، یه لحظه حضرت موسی؟ع؟ ترسید. ندا اومد: نترس! تو وقتی خدا رو داری، از همۀ اونا بالاتری و پیروز قطعی این میدون تویی. موسی هم عصاش رو انداخت و تبدیل به یه اژدهای بزرگ شد که همۀ بساط اون جادوگرا رو بلعید. حالا امروز این ایمان به خدا، همون عصای موسی و همون رمز برتری و پیروزیمون بر هر دشمن عربدهکشیه.
إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ
91 مائده، جزء 7
مسلماً شیطان میخواهد بین شما دشمنی و کینۀ سخت ایجاد کند.
مائده 91
پاییز 1401 بود. اونقدر به صفحۀ گوشی خیره شده بودم که رگهای چشمم انگار داشت میترکید. چند شب بود که گوشی از دستم جدا نمیشد. پلکهام سنگین شده بود، اما ذهنم بیدار و پر از التهاب.
اِستوریهایی که میذاشتم، پر از فریاد عدالتخواهی بود؛ فریادهایی که بوی خشم و بغض میدادن. از مردم، از زمانه، از بالا تا پایین مسئولین کشور، حتی از خدایی که تا چند وقت پیش، باهاش رفیق بودم.
توئیتهایی مینوشتم که به گمانم میتونست دنیا رو عوض کنه؛ اما الآن که فکرش رو میکنم، شاید اونا فقط داشت منو عوض میکرد.
اما اون شب… وسط اونهمه هیاهو و آتیش و فریاد، یه لحظه ایستادم؛ فقط یه لحظه؛ لحظهای که حس کردم دیگه صدای من هیچجا شنیده نمیشه. همهچیز تو مغزم خاموش شد؛ حتی تپش قلبم. نفس کشیدن سخت شده بود برام و تو رگهام به جای خون، خستگی جریان داشت… خستگیِ جنگ؛ جنگی که مدام دنبال علتش میگشتم، اما پاسخی براش نداشتم.
اون شب جملهای نوشتم و نفرستادم: «دارم میجنگم، ولی نمیدونم برای چی! برای کی!»
پاکش کردم، اما جمله تو ذهنم موند؛ مثل زخمی که بسته نمیشه. احساس بیهدفی مثل یه سنگ بزرگ رو قلبم افتاده بود.
به روی خودم نمیآوردم، اما تو اعماق وجودم میدونستم که دیگه نمیدونم دارم دقیقاً چیکار میکنم. فقط میدویدم؛ فقط فرار میکردم؛ از آدمی که قبلاً بودم؛ از باورهایی که زمانی دوستشون داشتم؛ حتی از درس و مدرسه که یه زمانی عاشقشون بودم.
تو یه سال گذشته، رفاقت با کسایی که اسمشون رو «دوست» گذاشته بودم، نگاهم رو به زندگی عوض کرده بود.
از فکرکردن گریزان بودم و خودم رو پرت میکردم تو گرداب توئیتها و پیامها؛ جایی که همه حرف میزدن، اما کمتر کسی گوش میداد.
نوشتم:
#زن_قوی
#زن_زندگی_آزادی
#زنده_باد_ایران_آزاد
تو کمتر از 3 ساعت 250 تا کامنت و هزار و خرده ای لایک اومد. بین همه ریپلایها، یه جمله توجهم رو جلب کرد:
«زن اگر خود را بشناسد، آزاد شده است.» بانو امین
نمیدونستم اون کیه، اما اون جملهاش…
نمیدونم چرا، اما یه چیزی توش بود که به دلم نشست. یه نور آروم و نرم که از دل سکوت میتابید.
کنجکاو شدم. گوشی رو برداشتم و طبق معمول رفتم سراغ اینترنت. سرچ کردم: «بانو امین».
یکییکی لینکها رو باز میکردم و میخوندم:
دختری که تو اوج جنگ و قطحی و آشفتگی جامعه تصمیم میگیره دختر قویای باشه؛ تصمیم میگیره مثل بقیه نباشه. از ششسالگی میره مکتبخونه[25] برای یاد گرفتن سواد و درس. معلم، یه پیرزن بیاعصابِ سخت گیره. با کوچکترین کوتاهی بچهها اولین گزینه، سختترین تنبیه بود. میگن یه چوب بلندی داشت که سر اون چوب میخ زده بود و با اون تنبیه میکرد! با اینکه خانوم معلم یهتنه فضای مکتبخونه رو تبدیل به صحنۀ یه فیلم ترسناک واقعی کرده بود، ولی دخترک همچنان عاشق یادگیری بود و دست از درس نمیکشید.
با این حال یه روز خانوم به مادر این دخترک میگه: «خانوم! دخترتون گوشت نپزه. هر کاریاش کنی، نمیپزه. تدریس هم براش بی فایدهست و این دختر تهش هیچی نمیشه؛ الکی نفرستینش مکتب!
توقع داشتم الآن دیگه برا این بچه طفلی یه معلم خصوصی بگیرن و از اون خونۀ وحشت نجات پیدا کنه یا حداقل مدرسهاش رو عوض کنن. ولی اون زمان نه خبری از معلم خصوصی بود و نه مدرسههای دیگه. راه علم و سواد اونقدر سخت بود و معلمهای دلسوز اونقدر تعدادشون نایاب بود که اگر کسی میخواست باسواد و عالم بشه، باید خودش رو آماده سختیهای زیادی میکرد.
بیاختیار یاد مشاور پایۀ مدرسهمون و پشتیبان درسی کنکورم افتادم که این روزا داشت نهایت تلاشش رو میکرد تا من رو از کف خیابونا و اعتراضات بیاره دوباره پای درس و کتاب و مدرسه!
نوتیف گوشیام پر شده بود از دایرکتهایی که هر کدومشون میخواست من رو به یه طرف بکشونه. کلافه شدم. واقعاً حوصلهاش رو نداشتم. رفتم تو تنظیمات گوشی و همه نوتیفهام رو غیرفعال کردم. سایت بعدی رو باز کردم. قصه تازه داشت جالب میشد؛ نوشته بود:
از همون نوجوانی در کنار بازی و تفريح با همسن و سالاش ساعتهای زیادی رو به فکر فرو میرفت؛ فکرای بزرگ؛ فکر به زندگی؛ به این دنیا و جهان هستی؛ به مرگ و جهان آخرت؛ به خدا و… .
عصر جمعهای با خانواده و بچههای فامیل دستهجمعی رفته بودن باغ. دخترک زیر درخت مینشست و به میوهها و گلها نگاه میکرد: اینا که اینقدر قشنگن، خالق اینا چقدر میتونه قشنگ و تودلبرو باشه!
عشقش درس و علم بود. شاید یه جاهایی هم کتاب و مطالعه تفریح بود براش؛ اونقدر که لذت میبرد ازش. اونم تو روزگاری که درس خوندن دخترا رو مسخره میکردن: دختر رو چه به درس؟! خجالت بکش بچه!
تو خاطراتش نوشته:
«من به جهت اشتیاق زیادی که به مطالعه و یادگیری داشتم، بیاحترامیها و مسخره کردنهای دیگران را تحمل میکردم و طوری بودم که چندان به کارهای بیهوده و زیورآلات و… علاقهای نداشتم».
البته این اشتیاقش به درس و علم، اون رو از دخترونگیاش دور نکرده بود. تو یکی دیگه از سایتها خوندم:
تو 15سالگی ازدواج کرد، با یه تاجر مؤمن و حلالخور.[26]
خیلیا گفتن این دختر با ازدواج، دیگه مسیر رشد علمیاش متوقف میشه، ولی اتفاقاً برعکس، همسرش شد اصلیترین مشوّق و انگیزه این دختر برای درس خوندن. در کنار همسرداری و کارهای خونه، به علم و مطالعه و کلاس و استاد مشغول بود. علوم دینی رو به قدری یاد گرفته بود که بهراحتی میتونست برای افراد باسابقهتر از خودش تدریس کنه.
20سالش بود که تو علوم مختلف، در حد استادی عالم و دانشمندی بزرگ شده بود: علم تفسیر، فقه، اصول، حدیث، فلسفه و…
دیگه کمکم داشت دود از سرم بلند میشد. چطور ممکنه چنین حدی از رشد علمی؟! من الآن که 17سالمه، کَپشِن پستای اینستام رو اگه بیشتر از دو خط باشه، حال ندارم بخونم. اون وقت طرف تو 20سالگی استاد و مدرس چندین علم سنگین بشه؟! لابد کلاً کار و زندگی رو گذاشته کنار و چسبیده به کتاب و این کلاس و اون کلاس رفتن! بیچاره شوهرش!
ولی سایتها و مصاحبهها و مستندها چیز دیگهای میگفتن. ایشون تو همسرداری و تربیت فرزند هم درجه یک بود. هروقت همسرش وارد خونه میشد، بلند میشد و صمیمانه میرفت به استقبالش؛ حتی اگه وسط درس و مطالعه و کار علمی بود.
روزای اول ازدواج یه خادم گرفت که بیاد خونه و بهش آشپزی یاد بده. چند ساعتی پای آموزش آشپزی بود و بعد زن خادمه که شیفتۀ شخصیت این عروسخانوم شده بود، اون رو مینشوند رو صندلی و خودش مینشست رو زمین و میگفت: حالا من شاگرد و تو معلم. برام از خدا و این دانشهایی که بلدی بگو.
چیزی نگذشت که تو آشپزی هم حرفهای شد. دستپختش حرف نداشت. تمام کارهای خیاطی خونه رو خودش انجام میداد و برای خودش و همسرش لباس میدوخت. میگفت: «اگر کسی بخواهد در مسائل علمیاش موفق باشد، باید در خانوادهداری موفق و نمونه باشد».
مقید بود روزی نگذره که شوهر راضی نباشه. میگفت: «اول باید همسر و مادر خوبی باشی، بعد محصل خوب».
برام جالب بود بدونم این بانو، با اینهمه فعالیت علمی و همسرداری بینظیر و استاد و شاگرد و… چندتا بچه داشته؟!
وارد سایت بعدی شدم. نوشته بود: ایشون تا سن 22سالگی مادر 7 فرزند بوده! وای خدا! چطور ممکنه چنین چیزی؟! مگه میشه اینهمه موفقیت و علم و فعالیت با وجود 7 تا بچه قد و نیم قد؟!
نمیدونم چرا، ولی… از خودم بدم اومد. احساس بیهدفی و پوچی بهم دست داد. من خیلی بچه دوست دارم. من درس رو هم دوست داشتم و هنوزم دارم. کلاً من رؤیام همیشه این بوده که یه آدم همهچی تموم بشم که در همه ابعاد زندگیاش موفقه. ولی حالا چی؟ چیکار دارم میکنم با خودم؟ وقتم چطور داره میگذره؟! الآن تو توئیتر و اینستا و خیابون دقیقاً به چی اعتراض دارم؟ اصل اعتراض به خودمه! به این بلایی که خودم دارم سر خودم میارم.
عقاید من و او، تو یه جدال شیرین و جالب به هم گره خورده بود.
من میگفتم: زن، زندگی، آزادی؛ اما بانو امین میگفت: «زن اگر اهل علم شود، جامعه از جهل نجات مییابد؛ زیرا مادر، ریشۀ دانایی است».
احساس میکردم تمام باورهام تو چند لحظه به چالش کشیده شدن. دیگه برام مهم نبود که از صبح تا حالا هیچ پست و توئیتی نذاشتم؛ انگار الآن مهمترین کار زندگیام، آشنا شدن با بانو بود. انگار حالم خوب نیست، ولی من این حال بد رو دوست دارم؛ مثل یه پروانهای که داره از پیله میاد بیرون و درد میکشه.
وبگردی رو ادامه میدم. یادم نمیاد تا حالا تو عمرم اینقدر مفید از اینترنت استفاده کرده باشم.
