شهادت آیه‌ها۲ زندگی با آیه‌ها

یادمه سال‌ها پیش برای اینکه رانندگی‌م خوب بشه، بابام توی یه جادۀ خلوت بهم گفت بشینم پشتِ فرمون. جاده مستقیم بود و تقریباً جز ماشین ما، اتومبیل دیگه‌ای اون حوالی دیده نمی‌شد. از اونجایی هم که یه‌جورایی حاشیۀ شهر به حساب میومد، نه نوری توی اون مسیر وجود داشت و نه خبری از روشنایی بود؛ جاده‌ای نسبتاً باریک، با کمی ارتفاع نسبت به سطح زمین که اگه ماشینی ازش منحرف می‌شد، احتمال قریب‌به‌یقین چپ می‌کرد.