چند تا دبیرستان دخترونه راه انداخت. یکی از بزرگترین حوزههای علمیه دخترونه[27] رو تأسیس کرد. در طول این سالها بیش از هزار شاگرد تربیت کرد؛ شاگردایی که بعداً هر کدومشون استادهای بینظیری شدن.
رشد علمی بانو امین بهقدری رفت بالا که تو 40سالگی بالاترین سطح علوم دینی یعنی اجتهاد رو گرفت و شد اولین مجتهدۀ عصر خودش. علمای بزرگی مثل آیتالله بروجردی هم ازش امتحان گرفتن و این درجۀ علمی بالا رو تأیید کردن.
تو این سالها چندین کتاب علمی و دینی نوشت؛ زنی که مردانِ اهل علم زیادی شاگردیش رو میکردن.
از تعجب خندهام گرفته بود. دمش گرم! پرچم دخترا رو برده بالا.
بعضی از کتابهاش تو کشورهای دیگه هم رفت و توجه دانشمندای دنیا رو به خودش جلب کرد.
جالبیاش اینجاست که اسمش رو روی کتابهاش نمیزد. دوست داشت گمنام بمونه. رو کتابهاش مینوشت: «بانوی ایرانی»!
وقتی مشخص شد نویسنده این کتابها کیه، علمای بزرگی به دیدارش اومدن و ازش وقت ملاقات خواستن. آدمای بزرگی مثل: علامه جعفری، علامه طباطبائی، شهید مطهری و حتی تعداد زیادی از دانشمندای کشورهای خارجی.
همیشه توصیهاش این بود که: «دختران و زنان مشکلات دوران تحصیل را تحمل کنند و درس را ادامه دهند؛ زیرا کمبود افراد متعهد و آگاه در جامعه خیلی حس می شود».
هروقت از موفقیتهاش صحبت میکرد، میگفت: «من از خودم چیزی ندارم. هرچی هست، لطف خداست. شما رابطهتون رو با خدا درست کنید؛ خدا خودش رابطۀ شما رو با مردم درست میکنه[28]… شما تواضع و فروتنی کنید، خدا خودش شما رو بالا میبره».[29]
حرفاش تو عمق قلب آدم می نشست؛ چون فقط حرف نبود. قبل از اینکه اینا رو از زبونش بشنوی، تو رفتارش میدیدی. یه پارچه نور بود. انگار سیم دلش به آسمونا وصل بود. کرامات و حالات معنوی فوقالعادهای هم داشت که شاید اگر غیر از بانو کسی این چیزا رو تعریف میکرد، باورش برامون سخت بود.
در اواخر عمر شریفش یه روز تو دورهمی با شاگرداش صحبت از مرگ و جان دادن و معاد شد. بانو گفت: «هروقت حضرت عزرائیل؟ع؟ برای گرفتن جان کسی وارد محله ما میشوند، من متوجه حضور ایشان میشوم و میدانم که به کدام خانه میخواهند بروند و جان چه کسی را میخواهند بگیرند!».
یکی از شاگردا با تعجب پرسید: بانو! شما چطور به این مرتبه رسیدید که اینطور اسرار عالم براتون آشکار میشه؟
بانو سرش رو بالا آورد، دست شاگرد رو گرفت و گفت: «من در اثر انس با قرآن به این مرتبه رسیدم و هرچه بیشتر به قرآن میپردازم و غرق در آیات الهی میشوم، این حالت بیشتر به من دست میدهد و اسرار عالم برایم کنار میرود».
بیدلیل نیست که خدا تو قرآن با تأکید زیاد میفرماید: <فَاقْرَءُوا مَا تَيَسَّرَ مِنَ الْقُرْآنِ>؛[30] هرچه میتوانید قرآن بخوانید! نگاه به صفحه قرآن چشم آدم رو به حقایق عالم باز میکنه. خوندن آیات قرآن زبان و بیان آدم رو نورانی میکنه و انس با معانی و آموزههای قرآن دلها رو جلا میده.
با اینکه خیلی ثروتمند بود، اما هر کی زندگیش رو میدید، سادهزیستی بانو توجهش رو جلب میکرد. تو روزگاری که پولدارای شهر مشغول انواع بریز و بپاشهای تجملاتی بودن، همّ و غم او برای فقرا و کمک به ازدواج جوانهای فقیر و حل کردن مشکلات مردم بود.
ما یه امتحان میانترم و کلاسی رو20 میشیم، برا بچههای کلاس قیافه میگیریم. این بانو با وجود مقام علمی بالایی که داشت، با وجود اینکه تنها مجتهدۀ زمان خودش بود، وقتی تو جمعی حاضر میشد، آدمای غریبه فرقش رو از بقیه خانوما تشخیص نمیدادن.
بانو تو زندگیش امتحانهای زیادی رو پشت سر گذاشته بود. همه رو هم با نمره قبولی و سربلند ازشون بیرون اومده بود. تقریباً 22 سال بیشتر نداشت که با وجود 7 فرزند و اونهمه فعالیت علمی و خانه داری و… اصفهان دچار قطحی بیسابقه نان شد. روزگار سختی بود. قحطی و گرسنگی از یه طرف، بیماریهای واگیردار کشندهای مثل وبا و تیفوس و دیفتیری هم بلای جان مردم شده بود.[31] هر روز آمار مرگ و میر مردم بالا میرفت. بانو و همسرش با کمک شاگرداش هر کاری از دستشون برمیومد برای نجات جان مردم انجام میدادن؛ از توزیع غذای گرم گرفته تا تهیه دارو و غیره. اما این موج بیماریهای کشنده دامن بچههای خود بانو رو هم گرفت. اون زمان چون کل کشور درگیر بیماری شده بود، دکتر و امکانات و بیمارستان و دارو هم در دسترس نبود. خیلی از بیماریها هم هنوز درمانی براش کشف نشده بود. در یه اتفاق باور نکردی 6 فرزند از 7 فرزند بانو یکی پس از دیگری بیمار شدند و علیرغم همه تلاشهایی که بانو برای درمانشون کرد، جونشون رو از دست دادن. یعنی از اون 7 فرزند فقط یه پسر براش موند و مابقی همه به فاصله چند ماه از دست رفتند!
این مصیبت بهقدری بزرگ بود که کمر هر آدم قویای رو خم میکرد. همه میگفتن این پایان خوشبختی و موفقیت و رشد و ایمان این دختر پرتلاش 22ساله است؛ اما بانو امین، محکم و استوار بود و اثری از ناامیدی و شکست تو چهرهاش دیده نمیشد. میگفت: «اینا همه دستهگل هایی بودن که خدا به من امانت داده بود که برگشتن پیش خدا. الآنم این اتفاقات برای من یه امتحانه.» اینا رو که میگفت، نهتنها دل خودش آروم بود، بلکه همسرش روهم آروم میکرد.
میگفت: «این آیه زیبای قرآن رو شنیدید؟ <أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ>؛[32] آیا مردم گمان کردند همین که بگویند ایمان آوردیم، رها میشوند و امتحان نمیشوند؟ نه جانم! خیلیها ادعای دینداری و باخدا بودن دارند؛ مهم اینه که موقع سختی و بلا و مشکلات مختلف زندگی از امتحان های زندگی سربلند بیرون بیای. این مسئله هم یه قاعدۀ عمومیه. کلمه «ناس» به معنای مردمه که تو آیه اومده و اشاره به این داره که همه امتحان میشن؛ هر کسی تو زندگیاش یه امتحانی داره.
بدنم داغ کرده بود. دلم برای خودم میسوخت. گوشی رو رها کردم و رفتم رو تختم ولو شدم. احساس خستگی میکردم، اما نه خستگی جسمی؛ روحم خسته بود؛ خسته ولی آروم. خیره شدم به سقف. روح بیقرار و آزادیطلبم، تو مواجهه باهاش آروم گرفت. برای اولین بار کسی رو پیدا کرده بودم که بین ایمان و قدرت رو آشتی داده بود؛ شخصیتی که همدل بود با آرزوهام، اما عمیقتر، آرومتر و ریشهدارتر.
یاد رفیقام افتادم. دقیقاً تو همین لحظاتی که من اینجا با خوندن زندگینامۀ «بانو امین» ضربهفنی شده بودم و غش کردم رو تخت خوابم، بچهها قرار گذاشتن و فراخوان دادن برای تجمع و شلوغی اعتراض تو میدون فاطمی. همه حرفمون هم یه چیز بیشتر نبود: زن، زندگی، آزادی!
الآنم از حرفام برنگشتم. هنوزم اعتقاد دارم کسی نباید حقوق دخترا رو زیر پا بذاره. کسی نباید حق زندگی رو از ما سلب کنه و… ولی با تمام وجود برام سؤال شده بود که کی پشت این شعاره که این سه مفهوم زیبا رو اینقدر کثیف و تلخ و خشن و دور از واقعیت برامون ترجمه کرده؟! انگیزهاش چیه؟! چرا اونایی که تو این سالها هرجوری میتونستن به مردم کشورمون لطمه زدن، دارو رو بهمون تحریم کردن، دانشمندانمون رو ترور کردن و حتی گروههای تروریستی که بارها مردم بیگناه عادی رو به گلوله بستن، همه و همه دارن از این شعار و این اعتراضات دفاع میکنن؟!
اصلاً من چرا با کسایی که طرفدار برهنگی و روابط آزاد و هرگونه فسادی تو جامعه هستن و مخالف صددرصدی خدا و دین و اماما هستن، تو یه صف کنارشون قرار گرفتم؟! من که این حرفاشون رو قبول ندارم. حالا درسته که ظاهرم خیلی به آدمای معتقد نمیخوره، ولی دیگه اینجوری هم نیست که به هیچی اعتقاد نداشته باشم. من همونم که هر سال محرمها خودم از پول توجیبیام برای نذری شلهزرد خالهسارام بانی میشم. من همونم که اگه سالی دوبار مشهد امام رضا؟ع؟ نرم، از دلتنگیش دیوونه میشم. من همون بچهای بودم که وقتی تو 8 سالگی مریض شدم و همه دکترا جوابم کردن، مامان مریم من رو نذر حضرت ابالفضل کرد و معجزهوار خوب شدم. حالا چِم شده اومدم کنار این از خدابیخبرا؟! که چیکار کنم؟ مبارزه؟ برای چی؟ برای کی؟
این سؤالا عین خوره افتاده بود به جونم؛ عین ماهیای که از آب دورش کرده باشن، بیقرار بودم. با خودم گفتم: خب حالا این بانو امین تو زندگیاش مبارزهای هم کرده؟! اصلاً شده به چیزی معترض باشه؟
ناچار دوباره رفتم سراغ گوشی. سرچ کردم: «بانو امین و مبارزه» و دوباره شروع کردم به خوندن مطالب سایتها.
تو اوج جوانی بانو، پادشاه کشور یعنی رضاشاه پهلوی میگه برای اینکه کشور پیشرفتهای بشیم، باید خودمون رو شبیه غربیها کنیم. بنابراین دستور میده از امروز هیچکس حق نداره حجاب سرش کنه.[33] سربازهای رضاشاه تو هر کوچه پسکوچهای حجاب از سر زنها میکشیدن. اما مگه میشه مردم اصیل و باحیا و متمدن ایران رو با این کارها به فساد و هرزگی برد؟! هر روز یه جایی از کشور تظاهرات بود. خیلیا تو این تظاهراتها توسط سربازان رضاشاه کشته شدن. مردان باغیرت و زنان باحیا حاضر بودن بمیرن، ولی زیر بار این ذلت و خاری نرن.
اون ایام یکی از پرکارترین روزهای بانو امین بود. با اینکه سن و سال زیادی نداشت، اما مبارزی بود برای خودش. تظاهرات، جلسات روشنگری، نامه نوشتن به دخترایی که فریب خورده بودن و… خلاصه هر کاری از دستش برمیومد انجام میداد. چهارشنبهها تو خونه خود بانو جلسات درس اخلاق و پرسش و پاسخ بود. این جلسه عمومی بود و حتی دخترای بیحجاب هم میومدن و گوش میدادن. بانو با محبت باهاشون برخورد میکرد و اجازه نمیداد کسی بهشون تندی کنه. گاهی بین جلسه سؤال میکردند و به حرفای بانو اشکال میگرفتن؛ بانو هم با حوصله و محبت دونه دونه سؤالاتشون رو جواب میداد.
دیگه دوست نداشتم ادامهاش رو بخونم. انگار هرچی جلوتر میرفتم، این بانوی بزرگ بیشتر و بیشتر تهی بودنم و دور بودن از اون قُلّه رؤیاییای که خود واقعیام میتونست بهش برسه رو به رخم میکشید. با خودم گفتم: مارو باش!… مردم مبارزه میکنن ما هم مبارزه میکنیم! یکی مثل بانو امین برای اصالت و پاکی و نور مبارزه میکنه، طوری که اگه تو این راه جونش رو هم از دست بده، باعث افتخارشه؛ یکی هم مثل ما برای عادی کردن برهنگی و فساد و هرج و مرج جامعه مبارزه میکنه!
تو یکی از دستنوشتههاش به دختری که فریب خورده بود و موهاش رو تو خیابون افشون کرده بود، نوشته بود: «ای بانویی که کشف حجاب نمودهای و با این وضعیت در معابر خودنمایی میکنی، فکر نمیکنی که با این عمل که نباید آن را عمل کوچکی بشماری، چه لطمۀ بزرگی میزنی؟ این گناه را کوچک مشمار!».
بانو امین نه برای شکست دادن مردها، نه برای بیشتر شدن آزادیای که تهش به فساد منجر میشد، بلکه برای خوشبختی زنان جنگید. قدرتش از علم و ایمان میومد، نه از فریاد و خشم. او دختری بود که میساخت، میآموخت، آرامش میداد و با لبخندِ آرومش، جهان رو تغییر میداد.
جنگ او با من، با باورهام، بود؛ اما این جنگِ نرم بود؛ بیصدا، بیدود، بیسلاح. هیچ آتشبازی و تخریبی هم در کار نبود؛ هیچ گاز اشکآوری. تنها کلمات بودن، آروم و نافذ:
«دخترم! علم و ایمان را با هم بیاموز، که یکی بدون دیگری، راهی به روشنی ندارد. دخترم! اگر مردم از دین روی برگردانند، از آرامش هم جدا خواهند شد. دین، آغوشی است که خدا برای دلهای بیپناه گشوده است».
هر بار که میخوندم، قشنگ حس میکردم یه نفر با هر جمله، آروم قلبم رو میبوسه. همه حرفاش همین حس رو بهم میداد.
اما…
اما اون آیۀ قرآنی که سر کلاس برای شاگرداش خونده بود، جواب خیلی از سؤالات من رو هم داد، که چه اتفاقی باعث شده الآن ما تو خیابون و فضای مجازی بیفتیم به جون هموطنها و برادر و خواهرهامون؟ کی پشت این ماجراست و… انبوهی از این سؤالات.
بانو امین میگفت:
«یکی از مهمترین سلاحهای شیطان برای ضربه زدن به جامعه مسلمونا اینه که تو دل آدما نسبت به هم کینه و دشمنی میندازه؛ دوقطبی ایجاد میکنه؛ دعوا راه میندازه. خدا تو قرآن میفرماید: <إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاءَ>؛[34] مسلّماً این این شیطان است که میخواهد بین شما کینه و دشمنی بیندازد.
این «بَینَکُم» که تو آیه هست، منظورش بین شما امت اسلامه. تو این مملکت شیعه و مسلمون چرا باید آدمایی که دلهاشون سرشار از عشق به اهلبیته، بیفتن به جون هم؟! گاهی شیطان و انسانهای شیطاننما دل مردم باایمان و باخدا رو نسبت به همدیگه سرد و کینهورز میکنه. باید مواظب باشیم دخترجان!».
دلم خیلی آروم شده بود. جواب خیلی از سؤالاتم رو گرفته بودم. انگار بانو امین روبهروم نشسته بود؛ دستم رو گرفته بود و من رو با خدا، با خودم، با جامعه داشت آشتی میداد.
یه حس گرم و شیرین، مثل وقتی که رفیق قدیمیات بعد از یه دعوای مفصل به چشمات نگاه میکنه و میگه: «آشتی…»؛ شبیه وقتی که خدا از پشت کلمات، به آدم لبخند میزنه؛ لبخندی که قویترت میکنه.
از یه توئیت ساده شروع شد؛ اما منو کشوند به زنی که صبر، ایمان و علم رو با هم معنا کرده بود.
آدم اگه بخواد برگرده، خدا وسط گناه و تباهی هم براش راه برگشت و جبران میذاره.
وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَ يَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
31 اعراف، جزء 8
و هر كس تقواى الهى پيشه كند، خدا راه نجات (از مشکلات) را پیش پایش میگذارد، و به او از جایی که فکرش را نمیکند، روزی مىدهد، و هر كس به خدا توکل کند، او برایش کافی است.
طلاق 2-3
تموم شب داشتم عین روح سرگردان بالای سر مریضا تاب میخوردم. نمیدونم کی گفته خواب مریض سنگینه؟! اینا که هر دو دقیقه یه بار لای چشمشون باز بود! اینو البته از صدای «بسمالله!»هایی که یهو از پشت سرم بلند میشد، میشنیدم. جنّ بودم یا پرستار رو نمیدونم، ولی به هرحال کلّ شب خواب به چشمم نیومد. اعصاب طلاییای که داشتم هم ناشی از کمخوابی بود!
صدای آواز پرندههای بیمارستان داشت میومد و این یعنی از ساعت خاموشی بخش، شش ساعت گذشته بود. نشسته بودم تو اتاق استراحت و داشتم ساندویچ اُلُویهای که آورده بودم رو میخوردم تا برای شیفت صبحم آماده شم. یهو یکی افتاد رو دستگیرۀ در و محکم در رو باز کرد. لیلا بود. اینکه لیلا بود، تعجبی نداشت، ولی اینکه این وقت صبح خبری از خمیازه توی صورتش نیست و نفسنفس میزنه چرا! گفتم:
_ خوبی لیلا؟! چِت شده؟ چرا نفسنفس میزنی؟!
داشت تلاش میکرد نفسش رو بیاره بالا. دستش رو به بالا و پایین حرکت میداد که:
_ نه، نه، خوب نیستم نجمه! حاجیهامون رو زدن!
برق از سرم پرید! گفتم:
_ چی؟! حاجیامون رو؟! ینی چی زدن؟! بیا بشین درست حرف بزن ببینم!
چند ثانیهای رو صندلی نفس عمیق کشید و بعد بغض سریع راه گلوش رو گرفت:
_ کلاً مگه امسال چند نفر از ایران رفتن حج که چهارصد نفرشون شهید شدن؟! ای لعنت به این سعودیا!
_ یا خدااا! سیصد نفر؟! خب همینجوری که نزدن! لابد یه چیزی شده دیگه!
_ توی تجمع برائت از مشرکین[35] بوده. داشتن علیه این صهیونیستها و آمریکاییهای از خدا بیخبر شعار میدادن؛ اون نامردا هم زدن کشتن! ای خدااا … .[36]
زد زیر گریه. با اضطراب گفتم:
_ لیست شهدا رو دادن؟!
_ آره… تو روزنامه هست… گذاشتم رو میز، برو بردار.
دویدم بیرون و روزنامه رو طوری که برای رسیدن بهش مسابقه گذاشته باشن، قاپیدم. تند تند همه طرفش رو نگاه کردم. هر اسمی میدیدم یه دور قلبم میایستاد. رسیدم به حرف «ر» رحمتنیا… راکعی… رحمانی… روستایی… رضایی… یه لحظه ترمز کشیدم. «رقیه رضایی لایی»؟![37] پاهام سست شد و بیاختیار افتادم روی زمین. لیلا دوید سمتم:
_ چی شدی نجمه؟! بلند شو بریم تو اتاق بشین یکم.
دستم رو گرفت و بلندم کرد. صورت رقیه جلوی چشمام بود و چشمام پشت یه دنیا اشک! لیلا چیزی نمیگفت و نگران نگاهم میکرد. زیر لب گفتم:
_ به مقصد رسیدی آخرش؟! خانوم مسافر؟!
_ چی؟! کی رو میگی؟!
_ «رقیه رضایی» مدتی ازش بیخبر بودم. همکلاسی دبیرستانم بود. بغلدستی بودیم. لیلا یه چیزی بهت میگم، یه چیزی میشنوی! درسش عاااالی بود! رشتهاش تجربی بود. یه جوری درس میخوند که رو دستش نبود! شب امتحان فقط داشت ماها رو جمع میکرد. قبولی اکثر امتحانام رو من از رقیه دارم. طفلک آرزوش بود بره پزشکی! آخ… رفت، لیلا.. رفت!
دست خودم نبود. اشک همینطور از چشمام میجوشید! با صدای لیلا از تو عالم خودم اومدم بیرون.
_ نجمه! نجمه خوبی؟! بشین اینجا استراحت کن. اتاق بغلی یه مریض بدحال داره؛ میرم بالای سرش و برمیگردم پیشت، خب؟! تو فقط سعی کن آروم باشی.
دستم رو گذاشتم رو صورتم و سعی کردم صدای گریهام بلند نشه!
اون موقع که همکلاسی بودیم، تو سن کم، یهتنه همۀ کارای خونه رو انجام میداد. مامانمم همیشه بهم میگفت: یاد بگیر شبیه رقیه باشی! کاری ندارم که به شوخی میگفت یا جدی، ولی من خودمم از ته دلم دوست داشتم شبیهش باشم.
یه نفر دور و برش پیدا نمیشد که باهاش طرح رفاقت نریخته باشه. با همه رفیق بود! تو دل همه جا کرده بود.
دختر نترسی بود. شده بود مأمور پخش نوارهای امام؟رح؟ تو مدرسه. کافی بود یکی بفهمه! فاتحهاش خونده بود! هرچی بهش میگفتم: چرا داری با جونت بازی میکنی، انگار نه انگار!
حتی بعد از یه مدت منم راضی کرد تو این چریکبازیا کمکش کنم. سرسختتر از این حرفا بودم که راضی شم سر زندگیم قمار کنم؛ ولی رقیه وقتی تو چشام نگاه میکرد و شروع میکرد اونجوری مطمئن و از ته دل حرف زدن، دیگه انگار نجمه نبودم. حرفاش به دل آدم مینشست. نمیتونستی رو دلیل و منطقش، امّا و اگه بیاری. میگفت:
میترسی؟! میخوای جا بزنی؟! باشه! ولی یادت باشه هرچی تاحالا از شاه و حکومتش کشیدیم، سر همین ترسیدنا بوده! کم بچههای همسایههامون سر انواع مریضیها مردن؟! به خاطر اینکه یه دکتر درست و حسابی تو مملکت نبود! مرضیهخانوم همسایه رو یادته؟ از هفت تا بچهاش پنج تاش دستیدستی تلف شدن! کم دخترای دور و برمون بیسواد موندن؟! چند نفر از دخترای جامعه مدرسه میرن؟ کم روضهخونای اهلبیت؟عهم؟ رو عین آب خوردن کشتن؟! اصلاً مگه تو امام حسین؟ع؟ رو قبول نداری نجمه؟! مگه قیام امام حسین؟ع؟ برای دین خدا و از بین بردن ظلم و ستم نبود؟! مگه از قدرت یزید ترسید؟!
وقتی اینجوری قانعم میکرد، جوابی برام نمیموند.
خدا نکشتت رقیه! زبون داری این هوا! قبوله؛ من باز کیش و مات حرفای شما؛ ولی نیروهای شاه از وسط نصفت میکنن اگه بفهمن این حرفا رو میزنی!
هر کاریش میکردی، خسته نمیشد این دختر! کاش وقتی توی حج تیر خورده بود و روی زمین افتاده بود هم بالای سرش میبودم. صورتم خیس اشک شده بود که سر و کلۀ لیلا پیدا شد. خیلی راحت و ریلکس نشست کنارم:
_ خوبی تو؟! بهتر شدی؟
_ خوبم آره… بهترم.
_ خب داشتی از رفیقت برام تعریف میکردی، وسطش قطع شد. گفتی چی شد که بیخیال پزشکی شد؟
_ میخواست بره حوزه. باور کن خودمم سر از کارش درنمیآوردم! سال آخر رو انگار داشت به زور میخوند! روزی بیست بار میرفتم سروقتش. میگفتم: آخه خواهر من! تو چی کم داری تو درس و هوش که پشیمون شدی؟! غیر از 20 نمره داشتی؟! فوقش دو سه تا 19.75، اونم به قول خودت جهت ایجاد تنوع در نمره!
_ خب، اون چی میگفت؟
_ هیچی بابا. میخندید و میگفت: خانوم نجمه! من اگه برم پزشکی، ته هنرم نجات جون آدماست؛ اما تو مسیر علوم اسلامی میتونم روحشون رو صاف و صوف کنم! لیلا! این دختر واقعا یه نابغه بود! چه شب امتحانایی که کل زیست رو برام جمع نکرد. توضیح که میداد، درس عین تهدیگ میچسبید به تنت! اون شبایی که سراغ من نمیومد هم پیش بقیه بچهها بود.
البته علاج خیلی دردای دیگه هم رقیه بود! هروقت کم میآوردم، مینشست و حرفام رو گوش میداد. اگه میدید به ته خط رسیدم، ادامه جاده رو برام خطکشی میکرد. بلد بود چهجوری حال دل آدم رو خوب کنه.
تو همهچی فوقالعاده بود! خیاطی بلد بود؛ نویسندگی میکرد و… خلاصه همهکاره بود! تازه، غیر از مطالعههای درسیش چیزای دیگه هم میخوند. نمیخواست مثل همه باشه. تمام نوارها و سخنرانیهای امام؟رح؟ رو مکتوب داشت و از بَر بود! واسه همینم هیچکس حریف استدلالهای دینیش نمیشد. همه بچههای مدرسه عاشقش بودن و میخواستن شبیهش بشن! خدا هم عاشقش بود که بُردش پیش خودش.
میدونست قرار نیست زیاد بمونه. به چیزی دل نمیبست. سر هرچیزی که حرف میزدیم، مدام میگفت: دل نبند نجمه! یعنی ارزش تو اندازۀ این چیزای دم دستیه؟! ستارۀ من! هیچوقت یادت نره، ما قرار نیست اینجا بمونیم؛ ما مسافریم!
رقیه حتی کنکور پزشکی هم داد. با قبولیش میتونست به بهترین دانشگاهها بره؛ اما آخرین قدم رو پیچید تو یه خیابون دیگه. خیابونی که توش یه عالمه مریض که روح و روانشون درد میکرد، افتاده بودن. یه بخش اورژانس با تعداد مریضای غیرقابل شمارش. به قول خودش بیخیال پزشکی نشد؛ بلکه پزشک روح شد! هرچند برای من قبلشم پزشک روح بود.
یه مدت رفته بود کردستان. اون روزا با نامه باهم ارتباط داشتیم. اما بعد ازدواجش که رفت سیستان، دیگه ارتباطمون کمتر شد.
هرچند دوست نداشتم شیفتم رو نصفهنیمه رها کنم، ولی اگه میموندم هم دست و بالم به هیچ کاری نمیرفت. از لیلا خداحافظی کردم و زدم بیرون.
تو راه برگشت به خونه یه لحظه هم از جلوی چشمام نمیرفت. اون روز که رفت حوزه درس بخونه، بازم خدا رو شکر کردم قراره یه جا بند شه و خیالم از بابت سلامتیش راحت باشه. ولی نشد! بعد از یه مدت درس خوندن تو حوزه، زد رو دندۀ آشفتگی و آروم و قرار نداشت. بهش میگفتم:
_ چت شده باز رقیه؟! تو که آخرش کار خودت رو کردی! بشین تو حوزه قشنگ درست رو بخون به یه دردی بخوری دیگه!
_ به قیافه من میخوره بشینم یه جا؟! چقدر بشینم؟! پس کِی به یه دردی بخورم؟! یهو دیدی پیر شدما! نجمه! شنیدم کردستان تا خِرخِره پر منافقه. تاحالا فکر کردی چه بلایی سر فکر و دل دختراشون اومده؟! چقدر ممکنه مغزشون رو شستوشو داده باشن؟! تقصیری ندارن که طفلیا یه مشت منحرف دورشون رو گرفتن!
_ خب، آره… تو بگو به چی میخوای برسی از این حرفا؟!
_ میخوام برم کردستان. با چندتا از طلبهها یه اکیپ شدیم. بریم اونجا تو مدرسههاشون. چرا یکی نباید باشه که بره کمکشون؟!
رسیدم خونه. پام به اتاقم نرسیده، چادرم پخش زمین با کله تو کمد بودم تا صندوق نامههای رقیه رو پیدا کنم. از وقتی رفت، شروع کردیم به نامهنگاری. روی پاکتها به ترتیب زمان شماره زده بودم: «نامه اول، نامه دوم…» نامه اول همون رو بود. بازش کردم:
چطوری خانوم نجمممه؟! بیمارستان خوش میگذره؟! نیستی اینجا ببینی یه مدرسه دخترونهاش اندازۀ ده تا بیمارستان مریض داره! وضع دخترا از چیزی که حدس میزدم و حتی به قول تو پیاز داغش رو زیاد میکردم هم بدتره! دیدی آخرشم خانوم دکتر شدم؟! باورت میشه ده نفر و تو دو ساعت ویزیت میکنم؟!
اینجا که اومدم، مدیر مدرسه همون روز اول با یه قیافه طلبکارانه اومد و گفت: ببین خانومی که فامیلیتم یادم نمیاد! شما از قزوین کندی اومدی اینجا وسط یه مشت بیوجود، من کاری ندارم؛ ولی یا نمیدونی اینجا چه خبره، یا کلهات خعلی خراب بوده! نظر من رو میخوای، برو خدا روزی جهادت رو جای دیگه حواله کنه!
بهش گفتم: آخخخ گفتی! نشسته بودم تو شهرم و داشتم درسم رو میخوندما؛ ولی حیف که کلّۀ خرابم پشت میز بند نمیشد! بهم گفتن اینجا دخترا مشکل زیاد دارن. منم گفتم عه، چه جالب! خب منم همینطور! میشینیم دور هم حرف میزنیم لااقل تنهایی غصه نمیخوریم دیگه!.
این رو که گفتم، هاج و واج داشت نگام میکرد که این دیگه کیه؟!
خلاصه یه وضعیه! مریضام همه رو تختن. بعضیا تو اتاق عمل، بعضیام ریکاوری. همین پیش پات داشتم با زهره حرف میزدم. یکی از اون دخترای سرسخت بدقِلِق! داشتم با بچهها حرف میزدم سر کلاس، اما خیلی انفجاری یهو بلند شد و گفت: من میدونم دیگه! از رفیقای همون «خمینی ای امامی» شما! تهشم میخوای بگی ایمان، تقوا، عمل صالح، ترک گناه که چی بشه؟! که بریم بهشت! من نمیدونم شماها فازتون چیه دقیقا؟! به هرحال خواستم بهت بگم خودت رو بکشی هم، من رنگ نمیشم! دنیا کلاً دو روزه، امروزم روز دومشه، بعدشم که خبری نیست! بذار عشق و حالمون رو بکنیم بابا! مگه نه بچهها؟!
یه نگاهی به دور و برش کرد و بعد یهو همۀ دخترا شروع کردن براش دست زدن! سردستهای بود برای خودش! بعدش که بهش گفتم: شاید باورت نشه، ولی من کل عمرم میخواستم دکتر شم. رشتهام هم تجربی بود. وسطاش خسته شدم و گفتم ول کن بابا! کی به کیه؟! اتفاقاً منم اومدم اینجا از عشق و حال جا نمونم!
چشمای زهره برقی زد. فرداش اومد پیشم. چشماش قرمز و گود افتاده بود. از دومتری معلوم بود کلی گریه کرده. اومد نزدیکم و درحالیکه سعی میکرد اون غرور خاصش رو حفظ کنه، پرسید وقت دارین؟ لبخندی زدم و گفتم: برا شما بله! بفرما بشین. سرش پایین بود. شروع کرد به صبحت: دیروز تند بودم، ولی حقیقت رو گفتم. تهش چی میتونه باشه جز چیزایی که شما دیندارا از رو هوا میگین؟! آدم میمونه و دنیاش و عشق و حالش دیگه! ولی من نمیدونم اصلاً چرا دارم به شما میگم. یه حسی بهم گفت حتماً یه رگ دکتری دارین که تجربی میخوندین دیگه. فک کنین من مریض شما! تموم عمرم پی عشق و حال بودم. تهش رو درآوردم، ولی با منطقم نمیخونه و جور درنمیاد! تهش هیچی نیست. آخه مگه میشه تهش هیییچی نباشه؟! اینهمه سال واسه کشک و دوغ زندگی کردیم؟ نمیدونم. شاید همۀ امیدم برا پیدا کردن جواب، شما بودی که اومدم پیشت. اگه شما هم امیدم رو ناامید کنی، دیگه واقعاً نمیدونم چیکار باید بکنم!
بهش گفتم: بازم خوبه اگه برا کشک و دوغ زندگی کنی، لااقل یه خاصیتی داره! اگه فکر کنی بعدش هیچ خبری نیست، حتی کشک و دوغ هم ارزش زندگی کردن نداره!
نزدیک یک ساعتی باهم حرف زدیم. از خدا و نامۀ اختصاصیش به آدما براش گفتم؛ از روز قیامت و اینکه بعدش یه خبراییه گفتم؛ از امام و مبارزه برای دین گفتم… باورم نمیشد. یهو برگشت گفت: بهخدا که اگه یه نفر اینا رو همون اول میگفت، اینقدر جادۀ چَپَکی رو نمیومدم! وااای… حس میکنم از اول به دنیا اومدم!
رفت و فرداش دوباره وسط زنگ تفریح جلوم سبز شد. گفت: دیگه این یکی رو نمیتونین جواب بدین! گفتم: حالا بیا بگو، یهو دیدی من تسلیم حرف تو شدم! رفتیم نشستیم یه گوشه. ایندفعه جدی و قاطع بود. گفت: اصّن هررررچی شما گفتی قبول! خبر داری اگه یه دونه از این حرفاتون که قبول کردم رو فقط یه نفر از دوستام یا خانواده یا هر کی فکرش رو کنین بشنوه، سرم بالای داره؟! خب آخه وسط اینهمه لجن و کثافت که نمیشه این طلای دین رو نگه داشت! من واقعاً به هر طرف نگاه میکنم، دور تا دورم بن بسته.
گفتم: راستش رو بخوای خدا که این نامۀ بزرگ و اختصاصی (قرآن) رو داد به آدما دقیقاً حواسش به «زهره معافی» ما بود که وسط لجن و کثافت یه وقت حواسش نباشه طلا از دستش سر بخوره بیفته. واسه همینم تو همون نامه گفته: منی که بهتون میگم از کثیفی گناه دور باشین و از دامنگیر شدن اون باتلاق لجن زیر پاتون بترسین، خودمم این بالا حواسم بوده که براش راه دررو از گناه بذارم! <وَمَنْ يَتَّقِ اللهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا>.[38] خدای کلّ عالمم! به زهره خانوم بگید غمش نباشه! کسی که راستیراستی از بدیهاش پشیمون بشه و برگرده درِ خونۀ خدا و پاک بشه، خدا براش یه راه خروجی میذاره؛ یعنی اگه همه راههای دنیا هم بنبست بشه، برا آدم پاک خدا راه باز میکنه و <وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ>؛ یعنی خدا از یه جایی که فکرش رو نمیکنی هوات رو داره و روزی تو رو میرسونه! دیگه چی میخوای؟! برو حالش رو ببر! آدم چنین خدایی داشته باشه، بازم ناامید باشه؟! توکلت به خدا باشه <وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللهِ فَهُوَ حَسْبُهُ>؛ هرکی به خدا توکل کنه، خدا براش بسه. اونی که خدا رو داره، چی نداره؟ اونی که خدارو نداره چی داره؟
بعد از شنیدن این حرفای قرآن، انگار دنیا رو بهش داده بودم! دلش قرصِ قرص شده بود! خلاصه که یه همچین مریضای باحالی داریم اینجا! خود دکتر هم که از همشون دکتر لازمتر!
راستی نجمهجان! دلم برات تنگ شده، ایننن هوااا! اینم بهت بگما: با همۀ اینا یه ذره هم از اومدنم پشیمون نیستم نجمه. میدونی تا الآن چندتا دختر مثل خودم دیوونه، یعنی چیزه، منظورم اینه که به راه راست هدایت شدن؟! با دیدنشون حالم خوب میشه، خیلی تو دل برو هستن!
نامههاش رو که میخوندم، تازه فهمیدم شهادت هرکی هرکی نیست؛ یه دل صاف و زلال میخواد مثل رقیه.
همیشه میگفت: «دور خدا بگردم!» آخرشم تو زیارت خونۀ خدا و موقع اعمال حج به شهادت رسید.
وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ
17 انفال، جزء 9
البته ما پس از تورات، در زبور نوشتیم که همۀ زمین را بندگان شایستۀ ما [با همۀ امکاناتش] به ارث میبرند.
انبياء 105
بابا تو دیگه کی هستی؟! هرچی بیشتر بهت فکر میکنم، شخصیتت برام عجیبتر میشه! چطور ممکنه تو وجود خارجی داشته باشی؟! شاید رمان و افسانهای و اشتباهی اسم مستند و واقعیت روی کتابت درج شده!
همینطور که داشتم به این فکر میکردم که پیدا شدن امثال تو، تو این دوره زمونه شبیه پیدا شدن دریا تو تهرانه، دبیر بسماللهِ شروع درس رو گفت و من باز افتادم گیر درس شیرین آمار!
جزوه مقابلم بود و نگاهم به تخته. هنوز دبیر شروع نکرده، یکی از ته کلاس گفت:
_ آخه این آمار چیه که خلاص نمیشیم ازش! به چه دردمون میخوره اصلا خانوم؟!
خانوم رحمتی سرش رو به نشونۀ تأسف تکون داد و گفت:
_ پس واجب شد که چند دقیقهای براتون از هدف علم آمار بگم. هرچند از سؤال این دختر گلمون در تعجبم. ایشون که میخواد مهندسی صنایع بخونه، دیگه چرا؟! میدونید از تخصصیترین دروس صنایع تو دانشگاه، علم آماره؟!
تو دلم باز یاد تو افتادم و گفتم: مهندسی صنایع؟! یعنی پس تو هم شبیه من پشت همین میزها نشستی و آمار خوندی؟! شاید اصلاً همین آمار باعث شد از پشت این میز و نیمکت پل بزنی به صندلیهای کلاس مهندسی صنایع دانشگاه شریف!
معنی دانشگاه شریف رو فقط بچههای ریاضی میفهمن یعنی چی! اینکه چقدر نخبه باشی تا از یه خانوادۀ ساده و مدرسه پایین شهر، بتونی مهندسی صنایع دانشگاه شریف قبول بشی!
ولی میدونی چیه؟
دختر مامانم نیستم اگه آمارت رو درنیارم و نفهمم چی تو ذهنت میگذشته که یهویی از این رشته، همهچیز رو بوسیدی و گذاشتی کنار. تغییر رشته دادی و شروع کردی به خوندن علوم قرآن و حدیث! چی تو ذهنت گذشت زن؟
هرچی بود، همین فکرا باعث شد تو رو بکنه جزو اهدافی که اسرائیل میخواست نابودت کنه و توی جنگ دوازدهروزه، خانوادگی بیاد سراغت! تو و همسر دانشمندت و بچههات و پدر و مادرت رو ترور کنه.
بالاخره میشناسمت!
نفهمیدم چی شد که یهویی دیدم دست خانوم رحمتی رو شونمه و میگه:
_ کجایی؟! تو دنیای خودتیا! خوب گوش کن دختر! علم آمار یعنی علم جمعآوری داده، تحلیل نیازها و نتیجهگیری!
چندثانیه بعد از این جمله، توی ذهنم از تعریف علم آمار به تو رسیدم.
یادمه توی یه کانالی دربارت نوشته بودن:
«فهیمه[39] میگفت: وقتایی که از خونه میزنه بیرون و به شهر نگاه میکنه، دلش به حال جامعه میسوزه… یه بار هردومون اتفاقی تو یه مکان بزرگ و عمومی بودیم و یهو هم رو دیدیم. بارها از چهرهام فهمیده بود که یه جایی توی زندگیم گیر کردم. شاگرداش بهش میگفتن: خانوم «مقیمی» غیب میگه! اما همۀ اینا به خاطر توجهش به اطرافش بود. اینکه آدمها رو میدید و با دقت تحلیلشون میکرد و با تمام توان کمکشون میکرد!».
شاید تو با خودت تحلیل کردی که آدمای این جامعه بیشتر از اینکه نیاز داشته باشن من مهندس صنایعشون باشم، نیاز دارن که معلم و مربی بچههاشون بشم!
همین شد که راه افتادی سمت دبیرستان دخترونه و از خانوم مهندسمقیمی، شدی خانوم مقیمی. یه معلم دینی که همۀ مدرسه عاشقشن! یکی از شاگردات میگفت: کلاسای خانوممقیمی قشنگترین ساعات هفتهمونه!
پرسیدم: چرا خب؟! مگه چیکار میکنه؟ چرا باید کلاس دینی بهتون خوش بگذره؟!
اونم بعد از اینکه یکم بهم خندید گفت:
کجای کاری؟! خانوم مقیمی دینی درس نمیده که! خانوممقیمی درس ِدین رو میده! دل هممون که از دنیا میگیره و هرچی که اذیتمون میکنه، تنها پناهمون رفتن پیش خانوم مقیمیه؛ چون هیچوقت بهمون نمیگه برید و وقت ندارم! میدونی چندبار تاحالا بیبهونه و بابهونه برامون کادو خریده؟ تو این چیزا رو نمیفهمی… باید یه بار بشینی پای درسای خانوم مقیمی تا بفهمی چی میگم!
نفهمیدم چطور شد که خانوم رحمتی از هدف علم آمار رسید به میانگین. به اینکه بین تمام دادههای موجود، حد وسط رو پیدا کنیم.
راستش رو بگو خانوم مقیمی… از چندتا معادله و مجهول گذشتی تا اینقدر خوب میانگین طرز تفکر آدما رو پیدا کردی و کاری کردی هر آدمی با هر دیدگاهی جذبت بشه؟! توی خاطراتت از زبون هر کسی حرف بود! از زبون دختری که سالی به دوازده ماه سراغ مسجد و هیئت نمیرفت، اما عاشق تو بود! ولی چرا؟!
خودش میگفت:
همین که خانوم مقیمی میدونه این مملکت پر از مشکله، برامون کافیه تا باور کنیم یه آدم متعصب و افراطی نیست که ازش بدمون بیاد! خانوممقیمی اول میگفت که فساد وجود داره، اما بعدشم میگفت که اصلاحش از کجا شروع میشه… اصلاحش از من شروع میشد! از من و تمام نوجوونایی که قراره آینده رو رقم بزنیم.
خانومرحمتی با صدای بلند گفت: اما بعد از میانگین، میرسیم به مبحث واریانس!
به من اشاره کرد و گفت: پاشو دختر!
بعد ازم پرسیدن: تو بگو… واریانس یعنی چی؟!
اصلا انتظار نداشتم از من بپرسه! صدام رو صاف کردم و هولهولکی گفتم: واریانس ینی اختلاف هرمقداری از میانگین!
و توی ذهنم ادامه دادم:
چیزی شبیه اختلاف بین چیزی که ماها میبینیم و «فهیمه مقیمی» میدید! همهچیز دربارۀ تو ساده به نظر میرسه، اما تو خیلی پیچیده تر از این حرفایی! تو شاید به ظاهر کار سادهای کردی و به دختری که تو عمرش هیچ وقت قرآنی برای خودش نداشت، قرآن هدیه میدی، اما پشت این هدیهای که دادی، میدونستی هر شب برای حال خوبت توی اون دنیا، قرائت قرآن میشه؟!
هرجا در موردت پرسوجو کردم، دیدم همهجا به اسم خاصترین دبیر دینی شناخته شدی.
چشمم به تخته بود که گوشی خانم رحمتی زنگ خورد. طبق عادت معمولش تماس رو رد کرد؛ اما دوباره زنگ خورد. بار سوم و چهارم هم همین اتفاق افتاد که آخر سر عصبی شد و با گفتن یه «ببخشید» جواب تلفنش رو داد.
زمزمه و همهمۀ توی کلاس زیاد شد. من هم از این فرصت استفاده کردم و کتاب تو رو از تو کیفم درآوردم و جلوی خودم گذاشتم.
هرچند که تغییر احوال خانم رحمتی بعد از اون تماس خیلی آشکار بود و توجه کلّ کلاس رو به خودش جلب کرد. نگرانش شدیم.
تلفن رو که قطع کرد، قطرههای اشک از چشمش مثل ابر بهار میومد! تا حالا خانم رحمتی رو این شکلی ندیده بودم. هممون پرسیدیم: خوبید خانوم؟
با همون چشمای اشکآلود جواب داد: خانوادم، مامان و بابام و بچههام همشون باهم تصادف کردن! بچهها تو روخدا دعا کنین!
بعد هم سریع، کیف و دفترش رو برداشت و از کلاس زد بیرون.
الهی بگردم! حتی فکر کردن به اینکه همه اعضای خانوادهات رو ممکنه یکباره از دست بدی، چقدر ممکنه عذابآور باشه!
نگاهم رو به کتابت دوختم. عکس دستهجمعی خانوادهات که همگی باهم شهید شدین روش بود.
به این فکر کردم که خواهرت چی کشیده وقتی همه اعضای خونوادش رو با همدیگه از دست داده. بخشی که نوشته بود «از زبان خواهر شهید» رو باز کردم. نوشته بود:
وقتی همهچیزت برای خدا باشه، همین میشه دیگه … فهیمه همیشه میگفت: خدا رو یادتون نره! این فقط یه حرف شعاری نبود براش. همه اینا رو توی رفتارش ثابت میکرد.
آخه کی دلش برمیداره سرویس بهداشتیهای حرمها و مکانهای زیارتی رو بشوره؟! خواستم برم بگم: آخه این چه کاریه خواهر؟! اما وقتی پیداش کردم، داشت زبالههای حیاط مسجد رو با دستش جمع میکرد و اجازه نمیداد خونۀ خدا حتی یه ذرّه هم کثیف باشه.
با خودم گفتم: چی برم بهش بگم الآن؟! فهیمه همینه دیگه… کلیشه نیست. داره برای خدا بودن رو زندگی میکنه!
به خاطر خدا، وقتی هیچکس از سرما نمیتونست تکون بخوره، میرفت و با آب یخ استکانهای مسجد رو میشست تا خانوما چایی بخورن و گرم بشن. اما با اینهمه هیچوقت هیچ چشمداشتی برای تشکر نداشت!
یادم میاد یه بار که خیلیها بهش سر موضوعی که حق باهاش بود، بیاحترامی کردن، سکوت کرد و هیچی نگفت!
بهش اعتراض کردم و گفتم: آبجی!
گفت: «ول کن خواهر! به خدایی که خودش هم من و هم اونا رو خلق کرده بسپر! خود خدا میدونه و بندههاش! من چیکارهام که نگذرم ازشون!».
بعد هم شروع میکرد به خوندن آیه 22 سوره نور: <وَلْيَعْفُوا وَلْيَصْفَحُوا أَلَا تُحِبُّونَ أَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَكُمْ>؛ مؤمنین باید یکدیگر را ببخشند و از خطای همدیگر چشمپوشی کنند. آیا دوست ندارید که خدا هم شما را ببخشد؟!
البته معنیاش این نبود که فهیمه بلد نیست یا نمیخواست از حقیقت دفاع کنه. اتفاقاً خیلی هم خوب بلد بود چهجوری از حق دفاع کنه و اجازه نده جای ظالم و مظلوم عوض بشه! مثلاً سر کلاس، پیش بچهها، بارها از جنایتهای رژیم صهیونیستی حرف میزد. از دخترای کوچولوی زیبای فلسطینی براشون میگفت و عکس و ویدئوی دختر بچهها رو سر کلاسهاش نشون میداد.
یه بار یکی از شاگرداش برام تعریف میکرد:
اگه هر معلمی میخواست برامون حرف بزنه، شک ندارم کلّ کلاس علیهش میشدن و حتی اگر سر کلاس چیزی بهش نمیگفتن، حتماً از کلاسش زده میشدن و دیگه با اکراه وارد کلاسش میشدن! همه به جز خوشتیپترین دبیر دنیا… یعنی خانم مقیمی!
یه روز خانم مقیمی با همون لباسهای خاص و زیباشون وارد کلاس شدن. هممون منتظر بودیم که ببینیم امروز قراره برامون از چی حرف بزنن، اما اون روز خانم مقیمی یه حال غریبی داشت. گفت:
«برنامه کلاستون از بقیه کلاسها جلوتره و قرار نیست بهتون درس بدم؛ اما باهاتون چند کلام حرف دارم. خیلی چیزا توی شکل گرفتن شخصیت آدمها تأثیر داره. تربیت خانوادگی، محیطی که آدما توش زندگی میکنند؛ آدمایی که باهامون در ارتباطن و… اما یه چیزی وجود داره به اسم ژِن! میدونین ژِن چیه؟ یه سری اخلاقیات مشترک بین پدربزرگ و پدر و فرزند که گاهی ممکنه باعث بشه توی نوع تربیتهای خانوادگی و شکلگیری محیطها و این چیزا اثر داشته باشه. میخوام براتون از یه ژِن بگم! ژِنی که از اول تاریخ تا الآن یه سری ویژگیها و خصوصیات بنیادین مشترک داشته و فقط نوعی که اون رو بروز و ظهور میداده، توی هر نسل متفاوت بوده. آدمایی که ذاتشون از یه ژن درست شده، به اسم وحشیگری! قومی که خدا توی قرآن بهشون میگه از اینا دشمنتر برای مسلمونا پیدا نمیکنین![40] امروز همین الآن که اینجا مقابلتون ایستادم، دشمنترین دشمن ما مسلمونا داره بزرگترین قتلعام تاریخ بشریت رو انجام میده!».
خانم مقیمی به سمت کیفش رفت و عکسی از یه دختربچۀ فوقالعاده خوشگل رو درآورد؛ عکسی که هر جا میدیدمش، فکر میکردم عکس یه دختربچۀ آلمانی فرانسویه! اون عکس رو مقابلمون گرفت و گفت:
«خوب این دختر رو ببینید… این دختربچه چه جرمی میتونه مرتکب شده باشه؟! چه گناهی باید کرده باشه که پدرش رو مقابل چشمش سر ببرند؟! خودتون رو جاش بذارید… حاضرید یک ثانیه جای این دختر باشید که جلوی چشمش گوشت تن مادرش رو کندن؟! دلتون ریش نشه… بچههایی که فکر میکنن طاقت دیدن این صحنه رو ندارن، برن بیرون! بدون تعارف».
یه نفر پا شد و رفت. خانم مقیمی باز حرفش رو تکرار کرد. همه نشسته بودیم تا ببینیم چی میخواد بهمون نشون بده. عکس اون دختر فوقالعاده خوشگل رو چرخوندن. از اون صورت زیبا هیچی نمونده بود؛ حتی عروسکهاش هم سوخته بود!
خیلی وحشتناک بود. دلم داشت کباب میشد. خانم مقیمی یه قطره اشک از چشمش ریخت و حال همه بچههای کلاس منقلب شده بود. خانوم مقیمی گفت:
«اینا خبیثترین و شیطانیترین آدمایی هستن که روی زمین نفس میکشن؛ کسایی که خود خدا بهشون گفته بزرگترین دشمن مسلمونا، کسایی هستن که امروز به اسم اسرائیل میشناسیمشون».
یکی از بچه ها که همیشه نگاه پرسشگرانه داشت، گفت: آخه چرا خانوم؟! چرا کشور اسرائیل داره با فلسطینیها این کار رو میکنه؟!
خانوم مقیمی لبخندی زد و دستش رو زیر چونش گذاشت و گفت:
«کشور؟! کدوم کشور؟ اسرائیل مگه کشوره؟! بچهها خوب دقت کنین! جایی توی این کره خاکی وجود نداره که اسمش اسرائیل باشه. تو بگو یه وجب خاک! هیچی. اما اینکه چرا این کارها رو میکنن؛ چون از نظرشون بود و نبود این دنیا فقط به خاطر خودشونه. خودشون رو قوم برتر میدونن.[41] حتی توی کتابهاشون هم این رو گفتن. اینا فکر میکنن فقط خودشون باید روی زمین زندگی کنن و فقط خودشون میفهمن دارن چیکار میکنن و مردم جهان هیچی نمیفهمن! خلاصه، انگار کسی که خون یهودی توی رگهاش نیست، اصلا انسان نیست.
اما بچهها! اینهمه حرف زدم براتون که این رو بگم! بگم شماها میخواین دربرابر این جنایتها چیکار کنین؟! فارغ از اینکه من و تو مسلمونیم، انسان که هستیم، نه؟! فکرش رو بکنین یه عده پیدا بشن و بخوان نسل همه آدمای زمین رو ساقط کنن… بعد هم یه خیل عظیمی از زن و مرد و پیر و جوون و بچههای قد و نیم قد رو دستهجمعی بکشن! به نظرتون ما باید بشینیم نگاه کنیم؟!
اما بچهها بدونین که اینا از من و تویی که امروز توی این کلاسیم، میترسن! چرا؟! چون من و تو، توی خاک ایرانیم و ایران کجاست؟ همونجایی که نتانیاهو بهش میگه: بزرگترین تهدید برای اسرائیل و نقشههاش برای تسلط جهان!
ولی شما بگین گناه 69000 آدمی که کشته شدن، چی بوده؟ گناه این دختربچه چی بوده؟ <بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ>؟!
میخوای بشینی دست رو دست بزاری تا به همین منوال پیش بره؟! من نمیگم زندگی نباید کرد؛ نمیگم برو تفنگ دست بگیر و اعزام شو به غزّه، نه؛ ولی خیلی کارا از دستمون برمیاد. اولین کاری که میتونیم بکنیم، دعاست؛ دعای برای نجات مردم مظلوم جهان؛ دعا برای نابودی اسراییل؛ دعا برای ظهور امام زمان؟عج؟! بعد هم آماده شدن برای یاری امام زمانه. با اومدن امام زمان؟عج؟، هیچ ردّ پایی از این نامردا باقی نمیمونه. بچهها! هرکاری میتونید بکنید برای ظهور! خدا تو قرآن مژده بزرگی در این مورد داده: <وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِي الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ الصَّالِحُونَ>؛[42] ما پس از کتاب آسمانی تورات، در کتاب زبور نیز نوشتیم که بندگان شایستۀ من زمین را به ارث خواهند برد. از امام باقر؟ع؟ در تفسیر این آیه پرسیدند، حضرت فرمود: «منظور از بندگان صالح خدا در این آیه، یاران حضرت مهدی؟عج؟ در آخرالزمان است».[43]
بچهها! امروز ما تو دورانی داریم زندگی میکنیم که تو احادیثمون با اسم «آخرالزمان» یاد شده. همون زنگ آخر خودمون. تو این دوران قبل از ظهور، تو این زنگ آخر، حق و باطل در کل دنیا مقابل هم قرار میگیرن و ما اگه تو این جنگ و تقابل بزرگ خودمون رو آماده نکنیم، باعث ضعیف شدن سپاه حق میشیم.
بچهها! یه کاری کنین که امام زمان؟عج؟ ببینه منتظر اومدن ایشونیم. ببینه از دست این وحشیگریها و قوم ظالم به ستوه اومدیم و آماده مبارزهایم.
من از خودم شروع کردم… چندسال پیش! منی که به دبیری هیچ علاقهای نداشتم، تنها راه برای ارتباط گرفتن با شما نوجوونها رو از طریق همین مدرسهها پیدا کردم و مسیر رو از این راه ادامه دادم.
بچهها! برید سمت امام زمان و یاری ایشون».
صدای اذان که از بلندگوهای مدرسه پخش شد، کتاب رو بستم و به میز خیره شدم. سر و صدا و شلوغکاری بچهها رو انگار نمیشنیدم. ففط یه چیزی توی گوشم مدام میگفت:
«خانوممقیمی خودش نفر اول رفت پیش امام زمان؟عج؟ تا راه رو بهمون نشون بده».
آره، خانوممقیمی! شما پای هدفت با همه چیزت اومدی؛ با انتخاب رشتهات، با آینده شغلیت. درنهایت هم با جانت و جان تکتک اعضای خونوادت. دم شما گرم!
من بعد از خوندن این کتاب، احساس کردم همون شاگرد ته کلاس شمام که حالا وسط اینهمه سردرگمی ها، انتخاب شدم برای اینکه بین شلوغیهای جهان پیدام کنی.
قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَىٰ
60 انفال، جزء 10
بگو: «مزدی از شما (برای راهنماییتان) نمیخواهم، مگر مودّت و دوستی نزدیکانم.»
شورى 23
دیدی گاهی قبل از خواب یهو مغزت تصمیم میگیره بیجوابترین سؤالات قرن رو مطرح کنه؟!
فردای اون شب، امتحان ریاضی داشتم و باید سرحال میبودم؛ ولی زهی خیال باطل!
مغزم یهو میکروفون رو دست گرفت: فکر کردی بهش؟! چقدر هیجانانگیز میشه اگه یکی قبل از اینکه بمیره، بفهمه قراره بمیره؟! ینی تاحالا شده؟!
با یه قیافه پَکَر گفتم: خیلی باحاله، ولی فعععک نکنم!
گفت: اگه افتاده باشه چی نابغه؟!
و اینطوری شد که این فکر عین متّه افتاد رو مغزم و نذاشت درست و حسابی بخوابم. نمیدونم دقیقاً کِی بود که دیگه بیهوش شدم، ولی یکی دو ساعت بعدش باید میرفتم مدرسه.
صبح علیالطلوع ویندوزم که بالا اومد، کل راه رو داشتم به دیشب فکر میکردم.
پریسا رو دوتا کوچه قبل مدرسه دیدم.
_ پری! پری! به نظرت تاحالا شده یکی قبلِ مُردن بفهمه قراره بمیره؟!
_ علیک سلام؛ صبح منم بهخیر! تو باز زده به سرت؟!
_ نه ایندفعه مشکل از خود سَرَمه؛ خودآزاری داره! خب حالا تو بگو!
_ چه بدونم والّا؟! آخه مگه میشه؟ بیخیالمون شو بابا اول صبحی!
این «بیخیالمون شو بابا» نقطۀ مشترک تمام کسایی بود که توی دو سه روز بعدش این سؤال رو ازشون پرسیدم.
بیجواب و بلاتکلیف کِز کرده بودم تو اتاقم که یادم افتاد معلم دینیمون میگفت: «چنین موردی تاحالا برای آدمای عادی نبوده؛ ولی شاید اگه یکی خیلی دلش نورانی باشه، متوجه اینجور چیزام بشه. همه چیز تحت ارادۀ خود خداست دیگه!».
«دل نورانی» برام توصیف عجیبی بود. قبلاً فقط یه بار تو یکی از برنامههای «کانون رهپویان»، از یکی از خادمای اونجا این واژه رو شنیده بودم. داشت به یکی دیگه میگفت: اینجا نور به دل آدم با زاویۀ 90 درجه میتابه!
راستی، دل چهجوری میتونه نورانی شه؟! یه ورِ مغزم طلبکارانه میگه:
_کم سؤال بیجواب داریم که الان یکی دیگه جور کردی؟!
ولی من پرروتر از این حرفا بودم که دلم به حال مغزم بسوزه! هرچند برای اون روز، سلولهای خاکستری مغزم شرمندۀ اخلاق ورزشکاریم شده بودن و همونجا رو تخت بیهوش شدم. صبح با تکونای مامانم به خودم اومدم. تو همون گیجی فهمیدم چادر سرش کرده و چشماش قرمزه. پرسیدم:
_ چی شده مامان؟
_ پاشو پاشو بریم کمک خانوم نخودی…
هنوز ویندوزم بالا نیومده بود:
_ خانم نخودی کیه دیگه؟!
مامان همونطور که لباسام رو روی صندلی مینداخت تا بپوشمشون، گفت:
_ مسخرهبازی درنیار! خانوم نخودی… رئیس کانون رهپویان! دیشب کانون بمبگذاری شده! الان اونجا ولولهست!
_ یا امام زمان! آخه چرا؟!
_ نمیدونیم… بدو بپوش بریم ببینیم چهخبره!
قفل کرده بودم. چرا باید همچین حرکتی میزدن؟! اصّن کیا همچین کاری کردن؟ اونم کانون رهپویان؟! مگه اونجا بهجز یه مراسم هیئت جوونپسند و ساده چهخبر بوده؟! یه نگاه به تقویم دیواری اتاقم کردم: 24/01/1387 هیچ مناسبت خاصی نبود… .
سریع لباسام رو پوشیدم. خیابونا شلوغ شده بود. وقتی رسیدیم، مامانم که هنوز کفشهاش رو هم درنیاورده بود، گفت:
_ برو پیش خانوم نخودی ببین چیکار داره، کمکش کنی، بدو!
خانم نخودی تا من رو دید گفت:
_ خوب شد اومدی نگارجان؛ ببین اون خانوما رو گوشه کنارا نشستن به گریه و زاری؟ برو سراغشون، یهکم فضا رو آروم کن. برو یاعلی!
رفتم سمت چند نفرشون که یه گوشه نشسته بودن. وقتی به قیافههاشون دقت کردم، چشمام گرد شد! مریم، همکلاسیم هم اونجا بود. تا من رو دید، با یه لبخند همراه گریه گفت:
_ بیا! اینم جواب سؤالت نگار.
_ مریم… خوبی؟! چه سؤالی؟
_ با رفیق یکی از شهدای دیشب داشتم حرف میزدم… بیا بشین برات بگم.
حالش از بقیه خرابتر بود. نیمخیز نشستم که بتونم سریع بلند شم برم سراغ بقیه. گفت:
_ نگار نبودی خواهرش رو ببینی! هی داشت میزد رو پاش؛ میگفت «دیدی دلشورههات تموم شد؟ دیدی خوابهامون همه تعبیر شد؟ دیدی خودت میدونستی قراره بری نجمه؟!» ازشون پرسیدم قضیه چیه؟ چهجوری میدونسته قراره شهید بشه؟ اون لحظه فقط تو جلوی چشمم بودی و سؤالات!
باورم نمیشد! مریم با تعریفکردن آرومتر میشد و دیگه داشت با آرامش حرف میزد. یه لحظه ناخودآگاه اومدم چهارزانو بشینم رو زمین. به مریم گفتم:
_ حالا که حالت بهتره، بیا هم تعریف کن و هم کمک کن کارا رو انجام بدیم.
داشتیم کنسرو و پتوها رو میشمردیم که ادامه داد:
_ هیچی دیگه، خواهرش گفت: «من چندماه پیش یه خواب دیده بودم که یه نفر توش بهم گفت: تا چهل روز دیگه تو و خواهرت میمیرین!» برای نجمه که تعریف کردم، خیلی ناراحت شد! بهم میگفت: اگه تو بری، سه تا بچه بیمادر میشن! لااقل کاش فقط من برم!»
_ وای یا بسمالله! خب؟!
_ نجمه تا همین دیشب مدام ازم میپرسید:«از اون خوابی که دیدی چقدر گذشته؟!» نمیدونستم چرا اینقدر مشتاق بود زودتر این چهل روز تموم شه؟! ولی دیشب فهمیدم حق داشت. آخه شهادت تو این ده سال خادمی کانون همیشه آرزوش بود! تو خونواده و جمع رفقا همیشه همه قبول داشتیم که نجمه آخرش شهید میشه!»
با خودم فکر کردم، حتما یکی از اون آدمای حسابی نورانی بوده؛ وگرنه چی میتونه باعث شه همه اینقدر مطمئن باشن که خدا مشتری ثابت یهنفره؟
به جواب سؤال اولم رسیده بودم و تازه فهمیدم که این فقط یه تیکه از پازل بوده… هنوز نمیدونستم، چی میشه که یه آدم اینقدر نورانی میشه؟ این اون تیکه اصلی بود که باید پیداش میکردم.
با مریم نشسته بودیم یه گوشه. یه دختر کوچولو که روسری نقلیش باز شده بود، روبهرومون داشت چپ و راست نگاه میکرد . انگار دنبال یهچیزی میگشت. یهو بغض گلوش رو گرفت. نتونست سرپا بِایسته. نشست روی زمین، زد زیر گریه! دوتایی دویدیم سمتش. دستاش رو جلوی صورتش گذاشته بود:
_ حواسم نبود! حواسم نبود دیگه نیستی آبجی…
پرسیدم:
_ چی شده عزیزدلم ؟! مریم برو یه لیوان آب بیار براش!
_ گیره روسریم رو گم کردم. آبجیم… آبجینجمه نیست پیداش کنه برام. آخه تو خونه… تو خونه هرچی گم میکردم، فقط از یه گوشه بلند میگفتم « نجمه! آبجی گلم؟! » اینجوری که میگفتم… خودش میومد برام پیدا میکرد… الان دیگه… نمیدونم چیکار کنم… الان دیگه آبجی مهربونم رفته!
مریم لیوان آب به دست نشست کنارم. سعی کردم دختر کوچولو رو قانع کنم ازش بخوره. راستی، این دختر، خواهر نجمه بود؟! مهلت فکر کردن هم نداشتم! هیچ جملهای رو بدون هقهق و گریه نمیگفت. حالش اصلاً خوب نبود!
یهو سر و کلۀ یه خانمی پیدا شد. مریم زد به دستم و گفت:
_ خواهر بزرگتر نجمهست!
اومد جلوتر و روش رو کرد به ما.
_ ای وای! دوباره سلام مریم جان. شرمنده واقعاً؛ این بچه حالش خوب نیست؛ داره بیقراری میکنه. بیاید، بیاید شما هم بریم بشینیم اون گوشه.
به مریم گفتم:
_ اینقد زود شناختنت؟!
_ آره بابا، یهعالمه باهم حرف زدیم. حالا بقیهاش رو تو مدرسه برات میگم! بیا بریم بشینیم پیششون…
نشستیم و تکیه دادیم به دیوار. لبخند خاصی داشت. اصلاً شبیه کسایی که همین چند ساعت پیش یکی از عزیزترین آدمای زندگیشون رو از دست دادن نبود! چند ثانیه من و مریم رو نگاه کرد و گفت:
_ خداقوت بهتون؛ زحمت کشیدین! فاطمه خواهر کوچیکتر من و نجمهست، خیلی بهش وابسته بود. هنوز نمیتونه باور کنه… یعنی منم نمیتونم… هیچکس نمیتونه! نجمه حواسش به همه بود؛ هم به فاطمه، هم من که به خاطر همسر و بچههام کمتر میدیدمش. حتی برای مامانمون، یا رفقاش هم همیشه سنگ صبور و یه پناهگاه امن بود! نمیدونم چقدر میاین مراسمهای اینجا رو. چندین سال مسئولیت سرپرستی خادمای انتظامات رو به عهده داشت. کارش جدی بود، ولی روحیۀ بالا و همیشه شارژش رو همه تأثیر میذاشت.
مریم گفت:
_ اتفاقاً چندبار دیده بودمشون! یه بار دوستم برای برنامهای که ایشون مسئولش بود، دیر رسید سر قرار. میگفت اولش خیلی تند و خشک بهم تذکر دادن که بینظمی نکنم! انگار اولش خیلی به رفیقم برخورده! اما بعد خواهرتون باهاشون حرف زده و گفته: «بچهها! به دل که نگرفتین؟ ببخشین اگه دلخور شدین؛ من وظیفم بود تذکر بدم که نظم بههم نخوره.» خلاصه که همونجا از دلشون درآورد!
تو دلم گفتم: چقدر مهربون و دوستداشتنی! چقدر آشنا… چقدر شبیه! اینکه این دختر شهید کی بوده، برام مثل یه حل کردن یه تیکه جدید از پازل بود.
_ میشه عکسشون و ببینم؟
یه عکس کوچیک گذاشتن تو دستم… یهدفعه جا خوردم!
ایشون، همون خانوم خادمهست! یه شب اینجا دیده بودمشون! با پریسا اومده بودیم، داشتیم وسط مراسم باهم حرف میزدیم. یادمه یکی از خادما با یه لحن بد سعی کرد ساکتمون کنه؛ منم بیشتر لجم گرفت و بدتر کردم! بعدش یکی اومد و زد رو شونهام. سرم رو که بالا گرفتم یه صورت خندون دیدم. با دست بهم اشاره کردن ساکت باشم و رفتن… همون شب بود که دیدم داشتن به یکی میگفتن «اینجا نور به دل آدما با زاویه 90 درجه میتابه!»
این یکی هم پیدا شد! مریم داشت به عکس نگاه میکرد:
چقد ظاهر بیریا و بیشیلهپیلهای هم داشتن!
خواهرش گفت:
_ خیلی ساده زندگی میکرد. اهل ولخرجی الکی نبود که خرج ظاهرش کنه. هنرش همین بود که با این وجود بازم خوشتیپ بمونه! تعریف میکرد: یه بار که لباس نو تنش بود، دوستش به شوخی بهش گفته:«این لباست مال من باشه نجمه؟» اونم جدی جدی میخواسته بهش ببخشه! اینقد دلش صاف و صادق بود که بچهها بهش میگفتن: «نجمه! تو مثل خیلیای دیگه وقتت رو برای زیباییهات نذاشتی، ولی ازبس که ذاتت ماه و دوستداشتنیه که تو هر شرایطی خوشگل به نظر میرسی!»
مثل همون قصۀ دل نورانی… مثل همون تکۀ گمشده… پرسیدم:
_ یعنی دقیقاً چه جوری بود که میگفتن ذاتت ماه و قشنگه؟!
اومد جواب بده که یهو مامانم پشت سرم سبز شد. به بهونۀ درس و مدرسه از جا بلندم کرد که بریم خونه. داشتم میرفتم که در جواب سؤالم گفت:
_ امام رضا، فقط امام رضا؟ع؟!
صداش کلّ شب تو سرم میپیچید. مریم مدرسه نیومد که ازش بپرسم. پسفرداش شبیه خفتگیرا رفتم سراغش.
_ بگو ببینم! از نجمه برام بگو! دقیقا چهجوری بود که ذاتش ماه و قشنگ بود؟!
_ یه جوری شخصیتش بزرگ بود که ناخودآگاه از گناه بدش میومد! همه میدونستن جایی که نجمه هست، غیبت نیست! برای بقیه هم از استدلالاش میگفته. همین که اگه یکی بدیای خودت رو پشتسرت بگه، چقدر آزاردهندهست، بعد ما عین آبخوردن این کار رو نسبت به بقیه داریم میکنیم. وقتی کاری میکرد تا بقیه هم از نگاه اون به هر کار خطایی نگاه کنن، اونا هم مثل خودش ناخودآگاه عارشون میومد دست به همچین کارای کثیفی بزنن!
_ چه باحال! باید رفیق مثل تویی میشد که بیدلیل و منطق هیچی رو قبول نمیکنی!
_ آره واقعا! وااای، راستی این رو بهت نگفتم!
_ چی رو؟!
_ خواهرش چندتا عکس از بچگیشون بهم نشون داد. توی همّۀ عکسا روسری داشت! حتی یه تار موش هم بیرون نبود! فک کن! بچه به اون سن! میگفتن از بچگی تا همین الان همینجوری مونده. خیلی عجیب بود نگار، خیلی!
_ عجیب بود؟ چی عجیب بود؟ بگو دیگه!
_ به نظر تو میشه جنازه تکون بخوره؟!
_ خُل شدی؟! معلومه که نه! باز یه سؤال دیگه انداختی تو مغز مریض من؟! چرا این پازل کامل نمیشه آخه؟!
_ نگران نباش، این تیکه دست خودمه. میشه همچین اتفاقی بیفته. گفتم که حجابش چقد براش مهم بوده! اونقدری که چندین بار فقط به خود خواهرش گفته بود «وقتی مُردم، توروخدا مراقب باشین نامحرم حجم بدن من رو نبینه!»
_ وای مریم! یاد وصیتنامه حضرت زهرا؟عها؟ افتادم؛ چقد شبیهشون بودن!
_ پریشب مامانم با مادرش صحبت کرده بود. میگفت دیروز که پیکرشون رو برده بودن پزشکی قانونی، واسۀ اینکه از ترکشی که پشت سرش خورده بوده عکس بگیرن، باید سرش رو میچرخوندن. دکتر که دستور میده برای کالبدشکافی تنش رو برهنه کنن، همون موقع خیلی راحت سرش میچرخه. بدون اینکه هیچ نامحرمی بتونه بدنش رو ببینه، عکس رو میگیرن!
یه حس غریبی اومد تو قلبم. فقط برای آدمهای نورانی…
_باورم نمیشه!… چهقدر خدا دوستش داشته مریم!
_واقعا، این دیگه رسما معجزهست!
فکر کردم یه همچین اتفاقاتی از آدمای عادی برنمیاد. معجزه یا دست پیامبرا بوده یا ائمه؟عهم؟. اصّن چرا فکر میکنم این تکۀ گمشده قراره رو زمین پیدا شه؟! صدای خواهرش دوباره تو گوشم پیچید که میگفت: «امام رضا، فقط امام رضا؟ع؟».
_ راستی چرا خواهرشون از امام رضا؟ع؟ گفت؟! گفت راز نورانی شدنش امام رضا؟ع؟ بوده.
_ نمیدونم والّا، چیزی یادم نمیاد!
_ اسمشون با اسم مادر امام رضا؟ع؟ یکیه. یهکم فکر کن، چیزی یادت نمیاد؟ یه تیکه از این پازل مونده؛ یه تیکه که هرچی میگردم، پیداش نمیکنم.
_ ای وای! راست میگیا! یه چیزایی میگفت. گفتش مادرشون به همین نیت اسمش رو گذاشتن نجمه. از بچگی هم یه جور خاصی امام رضا؟ع؟ رو دوست داشته. همه همینجوری شناخته بودنش. رشته دانشگاهشم امامشناسی بوده. فکر کن! امامشناسی جوری درساش سنگینه که هر کسی توش دووم نمیاره! لابد حسابی هم درسخون بوده…
مثل اینکه چند وقت پیش اردوی مشهد بودن که اتوبوسشون توی راه خراب میشه. نجمه هم آدمی نبوده که بشینه یه جا و هیچ کاری نکنه! سریع با جمع بچهها میرن پایین که اتوبوس رو هل بدن. همونجا میگه: «بچهها یعنی میشه شهید بشیم؟» اوناهم گفتن «بابا شهادت کجا بود؟! دلت خوشه ها!»
به حرم که میرسه، یه عهدنامه مینویسه. به خواهرش گفته:«تو عهدنامهام چندتا قول به امام رضا؟ع؟ دادم. تازه برا خودم جریمه هم گذاشتم که اگه زدم زیرش، یا روزه بگیرم یا صدقه بدم، یا قرآن بخونم. به نظرت امام رضا؟ع؟ اینجوری نگام میکنه؟!»
اشک جلوی چشمام رو گرفت. آدم باید دلش رو صاف کنه تا نور بهش بتابه دیگه…
واقعاً انگار بزرگترین آرزوی زندگیش این بوده که امام رضا؟ع؟ نگاش کنه! ببین چه زود آرزوش رو برآورده کردن! قربون امام رضا؟ع؟ برم! یه پارچه نوره!
با خودم گفتم: نورانی شدن دل آدم، همۀ قصه نیست؛ مهم اون منبعیه که بهش تابیده. اون منبعی که برای دیدنش باید آسمون رو نگاه کنی، نه زمین. راست میگن که اهلبیت؟عهم؟ چشمههای نورن و خورشید ایران امام رضا؟ع؟ست. دلت رو که پاک کنی و ازش بخوای، یهجوری هوات رو دارن که خود خدا بشه مشتری اون دل. این همون گنجیه که خدا بعد از پیامبرش؟ص؟ رو زمین گذاشته. همون تیکۀ پازل… اصّن به قول خودش: <لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى>.[44]
یه لحظه انگار دل منم روشن شد. انگار تیکۀ آخر این پازل، با یه پارچه نور پر شد!
[1]. حضرت زینب؟عها؟ در پاسخ به یزید که به کشته شدن امام حسین؟ع؟ و یارانش طعنه زد، فرمودند: «من چیزی جز زیبایی ندیدم».
[2]. توبه، 129.
[3]. روستای «خداشهر» در شهرستان فومن استان گیلان، زادگاه شهیده زهرا دقیقی.
[4]. «اِنَّ الْحُسین مِصباحُ الْهُدی وَسَفینَهُ الْنِّجاة»؛ همانا حسین؟ع؟ نور هدایت و کشتی نجات است. (محدث قمی، سفینة البحار، ج1، ص257)
[5]. امام علی؟ع؟: «کسی که خودش را امام و هادی مردم میکند، باید قبل از تعلیم و راهنمایی مردم، تعلیم خودش را شروع کند. (شیخ حرّ عاملی، وسائلالشیعه. ج11، ص194)
[6]. فرد ظالم و ستمگری که سالهای طولانی دیکتاتور کشور عراق بود و جنایات بسیاری را علیه مردم عراق و ایران (با به راه انداختن جنگی هشتساله) رقم زد.
[7]. رعد، 28.
[8]. شهیده بنتالهدی ده عنوان کتاب برای دختران و زنان نوشت که نه عنوان از آنها رمانهای کوتاه و جذاب دخترانه است.
[9]. بقره: 250.
[10]. ر.ک: خسروی، پرندهای در عرش (خاطرات شهیده فهیمه سیاری از مجموعهکتابهای زنان آسمانی).
[11]. شهید آیتالله قدوسی، مدیر مدرسه علمیه «مکتب توحید» و اولین دادستان کل انقلاب اسلامی بود که در سال 1360 با انفجار بمب در دفتر کارش به شهادت رسید.
[12]. یک گروهک تروریستی که مقرّ آن در کردستان است و کشتار و جنایات بسیاری انجام داده است.
[13]. مزمل، 20.
[14]. بقره، 45.
[15]. <وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ> اعراف، 26.
[16]. <فَإِنَّ الْعِزَّةَ لِلهِ جَمِيعًا> نساء، 139.
[17]. بچهمایهدار.
[18]. آدم مشهور.
[19]. ملکه عرب.
[20]. مجلسی، بحارالانوار، ج16، ص61.
[21]. آلعمران، 173.
[22]. نساء، 139.
[23]. امام رضا؟ع؟: «اگر مردم زیباییهای سخنان مارا بدانند، قطعاً از ما پیروی میکنند». (میزان الحکمة، ج8، ح13979)
[24]. طه، 68.
[25]. مکتبخانه: محل تحصیل درس در زمانهای قدیم که اغلب فقط شامل آموزش قرآن و ادبیات بود.
[26]. میرزا آقا، معروف به «معینالتجار».
[27]. مدرسه علمیه «مکتب فاطمه؟عها؟».
[28]. امام علی؟ع؟: «هرکس رابطهاش با خدا را اصلاح کند، خدا رابطه او با مردم را اصلاح خواهد کرد».
[29]. پیامبر رحمت؟ص؟: «هرکس تواضع کند، خدا او را بالا خواهد برد».
[30]. مزمل، 20.
[31]. منظور قحطی سال 1296 تا 1298 است که در دوران جنگ جهانی اول روی داد و با شیوع بیماریهای وبا، تیفوس و… همراه بود.
[32]. عنکبوت، 2.
[33]. واقعۀ «کشف حجاب» که به دنبال تصویب قانونی در 17 دی 1314ش در ایران رخ داد و به موجب آن، زنان و دختران ایرانی از استفادۀ چادر، روبنده و روسری منع شدند. این قانون اوج سیاستهای ضددینی رضاخان بود که از سال 1307ش آغاز شده بود. این سیاستها واکنشهایی از جمله قیام مسجد گوهرشاد را در پی داشت. سرانجام با اصرار و پافشاری علما، این قانون در سال 1323ش لغو شد.
[34]. مائده، 91.
[35]. برنامهای که در مراسم حج برای ابراز تنفر و بیزاری از دشمنان دین خدا برگزار میشود.
[36]. حج خونین در سال 1366 و پس از مراسم برائت از مشرکین رخ داد که درآن بیش از 300 نفر از حجاج ایرانی توسط نیروهای سعودی کشته شدند.
[37]. شهیده «رقیه رضایی لایی» جوانترین شهیده حج خونین 1366 بود که در 22 سالگی به شهادت رسید.
[38]. طلاق، 2.
[39]. شهیده «فهیمه مقیمی» در جنگ 12 روزه ایران و اسراییل به همراه شش عضو خانوادهاش به شهادت رسید.
[40]. مائده، 82: <لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النَّاسِ عَدَاوَةً لِلَّذِينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا>؛ یقیناً سرسخت ترین مردم را در کینه و دشمنی نسبت به مؤمنان، یهودیان و مشرکان خواهی یافت.
[41]. شاهاک، تاریخ یهود، فرقه یهود، ص189
[42]. انبیاء، 105.
[43]. برازش، تفسیر اهلبیت؟عهم؟، ج9، ص554.
[44]. شوری، 23.